
عبدالناصر از همان آغاز به قدرت رسيدن هم در زمينه داخلي و هم خارجي دست به اصلاحات بزرگي زد.ناصر اراضي زمين داران بزرگ را بين دهقانان بي زمين تقسيم كرد، بانك ها ، شركت هاي بيمه ، شركت هاي واردات و صادرات و موسسات خارجي را ملي كرد. ملي كردن اين بخش ها موجب ايجاد يك ميليون شغل در مصر شد. وي سپس به مبارزه با بيسوادي پرداخت و رفتن كودكان به مدارس را اجباري كرد.
در صحنه بين المللي ، ناصر در سال 1955 ميلادي سياست « بي طرفي مثبت» در مقابل بلوك شرق و غرب را مطرح كرد كه اين سياست در آوريل سال 1955 ميلادي در كنفرانس باندونگ در اندونزي تاييد شد و موجب تشكيل جنبش غيرمتعهدها گرديد.
اين سياست باعث شد تا جمال عبدالناصر به سرعت به رهبر محبوب القلوب و آرماني جهان عرب تبديل شود. در ماجراي ملي شدن كانال سوئز ، ناصر به اوج محبوبيت رسيد. در ژوئن سال 1956 ميلادي ايالات متحده از اجراي تعهد خود براي تامين مالي مصرف احداث سد اسوان سرباز زد. ناصر براي تامين هزينه احداث سد اسوان ناگزير كانال سوئز را ملي اعلام كرد.
اين تصميم ناصر موجب خشم انگلستان و فرانسه مالكان كمپاني كانال سوئز شد و اين دو كشور به اتفاق اسرائيل به مصر حمله كردند،اما تحت فشار ايالات متحده و شوروي حمله آنها با شكست مواجه شد و نيروهاي اين سه كشور به سرعت خاك مصر را ترك كردند.
اين مساله موجب شد تا ناصر قهرمان ملي جهان عرب شود. از اين دوره به بعد مصر اندك اندك به اتحاد شوروي نزديك شد و اين كشور كارشناسان و مشاوران خود را به مصر اعزام كرد.
عمليات احداث سد اسوان در سال 1960 ميلادي آغاز و در سال 1964 ميلادي خاتمه پذيرفت. با احداث سد فرعوني اسوان ، دهقانان مصري براي هميشه از طغيان هاي رود نيل نجات يافتند.
جمال عبدالناصر در سال 1958 ميلادي طرح وحدت اعراب را پيش كشيد و در همان سال دو كشور مصر و سوريه متحد شده و جمهوري متحده عربي را ايجاد كردند، اما مدتي بعد به دليل بوروكراسي شديد مصر ، سوري ها از اين اتحاديه خارج شده و جمهوري متحده عربي منحل شد.
در ژوئن سال 1967 ميلادي ، اسرائيل دست به حمله غافلگيرانهاي به سه كشور مصر ، سوريه و اردن زد كه اين جنگ به جنگ شش روزه معروف شد. در اين جنگ اسرائيل ارتفاعات جولان ، صحراي سينا ، كرانه غربي رود اردن و بخش شرقي بيت المقدس را اشغال كرد.
جمال عبدالناصر ، پس از اين واقعه استعفاي خود را اعلام كرد ، اما ميليون ها مصري به خيابان هاي قاهره ريختند و با استعفاي وي مخالفت كردند. حتي اين شكست هم محبوبيت ناصر را كاهش نداد.
ناصر از آن پس دست به يك جنگ فرسايشي با اسرائيل زد و آرامش اسرائيل را سلب كرد. در سال 1970 ميلادي ، ناصر با ميانجي گري به اختلافات ملك حسين پادشاه اردن و ياسرعرفات رهبر سازمان الفتح فلسطين پايان داد.
جمال عبدالناصر كه جهان عرب به وي لقب رئيس را داده بود ، در 28 سپتامبر سال 1970 ميلادي بر اثر سكته قلبي درگذشت. ميليون ها عرب در پي درگذشت ناصر دست به سوگواري زدند.
به اين ترتيب جمال عبدالناصر كه در روز 23 ژوئن سال 1956 ميلادي به مقام رياست جمهوري مصر رسيد. او در طول دوران قدرت خود مصر را به مهمترين كشور جهان عرب تبديل كرده و نقش مصر را در صحنه بين المللي تثبيت كرد. علي رغم گذشت سال هاي بسيار و تحولات عميق در جهان عرب هنوز جمال عبدالناصر محبوب القلوب ده ها ميليون ها عرب است.

بيش از 500 سرباز سواره نظام آماده حمله به سرخپوستان بي دفاع بودند.آنها 4 مسلسل و 2 توپ نيز به همراه داشتند که آنها را به سوي اردوگاه نشانه رفته بودند.
سرانجام فرمان حمله صادر مي شود.سواره نظام آمريکا وحشيانه اردوگاه قبيله سيو را زير آتش مسلسل ها و توپ ها مي گيرد.
سرخ پوستان از همه جا بي خبر که هنوز اغلب آنها در آن صبح زود خواب بودند ، در چادرهايشان بر اثر انفجار گلوله هاي توپ سفيدپوستان قطعه قطعه مي شوند.
سپس نيروي سوار نظام به سوي چادرها يورش مي برند و با شمشير و سرنيزه بازماندگان را قتل عام مي کنند.
در اين کشتار بيش از 400 سرخ پوست سيو که اغلب زن و کودک و سالمند بودند در غياب مردانشان بي رحمانه قتل عام مي شوند.
چند روز قبل از اين کشتار ، سيتينگ بول ، رئيس قبايل سيو و پسرش کراوفوود در جريان يک درگيري در روز 15 دسامبر سال 1890 ميلادي توسط نظاميان آمريکايي اسير شدند و در حالي که بي دفاع بودند به قتل مي رسند.
سيستينگ بول نماد مقاومت در مقابل سفيدپوستاني که به طمع طلا به سرزمين هاي سرخ پوستان حمله کرده بودند ، به شمار مي رفت.
3 روز بعد از کشتار وونددني در روز 2 ژانويه سال 1890 ميلادي ارتش آمريکا يک واحد را براي پاکسازي محل اعزام مي کند.
واحد پاکسازي اجساد يخ زده زنان ، کودکان و سالمندان سرخپوست را بدون کمترين مراسمي در يک گور دستجمعي دفن مي کنند.
چند روز بعد ، 18 سرباز تيپ هفتم سواره نظام آمريکا براي شجاعتي که در کشتار زنان ، کودکان و سالمندان قبيله سيو نشان داده بودند ، مدال شجاعت دريافت مي کنند!
به اين ترتيب ، در روز 29 دسامبر سال 1890 ميلادي سوارنظام امريکا بي رحمانه يکي از قبايل سيو را در وونددني ايالت داکوتاي جنوبي قتل عام کردند.
در اين کشتار بيش از 400 سرخپوست بي دفاع که اغلب زن و کودک و سالمند بودند به قتل مي رسند.در پايان کشتار وونددني ، مقامات آمريکايي اعلام مي کنند فتح سرزمين هاي غرب خاتمه يافته است.
قتل عام وونددني لکه ننگ ديگري را در تاريخ ارتش آمريکا در نسل کشي سرخپوستان برجا مي گذارد.

چند سال پيش از وقوع اين جنگ دولت آمريكا به سرخپوستان قول داده بود تا زماني كه «درختان رشد مي كنند و آب ها جاري هستند» مراتع به سرخپوستان تعلق خواهد داشت.
اما در اواخر سال هاي دهه 1860 ميلادي و پس از پايان جنگ هاي انفصال آمريكا ، دولت تحت فشار محافل با نفوذ سرمايه داري بخش بزرگي از سرزمين ها و مراتع سرخپوستان را به شركت هاي راه آهن واگذار كرد.
سرخپوستان دست به شورش زدند و ژنرال هاي آمريكايي شرمن و شريدان بي رحمانه شورش هاي سرخپوستان را سركوب كردند.
چند سال بعد ، در سال 1875 ميلادي با كشف طلا در منطقه بلاك هيلز در ايالت داكوتاي جنوبي كه متعلق به سرخپوستان قبايل سيو و شايان بود ، سيل جويندگان طلا به اين منطقه سرازير شد و درگيري هايي ميان آنها و سرخپوستان درگرفت.
ژنرال جرج آرمسترانگ كاستر مامور سركوب سرخپوستان شد. او چند سال قبل از اين در سال 1868 ميلادي به دستور ژنرال شريدان به يك اردوگاه قبيله شايان در حاشيه رودخانه واشيتا حمله كرده بود.
جنگجويان قبيله شايان به دليل فصل شكار بوفالو در اردوگاه حضور نداشتند.
با اين حال كاستر به اردوگاه حمله كرد و بيش از 50 زن و كودك سرخپوست را بي رحمانه قتل عام كرد. پس از اين واقعه ، كاستر لقب «قاتل سرخپوستان» را يافت.
در سال 1875 كه كاستر مامور سركوب شورش سرخپوستان شد ، او با بلندپروازي قصد داشت در انتخابات رياست جمهوري آمريكا شركت كند.
به همين دليل ، كاستر مي خواست به هر قيمتي به يك موفقيت نظامي دست يابد.
ژنرال كاستر در راس يك واحد سوار نظام شامل 285 سرباز و چند عراده توپ تصميم گرفت بار ديگر يك اردوگاه سرخپوستان را نابود كند.
اما كاستر اين بار به آرزويش نرسيد. او در كنار رودخانه ليتل بيگ هورن در ايالت مونتانا در شمال غرب آمريكا در كمينگاهي كه سيتينگ بول ، رئيس قبايل سيو براي او تدارك ديده بود ، افتاد.
افراد سوار نظام كاستر علي رغم داشتن سلاحهاي مدرن آن روزگار و توپخانه از سرخپوستان سيو به سختي شكست خوردند و همه آنها بدون استثنا كشته شدند.
تنها موجود زنده در سوار نظام آمريكا يك اسب به نام كومانچي بود كه تا پايان عمرش در سال 1891 ميلادي از خدمت در سوار نظام معاف شده و مورد مراقبت قرار گرفت.
پس از اين جنگ ارتش آمريكا هزاران سرباز را براي جنگ با سرخپوستان سيو اعزام كرد و سرانجام قبايل سيو شكست خورده و سيتينگ بول به كانادا گريخت.
جنگ هاي ارتش آمريكا با قبايل مختلف سرخپوست ادامه داشت تا اين كه 10 سال بعد از جنگ ليتل بيگ هورن سرانجام با شكست جرونيمو ، رئيس قبايل آپاچي در ايالت نيومكزيكو ، اين جنگ ها خاتمه يافتند.
به اين ترتيب ، در روز 25 ژوئن سال 1876 ميلادي در ليتل بيگ هورن سوار نظام مغرور آمريكا مجهز به انواع سلاحهاي مدرن آن روزگار و توپخانه توسط سرخپوستان سيو در هم شكسته شد و ژنرال جرج آرمسترانگ كاستر ملقب به قاتل سرخپوستان تقاص بي رحمي هاي خود را با جانش پس داد.

يك قرن قبل از صدور اين فرمان، تاجران اروپايي توانسته بودند به ژاپن رخنه كنند. اين امپراتوري افسانه اي دوردست جهان را ماركوپولو سيپانگو ناميده بود و كريستف كلمب آرزو داشت با كشتي هايش به سواحل آن برسد.
ابتدا تاجران پرتغالي و در پي آنها هلندي ها وارد مجمع الجزاير ژاپن شدند. با ورود آنها فنون غربي و عقايد رنسانس نيز وارد ژاپن شد.
ژاپني ها كه تحت يك رژيم فئودالي مشابه قرون وسطي اروپا زندگي مي كردند به سرعت اين فنون و عقايد جديد را جذب كردند. بسياري از آنها تحت تاثير تبليغات يك مبلغ مسيحي بنام سن فرانسوا زاويه و ژزوييت ها تغيير مذهب داده و كاتوليك شدند.
در اوايل قرن دوازدهم ميلادي ، فئودال هاي كم و بيش مستقل مجمع الجزاير ژاپن ناگزير گرديدند مطيع فرامين توكوگاوا لياسو فئودال و جنگ سالار قدرتمند آن دوره كشور ژاپن شوند.
او لقب شوگون را براي خود برگزيد كه به مفهوم( سالارجنگ ـ جنگ سالاربزرگ) عليه بربرها بود و علاوه بر اين وظايفي مشابه وزير دربار امپراتور را نيز به عهده گرفت.
از آن پس ، امپراتور ژاپن فقط داراي يك قدرت نمادين و يك نقش معنوي شد و قدرت اصلي در دست شوگون ها بود، تا اين كه نوبت به توكوگاوا لميتسو رسيد كه قدرت را به عنوان شوگون در دست بگيرد.
او كه بيم داشت اروپايي ها به طور مسلحانه وارد ژاپن شوند يا اين كه مردم را به شورش هاي محلي تحريك كنند و قدرتش به خطر بيافتد ، تصميم گرفت با اجراي مقررات بسيار سختي درهاي كشور را به روي خارجيان ببندد.
هنگامي كه شوگون توكوگاوا لميتسو تصميم گرفت ورود و خروج به ژاپن را ممنوع كند ، كاتوليك ها ايالت ناكازاكي دست به شورش زدند. شوگون موفق شد به كمك هلندي ها اين شورش را به شكل بي رحمانه اي سركوب كند. وي سپس تمام خارجي ها را از ژاپن اخراج كرد و فقط به چند نفر هلندي اجازه داد در بنادر ژاپن باقي بمانند.
به اين ترتيب در روز 22 ژوئن سال 1636 ميلادي به دستور شوگون توكوگاوا لميتسو كشور ژاپن در دنيا را براي مدت بيش از دو قرن به روي خود بست. قدرت شگون ها تا سال 1867 ميلادي ادامه داشت تا اين كه در اين سال امپراتور ميجي از ضعف شوگون وقت استفاده كرد و براي هميشه آنها را از صحنه تاريخ ژاپن بيرون راند و ژاپن بار ديگر در دنيا را به روي خود گشود.

رم و كارتاژ دو شهر بزرگ دو سوي مديترانه باستان بيش از يك قرن با يكديگر مي جنگيدند. جنگ هاي رم و كارتاژ از سال 264 قبل ميلاد آغاز و سرانجام در سال 146 قبل از ميلاد با اضمحلال كارتاژ خاتمه يافت.
سلسله جنگ هاي رم و كارتاژ به جنگ هاي پونيك موسوم شده است. شهر كارتاژ توسط فنيقي ها در نزديكي شهرتونس امروزي بنيان نهاده شده بود. شهر رم نيز با گسترش قلمرو خود به يك قدرت جهاني تبديل گرديده بود و در آن دوره با سيستم جمهوري (كنسولي) و يك مجلس سنا اداره مي شد.
كارتاژ يك قدرت دريايي آن زمان بود و رم بيشتر در جنگ هاي زميني قدرتمند بود. جنگ هاي پونيك به سه جنگ به نام هاي جنگ اول پونيك از 264 تا 241 قبل از ميلاد ، جنگ دوم پونيك از 219 تا 202 قبل از ميلاد و جنگ سوم پونيك از 149 تا 146 قبل از ميلاد تقسيم مي شوند.
هانيبال چهره شاخص جنگ دوم پونيك بود. در سال 219 قبل از ميلاد ، هانيبال كه 27 سال داشت و پسر هاميلكار سردار بزرگ كارتاژ بود ، به سمت فرمانده كل ارتش كارتاژ منصوب مي شود.
وي به شهر ساگونت در اسپانيا كه متحد رم بود حمله كرد و اين بهانه اي براي آغاز جنگ دوم پونيك بود. هانيبال پس از اين حمله به قصد تنبيه رم راهي طولاني كه از سرزمين گل (فرانسه امروزي) مي گذشت را آغاز مي كند.
او از بي طرفي قبايل گل استفاده كرده و تا رود رن پيشروي مي كند اما براي غافلگير كردن رمي ها ناگزير مي شود از شهربندري مارسي كه متحد رم بود، دوري گزيند.
هانيبال اين طراح بزرگ نظامي از نواحي كم ارتفاع ساحلي دور شده و راه كوه هاي مرتفع و گردنه هاي خطرناك و برفگير آلپ را در پيش مي گيرد.
ارتش هانيبال شامل 50000 سرباز پياده ، 9000 سوار و 218 راس فيل بود. گذر اين ارتش به ويژه با وجود فيل ها از گردنه ها و كوره راه هاي كوهستان آلپ يك اقدام ماجراجويانه و حماسي محسوب مي شود.
هانيبال پس از گذر از كوه هاي آلپ وارد خاك رم مي شود و در دو نوبت لژيون هاي رمي كه انتظار حمله وي را از اين مسير نداشتند در تسين و تره بي شكست مي دهد.
آنگاه در روز 21 ژوئن سال 217 قبل از ميلاد ، فلامينيوس كنسول رم در دامي كه هانيبال در كناره هاي درياچه تراسيمن براي وي گسترده بود، مي افتد. در اين نبرد 15000 لژيونر ارتش رم كشته شده و حدود 15000 لژيونر ديگر اسير نيروهاي هانيبال مي شوند.
به اين ترتيب در روز 21 ژوئن سال 217 قبل از ميلاد لژيونرهاي شكست ناپذير ارتش رم توسط هانيبال سردار بزرگ كارتاژ در هم شكسته مي شوند. عبور ارتش هانيبال و استراتژي نظامي او بعد از گذشت 2226 سال از اين جنگ هنوز يك شاهكارجنگي محسوب مي شود.

پس از خاتمه جنگ داخلي اسپانيا ، ژنرال فرانسيسکو فرانکو ، ديکتاتور اسپانيا حاکم بلامنازع اين کشور شد.
براساس مفاد قانون جانشيني سال 1947 ميلادي او تنها فردي بود که مي توانست جانشين خود را تعيين کند.
فرانکو در يک ديدار محرمانه با دن خوان دو بوربون، پسر آلفونس سيزدهم که پس از اعلام جمهوري در سال 1931 ميلادي در اسپانيا همراه خانواده خود در ايتاليا و در تبعيد به سر مي برد ، پيشنهاد کرد پسرش خوان کارلوس را به اسپانيا بفرستد.
فرانکو از دن خوان دو بوربون خواست تا پسرش به اسپانيا آمده و در آنجا به تحصيلات خود ادامه داده و آموزش نظامي ببيند.
فرانکو مي خواست تا زمان مرگ قدرت خود را حفظ کند و در عين حال زمينه را براي بازگشت سلطنت خانواده بوربون فراهم سازد.
خوان کارلوس در سال 1955 ميلادي در سن 17 سالگي به اسپانيا رفت.او در سال 1962 ميلادي با شاهزاده سوفيا دختر پل اول ، پادشاه يونان ازدواج کرد.
در روز 22 ژوئيه سال 1969 ميلادي ، شاهزاده خوان کارلوس در مقابل مجلس اسپانيا سوگند ياد کرد و رسما به عنوان وليعهد اسپانيا و جانشين تاج و تخت شناخته شد.
از آن پس ، خوان کارلوس بسياري از مسووليت هاي رسمي را به عهده گرفت.هنگام بيماري ژنرال فرانکو ، خوان کارلوس رياست موقت کشور را عهده دار شد.
تا اينکه سرانجام ژنرال فرانسيسکو فرانکو ، ديکتاتور اسپانيا در روز 20 نوامبر سال 1975 ميلادي درگذشت.
دو روز بعد ، شاهزاده خوان کارلوس رسما پادشاه اسپانيا شد.
به اين ترتيب ، در روز 22 نوامبر سال 1975 ميلادي شاهزاده خوان کارلوس ، نوه آلفونس سيزدهم و پسر دن خوان دو بوربون رسما تاج پادشاهي اسپانيا را به سرگذاشت.
او در سخنراني روز تاج گذاري خود ، آغاز مرحله جديدي در تاريخ اسپانيا را اعلام کرد.
خوان کارلوس افرادي که قصد داشتند ميراث فرانکيسم را در اسپانيا زنده نگه دارند از کار برکنار کرد.او کليه زندانيان سياسي دوران ديکتاتوري فرانکو را آزاد کرد.
با آغاز پادشاهي خوان کارلوس ، کشور اسپانيا که در جريان حکومت ژنرال فرانکو از سوي کشورهاي اروپايي طرد شده بود ، بارديگر جايگاه خود را در اروپا بازيافت.

ملكه ويكتوريا در روز 28 ژوئن سال 1838 ميلادي در كليساي وست مينستر رسما تاجگذاري كرد.
ويكتوريا در 24 مه سال 1819 ميلادي در كاخ كنزينگتون لندن متولد شد. نام نوزاد را الكساندرينا ويكتوريا هانوور نهادند. او تنها فرزند ادوارد، دوك كنت و پرنسس ماريا لوييزا دوساكس - كوبورگ بود.
ملكه ويكتوريا در روز 10 فوريه سال 1840 ميلادي با پسردايي اش پرنس آلبرت دوساكس - كوبورگ - گوتا ازدواج كرد. زوج سلطنتي صاحب نه فرزند به اسامي ويكتوريا ، ادوارد ، آليس ، آلفرد ، هلنا ، لوييز ، آرتور ، لئوپلد و بئاتريس شدند.
21 سال پس از ازدواج آنها پرنس آلبرت در سن 42 سالگي در 14 دسامبر سال 1861 ميلادي بر اثر ابتلا به بيماري تيفوئيد در گذشت. ويكتوريا در پي مرگ شوهر مدت 10 سال كنج انزوا را برگزيد و به ندرت از كاخ خود خارج مي شد.
وي بيش از چهل سال پس از مرگ شوهرش همواره سوگوار بود و لباس سياه را از تن درنياورد. در دوران سلطنت ويكتوريا ، بريتانيا به ابرقدرت دنيا تبديل شد و دامنه متصرفات خود را در آفريقا و آسيا گسترش داد.
هندوستان در دوره ويكتوريا به اشغال كامل بريتانيادرآمد و ويكتوريا لقب امپراتريس هندوستان را يافت.
دوره سلطنت 64 ساله ويكتوريا به اندازه اي طولاني و توام با تحولات بود كه اين دوره از تاريخ جهان به عصر ويكتوريا شهرت يافت. اغلب فرزندان ويكتوريا، با خاندان هاي سلطنتي اروپا ازدواج كردند و به همين دليل خاندان هاي بزرگ سلطنتي اروپا با خاندان سلطنتي بريتانيا پيوند خوني داشتند. ويكتوريا لقب « مادربزرگ» اروپا را داشت.
ملكه ويكتوريا در 22 ژانويه سال 1901 ميلادي در سن 82 سالگي در خانه خود اوزبورن در جزيره وايت انگلستان به مرگ طبيعي درگذشت.
به اين ترتيب ويكتوريا در روز 20 ژوئن سال 1837 ميلادي ملكه بريتانيا شد. او پس از 64 سال سلطنت كه طولاني ترين دوره سلطنت در تاريخ محسوب مي شود ، چشم از جهان فروبست و عصر ويكتوريا به پايان رسيد.

جوليوس و اتل روزنبرگ از اعضاي حزب كمونيست آمريكا 2 سال پيش از اين تاريخ به اتهام تحويل اسرار بمب اتمي به نايب كنسول شوروي در نيويورك در يك دادگاه به مجازات مرگ محكوم شده بودند.
ديويد گرين گلاس برادر اتل كه يك كمونيست بود در ارتش در لس آلاموس نيومكزيكو خدمت مي كرد.
اين مكان محل آزمايش هاي بمب اتمي تحت نام رمز پروژه منهتن بود.
ديويد با همكاري همسرش روت اطلاعات در مورد بمب اتمي را جمع آوري مي كرد و آنها را در اختيار جوليوس روزنبرگ شوهر خواهرش قرار مي داد تا اينكه رژيم استالين نيز به نوبه خود به بمب اتمي دست يابد.پس از مدتي ديويد دستگير شد.
او ابتدا همه چيز را انكار كرد اما پس از 8 ماه در ازاي آزادي همسرش و زنده ماندن خودش ، روزنبرگ ها را متهم به جاسوسي كرده و آنها را به عنوان مسوولان اصلي معرفي كرد.
ديويد خواهرش اتل را متهم كرد كه در بازنويسي مدارك در مورد بمب اتمي به او كمك مي كرده است.
شهادت ديويد در دادگاه هيات منصفه را قانع كرد كه حكم مجازات مرگ را صادر كنند. در زندان سينگ سينگ ، زوج روزنبرگ تا لحظه آخر اين اتهامات را انكار كردند.
در روز 29 مارس سال 1951 ميلادي دادگاه آنها را محكوم به مجازات مرگ با صندلي الكتريكي كرد.
به اين ترتيب ، در روز 19 ژوئن سال 1953 ميلادي جوليوس روزنبرگ و همسرش اتل به اتهام جاسوسي براي شوروي و دادن اطلاعات در مورد بمب اتمي به نايب كنسول شوروي در نيويورك با صندلي الكتريكي اعدام شدند.
سال ها بخشي از افكار عمومي اعتقاد داشتند آنها بي گناه به مرگ محكوم شدند و كتاب هايي نيز در مورد ماجراي آنها و بي گناهيشان منتشر شدند.
اما در سال هاي دهه 1990 ميلادي پس از فروپاشي شوروي و پايان جنگ سرد و باز شدن بايگاني هاي محرمانه آمريكايي ها و روس ها ترديدي در مورد گناهكار بودن آنها باقي نماند.
جوليوس و اتل تحت نام هاي رمزي ليبرال و آنتن از سال 1942 ميلادي براي شوروي جاسوسي مي كردند.

اين شورش كارگري چند ماه پس از مرگ جوزف استالين رهبر شوروي رخ داد. در فرداي اين قيام كارگري دامنه آن در تمام شهرهاي جمهوري دموكراتيك آلمان ( آلمان شرقي قبلي) گسترش يافت.
در برلين شرقي بيش از 60000 تظاهر كننده به نهادهاي حكومت حمله كردند. والتر اولبرايخت ناگزير شد به نيروهاي اتحاد جماهير شوروي متوسل شود واين قيام كارگري به خاك و خون كشيده شد.
دستكم صدها نفر فقط در شهر برلين شرقي كشته شده و بيش از 25 هزار نفر دستگير شدند. اين قيام با بي تفاوتي غربي ها مواجه شد.
براساس پرونده هايي كه پس از اتحاد دو آلمان ازآرشيو هاي استازي پليس مخفي المان شرقي به دست آمد ، اين قيام در 700 شهر وروستاي آلمان شرقي گسترش يافته بود. در تمام اين مناطق مردم به اداره هاي دولتي . حمله كرده و بسياري از آنها را به آتش كشيدند.
تظاهركنندگان خواستار سقوط رژيم كمونيستي، خروج سربازان شوروي و اتحاد دو آلمان شده بودند. با اين كه اين قيام سركوب شد ، اما نخستين قيام عمومي در آلمان شرقي تحت اشغال شوروي و پشت پرده آهنين بود.
به اين ترتيب قيام كارگران برلين شرقي در روز 17 ژوئن سال 1953 ميلادي علي رغم سركوب شدن ،سرآغازي براي فروپاشي ديوار برلين در 9 نوامبر سال 1989 و اتحاد مجدد دو آلمان در 3 اكتبر سال 1990 ميلادي بود.

ناپلئون كه حدود يك سال پيش از اين تاريخ پس از شكست از قواي مشترك انگلستان ، روسيه و پروس از امپراتوري فرانسه خلع شده و به جزيره الب تبعيد شده بود ، از جزيره الب فرار كرده و در روز 20 مارس سال 1815 ميلادي به كاخ توييلري در پاريس بازمي گردد.
لويي هجدهم از سلسله بوربون كه به پادشاهي فرانسه رسيده بود با ورود ناپلئون از پاريس فرار مي كند. در آن هنگام نيروهاي متحد عليه ناپلئون در حال به توافق رسيدن در مورد شرايط صلح با فرانسه بودند و پس از اطلاع از بازگشت ناپلئون حكومت وي را غيرقانوني اعلام كردند.
ناپلئون با عجله يك قواي نظامي 100000 نفري از سربازان سابق خود را تشكيل مي دهد و تصميم مي گيرد در بلژيك به نيروهاي انگلستان و پروس قبل از اين كه روسها و اتريشي ها به آنها بپيوندند ، حمله كند.
ناپلئون قواي نظامي پروس به فرماندهي مارشال بلوخر را در لينيي منطقه اي ميان شهرهاي شارلو روا و نامور شكست مي دهد. او به ژنرال فرانسوي گروشي دستور مي دهد به تعقيب بازمانده قواي نظامي بلوخر ادامه دهد.
ناپلئون در فرداي آن روز به قواي انگلستان به فرماندهي ژنرال ولينگتون كه در فلات مون سن ژان نزديك واترلو مواضع مستحكمي را در اختيار داشت ، حمله مي كند، اما به علت بارندگي شب قبل ميدان نبرد بسيار گل آلود بوده و پيش راندن توپ ها بسيار دشوار بود. به همين دليل ناپلئون نتوانست در مواضع دفاعي انگليسي ها رخنه كند.
در پايان روز ، ناگهان قواي مارشال بلوخر از پشت سر به نيروهاي فرانسوي حمله كرده و آنها را غافلگير مي كند. با از هم فروپاشيدن صفوف نيروهاي فرانسوي ، ناپلئون تحت حمايت گارد امپراتوري ميدان جنگ را ترك مي كند و به پاريس بازمي گردد، در اين هنگام ناپلئون متوجه مي شود كه همه چيز پايان يافته است. حكومت دوباره ناپلئون پس از فرار از جزيره الب فقط 100 روز به طول انجاميد.
مدتي بعد ناپلئون خود را تسليم انگليسي ها كرد. دولت انگلستان اين بار ناپلئون را به جزيره دوردست و بد آب و هواي سنت هلن تبعيد كرد. ناپلئون چند سال بعد در جزيره سنت هلن بر اثر يك بيماري درگذشت.
به اين ترتيب ، در روز 18 ژوئن سال 1815 ميلادي ناپلئون در واترلو شكست خورد و افسانه ناپلئون بناپارت فاتح بزرگ اروپا به پايان رسيد.

فيدل مانند ساير پسران خانواده هاي معتبر كوبا در مدرسه كاتوليك هاي ژزوييت جزيره تحصيل مي كند. در سال 1942 ميلادي او وارد كالج بلئن شهر هاوانا مي شود.
او يك دانش آموز ساعي بود كه به گفته نزديكانش همواره مي خواست در جلوي صحنه قرار داشته باشد.
فيدل به خوزه مارتي نويسنده ، شاعر ، روزنامه نگار و قهرمان استقلال كوبا علاقه زيادي داشت. در سال 1945 پس ازكسب ديپلم وارد دانشكده حقوق هاوانا مي شود و به سرعت رو به سياست مي آورد.
او به يك گروه از طرفداران عدالت اجتماعي مي پيوندد. در سال 1949 پس از كسب مدرك دكتراي حقوق در شهر هاوانا يك دفتر وكالت باز مي كند و وقت خود را صرف دفاع از فقرا مي نمايد.
فيدل در سال 1952 ميلادي از سوي حزب ارتدوكس نامزد انتخابات مجلس مي شود. انتخاباتي كه هرگز برگزار نمي شود زيرا در روز 10 مارس 1952 ميلادي فولخنسيو باتيستا در يك كودتا رييس جمهور وقت را سرنگون مي كند.
از اين زمان مبارزه سياسي فيدل كاسترو با حكومت ديكتاتوري باتيستا آغاز مي شود. او ابتدا دست به مبارزه سياسي زده و اما پس از اين كه پي برد در مقابل ديكتاتوري باتيستا اين نوع مبارزه بيهوده است مبارزه مسلحانه را آغاز كرد.
فيدل كاسترو و يارانش در روز 26 ژوييه سال 1953 ميلادي براي به دست آوردن اسلحه به پادگان مونكادا حمله مي كنند.
در اين حمله 3 نفر از ياران كاسترو كشته شده و 68 نفر پس از دستگيري شكنجه و سپس مخفيانه به قتل مي رسند.
كاسترو به همراه ساير يارانش به كوهستان فرار مي كند اما محل كاسترو لو رفته و او دستگير مي شود. به لطف دخالت اسقف اعظم شهر سانتياگو فيدل كاسترو از مجازات مرگ نجات يافته و به 15 سال زندان محكوم مي شود.
در سال 1955 ميلادي باتيستا تحت فشار مخالفان زندانيان را عفو مي كند. كاسترو پس از آزادي به مكزيك مي رود.
او در آنجا با 2 مردآشنا مي شود كه اهميت به سزايي در زندگيش داشتند ، ارنستو چه گوآرا و آلبرتو بايو.
در روز 15 نوامبر سال 1956 ميلادي فيدل به كوبا باز مي گردد ، همراه او 82 مبارز از جمله چه گوارا و برادرش رائول كاسترو بودند اما ، عوامل باتيستا از تاريخ ورود كشتي حامل آنها آگاه شده و بسياري از مردان كاسترو كشته مي شوند.
پس از چند هفته يك گروه 12 نفري نخستين گروه چريكي را در منطقه سيئرا مائسترا تشكيل مي دهند. در جريان چند ماه ، تعداد زيادي به آنها مي پيوندند و يك لشكر واقعي را تشكيل مي دهند. جنگ چريكي مدت 2 سال ميان نيروهاي فيدل كاسترو و ارتش باتيستا ادامه داشت.
در سال 1959 ميلادي فيدل كاسترو و مردانش پيروزمندانه وارد هاوانا مي شوند. باتيستا از كوبا فرار مي كند.
فيدل كاسترو در روز 16 فوريه سال 1959 ميلادي رسما قدرت را در كوبا در دست گرفت و تا 2 سال پيش علي رغم بيماري قدرت را حفظ كرد. سخنراني هاي طولاني و پر شور اين شخصيت كاريزماتيك كه گاهي تا نزديك به 10 ساعت نيز طول كشيده اند از شهرت به سزايي برخوردار است.
فيدل كاسترو از يك ركورد ديگر نيز برخوردار است و آن تعداد توطئه هاي سازمان جاسوسي آمريكا، سيا ، براي قتل او بوده است كه همگي ناكام ماندند.
به اين ترتيب ، در روز 13 اوت سال 1926 ميلادي فيل كاسترو انقلابي مشهور جهان و رهبر كوبا در شهر بريان در منطقه اوريانته در خانواده اي مرفه متولد مي شود. فيدل كاسترو مردي است كه با مبارزاتش دست استعمار آمريكا از كوبا كه توسط ديكتاتوري پوشالي اداره مي شد را كوتاه مي كند.او تاريخ كوبا را تغيير مي دهد.
فيدل كاسترو در تابستان سال 2006 براي چند عمل جراحي در بيمارستان بستري شد و قدرت را به طور موقت به برادرش رائول كاسترو واگذار كرد.
در 24 فوريه سال 2008 فيدل رسما رهبري كوبا را به برادرش رائول سپرد. با اين كه فيدل از قدرت كناره گرفته و فقط هر چند وقت يك بار تلويزيون كوبا تصاويري از او را نشان مي دهد يا رسانه هاي اين كشور خبرهايي از اورا منتشر مي كنند، اما هنوز بسياري از كوبايي ها او را رهبر واقعي كشور مي دانند.
سریال افسانه جومونگ ( ساخته کشور کره جنوبی ) در واقع بخشی از تاریخ ایران را ربوده است . آنها نام ارمنستان را لاک گرفته و بر آن سرزمین بویو گذارده اند فرمانروایی ایران را هم سلسله هان نامیده اند . در تاریخ سلسله ( هان ) سواره نظام زره پوش وجود ندارد این سواره نظام بنا بر همه اسناد تاریخی مربوط به ارتش پارت ایران بوده است .

یکی از افسران سپاه آهنین ایران در دوران اشکانی (۱۲۳/۱۲۴ تا ۸۸/۸۷ پیش از میلاد) در عکس دیده می شود
وقتی از درگیری دولت هان با یاغیان صحبت می شود و بدین خاطر بویو دست به حمله به مناطق اطراف خود می زند در واقع زمانی است که فرمانروایی ایران با یاغیان هوسپائوسینس ( شورشگر تازی ) و گوردی ین، آدیابن و اُسرائن در باختر و سکاییان در خاور مشغول جنگ است در ضمن مهمترین نکته آنکه گرفتن گروگان از خاندان نافرمان نسبت به فرمانروایی تنها در ایران باب بوده است مهرداد پادشاه اشکانی در ارمنستان ( بخاطر آنکه بی طرفی کشورش را زیر پا گذارده و از رومیان حمایت نمود ) وارد کارزار شده و آرتاواز شاه ارمنستان را فرمانبردار خویش نمود و تیگران پسر آرتاواز را به عنوان گروگان به پارت فرستاد. رویدادهای بعدی باعث مداخله دوباره ایران شد و ارتش پارت، تیگران را به عنوان شاه بر صندلی پادشاهی به جای آرتاواز قرار داد . کشور بی ریشه کره با استفاده از تمثیل های ایرانی برای خود تاریخ می سازد در سریال یانگوم نخستین رستم زاد ( سزارین ) را به یانگوم منتسب کردند و حال در دل تاریخ اشکانی ما برای سرزمین چوسان خود هویتی حماسی می سازند . باید با هزار درد افسوس گفت به خاطر عدم توجه رسانه های مسئول نسبت به هویت و تاریخ ملی ایران کشورهایی نظیر کره بجای ما ، آنها را به نام خود نموده و در نهایت ما می مانیم و مشتی تاریخ غیر ایرانی !
بقول ارد بزرگ اندیشمند و متفکر ایرانی : سرزمینی که اسطوره های خویش را فراموش کند به اسطورهای کشورهای دیگر دلخوش می کند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند .
برای شناخت بیشتر و بهتر تاریخی که کشور کره جنوبی به یغما برده است نظر شما را به بخش های از تاریخ دودمان اشکانیان و پارت های ایران جلب می کنم :
به مهرداد دوم پادشاه ایران زمین گفتند در کشورداری صبوری کنید اردوان پدر شما و همین طور فرهاد پدر بزرگتان خیلی زود کشته شدند . مهرداد گفت در حالی که هوسپائوسینس ( شورشگر تازی ) و گوردی ین، آدیابن و اُسرائن در باختر و سکاییان در خاور به جان مردم ایران افتاده و کشتار می کنند سکوت و نرمش به چه معناست . کشته شدن در این شرایط بسیار با ارزش تر از زندگی در خفت و ننگ است .
شجاعت پادشاه ایران مهرداد اشکانی گویای این سخن ارد بزرگ است که : برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.
مهرداد دستور داد ارتش ایران بازسازی شود استراتژی نظامی خاص اشکانیان ، جنگهای نامنظم توسط کمانداران ورزیده بود که شالودهء ارتش اشکانی را تشکیل می دادند. گروههای سوارکار چالاک و کمانداران قابلی که می توانستند در حال سوارکاری ، از هر سویی، هر هدفی را نشانه روند . علاوه بر این ، تمرینات گروهی پیوسته آنها ،در میدان نبرد ، الگوهای نامنظم ولی هدفمندی از حرکت اسبها را ایجاد می کرد، که به نحوه ای غیر قابل پیشبینی ،به هر سمت و سویی می تاختند و به طور فردی یا گروهی شلیک می کردند . بخش دیگر سپاه مهرداد دوم سواره نظام زره پوش ایران که در باختر به آن سوارکاران شوالیه و در خاور به آنها سوارکاران آهنین می گفتند تشکیل می داد تمام بدن آنها و حتی بدن اسبهایشان پوشیده از آهن بوده و بدین شکل هر سپاهی را شکافته و به تسلیم وادار می نمودند .

فرمانروای ایران یاغی هان باختر و خاور را مطیع خویش نمود و با ووتی فغفور فرمانروای چین از سلسله هان (۱۴۱ تا ۷۸ پیش از میلاد) روابط سیاسی و بازرگانی برقرار نمود .
مهرداد دوم دوباره شکوه را به ایران بازگرداند …


لويي شارل پسر كوچكتر لويي شانزدهم پادشاه فرانسه در روز 27 مارس 1785 ميلادي متولد شد. وي پس از درگذشت برادر بزرگترش در 4 ژوئن سال 1789 وليعهد فرانسه گرديد.
درروز 13اوت سال 1792 ميلادي پس از سرنگوني سلطنت فرانسه ، لويي شارل به همراه پدر و مادرش ، لويي شانزدهم و ملكه ماري آنتوانت، عمه اش اليزابت و خواهر بزرگترش در زندان قلعه تامپل پاريس زنداني شد.
پسر كوچك پس از اعدام پدرش لويي شانزدهم توسط گيوتين در 21 ژانويه سال 1793 ميلادي، لقب لويي هفدهم پادشاه فرانسه راگرفت و كشورهاي اروپايي و فرانسويان تبعيدي عنوان پادشاهي او را به رسميت شناختند.
اما كودك زنداني در تامپل هرگز نتوانست از مزاياي عنوان خود استفاده كند. كودك خردسال را چند ماه بعد از مادرش ملكه ماري آنتوانت جدا كرده و او را به دست زندانبان بيرحمي به نام سيمون سپردند.
اين مرد سنگدل و سفاك هر روز كودك بيگناه را كتك مي زد و به كارهاي سخت و طاقت فرسا وادار مي كرد. پس از سقوط ماكزيميلين دو روبسپير و پايان گرفتن دوره ترور انقلاب فرانسه ، ميانه روهاي مجلس كنوانسيون تصميم گرفتند لويي هفدهم را با اسراي فرانسوي كه در اختيار امپراتوري اتريش بودند، معاوضه كنند.
اما اين كودك يتيم در اثر سالها رنج و مرارت به شدت بيمار بود و قبل از اجراي اين مبادله بر اثر بيماري سل درگذشت.
به اين ترتيب در روز 8 ژوئن سال 1795 لويي هفدهم پادشاه خردسال فرانسه بي آن كه رنگ سلطنت را ببيند در زندان قلعه مخوف تامپل در تنهايي و رنج درگذشت. ماري ترز شارلوت ، خواهر بزرگترش خوش اقبال تر بود. پرنسس ماري ترز در روز 19 دسامبر 1795 با زندانيان فرانسوي مبادله و به امپراتوري اتريش تحويل داده شد.

كنفرانس برلين قواعدي را مشخص كرد كه پيش درآمد اشغال و استعمار كامل قاره آفريقا بود.اين كنفرانس خواهان آزادي كشتيراني در رودخانه هاي بزرگ آفريقا ، رودخانه نيجر و رودخانه كنگو شد.
فرانسه سرزمين هاي وسيعي را در آفريقاي غربي به دست آورد.بيسمارك به اشتباه تصور مي كرد با اين بذل و بخشش فرانسه از دست دادن سرزمين هاي آلزاس و لورن كه توسط آلمان اشغال شده بودند را فراموش خواهد كرد.
بريتانيا حق ايجاد يك محور ارتباطي از قاهره تا كيپ در منتهي اليه جنوب آفريقا را براي خود محفوظ دانست.
بزرگترين برنده كنفرانس برلين، لئوپولد دوم ، پادشاه كشور كوچك بلژيك بود كه سهم شير را به دست آورد و مالك سرزمين وسيعي در مركز آفريقا شد كه آن را «كشور مستقل كنگو» نامگذاري كرد!.
آلمان نيز صاحب سرزمين هاي وسيعي در ناميبيا ، بوتسووانا و در جنوب قاره آفريقا شد.
به اين ترتيب ، در روز 26 فوريه سال 1885 ميلادي كنفرانس برلين خاتمه يافت.در جريان اين كنفرانس كه به ابتكار اتو فن بيسمارك ، صدراعظم آلمان برگزار شده بود ، آخرين سرزمين هاي قاره آفريقا كه از طمع استعمارگران اروپايي در امان مانده بودند ميان آنها تقسيم شدند.

پرتغال كشور كوچك ساحلي اروپا كه از يك نيرو دريايي قدرتمند برخوردار بود ، جهانگشايي خود را از سال 1415 ميلادي با اشغال بخشي از ساحل مراكش آغاز كرد، دريانوردان پرتغالي در اوايل قرن پانزدهم جزاير آزور واقع در اقيانوس اطلس را كشف كردند.
اين دريانوردان سواحل غربي افريقا را مورد اكتشاف قرار مي دادند تا بلكه با دور زدن اين قاره راهي به سوي هندوستان بيابند. آنها براي اين كه به مالكيت خود بر مناطق كشف شده مشروعيت ببخشند ، در سال 1481 امتيازي را از پاپ وقت دريافت كردند كه چون قصد مسيحي كردن ساكنان بي خبر از همه جاي اين نواحي را دارند ، مالكيت مناطق كشف شده متعلق به پرتغال است.
در اين ميان كريستف كلمب كه تحت فرمان سلطنت اسپانيا بود ، اقيانوس اطلس را پيمود و قاره آمريكا را كشف كردكه البته او تصور مي كرد به هندوستان رسيده است.
در رم ، پاپ الكساندر ششم بورجيا كه اصليت اسپانيايي داشت در 4 مه سال 1493 ميلادي دو هفته پس از بازگشت كريستف كلمب ، قانون سال 1481 را لغو كرد و براي جلوگيري از جنگ و خونريزي ميان دو كشور مسيحي اسپانيا و پرتغال تصويب کرد که سرزمين هاي تازهاي كه در غرب مجمع الجزاير آزور واقع شده اند، متعلق به اسپانيا و سرزمين هاي واقع در شرق اين مجمع الجزاير متعلق به پرتغال هستند.
اما پرتغالي ها به اين تصميم اعتراض كردند زيرا سهم آنها به باريكه اي از ساحل آفريقا محدود مي شد، سرانجام دو كشور براي اجتناب از جنگ مذاكراتي را آغاز كردند كه منجر به امضاي پيمان توردسيياس شد.
به اين ترتيب درروز 7 ژوئن سال 1494 ميلادي پيمان توردسيياس را امضا كردند. براساس اين پيمان مرز قلمرو دو قدرت دريايي به 370 مايلي جزاير دماغه سبزمنتقل شد و تمام سرزمين هايي كه در غرب اين مرز بود به مالكيت اسپانيا و سرزمين هايي كه در شرق آن واقع شده بود به تملك پرتغال درآمد.
پاپ الكساندر ششم بورجيا به نوبه خود اين پيمان را تصويب كرد. دو كشور پرتغال و اسپانيا جهان آن روزگار را به استثناي قاره اروپا بين خود تقسيم كردند بي آنكه ساكنان اين جهان پهناور از اين توافق دنياي مسحيت آگاه شوند.

مستعمرات فرانسه در اين منطقه تحت حکومت پوشالي ويشي بودند که خود اين حکومت گوش به فرمان اشغالگر آلماني بود.
نيروهاي آمريکايي و بريتانيايي هنگام ورود به کازابلانکا در مراکش و شهر الجزيره با مقاومت سرسختانه قواي نظامي فرانسه ويشي مواجه شدند.
نيروهاي آمريکايي و بريتانيايي بيم داشتند در صورت ادامه مقاومت متحد سابقشان ، قواي آلمان نازي به منطقه هجوم آورده و آنها را به دريا بريزد.
بر حسب تصادف ، هنگام پياده شدن قواي متفقين در الجزيره ، درياسالار دارلان ، معاون و جانشين مارشال پتن ، رئيس حکومت ويشي براي ديدار از پسر بيمارش در الجزيره به سر مي برد.
او بود که فرمان مقاومت در مقابل متفقين را صادر کرده بود.اما با فشار حملات متفقين ، دارلان ناگزير فرمان تسليم شهر الجزيره را امضا مي کند و نبردها متوقف مي شوند.
علي رغم ارتباط نزديک دارلان با آلماني ها ، روزولت ، رئيس جمهور آمريکا او را به عنوان «کميسر عالي براي آفريقاي شمالي» تعيين مي کند.
اين انتصاب با نارضايتي زيادي در بريتانيا و در ميان نيروهاي مقاومت ملي فرانسه مواجه مي شود.اما دارلان در 24 دسامبر 1942 ميلادي توسط يک جوان عضو نيروهاي مقاومت ملي فرانسه به قتل مي رسد.
هيتلر پس از اشغال آفريقاي شمالي توسط متفقين ، مفاد قرارداد تسليم فرانسه که در 22 ژوئن سال 1940 ميلادي با مارشال پتن امضا شده بود را نقض کرده و مناطق آزاد فرانسه را اشغال مي کند.
متفقين پس از اينکه الجزيره و کازابلانکا را تصرف کردند به سرعت ساير مناطق مراکش و الجزاير را اشغال مي کنند.
هم زمان ، در بيابان ليبي ژنرال انگليسي ، مونتگمري، ارتش آفريقايي آلمان به فرماندهي مارشال رومل را وادار به عقب نشيني مي کند.
آلماني ها و ايتاليايي ها چاره ديگري ندارند تا به منطقه بيزرت در تونس عقب نشيني کنند.اين نخستين عقب نشيني ارتش نازي از زمان آغاز جنگ جهاني دوم محسوب مي شد.
به اين ترتيب در روز 8 نوامبر سال 1942 ميلادي نيروهاي آمريکا و بريتانيا در آفريقاي شمالي پياده مي شوند.
پيشروي اين نيروها موجب نخستين شکست هاي ارتش آلمان نازي از آغاز جنگ جهاني دوم مي شود.
در ژانويه سال 1943 ميلادي روزولت ، رئيس جمهور آمريکا و چرچيل ، نخست وزير بريتانيا براي مذاکره در شهر کازابلانکا با يکديگر ملاقات مي کنند و در جريان اين مذاکرات نقشه آزادسازي کامل آفريقاي شمالي و حمله به جزيره سيسيل در جنوب ايتاليا طراحي مي شود.

اين كشتي ها كه حامل 130000 سرباز نيروهاي متفقين از مليت هاي مختلف بودند ، در جبهه اي به طول 35 كيلومتر حمله به استحكامات آلماني را آغاز كردند. در شب قبل از حمله هزاران چترباز نيروهاي متفقين در پشت مواضع آلماني ها فرود آمده بودند.
حدود 10000 فروند هواپيماي نيروهاي متفقين استحكامات قواي آلمان در ساحل اقيانوس اطلس كه به ديوار آتلانتيك معروف بود را بمباران كردند. نيروهاي آلماني كه از ديوار آتلانتيك دفاع مي كردند شامل 250 هزار سرباز بودند كه تحت فرماندهي فيلد مارشال رومل قرار داشتند.
گشودن يك جبهه دوم غربي از حدود يك سال پيش برنامه ريزي شده بود، در جبهه شرقي جوزف استالين رهبر شوروي براي دست زدن به يك ضد حمله عليه نيروهاي نظامي آلمان نياز داشت كه بخشي از قواي نظامي آلمان درگير جنگ در يك جبهه دوم شود.
فرماندهي نيروهاي متفقين به ساحل نرماندي به عهده ژنرال آمريكايي دوايت آيزنهاور بود. در نخستين روز حمله به سواحل نرماندي ، ده ها لشكر از نيروهاي متفقين در زير آتش مسلسل ها و توپخانه قواي نظامي آلمان به كمك کشتي هاي سريع نفربر در ساحل پياده شدند كه هزاران نفر از آنها بر اثر آتش سنگين آلماني ها جان خود را از دست دادند.
اما شجاعت سربازان كانادايي كه به عنوان خط شكن عمل مي كردند ،باعث شد تا نيروهاي متفقين بتوانند سر پل هايي را در ساحل نرماندي ايجاد كنند و نيروهاي بيشتري را در خاك فرانسه پياده كنند.آلمانها در برخي از نقاط استحكامات آتلانتيك از جمله در اطراف شهر كائن فرانسه حدود يك ماه مقاومت كردند.
به اين ترتيب ، در روز 6 ژوئن سال 1944 ميلادي كه در تاريخ به « روز جي» مشهور است،سربازان متفقين با پياده شدن در سواحل نرماندي در غرب فرانسه جبهه دومي را عليه آلمان نازي گشودند

با پايان گرفتن جنگ جهاني اول ( 1918ـ 1914ميلادي) بريتانيا عثماني ها كه از زمان سلطان سليمان قانوني در منطقه بين النهرين حكمفرمايي مي كردند را بيرون رانده و اين منطقه را به مستعمرات خود منضم كرد.
نيروهاي بريتانيايي در 11 مارس سال 1917ميلادي با دشواري زيادي بغداد را فتح كردند و درروز 25 آوريل سال 1920ميلادي پس از فروپاشي امپراتوري عثماني ، جامعه ملل (سلف سازمان ملل متحد) با صدور قطعنامه اي قيمومت منطقه بين النهرين را به بريتانيا واگذار كرد.
بريتانيا با ايجاد كشورعراق ، امير فيصل بن حسين را به پادشاهي عراق منصوب كرد. اين شاهزاده هاشمي كه قبلا خاندانش حكومت مكه و حجاز را در دست داشتند ، در حقيقت چندان علاقه به اين كشور كه تصادفا تاسيس شده بود ، نداشت.
او مردم عراق را يك جمع متفرق از اقوام گوناگون مي دانست كه به اجبار در عراق در كنار يكديگر مجبور به همزيستي شده اند.
عراق داراي ذخاير غني نفتي بود، ذخاير نفتي اين كشور توسط شركت« عراق پتروليوم» استخراج مي شد و سهمي نيز به پادشاه عراق از اين درآمد مي رسيد.
پس از دادن تضمين هاي كافي به بريتانيا ، عراق توانست در سال 1932 ميلادي استقلال يابد. پس از مرگ فيصل اول در سال 1933 ، غازي بن فيصل پسرش جانشين او شد كه وي نيز به نوبه خود در سال 1939 درگذشت و پسر 3 ساله اش فيصل دوم به تخت سلطنت نشست.
با آغاز جنگ جهاني دوم ، بريتانيا درگير جنگ با آلمان نازي شد، در اين ميان رشيد عالي گيلاني در روز 3 آوريل سال 1941ميلادي قيام كرد و نايب السلطنه عراق عبدالله را بركنار نمود.
وينستون چرچيل نخست وزير وقت بريتانيا كه از اين اقدام به خشم آمده بود ژنرال ويول را مامور سركوب قيام رشيد عالي گيلاني كرد.
ژنرال ويول نيز با نيروهاي خود از فلسطين به سوي عراق به سرعت حركت كرد، يك لشكر ديگر از نيروهاي بريتانيايي نيز همزمان از بصره حمله خود به سوي بغداد را آغاز كردند.
رشيد عالي گيلاني كه قواي كافي در اختيار نداشت ، نتوانست در مقابل حمله گازانبري انگليسي ها مقاومت كند و به ايران پناهنده شد.
به اين ترتيب در روز اول ژوئن سال 1941 ميلادي نيروهاي بريتانيايي دوباره به بغداد بازگشتند و حكومت سلطنتي دوباره در اين كشور مستقر شد.

مهاجرين هلندي اين ناحيه كه بوئر خوانده مي شدند (بوئر در زبان هلندي به معني دهقان است) مي خواستند سنت ها و مذهب كالوينيست خود را حفظ كنند.
آنها براي فرار از استعمار انگلستان با كاروان هاي زيادي به سوي شمال كوچ كردند. اين كوچ دستجمعي بين سال هاي 1835 تا1837ميلادي انجام شد .
بوئرها در مسير كوچ خود با قبايل زولو برخورد كردند و جنگ هاي خونيني بين آنها در گرفت. بوئرها در سرزمين هايي كه از چنگ قبايل زولو خارج كرده بودند ، جمهوري ناتال را تاسيس كردند.
اما بريتانيايي ها كه به اين منطقه ساحلي و استراتژيك چشم دوخته بودند ، آن ناحيه را نيز به تصرف درآوردند. بوئرها به ناچار به ناحيه مركزي آفريقاي جنوبي كوچ كرده و جمهوري ترانسوال و دولت آزاد اورانژ را تاسيس كردند.
اين خرده كشورها هنگام تاسيس به ترتيب داراي 25 هزار و ده هزار جمعيت سفيد پوست بودند. اما با كشف طلا در سال 1886ميلادي در ويتواترسراند در قلب اراضي بوئرها ، توجه بريتانيايي ها به اين ناحيه جلب شد.
لندن براي خاتمه دادن به مساله بوئرها قوانين تبعيض آميزي را به آنها تحميل كرد تا بتواند از آنها بهانه اي به دست آورد.در عين حال جوزف چمبرلن ،نخست وزير بريتانيا تهديدات عليه پل كروگر ،رييس جمهور سالخورده بوئرها را افزايش داد.
سرانجام در 9 اکتبر سال 1899ميلادي ، چمبرلن به كروگر اعلان جنگ داد. بوئرها با شجاعت و دلاوري در مقابل ابرقدرت آن زمان مقاومت كردند و در چندين نبرد در برابر نيروهاي بريتانيا پيروز شدند.
در روز 5 ژوئن سال 1900ميلادي جنرال انگليسي هوراشيو كيچنر شهر ژوهانسبورگ را تصرف كرد.بوئرها عليه نيروهاي اشغالگر دست به جنگ هاي چريكي نامنظم زدند.
بريتانيايي ها براي جلوگيري از حملات چريكي ، اردوگاه هاي محصوري را ايجاد كرده و بيش 200 هزار بوئر از مرد و زن و كودك را در شرايط رقت باري در اين اردوگاه ها اسكان دادند .
بيش از 30 هزار نفر از بوئرها به دليل شرايط بسيار نامساعد جان خود را در اين اردوگاه ها از دست دادند.
در اين نخستين جنگ بزرگ مستعمراتي كه دو قوم اروپايي به جان هم افتادند از صد هزار مبارز بوئر 7000 هزار نفر كشته شدند (بدون احتساب قربانيان غيرنظامي اردوگاه ها) و از 500 هزار سرباز بريتانيايي كه به جنگ اعزام شده بودند ، 22 هزار نفر به قتل رسيدند.
سرانجام بريتانيايي ها در پيروس توانستند بوئرها را به سختي شكست دهندو ترانسوال و اورانژ استقلال خود را از دست دادند .
بريتانيا براي جلوگيري از قيام دوباره بوئرها ، حقوق مدني ، زبان بوئرها موسوم به افريكانس را به رسميت شناخته و لندن تعهد كرد غرامت جنگي براي جبران خسارت ها به بوئرها بپردازد.
به اين ترتيب در روز 31مه سال 1902 ميلادي جنگ خونين بوئرها و امپراتوري بريتانيا در منطقه ورينيگينگ با امضاي يك پيمان صلح خاتمه يافت. اين براي نخستين بار بود كه امپرياليسم بريتانيا با يك مقاومت بي سابقه مردمي مواجه شده بود.

امپراتوري روم در يك قرن قبل از اين تاريخ مرزهايش به اندازه اي وسعت يافته بود که ديگر اداره اين سرزمين هاي وسيع غيرممکن شده بود و به دشواري مي توانست در مقابل فشار اقوام بربر مقاومت کند.
در سال 293 ميلادي ديوکلسين امپراتور روم مقر حکومت را در 4 شهر که در نزديکي مرزهاي پر خطر قرار داشتند مستقر کرد كه شامل شهر ميلان امروزي ، نيکومديا ، سيرميوم و تروس بودند، اما تلاش او براي حفظ مرزها از هجوم اقوام بربر بي نتيجه بود.
کنستانتين جانشين او پس از اينکه دوباره وحدت امپراتوري را برقرار کرد در شهر نيکومديا در ساحل بسفر مستقر شد.
وي که به دنبال يک محل مناسب براي ايجاد يک پايتخت جديد بود در سال 324 ميلادي شهر بيزانس (قسطنطنيه) را برگزيد.اين يک انتخاب مناسب بود.
شهر بيزانس 1000 سال قبل از آن تاريخ در سال 667 قبل از ميلاد توسط مهاجراني که از مگار آمده بودند در در مجاورت تنگه هايي که آسيا و اروپا را از هم جدا مي کردند ، احداث شده بود.
اين شهر در دهانه بسفر واقع شده بود و يوناني هاي قديم آن را هلسپونت مي ناميدند.کنستانتين نام خود را به پايتخت جديدش مي دهد و آن را کنستانتيوپل مي نامد.
اين شهر از موقعيت ويژه اي برخوردار بود و بر گذرگاه ميان آسيا و اروپا تسلط داشت.ساکنان آن از حقوق برابر ساکنان شهر رم برخوردار شدند.کنستانتين تا زمان مرگش در سال 337 ميلادي در اين شهر سکونت کرد.
شهر کنستانتينوپل با آميختن فرهنگ رومي و يوناني به سرعت توسعه يافت و ابعاد آن از شهر رم فراتر رفت. در سال 395 ميلادي پس از تقسيم امپراتوري روم به 2 امپراتوري روم شرقي و غربي اين شهر به پايتخت امپراتوري روم شرقي تبديل شد.
دو قرن بعد در زمان امپراتوري ژوستينين جمعيت آن به يک ميليون نفر رسيد.پس از اينکه هراکليوس امپراتوري روم شرقي شد ، کنستانتينوپل ريشه هاي لاتيني خود را رها کرد و به يک شهر يوناني تبديل گرديد.
امپراتوري روم شرقي از آن پس امپراتوري بيزانس ناميده شد و پايتخت آن نيز نام سابق يوناني خود بيزانس را دوباره بازيافت.
به اين ترتيب ، در روز 11 مه سال 330 ميلادي کنستانتين امپراتور روم شهر کنستانتينوپل (قسطنطنيه) را به جاي شهر رم به عنوان پايتخت امپراتوري برگزيد.
چند قرن بعد ، اين شهر و سرزمين هاي امپراتوري روم شرقي به ريشه هاي سابق يوناني خود بازگشته و امپراتوري بيزانس بوجود آمد.تا اينکه پس از گذشت بيش از 1000 سال عثماني ها آن را تصرف کردند و اين شهر به عنوان پايتخت امپراتوري عثماني استانبول نام گرفت.
كشتار سرخپوستان سيو توسط سوارنظام آمريکا
پيروزي قبيله سيو برسوار نظام آمريكا
ژاپن دردنيا را به روي خود بست
هانيبال ارتش رم را در هم شكست
خوان کارلوس پادشاه اسپانيا شد
ويكتوريا ملكه بريتانيا شد
اعدام روزنبرگ ها با صندلي الكتريكي
قيام كارگري در برلين شرقي
پايان افسانه ناپلئون در واترلو



