تبليغاتX
ایران باستان
استقلال دوباره پرتغال به كمك فرانسه
 369 سال پيش در روز اول دسامبر سال 1640 ميلادي طبقه اشراف پرتغال عليه اشغالگران اسپانيايي قيام کردند و توانستند با حمايت فرانسه بار ديگر استقلال کشور خود را به دست آورند.

در پي استقلال دوباره پرتغال ، اشراف اين کشوريک نفر به نام ژائو دو براگانس را از ميان خود برگزيده و بر تخت سلطنت پرتغال نشاندند.

در روز 4 اوت سال 1578 ميلادي ، سباستيانو ، پادشاه پرتغال هنگام جنگ با مسلمانان در مراکش به قتل مي رسد.

پادشاه اسپانيا ، فيليپ دوم از سلسله هابسبورگ از هرج و مرج بر سر جانشيني سباستيانو استفاده کرده و خاک پرتغال را اشغال مي کند و با منضم کردن خاک پرتغال به امپراتوري اسپانيا خود را پادشاه پرتغال نيز مي نامد.
دوران اشغال پرتغال توسط اسپانيا بسيار خشونت بار بود و بارها مردم پرتغال توسط سربازان اسپانيايي قتل عام شدند.

در عين حال ، مردم پرتغال براي تامين هزينه جنگ هاي پادشاهان اسپانيا زير بار فشار ماليات هاي فزاينده قرار داشتند.

در اين دوره پرهرج و مرج ، انگليسي ها و هلندي ها نيز به نوبه خود سودجسته و امپراتوري استعماري پرتغال از برزيل تا جزيره ماکائو در آسياي جنوب شرقي را مورد تعرض قرار مي دهند.

پرتغالي ها چندين بار دست به قيام مي زنند و از تضعيف شدن سلسله هابسبورگ اسپانيا که در سواحل رودخانه راين با هلندي ها و نيز در کوه هاي پيرنه با فرانسوي ها در جنگ بود ، استفاده کرده و سرانجام با حمايت کاردينال دو ريشوليو ، صدراعظم فرانسه موفق مي شوند بار ديگر استقلال خود را کسب کنند.

ژائو دوبراگانس در روز 15 دسامبر سال 1640 ميلادي در ميان حمايت مردم پرتغال تاجگذاري کرده و با نام ژائو چهارم به تخت سلطنت مي نشيند.

به اين ترتيب ، در روز اول دسامبر سال 1640 ميلادي طبقه اشراف پرتغال عليه اشغالگران اسپانيايي قيام کرده و با حمايت کاردينال دو ريشوليو ، صدراعظم مقتدر فرانسه موفق شدند بار ديگر استقلال کشور خود را به دست آورند.

پرتغالي ها از آن پس ناگزير بودند عليه تلاش هاي اسپانيا براي تصرف دوباره کشورشان مبارزه کنند.

پرتغال علي رغم حفظ امپراتوري مستعمراتي خود ، قدرت پيشين دريايي را از دست داد و هلندي ها و انگليسي ها انحصار تجارت پرسود ادويه که در گذشته در اختيار پرتغال بود را به چنگ آوردند.


|+|نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 14:25 توسط mohammad amin |
استالين به فنلاند حمله كرد
70 سال پيش در روز 30 نوامبر سال 1939 ميلادي صدها هزار سرباز شوروي به دستور جوزف استالين ، ديکتاتور سرخ به خاک کشور کوچک فنلاند حمله کردند.استالين حتي به خود زحمت نداد تا به همسايه کوچکش اعلان جنگ دهد.

کشور فنلاند در جريان جنگ اول جهاني 1914- 1918 از روسيه تزاري جدا شده بود و کشور مستقلي محسوب مي شد.

مرز 2 کشور در فاصله چند ده کيلومتري شهر پتروگراد، بعدها لنينگراد و سنت پترزبورگ امروزي مشخص شده بود.

در سال 1939 ميلادي جوزف استالين پس از تقسيم لهستان با آدولف هيتلر ، صدراعظم آلمان نازي نسبت به آسيب پذيري مرز شوروي با فنلاند و خطر اشغال دومين منطقه اقتصادي شوروي از طريق فنلاند نگران مي شود.

استالين به فنلاندي ها پيشنهاد مي کند از مرزهاي جنوبي خود در باريکه «کارلي» عقب نشسته و به ازاي آن سرزمين هايي شمالي تر را دريافت کنند.او در عين حال از فنلاندي ها مي خواهد يک پايگاه دريايي در هانکو در جنوب اين کشور ايجاد کند.

حکومت فنلاند حاضر بود در مورد مبادله زمين مذاکره کند اما حاضر به فدا کردن حاکميتش با واگذاري يک پايگاه نظامي به شوروي نبود.اما استالين بر واگذاري اين پايگاه اصرار مي ورزيد.

فنلاندي ها ناگزير استحکامات مرزي با شوروي به طول 140 کيلومتر را تحکيم کردند.اين خط مرزي به نام خط مانرهايم ، نام يک مارشال فنلاندي که در سال 1917 ميلادي نيروهاي بلشويک را عقب رانده بود شناخته مي شد.

سرانجام ، استالين بدون اين که به خود زحمت اعلان جنگ به فنلاند را بدهد ، دستور حمله به اين کشور کوچک را صادر کرد و «جنگ زمستان» آغاز شد.

نيروهاي ارتش سرخ با 400 هزار سرباز ، 1500 فروند هواپيما و 1500 دستگاه تانک به خاک فنلاند حمله مي کنند.اين در حالي بود که فنلاند در مجموع 265 هزار سرباز ، 270 فروند هواپيما و 26 دستگاه تانک داشت.

علي رغم عدم توازن قوا و خشونت مفرط مهاجمان شوروي و گستردگي جنگ از خليج فنلاند تا اقيانوس منجمد شمالي ارتش سرخ نتوانست مقاومت فنلاندي هاي را در استحکامات مرزي در هم بشکند و حتي در مناطق شمالي تر شکست هاي سختي را متحمل شد.

عاقبت استالين توانست بخش شرقي فنلاند راتصرف کند و در روز 12 مارس سال 1940 با اين کشور پيمان صلح را امضا کرد و «جنگ زمستان» خاتمه يافت.

به اين ترتيب ، در روز 30 نوامبر سال 1939 ميلادي صدها هزار سرباز ارتش سرخ به فرمان استالين ، ديکتاتور شوروي به خاک کشور کوچک فنلاند حمله مي کنند.

شجاعت و مقاومت فنلاندي بيش از انتظار استالين بود.ارتش شوروي در اين جنگ متحمل تلفات بسيار سنگيني مي شود و سرانجام مي تواند بخش شرقي فنلاند را تصرف کند.

اين جنگ بهاي گزافي براي استالين داشت زيرا هيتلر با نقاط ضعف ارتش سرخ از جمله فرماندهي بي تدبيرانه اين ارتش و ضعف روحيه سربازان شوروي آشنا مي شود و هنگام حمله به شوروي متحد سابقش در 22 ژوئن سال 1941 ميلادي از اين اطلاعات بهره کافي مي برد.


|+|نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 14:21 توسط mohammad amin |
ناپلئون فاتح نبرد اوسترليتز شد
 204 سال پيش در روز 2 دسامبر سال 1805 ميلادي ناپلئون اول،امپراتور فرانسه درست يک سال پس از تاجگذاري اش در نبرد اوسترليتز به درخشان ترين پيروزي جنگي خود دست يافت.

در اين جنگ و در يک روز آفتابي که در اواخر فصل پاييز منظره دلپذيري داشت ، ناپلئون اول فقط در چند ساعت ارتش هاي 2 امپراتور ديگر ، فرانتز دوم ، امپراتور اتريش و الکساندر اول ، امپراتور روسيه را درهم شکست.به همين دليل اوسترليتز به جنگ 3 امپراتور ناميده مي شود.

در سال 1805 ميلادي سومين اتحاديه عليه ناپلئون به تحريک انگلستان تشکيل شده بود.

ناپلئون که به دليل از دست دادن نيروي دريايي اش نمي توانست به خاک انگلستان که به منزله سر اين اتحاديه بود حمله کند ، تصميم گرفت به بازوي آن اتريش ضربه بزند.

بنابراين ، ناپلئون با ارتش خود آماده مقابله با ارتش هاي اتريش و روسيه شد.او سپاه اتريش به فرماندهي ژنرال ماخ را در اولم در روز 20 اکتبر سال 1805 ميلادي شکست داد.

سپس با تعقيب بقاياي سپاه اتريش ، ناپلئون اول پيروزمندانه وارد وين ، پايتخت امپراتوري اتريش شد.اين نخستين بار در تاريخ وين پايتخت سلسله هابسبورگ بود که بايد در مقابل يک فاتح تسليم مي شد.

در روز 19 نوامبر ، ارتش فرانسه به برون (برنو ، مرکز موراويا واقع در جمهوري چک امروزي) رسيد.

در مقابل ارتش فرانسه ، ارتش روسيه و اتريش تحت فرماندهي ژنرال روس کوتوزوف صف کشيده بودند.دو سپاه چند بار دست به نبردهاي کم دامنه اي زدند.

ناپلئون اول که يک استراتژيست بزرگ بود ، تصميم گرفت با يک مانور نيروهاي دشمن را غافلگير کند.

بنابراين ، او در مقابل حيرت عمومي مارشال هايش در روز 28 نوامبر دستور داد ارتش فرانسه عقب نشيني کرده و بلندي هاي پراتزن که از لحاظ تاکتيکي حائز اهميت بودند را رها کند.ارتش متحدين اين عقب نشيني را به عنوان نشانه ضعف ناپلئون تلقي کردند.

در روز 30 نوامبر ، ناپلئون با پرنس دالگورکي ملاقات کرد و پيشنهاد آتش بس داد اما روس ها توقعات زيادي را مطرح کردند و مذاکره قطع شد.

بنابراين نبرد قطعي به نظر مي رسيد و ناپلئون در منطقه اي حضور داشت که براي نبرد ايده آل بود و نيروهاي اتريش و روسيه فرصت کافي براي تحکيم مواضع خود نداشتند.

ارتش فرانسه بارديگر بر بلندي هاي پراتزن تسلط يافت و ارتش دشمن را زير آتش توپخانه گرفت.

سواره نظام فرانسه و سواره نظام روسيه دست به يک دوئل زدند که کمتر از نيم ساعت طول کشيد و در جريان آن سواره نظام روسيه در مقابل ديدگان الکساندر اول ، تزار روسيه شيرازه اش از هم پاشيد.

به اين ترتيب ، در روز 2 دسامبر سال 1805 ميلادي ، ناپلئون اول امپراتور فرانسه در يک هواي فرح بخش پاييزي ارتش هاي 2 امپراتور اتريش و روسيه را در اوسترليتز درهم شکست و به يکي از بزرگترين فتوحات خود دست يافت.


|+|نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 14:16 توسط mohammad amin |
مردم لهستان عليه روسيه قيام كردند
179 سال پيش ، در روز 29 نوامبر سال 1830 ميلادي مردم لهستان عليه اشغالگران روس قيام کردند.قبل از قيام مردم،اين شايعه رواج يافت که نيکلاي اول تزار روسيه قصد دارد جوانان لهستاني را براي يک جنگ ديگر به بلژيک اعزام کند.

با رواج اين خبر مردم لهستان دست به قيام زدند.آنها توانستند شهر ورشو را از چنگ اشغالگران روس آزاد کنند.

لهستان کشور مرفه دوران رنسانس در روز 24 اکتبر سال 1795 ميلادي قرباني اختلافات داخلي و طمع همسايگانش پروس ، اتريش و به ويژه روسيه شده و از نقشه اروپا ناپديد مي شود.

ناپلئون اول ، امپراتور فرانسه در پي امضاي پيمان تيلسيت با الکساندر اول ، تزار روسيه بار ديگر لهستان را تحت نام دوک نشين ورشو احيا مي کند اما دوران احياي لهستان بسيار کوتاه بود.

با سقوط ناپلئون ، در سال 1815 ميلادي کنگره وين بخش اعظم خاک لهستان را تحت اقتدار الکساندر اول تزار روسيه قرار مي دهد.

بخش هاي شرقي لهستان رسما به روسيه منضم مي شوند. منطقه ورشو از سوي الکساندر اول موقعيت يک پادشاهي ملحق شده به امپراتوري روسيه را مي يابد. شخص الکساندر اول پادشاه منطقه ورشو بود.

الکساندر اول که به لهستان ، فرهنگ و زبان آن علاقه داشت يک خودمختاري گسترده را به منطقه ورشو که در آن موقع به عنوان کل خاک لهستان تلقي مي شد ، مي بخشد.

با اين حال ، مردم آرزوي استقلال کشورشان را داشتند و نمي خواستند به صورت رعيت روسيه تزاري باشند.

با مرگ الکساندر اول و به قدرت رسيدن تزار نيکلاي اول که فردي مستبد و زورگو بود ، مخالفت مردم لهستان بالا گرفته و منجر به تاسيس نهادهاي مخفي مي شود.

در اين ميان خبر اعزام نيروهاي لهستاني توسط تزار به فرانسه و براي کمک به شارل دهم پادشاه اين کشور که با قيام مردمي مواجه شده بود ، رواج مي يابد.

رهبران قيام که از قبل شورش عليه روسيه تزاري را طراحي کرده بودند ، تصميم مي گيرند قبل از اعزام نيروهاي لهستاني به فرانسه دست به اقدام بزنند.

با آغاز قيام مردم ورشو ، گراندوک کنستانتين ، فرمانده روسي ارتش لهستان فرار مي کند و مجلس لهستان استقلال کشور را اعلام مي نمايد. اما لهستاني ها دچار تفرقه بوده و قادر به حفظ پيروزي خود نشدند.

تزار نيکلاي اول در روز 8 سپتامبر سال 1831 ميلادي با اعزام يک ارتش 110 هزار نفري بارديگر ورشو را تصرف کرده و سپس بي رحمانه لهستاني ها را سرکوب کرد.هزاران لهستاني راه تبعيد را در پيش گرفته و به ساير کشورهاي اروپايي مهاجرت کردند.

به اين ترتيب ، در روز 29 نوامبر سال 1830 ميلادي مردم لهستان عليه اشغالگران روسيه تزاري دست به قيام زدند ، اما نتوانستند وحدت خود را حفظ کنند و کمتر از يک سال بعد دوباره سرزمين آنها به اشغال روس ها درآمد.

درپي شکست قيام لهستان ، نيکلاي اول، تزار روس به خودمختاري لهستان خاتمه داد و اين سرزمين را به يک ايالت امپراتوري روسيه تبديل کرد.

نيکلاي اول با توسل به زور و خشونت سياست روسي کردن اجباري لهستان را درپيش گرفت.

علي رغم گذشت نزديک به دو قرن هنوز مردم لهستان نتوانسته اند سرکوب وحشيانه روسيه تزاري را فراموش کنند.


|+|نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 14:13 توسط mohammad amin |
ناوگان دريايي فرانسه عمدا نابود شد
67 سال پيش در روز 27 نوامبر سال 1942 ميلادي ناوگان دريايي فرانسه به دستور آدميرال ژان دو لابورد، فرمانده ناوگان توسط ملوانان در بندر تولون نابود مي شود تا به دست نيروهاي آلمان نازي نيافتد.

ظرف چند دقيقه 90 فروند کشتي جنگي از جمله 3 رزم ناو ، 7 ناوشکن و 16 ناو اژدرافکن براساس يک طرح که 2 سال پيش و هنگام اشغال فرانسه توسط آلمان نازي طراحي شده بود، توسط ملوانان اين ناوگان منفجر و نابود مي شوند.

تنها 5 فروند زيردريايي زمان کافي براي ترک بندر تولون را قبل از رسيدن نيروهاي آلماني داشتند.

سه فروند از زيردريايي ها عازم آفريقاي شمالي شده ، يک فروند توسط کارکنانش در خروجي بندر منفجر مي شود و آخرين زيردريايي به اسپانيا که يک کشور بي طرف در جنگ جهاني دوم بود، مي رود.

آدميرال ژان دو لابورد ، فرمانده ناوگان دريايي فرانسه هنگامي که بامداد آن روز از ورود نيروهاي آلماني به بندر تولون در جنوب فرانسه در ساحل درياي مديترانه آگاه مي شود ، دستور نابودي ناوگان را مي دهد.

زره پوش هاي آلماني پس از ورود به بندر تولون در خيابان ها و کوچه هاي بندر راه خود را گم مي کنند و موفق نمي شوند قبل از نابود کردن ناوگان مانع اين اقدام شده و ناوگان فرانسه را به چنگ بياورند.

آدميرال ژان دو لابورد مانند بسياري از همتايانش با نابود کردن ناوگان درياي فرانسه تصور مي کرد شرافتش را حفظ کرده است و ناوگان فرانسه نه به خدمت اشغالگر آلماني و نه بريتانيا دشمن سنتي که اکنون متحد فرانسه در جنگ بود ، درآمده است.

در لندن ، ژنرال دوگل ، رئيس فرانسه آزاد از اين که آدميرال لابورد با ناوگانش به آفريقاي شمالي که در آن زمان در اختيار متفقين بود ، فرار نکرده است او را مورد نکوهش قرار داد.

در شهر ويشي ، حکومت مارشال پتن که با نيروهاي اشغالگر آلمان نازي همکاري مي کرد با نابودي ناوگان دريايي فرانسه آخرين برگ برنده خود را در مقابل آلمان ها و افکار عمومي از دست داد.

با توجه به اين که نيروهاي آلماني ساير مناطق فرانسه که تا آن زمان تصرف نشده بود را اشغال کرده بودند و مستعمرات آفريقاي شمالي توسط متفقين تصرف شده بود ، حکومت ويشي به صورت يک مترسک در دستان آلمان اشغالگر درآمد.

به اين ترتيب ، در روز 27 نوامبر سال 1942 ميلادي ناوگان دريايي فرانسه که تا آن زمان دست نخورده مانده و به تصرف آلمان نازي درنيامده بود به دستور آدميرال ژان دو لابورد ، فرمانده ناوگان توسط ملوانان در بندر تولون نابود مي شود تا نيروهاي آلمان نازي نتوانند آن را به چنگ آورند.

پس از خاتمه جنگ ، آدميرال ژان دو لابورد براي اين که با ناو هايش به آفريقاي شمالي فرار نکرده بود توسط يک دادگاه نظامي به مرگ محکوم شد.

حکم مجازات مرگ او به مجازات زندان تبديل گرديد و در سال 1957 ميلادي مورد عفو قرار گرفت و از زندان آزاد شد.


|+|نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 18:34 توسط mohammad amin |
آغازسقوط امپراتوري آزتك
 489 سال پيش در شب 30 ژوئن سال 1520 ميلادي آزتك هاي ساكن تنوكتيتلان (شهر مكزيكو كنوني) اسپانيايي هاي اشغالگر را از اين شهر بيرون راندند. اين شب كه در نزد اسپانيايي ها به نوچه تريسته (شب غم انگيز) مشهور شد،در واقع عامل اضمحلال امپراتوري آزتك و تغيير سرنوشت مكزيك و آمريكاي اسپانيايي زبان شد.

پس از كشف قاره آمريكا توسط كريستف كلمب ، اسپانيايي ها نخست در جزاير آنتيل مستقر شدند. در سال 1518 ميلادي هرنان كورتز ، يك اشرافزاده ماجراجو اهل كاستيل اسپانيا در راس يك گروه كوچك از سربازان اسپانيايي  جزيره کوبا را ترك كرد و به قصد اشغال مكزيك روانه آن سرزمين شد.


سرخ پوستان مكزيك با مشاهده چهره ريش دار اسپانيايي  ها ، زره ها ، سلاح هاي آتشين و اسب هاي آنها مات و مبهوت شدند.اين مساله به سود كورتز تمام شد زيرا سرخپوستان آزتك بر اساس يك اسطوره قديمي خود به خدايي به نام  "كتزالكوالت" معتقد بودند كه روزي به قصد فتح سرزمين هاي جديد خاك آزتك ها را ترك كرده بود و بايد با بازماندگان خود با هيبت جديدي بازمي گشت.


موكتزوما دوم امپراتور آزتك هاجرات نكرد مانع ورود هرنان كورتز به پايتخت باشكوهش  تنوكتيتلان (مكزيكو كنوني) شود.


كورتز به آساني شهر را تصرف كرد اما به زودي ناگزير شد براي مقابله با ورود يك رقيب به نواحي ساحلي بازگردد. وي اختيار شهر و مراقبت از امپراتور را به يكي از معاونان خود به نام« پدرو دو آلوارو» سپرد. اما پدرو دو آلوارو فرد مناسبي براي اين مقام نبود و به بهانه يك توطئه وارد معبد اصلي  آزتك ها شد و تمام راهبان و حاضران در معبد را قتل عام كرد.


آزتك ها دست به شورش زدند، در اين ميان موكتزوما در سلولش توسط نگهبانان اسپانيايي  به قتل رسيد، با مرگ وي برادرزاده اش كوئوهتموك امپراتور شد و رهبري شورش را در دست گرفت.


هرنان كورتز پس از اطلاع از شورش آزتك ها به سرعت بازگشت ، اما متوجه شد اوضاع تنوكتيتلان غيرقابل كنترل است بنابراين دستور عقب نشيني سربازان خود را صادر كرد.


كورتز به همراه 500 سرباز اسپانيايي  تصميم گرفت به سرعت پايتخت امپراتوري آزتك را در شب 30 ژوئن سال 1520 ميلادي ترك كند. مردم پل هايي كه عبور از مرداب هاي پيرامون شهر را امكان پذير مي ساخت قطع كردند و نيمي از سربازان اسپانيايي  را به قتل رساندند ، بقيه آنها به همراه كورتز موفق به فرار شدند.


اما كورتز با سماجت بقيه افرادش و متحدان سرخپوست خود را بازسازي  كرد و شهر را به محاصره درآورد. پس از 75 روز محاصره شهر تنوكتيتلان و همراه آن امپراتوري آزتك سقوط كرد.


اسپانيايي ها شهر تنوكتيتلان را ويران كردند و در محل آن شهر مكزيكوكه نام آن برگرفته از نام يك قبيله محلي بود را بنا كردند. مقاومت آزتك ها با دستگيري كوئوهتموك در 13 اوت سال 1521 ميلادي خاتمه يافت.

كورتز امپراتور كوئوهتموك را به دست جلادان سپرد و پس از ساعت ها شكنجه طاقت فرسا ،آخرين امپراتور  آزتك جان سپرد.

به اين ترتيب در شب 30 ژوئن سال 1520 ميلادي آزتك ها موفق شدند اشغالگران اسپانيايي  را از شهر  تنوكتيتلانبيرون برانند. اما اين اقدام سرآغاز سقوط امپراتوري آزتك شد و از آن پس كابوس طولاني آزتك ها تا زمان نابودي تمدن آزتك ادامه يافت.


فتح امپراتوري آزتك و كشور كنوني مكزيك توسط هرنان كورتز عواقب شومي براي بقيه تمدن هاي كهن قاره آمريكا داشت ، از جمله مي توان به نابودي امپراتوري و تمدن  اينكاها و فتح كشوركنوني  پرو توسط فرانسيسكو پيزارو اشاره كرد.


|+|نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 18:30 توسط mohammad amin |
امپراتور اينکا اسير پيزارو شد
 477 سال پيش در روز 16 نوامبر 1532 ميلادي ، فرانسيسکو پيزارو ، ماجراجوي اسپانيايي با خدعه و نيرنگ ، ناجوانمردانه آتاهوآلپا امپراتور اينکا را به اسارت درآورد. فرانسيسکو پيزارو يک سرباز خشن و بي سواد اسپانيايي ، پس از کشف قاره آمريکا توسط کريستف کلمب ، زادگاه خود منطقه استرمادورا در اسپانيا را ترک کرد و به قصد ماجراجويي روانه دنياي جديد شد.

پيزارو با فرد ديگري به نام ديه‌گو آلماگرو که شخصيتي مشابه داشت شريک شد و به اکتشاف ساحل غربي آمريکاي جنوبي پرداخت.

آنها پس از مدتي براي کشف سرزمين هاي جديد از حمايت شارل کن ، امپراتور اسپانيا برخوردار شدند و دستور يافتند امپراتوري قوم اينکا در قلب کوهستان هاي آند را تصرف کنند.

به اين ترتيب بود که پيزارو و آلماگرو با 183 ماجراجوي ديگر اسپانيايي و 37 راس اسب در ساحل شمالي پرو از کشتي پياده شدند.اين گروه کوچک به قصد ديدار با امپراتور قوم اينکا راه کوههاي آند را در پيش گرفتند.

در راه ، پيزارو از وجود معادن غني طلا و نقره در اين سرزمين آگاه گرديد و در عين حال مطلع شد ميان آتاهوآلپا امپراتور اينکا و بردارش هواسکار اختلاف به وجود آمده و هواسکار دست به شورش زده است.

پيزارو حيله گر از رقابت دو برادر سود جست و پيشنهاد ميانجي گري داد.او از آتاهوآلپا دعوت کرد براي پايان يافتن اين اختلاف در منطقه کاخامارکا به ديدارش بيايد.

در روز 16 نوامبر سال 1532 ميلادي ، آتاهوآلپا با همراهان خود وارد منطقه کاخامارکا شد.به محض ورود ، کشيش اسپانيايي به دستور پيزارو به سوي آتاهوآلپا مي رود و با نشان دادن صليب از او مي خواهد که مسيحي شود.

امپراتور از همه جا بي خبر صليب را پس مي زند ، در اين هنگام کشيش به سبک انگيزاسيون به سوي پيزارو برگشته و مي گويد: تو آمرزيده مي شوي.

با دادن اين علامت ، سواران اسپانيايي که در پشت خانه ها پنهان شده بودند به آتاهوآلپا يورش مي آورند و ساير اسپانيايي ها با توپ و سلاح آتشين بوميان اينکا را قتل عام مي کنند.هزاران بومي اينکا در آن روز به قتل مي رسند.

به اين ترتيب در روز 16 نوامبر سال 1532 ميلادي ، فرانسيسکو پيزارو ناجوانمردانه آتاهوآلپا امپراتور اينکا را به اسارت درمي آورد.در جريان ماه ها اسارت ، اتباع امپراتور براي نجات او محموله هاي طلا و نقره را براي پيزارو به همراه مي آورند که ارزش آنها معادل بيش از 5.4 ميليون دوکات اسپانيايي بود.

پيزارو پس از دريافت خونبها ، آتاهوآلپا را در دادگاه انگيزاسيون محاکمه مي کند و در پايان آتاهوآلپا محکوم به زنده سوختن در آتش مي شود.

اما پيزارو که شايد براي نخستين بار اندکي رحم نشان مي دهد به بريدن سر امپراتور در سلولش اکتفا مي کند و يا به روايت ديگر او را خفه مي كند.

دژخيمان پيزارو در روز 29 اوت سال 1533 ميلادي سر آتاهوآلپا را در سلولش از بدن جدا مي کنند و امپراتوري اينکا که قرن ها بر سلسله جبال آند فرمان مي راند و يک تمدن درخشان را ايجاد کرده بود ، سرنگون مي شود.


|+|نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 18:27 توسط mohammad amin |
هاييتي تاسيس شد
 206 سال پيش در روز 18 نوامبر سال 1803 ميلادي ، بازمانده سپاه فرانسه در شهر سن دومينگو تسليم برده هاي سابق سياهپوست مي شود.مستعمره سابق فرانسه به نخستين کشور مستقل سياهپوستان تبديل شده و هاييتي ناميده مي شود.

اين کشور جديد در جزاير آنتيل بزرگ در درياي کاراييب و در غرب جزيره هيسپانيولا واقع شده است.

نام هاييتي برگرفته از ساکنين اوليه آن سرخپوستان تاينوس از شاخه آراواکس ها است.

اين سرخپوستان پس از استعمار توسط اروپايي ها به شکل غم انگيزي به دليل کار اجباري ، سرکوب و بيماري هاي سوغات اروپا منقرض شدند.

نخستين برده هاي سياهپوست از سال 1502 ميلادي جايگزين سرخپوستان در مزارع ، معادن و خانه ها مي شوند. فرانسوي ها در قرن هفدهم اسپانيايي ها را از اين بخش از جزاير آنتيل بيرون رانده و اين جزاير را متصرف مي شوند.

اين مستعمره به دليل مزارع نيشکر و تعداد زياد بردگان سياهپوست يکي از غني ترين مستعمرات ماورا البحار فرانسه محسوب مي شد.

درآستانه انقلاب فرانسه ، اين مستعره داراي 600 هزار جمعيت بود که 500 هزار نفر از آنها را بردگان سياهپوست تشکيل مي دادند.اما بخش اسپانيايي جزيره ، به نام سن دومينگو از رونق برخوردار نبود و به زحمت چند ده هزار جمعيت داشت.

انقلاب فرانسه ، سرنوشت اين جزيره را دگرگون مي سازد. در روز 15 مه سال 1791 در پاريس ، مجمع ملي به رنگين پوستان آزاد اين جزيره حق راي داده و حقوق يکساني براي آنها به عنوان مردان آزاد قايل مي شود که البته اين مساله شامل برده ها نمي شد.

در شب 22 اوت سال 1791 ميلادي «بردگان قهوه اي» (برده هاي فراري از مزارع که به جنگل ها پناه برده بودند) در يک مراسم وودو (جادوي سياه) به رهبري بوکمان جادوگر وودو شرکت مي کنند.

اين سرآغاز يک جنگ مرگبار و طولاني بود که سرانجام به استقلال اين مستعمره منجر گرديد.به زودي دامنه شورش بالاگرفت و مردي به نام فرانسوا توسن ملقب به توسن لوورتور رهبري شورشيان را به عهده مي گيرد.

پس از به قدرت رسيدن ناپلئون ، او تصميم مي گيرد ، بار ديگر کنترل فرانسه بر اين مستعمره را برقرار و شورش را سرکوب کند.

در فوريه سال 1802 ميلادي 23000 سرباز فرانسوي با 36 فروند کشتي جنگي به جزيره رسيده و در کاپ فرانسه پياده مي شوند.ژنرال لوکلر ، شوهر خواهر ناپلئون فرماندهي اين سپاه را به عهده داشت.

در روز 7 ژوئن سال 1802 ميلادي ، ژنرال لوکلر از توسن لوورتور دعوت مي کند تا براي مذاکره به شهر سن دومينگو بيايد.اما به محض ورود توسن ، لوکلر او را دستگير و به همراه اعضاي خانواده اش به فرانسه مي فرستد.

توسن لوورتور در روز 7 آوريل 1803 ميلادي در زندان قلعه ژوکس بر اثر رنج فراوان مي ميرد.

پس از تبعيد لووتور دامنه شورش بالا مي گيرد و تب زرد نيز به کمک استقلال طلبان آمده و ده ها هزار سرباز فرانسوي را قتل عام مي کند. يک بيماري که سياهپوستان در مقابل آن مصونيت داشتند.

پادگان هاي فرانسوي يکي پس ازديگري به دست استقلال طلبان تصرف مي شوند و سرانجام باقيمانده سپاه فرانسه در شهر سن دومينگو تسليم مي گردد.

به اين ترتيب در روز 18 نوامبر سال 1803 ميلادي ، بازمانده سپاه فرانسه تسليم استقلال طلبان سياهپوست شده و کشور هاييتي تاسيس مي شود.هاييتي نخستين مستعمره سياهپوست نشين بود که توانست از چنگال استعمار رهايي يافته و به يک کشور مستقل تبديل شود.


|+|نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 18:22 توسط mohammad amin |
كشتار سنت برايس
 1007 سال پيش در روز 13 نوامبر سال 1002 ميلادي اتيلريد دوم ، پادشاه آنگلوساکسون با سربازانش ، دانمارکي هايي که در زمين هايش سکونت گزيده بودند را قتل عام مي کند. اين كشتاردر تاريخ به «كشتار سنت برايس» مشهور مي شود.

خواهر و شوهرخواهر شاه دانمارک «سون ريش دوشاخ» در ميان قربانيان اين كشتار بودند.

«سون ريش دوشاخ» يک رهبر هراسناک وايکينگ بود که در چندين جنگ آلمان ها و نروژي ها را به سختي شکست داده بود.

او در پاسخ به قتل عام دانمارکي ها تصميم به فتح انگلستان مي گيرد.

وايکينگ ها قومي دريانورد و جنگجو بودند که حتي نام آنها بر بدن ساکنان آن روزگار اروپا لرزه مي انداخت.

«سون ريش دوشاخ» قلمروي خود در دانمارک را به پسر بزرگش «هارالد» مي سپارد و خود به همراه پسر دومش کنوت و سربازان هراس آورش سوار بر کشتي ها به سوي سواحل جزيره انگلستان حرکت مي کند.

اتيلريد دوم ، شاه آنگلوساکسون که به آساني دانمارکي هاي بي دفاع ساکن در سرزمين هايش را قتل عام کرده بود ، قادر به جلوگيري از حمله «سون ريش دوشاخ» نبود.

رهبر وايکينگ با کشتي هايش رودخانه تايمز را پيموده و کانتربري را تصرف مي کند.

اتيلريد دوم دست به خطايي ديگر زد و براي اينکه «سون ريش دوشاخ» را متقاعد به بازگشت کند زمين هاي دانمارکي هايي که قتل عام کرده بود و مبلغي را به عنوان غرامت و خراج به او پيشنهاد مي کند.

اين پيشنهاد موجب خشم بيشتر «سون ريش دوشاخ» مي شود و او به پيشروي خود ادامه مي دهد. او در سر راه خود همه آنگلوساکسون ها را کشته و خانه ها و مزارع را به آتش مي کشد.اتيلريد ناگزير مي شود به منطقه نرماندي در فرانسه فرار کند.

«سون ريش دوشاخ» در جريان فتح انگلستان به دليل نامشخصي مي ميرد و پسرش کنوت به دانمارک بازمي گردد.

کنوت قبل از بازگشت دستور بريدن بيني ، گوش ها و دست هاي اسيران آنگلوساکسون را مي دهد. مدتي بعد ، بار ديگر کنوت با سربازان وايکينگ به انگلستان بازمي گردد.

او در روز 18 اکتبر سال 1016 ميلادي ادموند آيرونسايد پسر اتيلريد دوم را در آشينگدون در اسکس شکست مي دهد. اشراف ساکسون چاره اي نداشتند که فاتح را بر تخت سلطنت بنشانند.

کنوت پس از فتح انگلستان ، رفتاري سياستمدارانه را درپيش گرفته و با فاتحان و شکست خوردگان به طور يکسان برخورد مي کند.او حتي با «اما» بيوه اتيلريد دوم ازدواج مي کند.

کنوت يک امپراتوري آنگلو - اسکانديناو تشکيل مي دهد که شامل انگلستان ، اسکاتلند ، دانمارک و نروژ بود.

به اين ترتيب ، در روز 13 نوامبر سال 1002 ميلادي اتيلريد دوم ، شاه آنگلوساکسون با سربازانش دانمارکي هايي که در زمين هايش سکونت داشتند را قتل عام مي کند.

اين كشتار در تاريخ «كشتار سنت برايس» نام مي گيرد. كشتار سنت برايس ، موجب مي شود تا «سون ريش دوشاخ» شاه هراس آور دانمارک و جنگجوي وايکينگ براي انتقام جويي تصميم به فتح انگلستان بگيرد.

پس از مرگ «سون ريش دوشاخ» و چند سال جنگ ، کنوت پسرش بر تخت سلطنت انگلستان نشسته و يک امپراتوري آنگلو - اسکانديناو را ايجاد مي کند.


|+|نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 18:18 توسط mohammad amin |
پايان مناقشه مرزي ايتاليا و يوگسلاوي
89 سال پيش در روز 12 نوامبر سال 1920 ميلادي در منطقه راپالو ، ايتاليا و کشور تازه تاسيس يوگسلاوي براساس پيمان راپالو مرزهاي خود را ترسيم کرده و به مناقشه مرزي خود خاتمه مي دهند.

در شهر کوچک توريستي راپالو در نزديکي بندر جنوا ، بين 2 کشور توافق مي شود، ايتاليا شهر زارا در ساحل دالماسي را به خاک خود منضم کرده و شهر فيومه ديگر شهر ساحل دالماسي (ريجکا امروزي در کشور کرواسي) به يک کشور مستقل تبديل گردد.

اين توافق دوجانبه نخستين ضربه به پيمان هاي صلح که چند ماه قبل از اين تاريخ به طور قطعي به جنگ جهاني اول خاتمه داده بودند را وارد مي کند.اين توافق نشاندهنده ظهور دوباره ملي گرايي افراطي بود.

پس از خاتمه جنگ جهاني اول 1914 تا 1918 ميلادي ، ايتاليا خواستار سرزمين هايي شد که در سال 1915 ميلادي در لندن به ازاي ورود ايتاليا در جنگ در صفوف متفقين به اين کشور وعده داده شده بود.

اين سرزمين ها در خاتمه جنگ به کشور تازه تاسيس پادشاهي يوگسلاوي که از تجزيه امپراتوري اتريش - مجارستان به وجود آمده بود ، تعلق يافت.

در شب 11 و 12 سپتامبر سال 1919 ميلادي ، گابريله آنونزيو، شاعر ملي گراي ايتاليايي به همراه 287 نفر داوطلب شهر فيومه ايتاليايي زبان که متعلق به يوگسلاوي بود را تصرف کرد.

او در روز قبل از آن در نامه اي خطاب به بنيتو موسوليني که در آن زمان مدير روزنامه «گازتادل پوپولو» بود ، نوشت:«رفيق عزيز ، بازي شروع شد ، من فردا مسلحانه فيومه را اشغال مي کنم».

گابريله آنونزيو مدت 18 ماه يک ديکتاتوري شخصي را در فيومه برقرار ساخت و تا آنجا پيش رفت که به ايتاليا اعلان جنگ داد.

پيمان راپالو به طور موقت به اختلافات مرزي ايتاليا و يوگسلاوي پايان داد. اما زمينه براي ظهور ملي گرايان افراطي آماده شده بود.

به اين ترتيب در روز 12 نوامبر سال 1920 ميلادي ايتاليا و يوگسلاوي به مناقشه مرزي خود براساس پيمان راپالو موقتا خاتمه دادند.

اما ، اين مقدمه اي براي ظهور ملي گرايان افراطي بود. آنها در انديشه انتقام بودند. بنيتو موسوليني به عنوان يک فرصت طلب ماهر توانست از اين موقعيت سود جسته و در سال 1922ميلادي قدرت را به دست گرفته و حکومت فاشيستي را در ايتاليا برقرار کند.


|+|نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 18:16 توسط mohammad amin |
سرنوشت تلخ مردي با ماسک آهنين
 306 سال پيش در روز 19 نوامبر سال 1703 ميلادي در زمان سلطنت لويي چهاردهم ، پادشاه فرانسه ، يک زنداني مرموز که همواره يک ماسک به چهره داشت در زندان باستيل مي ميرد. چند روز بعد ، اين مرد ناشناس را تحت نام مارشيالي در گورستان سن پل پاريس دفن مي کنند. اين پايان سرنوشت تلخ يك انسان بيگناه بود.

اين مرد که حدود 45 سال سن داشت در مجموع 34 سال از زندگي خود را در زندان سپري کرده بود.

او از سال 1669 تا 1681 ميلادي در قلعه پينيرول سپس تا سال 1687 ميلادي در قلعه اگزيل ، آنگاه تا سال 1698 ميلادي در قلعه سنت مارگريت و سرانجام تا هنگام مرگش در زندان باستيل پاريس محبوس بود. در تمام اين مدت ، شخصي به نام آقاي سن مارس زندانبان او بود.

هشت سال پس از مرگ  مرد ماسک آهنين، پرنسس پالاتين ، زن برادر پادشاه فرانسه ادعا مي کند او يک لرد انگليسي بود که عليه فرانسه توطئه مي کرد.

از آن پس ، افسانه و ادبيات به شخصيت او پرداخته و او را تحت نام « مردي با ماسک آهنين» به شهرت مي رسانند.

در واقعيت اين مرد ناشناس که هرگز فردي چهره اش را نديده بود يک ماسک از جنس مخمل به چهره داشت و نه يک ماسک آهنين و گفته مي شد به دستور لويي چهاردهم پادشاه فرانسه او محکوم بود همواره حتي هنگام خواب ماسک را به چهره داشته باشد. سن مارس در طول 34 سال همواره مراقب اجراي اين دستور لويي چهاردهم بود.

درباره هويت اين زنداني فرضيه هاي زيادي وجود دارند. آيا همان گونه که ولتر ادعا کرده بود ، او برادر دوقلوي لويي چهاردهم بود؟ يا براساس برخي شايعات فرزند نامشروع پادشاه فرانسه بود؟ يا اينکه دوک دوبوفور ، کنت دو ورماندوا يا فوکه ، خزانه دار مغضوب شاه بود؟ آيا او...؟.

به اين ترتيب ، در روز 19 نوامبر سال 1703 ميلادي ، در زمان سلطنت لويي چهاردهم يک زنداني مرموز که همواره يک ماسک به چهره داشت و در تاريخ به  مردي با ماسک آهنين شهرت دارد در زندان باستيل مي ميرد.

هرگز راز هويت اين مرد نگون بخت که مدت 34 سال از زندگي کوتاه خود زنداني بود و همواره يک ماسک بر چهره داشت فاش نشد.

الکساندر دوما ، نويسنده برجسته با قلم توانايش در کتاب ويکنت دو براژولون فرضيه يک برادر دوقلوي لويي چهاردهم را زنده کرد که 8 ساعت پس از او متولد شده بود و براي مصالح سلطنت فرانسه دچار اين سرنوشت شوم گرديد.


|+|نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 18:14 توسط mohammad amin |
پايان جنگ بزرگ،تسليم امپراتوري آلمان
 91 سال پيش ، در روز 11 نوامبر سال 1918 ميلادي در ساعت 11 صبح ، در سراسر فرانسه و بريتانيا ناقوس کليساها به صدا درآمدند.صبح روز 11 نوامبر يک پيمان تسليم ميان متفقين و آلمان ، آخرين قدرت نيروهاي محور که سلاح خود را به زمين مي گذاشت ، منعقد شده بود.

در جبهه ها ، فرياد «آتش بس» از هر سو به گوش مي رسيد. پس از چهار سال فرانسوي ها و بريتانيايي ها مي توانستند در چهره آلماني ها نگاه کنند ، بي آنکه دست به اسلحه شوند.

جنگ خونين 4 ساله که «جنگ بزرگ» نام گرفت و بعدها «جنگ جهاني اول» ناميده شد ، خاتمه يافته بود.

جنگي که 8 ميليون کشته و 6 ميليون معلول در جبهه ها برجاي گذاشته بود. بازماندگان اين جنگ خونين مي خواستند به خود تلقين کنند جنگي که خاتمه مي پذيرد ، آخرين جنگ تاريخ خواهد بود.

پس از شکست ضدحمله آلماني ها در ژوييه 1918 ميلادي ، آنها متوجه شدند که ديگر هيچ اميدي به پيروزي نيست.

با ورود ايالات متحده به صحنه جنگ توازن قوا به سود بريتانيا و فرانسه برهم خورده بود.

علي رغم ورود ديرهنگام ايالات متحده به جنگ ، حضور 4 ميليون سرباز آمريکايي که به کمک ارتش هاي فرانسه و بريتانيا آمده بودند ، آلمان را با واقعيت تلخ شکست مواجه ساخت.

در اوايل اکتبر سال 1918 ميلادي ، ويلهلم دوم ، امپراتور آلمان که واقعيت شکست را دريافته بود پرنس ماکس دوباد ، يک فرد ميانه رو را به مقام صدراعظمي منصوب کرد.

او اميدوار بود پرنس ماکس دوباد بتواند با شرايط مناسبي پيمان صلح متفقين را امضا کند. اما پرنس ماکس دوباد فرد مناسبي براي اين دوران پرآشوب نبود.

صدراعظم جديد آلمان با وودرو ويلسون ، رئيس جمهور ايالات متحده تماس گرفت اما او هرگونه مذاکره با امپراتور آلمان و نيز نظاميان را رد کرد.

ويلهلم دوم که راه چاره اي نداشت از مارشال لودندورف ،فرمانده کل ارتش هاي آلمان و مرد قدرتمند آلمان خواست از مقام خود استعفا دهد.

درپي استعفاي لودندروف و ضعف قدرت مرکزي ، آلمان دچار هرج و مرج و جنگ داخلي شد.

در روز 3 نوامبر ، در بندر کيل آلمان ، ملوانان نيروي دريايي از رفتن به جبهه جنگ خودداري کردند و دست به شورش زدند. آنها به همراه کارگران بندر کيل را اشغال کردند. دامنه شورش به شهرهاي هانوفر ، کلن و برانشويک گسترش يافت.

در روز 7 نوامبر ، کورت ايسنر ، يک سوسياليست انقلابي در شهر مونيخ پادشاه باوير را برکنار کرده و يک شوراي کارگري را مستقر کرد. باوير تهديد کرد از امپراتوري آلمان جدا مي شود!.

در اين ميان ، متحدان آلمان يکي پس از ديگري دست از نبرد کشيده و پيمان هاي تسليم را امضا مي کنند.

در روز 9 نوامبر ، يک گروه از انقلابي هاي مارکسيست - لنينيست مسلح وارد برلين مي شود و درگيري هاي خونيني در پايتخت آلمان رخ مي دهد.

پرنس ماکس دوباد به امپراتور ويلهلم دوم که در کاخ سلطنتي (سپا) بود تلفن زده و مي گويد: «براي نجات آلمان از جنگ داخلي ، کناره گيري شما از سلطنت ضرورت دارد».

ويلهلم دوم از سلطنت استعفا داده و به هلند مي رود. شش فرزند پسرش سوگند ياد مي کنند در هيچ شرايطي ادعاي سلطنت نداشته باشند.

در همان روز پرنس ماکس دوباد از صدراعظمي استعفا داده و جاي خود را به فريدريش ابرت رهبر سوسيال دموکرات مي دهد.

ماتياس ارزبرگر ، يک غيرنظامي وظيفه دشوار مذاکرات در مورد تسليم را عهده دار مي شود.

به اين ترتيب ، در روز 11 نوامبر سال 1918 ميلادي در ساعت 11 صبح در سراسر فرانسه ناقوس کليساها به صدا در مي آيند. همين وضع در بريتانيا رخ مي دهد.

در ساعت 5 و 15 دقيقه صبح همان روز ، نماينده دولت آلمان در واگن قطار اختصاصي مارشال فوش ، فرمانده کل ارتش فرانسه در جنگل کومپيني پيمان تسليم را امضا کرده بود. جنگ خونين 4 ساله خاتمه يافته بود.جنگي که ميليون ها نفر در جبهه هاي آن کشته و معلول شده بودند.

جنگي که علاوه بر ميليون ها قرباني موجب تغييرات مهم ژئوپليتيک در اروپا شد و 4 امپراتوري بزرگ آن دوره اروپا: روسيه ، عثماني ، اتريش و آلمان ، فروپاشيدند و رژيم آنها به جمهوري تغيير پيدا کرد.

نقشه سياسي اروپا به کلي تغيير مي کند.

همه اميدوار بودند «جنگ بزرگ» آخرين جنگ بزرگ تاريخ باشد ، يک اميد عبث!


|+|نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 17:46 توسط mohammad amin |
پرتغال بندر گوا هندوستان را تصرف كرد
 499 سال پيش در روز 25 نوامبر سال 1510 ميلادي آلفونس دو آلبوکرک ، دريانورد و ماجراجوي پرتغالي بندرگوا در ساحل غربي هندوستان را تصرف کرد.بندر گوا پس از تصرف توسط آلبوکرک به مرکز امپراتوري استعماري پرتغال در جزاير هند شرقي و اقيانوس هند تبديل شد.

پس از اينکه واسکودوگاما ، دريانورد پرتغالي از طريق دماغه اميدنيک قاره آفريقا را دور زد و توانست به هندوستان برسد ، راه پرتغال براي دستيابي به هندوستان و جزاير و بنادر اقيانوس هند هموار شد.

اکنون زمان آن بود که پرتغالي ها بتوانند با تجارت ادويه به گسترش امپراتوري استعماري خود بپردازند.

آلفونس دو آلبوکرک ، دريانورد و ماجراجوي پرتغالي با يک ناوگان جنگي بنادر استراتژيک زيادي در اقيانوس هند از جزاير هرمز در دهانه خليج فارس تا مالاکا را تصرف کرد.

فتح شهر و بندر گوا در ساحل غربي هندوستان براي تجارت پرتغال ميان شبه جزيره عربستان و آسياي جنوب شرقي حياتي بود.

آلفونس دو آلبوکرک با ناوگان جنگي خود شهر و بندر گوا را تصرف کرد و اين بندر به مرکز امپراتوري استعماري پرتغال در اقيانوس هند تبديل شد.

هر چند ، پس از گذشت سال ها ، پرتغالي ها بسياري از بنادري که تصرف کرده بودند را از دست دادند.از جمله جزيره هرمز که در زمان شاه عباس ، پادشاه صفوي با بيرون راندن پرتغالي ها بار ديگر به خاک ايران منضم شد.

اما بندر گوا تا سال 1961 ميلادي در تصرف پرتغالي ها باقي ماند و در آن زمان نيز سالازار ، ديکتاتور پرتغال حاضر به باز پس دادن بندر و شهر گوا به کشور مستقل هند نبود.

به اين ترتيب ، در روز 25 نوامبر سال 1510 ميلادي آلفونس دو آلبوکرک ، دريانورد و ماجراجوي پرتغالي با يک ناوگان جنگي شهر و بندر گوا در ساحل غربي هندوستان را تصرف کرد.

بندر گوا به مرکز امپراتوري استعماري پرتغال در اقيانوس هند تبديل شد و تا سال 1961 ميلادي در اشغال پرتغالي ها باقي ماند.

سرانجام جواهر لعل نهرو ، نخست وزير هند توانست با توسل به زور ولي بدون خونريزي بندر گوا را بازپس بگيرد و به تسلط اروپايي ها در شبه جزيره هند خاتمه دهد.


|+|نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 17:41 توسط mohammad amin |
دوره ميجي،بيداري ژاپن قرون وسطايي
142 سال پيش در روز 9 نوامبر سال 1867 ميلادي دوره ميجي (در زبان ژاپني به مفهوم روشنايي) براساس لقب امپراتور موتسوهيتو در ژاپن آغاز مي شود كه در واقع سرآغاز بيداري ژاپن قرون وسطايي است.موتسوهيتو براى توصيف سلطنت و مشخص كردن خود در تاريخ لقب ميجى را برگزيده بود.

از سال 1616 ميلادى ، حكومت واقعى امپراتورى كشور آفتاب تابان در دست خانواده توكوگاوا بود.اعضاى اين خانواده نسل در نسل وظيفه شوگون را به عهده داشتند.

در حالى كه امپراتورى جنبه اى نمادين با ويژگى مذهبى داشت خانواده توكوگاوا كشور را در يك انزواى كامل سياسى نگه داشته و ساختارهاى فئودالى را حفظ كرده بودند.

تا اينكه ورود يك ناوگان جنگى آمريكايى در سال 1853 ميلادى توجه ژاپن را به دنياى خارج معطوف كرد و موجب جنگ هاى خشونت بارى ميان سنت گرايان و تجددطلبان گرديد.

موتسوهيتو در روز 3 نوامبر سال 1852 ميلادى متولد شده بود.او در سن 15 سالگى به عنوان صدوبيست ودومين امپراتور ژاپن بر تخت سلطنت نشست.

موتسوهيتو لقب ميجى را برگزيد و در روز 8 نوامبر سال 1867 ميلادى يوشينيبو ، آخرين شوگون را بركنار كرد و قدرت كامل را در دست گرفت.

او اقامتگاه رسمى اش در شهر كيوتو (در زبان ژاپنى به مفهوم شهر پايتخت) را به شهر ادو كه از سال 1603 ميلادى مركز حكومتى بود ، منتقل كرد.پايتخت جديد نام توكيو (پايتخت شرقي) را يافت.

موتسوهيتو آيين شينتوئيسم را آيين ملى خواند و بودايى ها كه در دوران شوگون ها از نفوذ بسيارى برخوردار بودند ناگزير شدند در مقابل آيين و ارزش هاى جديد ميهن پرستانه تسليم شوند.

در جريان چند سال ، ژاپن ساختار فئودالى را رها كرده و تلاش مى كند به يك كشور پيشرفته تبديل شود.

در سال 1871 ميلادى امپراتورى ميجى رسما سلسله مراتب طبقاتى شوگون ها را ملغى مى كند.

سامورايى ها كه ناگزير بودند پسر بعد از پدر در خدمت ارباب خود براساس اصل شرافت «بوشيدو» باشند ، به خدمت امپراتور درآمده يا به كسب و كار پرداختند.

در سال 1872 ميلادى ، نخستين خط آهن ژاپن فعاليتش را آغاز مى كند.

موتسوهيتو بدون آنكه علاقه اى به غربى ها داشته باشد هر چيزى كه براى كشورش مفيد تشخيص مى داد را از غربى ها اقتباس مى كرد.او خدمت نظام را برقرار كرده و يك ارتش مدرن را با الگو گرفتن از آلمان ها تاسيس مى كند.

در سال 1905 ميلادى ، كشور كوچك و جزيره اى ژاپن در جنگ خاور دور امپراتورى روسيه تزارى را شكست مى دهد.خبر اين شكست در سراسر جهان مى پيچد و حتى سرآغاز انقلاب هايى نه تنها در روسيه بلكه در ساير كشورهاى جهان مى شود.

موتسوهيتو پس از 45 سال سلطنت در روز 30 ژوييه سال 1912 ميلادى دارفانى را وداع مى كند.او در جريان سلطنتش ، ژاپن را چندين قرن به جلو مى راند.

به اين ترتيب ، در روز 9 نوامبر سال 1867 ميلادى دوره ميجى براساس لقب امپراتور موتسوهيتو در ژاپن آغاز مى شود.لقب ميجى به مفهوم روشنايى شايسته دوران سلطنت اين امپراتور است.

او با اقدامات خود ژاپن را با يك جهش از دوره قرون وسطى به عصر مدرن صنعتى رهنمون مى كند.كشور آفتاب تابان نخستين كشور آسيايى بود كه به يك كشور پيشرفته صنعتى جهان تبديل شد.


|+|نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 17:37 توسط mohammad amin |
متفقين در ساحل آفريقا پياده شدند
 67 سال پيش ، در روز 8 نوامبر سال 1942 ميلادي نيروهاي آمريکايي و بريتانيايي تحت فرماندهي ژنرال آمريکايي دوايت آيزنهاور در ساحل آفريقاي شمالي پياده شدند.مستعمرات فرانسه در اين منطقه تحت حکومت پوشالي ويشي بودند که خود اين حکومت گوش به فرمان اشغالگر آلماني بود.

نيروهاي آمريکايي و بريتانيايي هنگام ورود به کازابلانکا در مراکش و شهر الجزيره با مقاومت سرسختانه قواي نظامي فرانسه ويشي مواجه شدند.

نيروهاي متفقين بيم داشتند در صورت ادامه مقاومت متحد سابقشان ، قواي آلمان نازي به منطقه هجوم آورده و آنها را به دريا بريزد.

بر حسب تصادف ، هنگام پياده شدن قواي متفقين در الجزيره ، درياسالار دارلان ، معاون و جانشين مارشال پتن ، رئيس حکومت ويشي براي ديدار از پسر بيمارش در الجزيره به سر مي برد.

او بود که فرمان مقاومت در مقابل متفقين را صادر کرده بود.اما با فشار حملات متفقين ، دارلان ناگزير فرمان تسليم شهر الجزيره را امضا مي کند و نبردها متوقف مي شوند.

علي رغم ارتباط نزديک دارلان با آلماني ها ، روزولت ، رئيس جمهور آمريکا او را به عنوان «کميسر عالي براي آفريقاي شمالي» تعيين مي کند.

اين انتصاب با نارضايتي زيادي در بريتانيا و در ميان نيروهاي مقاومت ملي فرانسه مواجه مي شود.اما دارلان در 24 دسامبر 1942 ميلادي توسط يک جوان عضو نيروهاي مقاومت ملي فرانسه به قتل مي رسد.

هيتلر پس از اشغال آفريقاي شمالي توسط متفقين ، مفاد قرارداد تسليم فرانسه که در 22 ژوئن سال 1940 ميلادي با مارشال پتن امضا شده بود را نقض کرده و مناطق آزاد فرانسه را اشغال مي کند.

متفقين پس از اينکه الجزيره و کازابلانکا را تصرف کردند به سرعت ساير مناطق مراکش و الجزاير را اشغال مي کنند.هم زمان ، در بيابان ليبي ژنرال انگليسي ، مونتگمري، ارتش آفريقايي آلمان به فرماندهي مارشال رومل را وادار به عقب نشيني مي کند.

آلماني ها و ايتاليايي ها چاره ديگري ندارند تا به منطقه بيزرت در تونس عقب نشيني کنند.اين نخستين عقب نشيني ارتش نازي از زمان آغاز جنگ جهاني دوم محسوب مي شد.

به اين ترتيب در روز 8 نوامبر سال 1942 ميلادي نيروهاي آمريکا و بريتانيا در آفريقاي شمالي پياده مي شوند.پيشروي اين نيروها موجب نخستين شکست هاي ارتش آلمان نازي از آغاز جنگ جهاني دوم مي شود.

در ژانويه سال 1943 ميلادي روزولت ، رئيس جمهور آمريکا و چرچيل ، نخست وزير بريتانيا براي مذاکره در شهر کازابلانکا با يکديگر ملاقات مي کنند و در جريان اين مذاکرات نقشه آزادسازي کامل آفريقاي شمالي و حمله به جزيره سيسيل در جنوب ايتاليا طراحي مي شود.


|+|نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 17:35 توسط mohammad amin |
فرانسه و اسپانيا صلح كردند
350 سال پيش در روز 7 نوامبر سال 1659 ميلادي يک پيمان غيرمنتظره صلح به جنگ پايان ناپذيري که از قرن قبل سلسله پادشاهان بوربن فرانسه را با سلسله پادشاهان هابسبورگ اسپانيا به رويارويي واداشته بود ، خاتمه مي دهد.

پيمان صلح پيرنه به ابتکار کاردينال دو مازارن ، صدراعظم پادشاه جوان فرانسه ، لويي چهاردهم امضا شد و منجر به آشتي دو قدرت اصلي اروپا گرديد.

مذاکرات صلح از سال 1656 ميلادي ميان 2 کشور آغاز شده بود ، اما به دليل اينکه فيليپ چهارم ،پادشاه اسپانيا مايل نبود ازدواج دخترش شاهزاده ماري ترز با لويي چهاردهم ، پادشاه فرانسه که هر دو 21 سال داشتند ، جزو مفاد قرارداد صلح باشد ، مذاکرات به طول انجاميد.

مازارن زيرک براي اينکه پادشاه اسپانيا از سرسختي دست بردارد ، شايعه قصد لويي چهاردهم براي ازدواج با دختر عمويش مارگريت دوساووا را بر سرزبان ها انداخت.
 
اما هم زمان به طور پنهاني مذاکرات براي ازدواج پادشاه فرانسه با دختر فيليپ چهارم را دنبال مي کرد.

سرانجام فيلييپ چهارم با شرايط کاردينال دو مازارن موافقت کرد. قرارداد صلح در جزيره فزان در وسط رودخانه بيداسوئا که خاک دو کشور را از يکديگر جدا مي کرد ، امضا شد.

به اين ترتيب در روز 7 نوامبر سال 1659 ميلادي يک پيمان صلح پس از نزديک به يک قرن جنگ ميان فرانسه و اسپانيا امضا شد و به جنگ 2 کشور خاتمه داد.

براساس اين پيمان ، لويي چهاردهم ، پادشاه فرانسه با شاهزاده ماري ترز ، دختر پادشاه اسپانيا ازدواج کرد.ماري ترز جهيزيه اي که شامل بسياري از مناطق مورد مناقشه ميان فرانسه و اسپانيا بود را با خود براي فرانسه به ارمغان آورد و فرانسه به قدرت برتر اروپا تبديل شد.


|+|نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 17:31 توسط mohammad amin |
كارتر مقبره توتانخامون را كشف كرد
 87 سال پيش در روز 4 نوامبر سال 1922 ميلادي هوارد کارتر ، باستان شناس انگليسي در دره شاهان در منطقه اي بياباني مصر در مقابل شهر کنوني لوکسور تخته سنگ مسطحي را کشف کرد که راه ورودي يک مقبره فراعنه را پوشانده بود.

هوارد کارتر پس از 5 ماموريت کاوش هاي بي وقفه طاقت فرسا در جستجوي تنها مقبره فراعنه که از تعرض و غارت مصون مانده بود ، عاقبت پاداش تلاش هايش را مشاهده کرد.او مي توانست به جهان معتبرترين گنجينه مصر فراعنه را معرفي کند.

کارتر با درستکاري تلگرافي را براي لرد کارناروون که هزينه کاوش هاي او را پرداخته بود ارسال کرده و او را از اين کشف آگاه کرد.دو هفته بعد در حضور لرد کارناروون راه ورودي پلکان سنگي که به درون مقبره راه داشت ، گشوده شد.

هوارد کارتر قانع شده بود که اين مقبره تاکنون مورد تعرض دزدان مقبره هاي باستاني مصر قرار نگرفته است.آثار داخل مقبره نشان مي دادند که اين مقبره متعلق به توتانخامون است.

فرعوني که در سن 18 سالگي درگذشت.اين فرعون جوان که سلطنتي کوتاه داشت 3300 سال انتظار کشيد تا به يک افتخار ابدي دست يابد.

فراعنه سلسله جديد براي اينکه مقبره هايشان مانند اجداد دور دستشان ، سلسله فراعنه قديم مورد تعرض غارتگران قرار نگيرند مقبره هاي خود را در درون صخره هاي دره شاهان تراشيدند و ورودي ها را پنهان کردند.

با اين حال ، با گذشت روزگار، غارتگران توانسته بودند ورودي ها را کشف کرده و مقبره ها را غارت کنند.

هوارد کارتر بر اثر تحقيقاتش متقاعد شده بود از ميان تمام فراعنه اي که نامشان در فهرست ها آمده است ، هنوز يک مقبره دست نخورده وجود دارد. به اين ترتيب او توانست مقبره توتانخامون را کشف کند.

کارتر و کارناروون پس از ورود به داخل مقبره با آثار هنري ، وسايل زندگي روزمره و تخت سلطنت از طلا مواجه شدند.اين هنوز اتاق قبل از مقبره بود و گنجينه واقعي در وراي اين اتاق قرار داشت.

کارتر مانند يک دانشمند واقعي شتاب نکرده و با دقت از نخستين کشفيات صورت برداري مي کند و بعد به جستجوي ساير بخش هاي مقبره مي رود.

در بهار سال بعد ، کارتر در ميان اتاق و مقبره اصلي را مي گشايد و «کوهي از طلا» را کشف مي کند!.

يک صندوق بزرگ از طلا که بيش از 5 متر طول داشت ، در داخل صندوق هوارد کارتر موميايي توتانخامون را مي يابد.

برخلاف ساير موميايي ها از جمله موميايي رامسس دوم که پس از غارت مقبره ها و تابوت هايشان توسط غارتگران از درون تابوت ها بيرون انداخته شده بودند و به دليل هواي خشک عمق مقبره ها سالم مانده بودند ، موميايي توتانخامون به دليل روغن هاي مقدس کاملا خورده شده بود و تقريبا چيزي از آن باقي نمانده بود.

کاوش مقبره توتانخامون که در مجموع داراي 5 سالن بود منجر به کشف بيش از 2000 قطعه اشيايي از طلا و سنگ هاي گرانبها ، از جمله ماسک مشهور چهره توتانخامون شد.

به اين ترتيب ، در روز 4 نوامبر سال 1922 ميلادي ، هوارد کارتر، باستان شناس انگليسي در دره شاهان مصر موفق شد ورودي مقبره توتانخامون را کشف کند.

کارتر به کمک حمايت مالي لرد کارناروون موفق به اين کار گرديد و اين 2 نفر شايستگي اين را دارند که جزو بزرگترين کاشفان مصرشناس قرار گيرند.

امروز ، مجموعه گنجينه توتانخامون در موزه قاهره نگهداري مي شود و تماشاي آن همواره براي بازديدکننده هيجان آور و حيرت انگيز است. هوارد کارتر در روز 2 مارس 1939 در اوج شهرت در شهر لندن درگذشت.


|+|نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 16:52 توسط mohammad amin |
به قدرت رسيدن بلشويک‌ها در روسيه
 92 سال پيش در شب 6 و بامداد 7 نوامبر سال 1917 ميلادي براساس تقويم گريگوري ، بلشويک ها براساس يک نقشه طراحي شده مراکز عمده تصميم گيري و مهم شهر پتروگراد «سنت پترزبورگ» پايتخت روسيه را تصرف کردند.

اين کودتا که بدون حمايت واقعي مردم انجام شد در واژگان بلشويک ها (که بعدها کمونيست ناميده شدند) انقلاب اکتبر نام گرفت زيرا براساس تقويم رومي که در روسيه قديم تا روز 14 فوريه سال 1918 ميلادي رايج بود ، اين حوادث در شب 25 و بامداد 26 اکتبر رخ داده بودند.

هنگام کودتاي بلشويک ها ، مردم پايتخت از وقايعي که در پيرامونشان رخ مي داد بي اطلاع بوده و متوجه هيچ اتفاقي نشدند.شب زنده داران به عادت هميشگي در خيابان نوسکي ، گردشگاه پايتخت پرسه مي زدند.

ابتکار اين کودتا به 23 اکتبر، حدود دو هفته قبل از انجام آن (براساس تقويم گريگوري) سال 1917 ميلادي بازمي گشت.

در اين روز ، لنين ، رهبر بلشويک ها مخفيانه پناهگاهش در فنلاند را براي شرکت در يک کميته مرکزي حزبش ترک کرد.او در جلسه کميته لزوم شورش مسلحانه را به تصويب رساند و بر اجراي آن تاکيد کرد.

لنين مي خواست دموکراسي نوپاي روسيه که چندماه قبل از اين تاريخ با سقوط امپراتوري تزاري برقرار شده بود را سرنگون کرده و با الهام از اصول مارکسيستي يک ديکتاتوري پرولتاريا را در روسيه برقرار سازد.

لنين پس از خاتمه جلسه فورا به پناهگاهش در فنلاند بازگشت و تروتسکي معاونش عهده دار تدارک اين شورش مسلحانه شد.

الکساندر کرنسکي ، رئيس دولت موقت روسيه ، تصور نمي کرد که گروه کوچک بلشويک ها يک خطر بالقوه براي دموکراسي نوپاي روسيه باشند.

با اين حال ، بلشويک ها علي رغم تعداد نسبتا اندک از نظر تبليغات و شعارهاي فريبنده بسيار فعال بودند.

آنها توانستند با ترويج 3 شعار بسيار موثر بسياري از سربازان پادگان پتروگراد را به سوي خود جذب کنند: «صلح فوري» ، روسيه در آن زمان در کنار دموکراسي هاي غربي عليه امپراتوري آلمان و اتريش مي جنگيد ، «زمين براي دهقانان» ، «تمام قدرت براي سويت ها» ، سويت ها در زبان روسي به مفهوم شوراها يا هيات هاي تصميم گيري بودند و از نظر دموکرات هاي واقعي سويت ها در حکم دستيابي به يک دموکراسي حاکم محسوب مي شدند.

ملوانان کرونشتاد و سربازان پادگان پتروگراد مفتون اين 3 شعار شدند.زمان اقدام بلشويک ها براي به دست گرفتن قدرت فرا رسيده بود.

لنين بارديگر به روسيه بازگشت.او در جريان يک جلسه جديد کميته مرکزي در روز 29 اکتبر موفق شد تصميم شورش مسلحانه را علي رغم مخالفت کامنف و زينوويف ، 2 عضو برجسته بلشويک ها ، که از يک شکست احتمالي بيم داشتند ، به کميته مرکزي تحميل کند.

در روز 6 نوامبر سال 1917 ميلادي ، ماموران پليس دولت موقت يک چاپخانه حزب بلشويک را تعطيل کردند.اين اقدام موقعيت مناسبي که بلشويک ها در انتظار آن براي اجراي نقشه خود بودند را فراهم کرد.

در جريان اين روز ، مطابق با دستورات کميته نظامي انقلابي ، بلشويک ها از همبستگي سربازان قلعه پتر - پل اطمينان پيدا کردند و بدون جلب توجه تمام پل هاي پايتخت را در دوسوي رودخانه نوا تحت کنترل خود درآوردند.

هنگام شب ، آنها بدون ايجاد سر و صدا ايستگاه ها ، دفاتر پست و ساير مراکز حساس را اشغال کردند.

در آن زمان کرنسکي در پتروگراد نبود.وزيران دولت موقت پس از آگاهي از کودتاي بلشويک ها در کاخ زمستاني تزارهاي روسيه پناه گرفتند.

آنها براي دفاع از پايتخت و کاخ فقط يک واحد کوچک نظامي را که از 1300 سرباز ، قزاق و دانشجويان افسري و تعدادي داوطلب زن تشکيل شده بود ، در اختيار داشتند.

بلشويک ها و طرفداران لنين کاخ زمستاني را محاصره مي کنند و 5000 ملوان و سربازان کرونشتاد نيز به آنها مي پيوندند.

در روز 7 نوامبر ، لنين براي اينکه به کودتاي خود وجهه انقلابي دهد ، دستور مي دهد ناوجنگي «وحشت» که در چند صد متري کاخ زمستاني در يکي از شاخه هاي رودخانه نوا پهلو گرفته بود به سوي کاخ شليک کند.

پس از شليک 30 گلوله توپ به سوي کاخ زمستاني ، بلشويک هاي مسلح به داخل کاخ رخنه مي کنند.وزيران دولت موقت دستگير مي شوند.مدافعين کاخ که زنده مانده بودند ، آزاد شدند.

کودتاي بلشويک ها که «انقلاب اکتبر» نام گرفت به موجويت دولت موقت خاتمه مي دهد.لنين بلافاصله پس از بدست گرفتن قدرت ، ابزار ديکتاتوري را به راه انداخت.

مطبوعات بورژوا تعطيل شدند. يک ماه پس از کودتا ، در روز 7 دسامبر پليس امنيتي وحشتناک بلشويک ها «چکا» تاسيس شد.در روز 20 دسامبر هرگونه اعتصاب ممنوع گرديد.

به اين ترتيب ، در شب 6 و بامداد 7 نوامبر سال 1917 ميلادي (براساس تقويم گريگوري) بلشويک ها براساس يک نقشه از پيش طراحي شده مراکز عمده تصميم گيري و حساس شهر پتروگراد را تصرف کردند.

آنها در اين کودتا که نام «انقلاب اکتبر» را بر آن نهادند ، دولت موقت کرنسکي و دموکراسي نوپاي روسيه را سرنگون کردند.

ديکتاتوري پرولتاريا برقرار شد و ده ها ميليون نفر از مردم روسيه به اردوگاه هاي کار اجباري در سيبري اعزام شدند و هر صدايي را پليس مخوف امنيتي در گلوله خفه کرد.

علي رغم اين اقدامات خشونت بار به دليل بسته بودن مرزها ، اخبار اين فجايع به طور کامل به گوش جهانيان نمي رسيد و برخي از افراد در گوشه و کنار جهان به اين حکومت دل بسته و به آن اميدوار بودند.

تا اينکه 70 سال مي گذرد ، اتحاد شوروي از هم مي پاشد و تخيل واهي ديکتاتوري پرولتاريا و کمونيسم به تاريخ مي پيوندد.


|+|نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 16:48 توسط mohammad amin |
شورش بندر لاروشل پايان يافت
 381 سال پيش در روز اول نوامبر سال 1628 ميلادي بندر لاروشل پس از بيش از يك سال محاصره تسليم شد و محاصره اين بندر فرانسوي توسط سربازان لويي سيزدهم پادشاه و كاردينال دوريشوليو صدراعظم فرانسه خاتمه يافت و شورش اين بندر پروتستان نشين به پايان رسيد.

لويي سيزدهم وارد شهر ويراني شد كه اغلب ساكنان آن به دليل قحطي ناشي از محاصره طولاني جان سپرده بودند.

هانري چهارم پادشاه فرانسه و پدر لويي سيزدهم 30 سال پيش از اين تاريخ براساس «پيمان نانت» شهر و بندر لا روشل را مكان امني براي سكونت پروتستان ها به رسميت شناخته بود و پيروان اين مذهب مي توانستند با خودمختاري در كمال آسودگي در آن زندگي كنند.

پس از قتل هانري چهارم به دست يك كاتوليك متعصب ، ماري دومديسي ملكه و نايب السلطنه فرانسه شد تا پسرش لويي به سن بلوغ برسد. در آن دوره آشوب هاي بي وقفه اي در سراسر فرانسه رخ دادند.

ساكنان بندر لاروشل به تحريك انگليسي ها مرتكب بي احتياطي شده و عليه پادشاه فرانسه دست به شورش زدند.

دوك دو بوكينگهام كه عامل تحريك اهالي پروتستان مذهب بندر لاروشل بود ، گروهي از نظاميان انگليسي را در جزيره «ره» روشل مستقر كرد.

لويي سيزدهم پس از نشستن به تخت سلطنت كاردينال دوريشوليو را به مقام صدراعظم فرانسه منصوب كرد. يكي از نخستين اقدام هاي كاردينال دوريشوليو فرونشاندن فتنه بندر لاروشل بود.

ريشوليو دستور محاصره بندر لاروشل را داد و شخصا فرماندهي نيروهاي نظامي را به عهده گرفت. محاصره لاروشل بيش از يكسال به طول انجاميد.

روح مقاومت لا روشل ، ژان گيتون شهردار اين شهر ، يك اسلحه ساز فعال بود كه موفق شد روحيه محاصره شدگان را به خوبي حفظ نمايد. گيتون سوگندخورده بود اولين نفري كه از تسليم شدن حرف بزند را به قتل برساند و گفته بود حتي اگر يك مرد براي بستن دروازه ها باقي بماند ، براي دفاع از روشل كافي است اما ريشوليو تصميم داشت هر چه سريعتر به اين غائله خاتمه دهد.

كاردينال دوريشوليو دستور داد براي بستن بندر روشل به روي كشتي هاي انگليسي سدي در مقابل بندرگاه احداث شود و براي جلوگيري از امدادرساني از راه هاي زميني فرمان ساختن استحكاماتي به طول 12 كيلومتر را در پيرامون لاروشل داد.

در زماني كه مردم روشل به سختي در مقابل قحطي و گرسنگي مقاومت مي كردند ، دوك دو بوكينگهام در بندر پرتسموث انگلستان در تدارك يك ناوگان كمك رساني براي مردم روشل بود اما در 23 اوت سال 1628 ميلادي توسط شخصي به نام جان فولتون به قتل مي رسد.

برخي از مورخان معتقدند ، فولتون يك عامل كاردينال دوريشوليو بود كه براي قتل بوكينگهام اجير شده بود.

مردم لاروشل با مرگ بوكينگهام ديگر اميدي به رسيدن كمك هاي غذايي نداشتند و مقاومت آنها بر اثر گرسنگي درهم شكسته شده و دسته دسته جان مي سپردند. كار به جايي رسيد كه ژان گيتون شجاع ترجيح داد تسليم شود تا شاهد مرگ تدريجي مردم شهر نباشد.

كاردينال دوريشوليو پس از تسليم شدن بندر لاروشل شجاعت ژان گيتون را تحسين كرد و او را به اسارت نگرفت. لويي سيزدهم پادشاه فرانسه كه از اين پيروزي خشنود بود ، شورشيان را عفو كرده و پيمان صلح آلس را امضا نمود.

لويي سيزدهم بر تسامح مذهبي تاكيد ورزيد اما مزاياي نظامي كه به پروتستان ها اعطا شده بود را كاهش داد.

به اين ترتيب ، در روز اول نوامبر سال 1628 ميلادي بندر لاروشل تسليم شد و محاصره اين بندر فرانسوي پروتستان نشين به پايان رسيد.

لويي سيزدهم پادشاه فرانسه و كاردينال دوريشوليو صدراعظم با تدبيرش براي اجتناب از دامن زدن به خصومت هاي مذهبي شورشيان لاروشل را مشمول عفو قرار داده و بر تسامح مذهبي در كشور فرانسه تاكيد كردند.

اما سال ها بعد لويي چهاردهم پادشاه فرانسه تعهد پدر بزرگش هانري چهارم و پدرش لويي سيزدهم در مورد تسامح مذهبي در قبال پروتستان هاي فرانسه را زير پا گذاشت و مرتكب فجايع بزرگي در حق پيروان اين مذهب كه اتباع وي محسوب مي گشتند ، شد.


|+|نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 16:45 توسط mohammad amin |
جيمز کوک دريانورد بزرگ متولد شد
 281 سال پيش در روز 27 اکتبر سال 1728 ميلادي جيمز کوک کاشف و دريانورد بزرگ انگليسي در مارتون - اين - کليولند در يورکشاير متولد شد. خانواده اش کارگران کشاورزي بودند. هرگز فردي تصور نمي کرد که اين دهقان زاده روزي به يکي از بزرگترين دريانوردان و کاشفان تاريخ تبديل شود.

جيمز حرفه دريانوردي را نزد ماهيگيران محلي زادگاهش آموخت و به زودي نشان داد که يک دريانورد منحصر به فرد و يک نقشه کش نابغه مسيرهاي دريايي است.

سرانجام ، جيمز کوک در ميان دريانوردان انگليسي شهرت يافت و به عنوان يک ناخداي ماهر شناخته شد.

دولت انگلستان به او ماموريت اکتشاف سرزمين هاي جنوبي و اقيانوس آرام را داد.

در روز 28 اوت سال 1768 ميلادي ، جيمز کوک با يک کشتي بادباني کوچک بندر پليموت را ترک کرد.

او پس از چندين ماه دريانوردي به جزيره تائيتي رسيد سپس جزاير سوسيتي را کشف کرد.کوک نيوزيلند را دور زد و به اکتشاف سواحل استراليا پرداخت.

او پس از 2 سال به انگلستان بازگشت در حالي که 30 هزار نمونه از گونه هاي گياهي و جانوري مناطق اقيانوسيه را با خود به ارمغان آورده بود.

کوک در دومين سفر خود به جستجوي يک قاره احتمالي جنوبي پرداخت و به دايره قطب جنوب رسيد.

جيمز کوک در جريان سومين سفر دريايي اش در روز 18 ژانويه سال 1778 ميلادي مجمع الجزاير هاوايي را کشف کرد.سپس به سوي تنگه برينگ حرکت کرد تا به جستجوي فرضيه وجود يک مسير شمال به غرب بپردازد اما چنين مسير فرضي را نيافت و دوباره مسيري که طي کرده بود را در پيش گرفت.

جيمز کوک در روز 14 فوريه سال 1779 ميلادي در نتيجه يک بي احتياطي توسط بوميان مجمع الجزاير هاوايي به قتل رسيد.

به اين ترتيب ، در روز 27 اکتبر سال 1728 ميلادي جيمز کوک دريانورد و کاشف مشهور انگليسي در يورکشاير و در خانواده اي از طبقه کارگران کشاورزي متولد شد.

جيمز کوک از همان آغاز آموختن حرفه دريانوردي نبوغ خود را به عنوان يک دريانورد منحصر به فرد نشان داد.

جيمز کوک پس از کشف سرزمين هاي ناشناخته جنوبي اقيانوس آرام و جزاير اين اقيانوس پهناور در سن 51 سالگي توسط بوميان مجمع الجزاير هاوايي به قتل رسيد.
 


|+|نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 18:4 توسط mohammad amin |
آخرین نوشته ها
استقلال دوباره پرتغال به كمك فرانسه
استالين به فنلاند حمله كرد
ناپلئون فاتح نبرد اوسترليتز شد
مردم لهستان عليه روسيه قيام كردند
ناوگان دريايي فرانسه عمدا نابود شد
آغازسقوط امپراتوري آزتك
امپراتور اينکا اسير پيزارو شد
هاييتي تاسيس شد
كشتار سنت برايس
پايان مناقشه مرزي ايتاليا و يوگسلاوي
آرشيو وبلاگ
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387