شاه عباس در در هرات دیده به جهان گشود. هنگام ولادت او، پدرش محمد میرزا حکومت هرات داشت. سالهاى کودکى شاه عباس در همین تختگاه پر آوازه خراسان گذشت؛ در همانجا، و در همان سالهاى کودکى، مدتها حکومت اسمى خراسان به او تعلق داشت و از همان دیار هم بود که در آغاز جوانى، عازم تختگاه صفوى در قزوین شد و تخت و تاج پدر را در عهد حیات او به دست گرفت.
هنگام دست یابى به تاج و تخت صفویان هجده سال داشت و به سعى امراى قزلباش خراسان که در واقع بر پدر او شوریده بودند به تخت سلطنت نشست
هنگام جلوس او بر تخت سلطنت، اغتشاش و آشوب ناشى از سستى و بى لیاقتى پدرش سراسر ایران را فرا گرفته بود. خراسان از همان هنگام که او عازم قزوین شد، عرصه تاخت و تاز ازبک واقع شد.
فرمانرواى ازبک، این تختگاه خراسان را با وجود یک مقاومت طولانى هشت ماهه در برابر محاصره او، از دست حکام قزلباش بیرون آورد. ..
.
با آنکه هنوز کم تجربه و جوان بود، غریزه حفظ حیات و تجربه سرنوشت پدر و برادر، این اندازه به او آموخته بود که تمام این عوامل تهدید و خطر را نمىتوان یک باره از میان برداشت و باید یک به یک و به نوبت ، از سر راه دور کرد. بدین گونه از احتمال اتحاد آنها بر ضد خویش در امان ماند. شاه عباس با حوصله و تأنى، سران گستاخ و نافرمان قزلباش را که مادر و برادرش به تحریک یا مداخله آنها به قتل رسیده بودند، به کمک مرشد قلى خان از بین برد. خود مرشد هم که مزاحم قدرت او بود و دخالتش در جزییات امور عرصه را بر وى تنگ مىکرد، به تدبیر و ، در اولین فرصت از میان برداشت؛ بدین گونه، نیروهایى را که در داخل دربار قدرت او را تهدید یا محدود مىکرد، به تدریج سرکوب کرد

سرکشان داخلى را هم به مجرد آن که فرصت مناسب براى سرکوبى آنها برایش حاصل شد، دفع یا آرام کرد و خود را براى مبارزه با تهاجمات خارجى که قلمرو او را از شرق و غرب اشغال یا مورد تهدید قرار داده بودند آماده یافت.
این دشمنان خارجى، هر دو اهل تسنن و هر دو مهاجم بودند و چون به شدت تعصب ضد تشیع داشتند، احتمال اتحاد آنها و درگیر شدن شاه عباس در دو جبهه، متضمن خطر و ریسک فراوان بود. پادشاه قزلباش که شروع جنگ همزمان در دو جبهه را با دشمنان خود، محرک حصول اتحاد مابین آنها مىیافت، ترجیح داد اول با دولت عثمانى که قواى آنها در آذربایجان به تختگاه او در قزوین نزدیکتر بود و درگیرى با آنها دشواریهاى بیشترى داشت، کنار بیاید؛ تا براى دفع ازبکان که فقدان ارتش منظم و قدرت منسجم بودند؛ بدین سان، جنگ با قواى ازبک را آسانتر یافت و با آسایش خاطر به آن دست زد.
شاه عباس اوج اعتلا و عظمت دولت صفوى بود این دلاور مرد ایرانی با حضور در بخش جنوبی ایران درس عبرتی به یاوه سرایان و بیگانگان داد که هرگز چشم طمع به این خاک مقدس ندوزند و قدردانی و پیشکش ملت بزرگ ایران به این دلاور مرد نامیدن بندر گنبرون بنام بندر عباس بود
|
+|نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:18 توسط mohammad amin
|
هر ایرانی باید ابومسلم خراسانی را بشناسد او اولین کسی بود که بعد از گذشت یک قرن کشور را از تسلط اعراب نجات داد و عشق به وطن پرستی را در دلها زنده کرد

هنگامی که لشکر ایران شکست خورد و اعراب وارد سرزمین ایران شدند.طبق رویه جنگ های قبلی خود به هر شهری که حمله می کردند,باید اهالی آن شهر,دین اسلام را بپذیرند.اگر آنان مقاومت می کردندمردان آنان به قتل می رسیدند و زنان و دختران آنان برای کنیز به
عربستان فرستاده می شوند.حتی زنان شوهر دار نیز برای عرب ها حلال شده بودند.وآنان مالک هست ونیست شهر به اشغال در آمده می شدند اگر تسلیم می گشتند یا باید دین اسلام را بپذیرند یا مبلغی را بعنوان جزیه به حکومت وقت پرداخت نمایند.
با این حال سرزمین های به اشغال در آمده توسط اعراب اداره می شدند و آنان تلاش داشتنداین سرزمین ها را بطور کامل به روش فرهنگ و خلق و خو یاعراب دراورند
هنگام حمله اعراب شهر های زیادی همچون خوزی ها(خوزستان),مناطق کرد نشین,شهر ری نهاوند,آذربایجان,طبرستان(سرزمین های حاشیه دریای خزر) و خراسان در برابر این حمل مقاومت کردند تا جایی که خلفای عرب ناچار شدند چندین بار به این شهرها لشکر کشی کنند.شهر اصفهان شهری بود که اشراف آن بخاطر آنکه مورد هجوم اعراب واقع نشوند و جزیه ای هم پرداخت نکنند خیلی زود پذیرفتند.
بعد از استیلای کامل اعراب بر ایران مردم برای فرار از ظلم های امویان چون قدرت مبارزه مسلحانه نداشتند به مذهب شیعه که بزرگترین پایگاه مقاومت در برابر خلفای اموی بود روی آوردند. در این راستا یک ایرانی به نام” ابن یسار” معروف به” ابومسلم خراسانی” برای مبارزه با اعراب نهضتی را به نام قیام” سیاه جامگان” بر پا نمود.ابومسلم در سال 109هجری در اصفهان متولد شد.ابومسلم چون کودکی با هوش و ذکاوت بود او را به مکه به نزد ابراهیم امام فرستادند.او در مکه با شیعیان آل عباس آشنا شد.در نوزده سالگی وی را برای تبلیغ به خراسان فرستادند.ابومسلم اگر چه شیعه گری را تبلیغ می کرد اما هیچگاه دین وآیین خود را آشکار نکرد و از رهبران تشیع پیروی ننمود. تنها هدف او این بود که ایران را ازظلم خلفای عرب نجات دهد. ابو مسلم توانست نیرویی را در خراسان گرد آورد.اما دیری نپایید که نیروهای بنی امیه بسوی آنها حمله ور شدند و در این حمله اعراب مغلوب نیروهای ابومسلم گشتند.ابومسلم با رفتار انسانی که نسبت به اسیران جنگ در پیش گرفت توانست تبلیغات سؤی که بر ضد او انجام شده بود را خنثی کند و خود را بیش از پیش محبوب دلها گرداند.او از اختلاف بین اعراب استفاده کرد و لشکری فراهم نمود و همه شهرها را یکی پس از دیگری آزاد کرد سپس به بغداد حمله نمود و حکومت جور و ظلم امویان را سرنگون ساخت وبنی عباس را به حکومت رساند اما بنی عباس هم با رسیدن به قدرت, بیش از بنی امیه ظلم و جفا کردند آنان چون وجود ابو مسلم را خطرناک دیدند وی را با خدعه و نیرنگ در سال 137هجری به بغداد آوردند.در آنجا منصور دوانقی دومین خلیفه عباسی فرمان داد تا عده ای پشت پرده های کاخ او مخفی شدند منصور به نیرنگ شمشیر وی را گرفت وبا اشاره ای که کرد, گماشتگان بر سر او ریختند و این مبارز وطن پرست را از پای درآوردند .با قتل این ابر مرد ایرانی قرنی دیگر کشور اسیر سلطه اعراب شد. بعد از قتل ابو مسلم نهضت های زیادی به خونخواهی از اوقیام کردند اما چون این نیروها دارای قدرت واحد نبودند همگی توسط خلفای عباسی سرکوب شدند.
|
+|نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:16 توسط mohammad amin
|
زوپیر (زوپیروس) نام سردار شجاع سپاه داریوش بزرگ است که نقش بزرگی را در پیروزی بابل بدست داریوش ایفا کرد.ماجرای آن اینگونه است که در 522 قبل از میلاد ، یک مغ بنام گئومات ادعا کرد که بردیا پسر کوروش است و با این ترفند و دروغ چند ماهی هم بر تاج و تخت ایران چیره شد.تا اینکه در پایان خویشاوند کمبوجیه و بردیا ، داریوش بزرگ ، همراه با شش نفر دیگر (هفت تنان) این دزد تاج وتخت ایران را کشتند و از آن پس داریوش پادشاه ایران زمین شد.این رویدادها زمینه ای را فراهم نمود که ایران با بحرانهای پر شماری روبرو شود.یکی از این بحرانها ، شورش(نبوکدرچره ) و خود را پسر (نبونید)میخواند پادشاهی را در بابل به دست گرفت.داریوش بزرگ شتابان با سپاهی بزرگ به سوی بابل تاخت ولی در آنجا با دفاع بابلی ها روبرو گردید و با اینکه سپاه داریوش شهر را محاصره کرده بودند ولی پدافند بابلی ها شکسته نمیشد و دروازه های شهر همچنان بسته مانه بود.تا اینکه زوپیر پسر مگابیزوس(یکی از هفت تنان) ، سردار دلیر سپاه داریوش اندیشید که با بریدن گوش ها و بینی خود ،از داریوش بخواهد که به او ، به این بهانه که داریوش او را تنبیه کرده است ، پروانه و اجازه پناهنده شدن به بابل بدهد ، تا از درون بابل سبب واژگونی شهر شود .

داریوش با دیدن گوش و بینی بریده زوپیر او را دیوانه خواند ،ولی زوپیر در پاسخ گفت : چون او می دانسته است که داریوش با برنامه او همنگر و همفکر نخواهد بود ، او را در برابر کار انجام شده قرار داده است . زوپیر به بابل پناه آورد و بابلی ها با دیدن گوش ها و بینی بریده زوپیر باور کردند که داریوش او را تنبیه کرده است و از روی این که ، زوپیر بتواند از داریوش انتقام بگیرد در اختیار او سپاهی قرار دادند تا با داریوش بجنگد.زوپیر در چندین جنگ با سپاه داریوش پیروزی هایی بدست آورد و این پیروزی ها دیگر هیچ گمانی برای بابلی ها نمیگذاشت آنها کاملا بر این باور بودند که زوپیر دشمن سرسخت داریوش بزرگ است. ولی آنها در اشتباه بودند در لحظه موعود زوپیر دروازه های شهر بابل را به روی سپاه داریوش باز کرد و سپاه ایران پدافند بابلی ها را در هم شکست و (نبوکدرچره) از بابل پا به فرار گذاشت .سپاه داریوش ، شاه دروغین را پیگرد کرد تا اینکه او را به کام مرگ فرستاد.داریوش بزرگ به پاس خدمتی که زوپیر انجام داد او را به ساتراپی بدون خراج بابل برگزید.
|
+|نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:14 توسط mohammad amin
|
حسن صباح از ایرانیانی بود که در دوره سلجوقی قیام کرد و او از مخالفان سرسخت تسلط اعراب بر ایران بود او از مذهب اسماعیلیه پیروی کرد که باور انها این بود که بعد از امامت جعفر صادق پسرش اسماعیل باید به امامت میرسید
دژالموت که حسن صباح آن را به عنوان ستاد فرماندهی و پایگاه مرکزی خود برگزید.برصخرهای بلند.در کوهستانی قرار داشت که دست یافتن به آن بسیار مشکل بود دژ الموت بین راه قزوین و کرانه دریای خزر واقع بود

حسن صباح پس از سفری که به مصر داشت به ایران بازگشت و فعالیت خود را اغاز کرد و از انجا که از دل سخن میگفت و کلامی اتشین و پرنفوذ هم داشت توانست طرفداران زیادی پیدا کند ذهنیت حسن صباح از بین بردن مخالفان و کشتن انها توسط یاران با وفای او که فدایی مطلق تلقی می شدند بود انها کسانی بودند که امتحانهای بسیاری از انها به عمل امده بود و از همه انها سربلند بیرون امده بودند
پس از استحکام دژ اسلحه و آذوقه فراوان به قلعه بردند و برای مقابله با حمله و محاصره سپاه سلجوقی که دیر یا زود انجام می گرفت آماده شدند.در آن روزها فقط هفتاد تن در دژ اقامت داشتند.وقتی حکومت سلجوقی به محل اقامت حسن صباح پی برد دستور نابودی او را صادر کرد ولی قدرت حسن صباح را دست کم گرفت
مکتب جسن صباح به حشاشیون معروف بود که به معنای دارو فروشان میباشد و از این لحاظ می باشد که یاران او به جمع اوری داروی گیاهی هم اشتغال داشتد . فداییان مطلق بسیاری از سران سلجوقی را کشتند نهضت انها نزدیک به صدو پنجاه سال ادامه داشت تا اینکه هلاکوخان این جنبش را خاموش کرد
حسن صباح قیام کرد تا ایرانیان را به همان قدرت و اقتدار پیشینه خود بازگرداند
|
+|نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:12 توسط mohammad amin
|

منشور کوروش که نخستين منشور حقوق بشر جهان است، ارديبهشت سال آينده خورشيدي براي نمايش دوباره در ايران از موزه بريتانيا به تهران منتقل مي شود.
به گزارش بي بي سي، به گفته مسوولان سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري ايران، اين منشور به مدت چند ماه در موزه ملي ايران به نمايش درخواهد آمد.
منشور کوروش کبير در بخش ايران باستان در موزه بريتانيا نگهداري مي شود اما اخيراً در جريان برگزاري نمايشگاه تمدن بابل در اين موزه، منشور کوروش در کنار مجموعه آثار اين نمايشگاه پربازديدکننده به نمايش درآمده است.
لوح کوروش تنها يک بار در سال 1350 براي نمايش در ايران از موزه بريتا نيا خارج شد. آن زمان يعني در سال 1350 خورشيدي، منشور را پنج هزار پوند بيمه کردند و شيء يادشده تنها به مدت 10 روز در ايران و در موزه برج آزادي تهران به نمايش درآمد.
يک کپي از منشور کوروش به عنوان کهن ترين فرمان شناخته شده تفاهم و همزيستي ملت ها در ساختمان سازمان ملل متحد در نيويورک نگهداري مي شود. اين استوانه در فضاي بين تالار اصلي شوراي امنيت و تالار قيمومت قرار دارد.
در جريان برگزاري نمايشگاه «امپراتوري فراموش شده؛ جهان هخامنشي» در دي ماه سال 1383 اعلام شده موزه بريتانيا منشور کوروش را در مقابل بيش از 50 شيء تاريخي که براي نمايشگاه جهان هخامنشي از موزه ملي ايران امانت گرفته بود، به ايران امانت مي دهد.
استوانه کوروش در سال 1285 خورشيدي توسط هرمز رسام، باستان شناس بريتانيايي الاصل آسوري تبار، در معبد بزرگ اًسîـگيلîـه (نيايشگاه مîـردوک، خداي بزرگ بابلي) در شهر باستاني بـابـل در بين النهرين کشف شد.
اين استوانه 23 سانتي متر طول و 11 سانتي متر عرض دارد و دورتادور آن در حدود 40 خط به زبان آکادي و به خط ميخي بابلي نوشته شده است.گمان نخستين باستان شناسان اين بود که اين لوح توسط يکي از پادشاهان بابلي نگاشته شده است اما پس از بررسي خط شناسان مشخص شد اين استوانه در سال 538 پيش از ميلاد هنگام ورود سپاه ايران به بابل و فتح اين شهر به فرمان کوروش کبير آغازگر سلسله هخامنشيان نوشته شده است.
ترجمه و انتشار متن اين استوانه گلي نشان داد آنچه از خاک بابل کشف شد، «نخستين منشور جهاني حقوق بشر» است. به همين مناسبت در سال 1348 در گردهمايي حقوقدانان سراسر جهان که در کنار آرامگاه کوروش برگزار شد، او را نخستين بنيانگذار حقوق بشر ناميدند.
استوانه کوروش به شدت آسيب ديده است، بسياري از سطرهاي آن از بين رفته يا بر اثر فرسودگي بيش از اندازه قابل خواندن نيست.نوشته هاي بخش هاي آسيب ديده را تنها با توجه به اندازه فضاي خالي و برخي حروف باقي مانده در آن مي توان تا حدودي بازسازي کرد که در اين بازسازي احتمال اشتباه هايي وجود دارد. علاوه بر اين آنجا که در خوانش و ترجمه نوشته هاي بابلي، هنوز اتفاق نظر وجود ندارد، متن منشور کوروش در ترجمه هاي گوناگون تفاوت دارد.
با اين وجود محتواي اصلي آن که دربردارنده احترام به اقوام و اديان و مذاهب گوناگون است، از سوي همه باستان شناسان تاييد مي شود.بر اساس نوشته هاي اين منشور، کوروش کبير پس از تسخير بابل، در اين شهر تاجگذاري کرد و اعلام عفو عمومي داد.
کوروش براي جلب نظر مردم بين النهرين، مردوک که کهن ترين خداي بابل بود را به رسميت شناخت.او بر اساس اسناد تاريخي در جريان فتح بابل هيچ گروه انساني را به بردگي نگرفت و سپاهيانش را از تجاوز به مال و جان رعايا بازداشت. کوروش تمامي کساني را که به اسارت به بابل آورده شده بودند،گرد هم آورد و منزلگاه آنها را به ايشان بازگرداند. کوروش همچنين قوم يهود را نيز از اسارت در بابل آزاد کرد.به فرمان کوروش، شرح وقايع و دستورات وي روي يک لوح استوانه يي سفالين نگاشته شد و به عنوان سنگ بناي يادبودي در پايه هاي شهر بابل قرار گرفت.
|
+|نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:9 توسط mohammad amin
|
میرزا تقی خان امیرکبیر اهل فراهان است. او صدراعظم مشهور دوره ناطرالدین شاه است
خانواده پدری و مادری میرزا تقی خان از طبقه پیشه ور بودند. پدرش به تصریح قائم مقام "کربلائی محمد قربان" بود که در خطاب او را "کربلائی" می گفت.. کربلائی قربان نخست آشپز میرزا عیسی (میرزا بزرگ) قائم مقام اول بود. پس از او همین شغل را در دستگاه پسرش میرزا ابوالقاسم قائم مقام ثانی داشت
.
کربلائی قربان بعدها ناظر و در واقع ریش سفید خانه قائم مقام گردید، و همیشه مورد لطف مخدوم خود بود. آنچه بنظر می رسد کربلائی قربان خیلی هم بی چیز نبوده، بلکه آب و ملکی داشته و دست کم یک دانگه قریه حرآباد مال او بوده است. و نیز آنقدرها استطاعت داشته که به سفر حج برود
محیط خصوصی تربیت میرزا تقی خان را دستگاه میرزا بزرگ قائم مقام و پسرش میرزا ابوالقاسم قائم مقام، آن دو وزیر بزرگ عباس میرزا، می ساخت. میرزا بزرگ در سال 1237 درگذشت. ظاهراً در آن زمان هجده ساله بود. پس محضر میرزا بزرگ را خوب درک کرده بود، و شاید هم پاره ای کارهای دبیری او را می کرد.
.

در استحکام اخلاقی او تردید نیست، و مظاهر عینی آن گوناگون است. این وزیر هم در وزارت مثل نادر شاه بود.... هم مانند نادر عزم ثابت و اصالت رأی داشته است". در موردی که نماینده انگلیس خواست رأی امیر را عوض کند، خود اعتراف دارد که "... سعی من و کوشش نماینده روسیه، و تلاش مشترک ما همه باطل است. کسی نمیتواند میرزا تقی خان را از تصمیمش باز دارد" برهان استقلال فکر او همین بس که در کنفرانس ارزتةالروم بارها دستور حاجی میرزا آقاسی را که مصلحت دولت نمی دانست، زیر پا نهاد. شگفت اینکه حتی امر محمد شاه را نیز نادیده می گرفت و آنچه را که خیر مملکت تشخیص می داد، همان را می کرد. بی اثر بودن پافشاریهای روس و انگلیس و عثمانی در رأی او، جای خود دارد. اما یک دندگی بی خردانه نمی کرد. حد شناسی از خصوصیات سیاسی اوست و چون می دید سیاستی پیشرفت ندارد، روش خود را تغییر می داد
.
درستی و راست کرداری از مظاهر دیگر استحکام اخلاقی اوست؛ از این نظر فساد ناپذیر بود. به قول رضاقلی خان هدایت که او را نیک می شناخت: "به رشوه و عشوهً کسی فریفته نمی شد".
"
جنبه دیگر خوی استوار امیر اینکه به گفته و نوشته خویش اعتبار می نهاد.باید به سخنش اعتماد نمود و انجام آن کار را متحقق شمرد امیر خود به این خصلت خود می بالید.
رفتاری متین و سنگین داشت.دلیر و جسور بود
.
به شخصیت خویش مغرور بود و نسبت به کاردانی و صفات برجسته اش آگاه بود و به خواری تن در نمی داد.
اندیشه امیر در بنای دارالفنون از یک سرچشمه الهام نگرفته بود، بلکه حاصل مجموع آموخته های او بود. آکادمی و مدرسه های مختلف روسیه را دیده بود؛ در کتاب جهان نمای جدید که به ابتکار و زیر نظر خودش ترجمه و تدوین شد، شرح دارالعلمهای همه کشورهای غربی را در رشته های گوناگون علم و هنر با آمار شاگردان آنها خوانده بود؛ و از بنیادهای فرهنگی دنیای جدید خبر داشت
.
ذهن امیر درباره روزنامه و ارزش سیاسی و مدنی آن خوب روشن بود، و از روزنامه های فرنگستان آگاهی داشت. توجه میرزا تقی خان معطوف به دو معنی بود: یکی اطلاع یافتن دولت از اوضاع جهان، و دیگر پرورش عقلانی مردم و آشنا کردن آنها به دانش جدید و احوال دیگر کشورها
سیاست مذهبی امیر دو جهت ثابت و مشخص داشت: کاستن نفوذ روحانی و منع دخالت در سیاست؛ آزادی و مدارای دینی
.
قبلا بگویم که امیر نه دشمن دین بود و نه بدخواه روحانیت از تعصب آزاد بود امیر در کاستن قدرت روحانی متوجه امام جمعه ها و شیخ الاسلامها می گردید که در افکار قاطبه مردم نفوذ داشتند، مروج کهنه پرستی و نادانی بودند، سرای آنان مصون و جای تحصن بود. از این راه اعمال قدرت می نمودند و در سیاست مداخله می کردند. امیر چنین حق و مسئولیتی را برای روحانیون نمی شناخت. به علاوه نفوذ و رویه ایشان را مانع پیشرفت نقشه اصلاح و ترقی می دانست
.
امیر کبیر در حمام بین کاشان کشته شد
|
+|نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:5 توسط mohammad amin
|
وقتی کوروش دوم بزرگ ترین پادشاه و بنیادگذار شاهنشاهی و امپراتوری ایران در حدود سال 599 ق.م زاده شد، جهان او از همان زمان باستانی شده بود. طی قرن های طولانی و پر هیاهو، امپراتوری های بزرگ بین النهرین و ایران همانند جزر و مدی بی پایان ظهور و سقوط کرده و در پس خود شهرهای ویران و بلند پروازی های فرو پاشیده را باقی گذاشته بودند. جدیدترین موج فراز آمده در این جزر و مد تاریخی مادها بودند که از همه نیرومندتر شدند. هنگامی که ارتش کیاکسار سراسر ارمنستان را در نور دید و سپس برای فتح لیدی به سوی غرب تاخت، کوروش فقط ده سال داشت. در آن زمان این پسرک گمان نمی برد که موج سریع و توقف ناپذیر قدرت ماد ناگهان فرو ریزد، یا کسی که رهبری این فروپاشی را برعهده خواهد داشت خود او خواهد بود.
هم چنین کوروش جوان درخواب هم نمی دید که او و فرزندان و نوادگانش می توانند بزرگ ترین موج امپراتوری را که تاکنون به خاور نزدیک یورش برده است به وجود آورند. تبار این پسر به هخامنش می رسید؛ کسی که بنیانگذار نیمه افسانه ای خاندان سلطنتی پارس بود و گفته می شود که عشایر کوه نشین ابتدایی فارس را به ملتی کوچک تبدیل کرد. این ملت مغرور اکنون دست نشانده پر حسرت مادهای جاه طلب شده بود؛ اما تقدیر چنان نبود که این وضعیت زیاد طول بکشد. کوروش بزرگ تر که شد به مردی با بینش ژرف، دلاور و با استعداد تبدیل شد؛ آرزوی او تنها آزاد کردن قوم خود از زیر سلطه مادها نبود، بلکه توانست در زمانی بسیار کوتاه دودمان هخامنشی را به قدرتی باور نکردنی و نفوذی شگفت انگیز در بیش تر جهان شناخته شده آن روز برساند. آلساندرو بائوسانی می نویسد:
ظهور ناگهانی و کسب قدرت پارسیان به رهبری... کوروش بزرگ... یکی از پدیده های شگفت انگیز، و نه البته نادر، تاریخ گذشته و حال آسیاست. این نشان می دهد که چگونه دولتی کوچک می تواند، بدون دلیل روش، همانند ستاره ای جدید ناگهان بدرخشد و فراخی مرزها خود را به اقوام و ملل و نژادهای گوناگون گسترش دهد.

تصویر خیالی جدیدی از کوروش دوم، نخستین و بزرگ ترین پادشاه ایران
سقوط ناگهانی ماد
کوروش حدود 41 سالگی در سال 558 ق.م در پارس بر تخت پادشاهی نشست. او که تیزهوش و زیرکی خاصی نسبت به طبیعت انسان و درک عمیق از نیروهای سیاسی بین المللی روزگار خویش داشت، به این نتیجه رسیده بود که بسیاری از اشراف ماد که زیر فرمان آستیاگ (ایشتوویگو)، فرزند و جانشین کیاکسار (هوخشتره)، می زیستند از پادشاه جدید راضی نیستند. آستیاگ که در فرمانروایی دلاوری و لیاقت کیاکسار را نداشت، ظاهراً بیش تر اوقات خود را به خوش گذرانی در دربار شکوهمند جدید ماد در اکباتان (همدان) می گذرانید. کوروش هم چنین دریافت که اقوام تابعه امپراتوری ماد، که بیش تر آن ها مجبور بودند سربازان ارتش ماد را تأمین کنند، از این وضع بسیار ناخشنودند و در صورت حمله به آستیاگ از او پشتیبانی نخواهند کرد.
کوروش ضمن بررسی ضعف های دشمنان خویش به آرامی به طرح نقشه علیه آن ها پرداخت و نخستین ضربه خود را در سال 553 ق.م وارد ساخت. درباره شورش پارسیان که از آغاز آن تا حملۀ مستقیم کوروش به پایتخت ماد، اکباتان، حدود سه سال طول کشید، جزئیات زادی در دست نیست. بنا به نوشته هرودوت:
آستیاگ بی درنگ اهالی ماد را فرمان بسیج داد و به قدری آشفتگی خیال داشت که هارپاگ را به فرماندهی این لشکر برگزید... از این رو وقتی لشکریان او با سربازان پارسی روبرو شدند فقط تنی چند... تن به کشتن دادند و از بقیه، عده ای جانب پارسیان را گرفتند ولی قسمت اعظم لشکریان پشت به دشمن کردند. تا آستیاگ از شکست ننگین سپاه ماد آگاه شد، سوگند یاد کرد که به هر حال کوروش را آسوده نخواهد گذاشت. پس همۀ مادی ها را، چه آن ها را که در سن و سال خدمت نظام بودند و چه مسن ترها را که هنوز در شهر بودند، به خدمت سربازی فراخواند و با این افراد به میدان نبرد شتافت. اما شکست خورد، سربازانش به قتل رسیدند و خود او اسیر شد.
این سنگ مزار که به یاد کوروش برپا شده است از جمله معدود یادگاری هایی است که از ویرانه های کاخ او در پاسارگاد باقی مانده است.
بدین ترتیب، امپراتوری ماد که تازه تشکیل شده بود، ناگهان به دست کوروش پایانی مصیبت بار یافت. با این حال خود کشور ماد ویران نشد. کوروش با به نمایش گذاردن تساهل و مدارا و خردمندیِ یک فرمانروای بزرگ، مادها را گرامی داشت؛ به بسیاری از نجیب زادگان آن ها مقام های بلندی در دربار و ارتش خویش واگذار کرد. او سرزمین ماد را نخستین ایالت یا ساتراپی امپراتوری خویش قرار داد و آن را «مادا» نامید و اکباتان را سالم و دست نخورده، پس از پاسارگاد در تپه های فارس، به عنوان پایتخت دوم خویش برگزید، از این رو از آن پس امپراتوری ایران را معمولاً «شاهنشاهی ماد و پارس» می نامیدند. افزون بر این، کوروش بزرگواری و بخشندگی فوق العاده ای نسبت به دشمن پیشین خود استیاگ نشان داد، با او با احترام رفتار کرد و اجازه داد برای بقیه عمر خویش در دربار سلطنتی او اقامت گزیند. کوروش با این شیوه رفتار خود تصویری از یک رزمجوی نیرومند و در عین حال فرمانروایی محترم و دادگر از خود بر جای گذاشت و بدین سان ستایش و وفاداری ابتاع و رعایای خود را جلب کرد.
کورش کبیر:
فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خـاک سپارند تـا اجزای بدنم خـاک ایـران را تشکیل دهد.
|
+|نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:3 توسط mohammad amin
|
97 سال پيش اوا براون در روز 6 فوريه سال 1912 در شهر مونيخ متولد شد. او فقط مدت 24 ساعت همسر رسمي آدولف هيتلر، رهبر آلمان نازي بود.

اوا دختر فريدريش براون آموزگار مدرسه و فراتسيسكا كرونبورگر از خانواده هاي محترم ايالت باواريا بود.
اوا براون منشي عكاسخانه اي در مونيخ بود كه آدولف هيتلر از دير زمان مشتري آن بود و در آنجا باهم آشنا شده بودند . او بعدها كار چاپ عكسها را در اين عكسخانه به عهده گرفت و چون روي عكس هاي هيتلر بيش از اندازه دقت ميكرد مورد توجه او قرار گرفت.
در سال 1932 هيتلر هنگامي كه اوا براون فقط 20 سال داشت از او خواست كه به عنوان همسر غير رسمي اش باهم زندگي كنند. اين در حالي بود كه هيتلر در آن زمان 43 سال داشت.
اوا با وجود مخالفت پدرش پيشنهاد آدولف هيتلركه رهبر حزب ناسيونال سوسياليست آلمان ( نازي ) بود و هنوز به مقام صدراعظمي آلمان نرسيده بود را پذيرفت و از آن پس تا آخرين لحظه عمر در كنار او زندگي كرد.
هيتلر پس از به قدرت رسيدن هرگز اوا براون رادر امور دولتي و سياست دخالت نمي داد و به ندرت در مراسم او را به همراه خود ميبرد و عملا اوا در سايه هيتلر زندگي مي كرد.
علاقه هيتلر به اوا براون وقتي بيشتر شد كه هيتلر از يك توطئه سوءقصد جان سالم به در برد. پس از نجات هيتلر از اين حادثه ، اوا در نامه اي كه به او نوشت بر وفاداري هميشگي اش نسبت به او تاكيد كرد.
در هنگامي كه سقوط برلين نزديك شده بود، هيتلر مايل نبود اوا براون را به همراه خود به پناهگاه زير زميني ببرد، اما اوا اصرار كرد كه مي خواهد در كنار او بميرد.
اوا 13 سال همسر غير رسمي هيتلر بود .هيتلر در روز 29 آوريل سال 1945 در مراسمي ساده كه در پناهگاه زير زميني و با حضور تعداد اندكي از جمله جوزف گوبلز ، وزير تبليغات آلمان نازي و همسرش برگزارشد ، به طور رسمي با اوا براون ازدواج كرد و روز بعد هر دو خودكشي كردند و اجساد آنان را در كنار هم آتش زدند تا به دست سربازان شوروي نيفتند. با وجود اين ، سربازان شوروي بقاياي اجساد نيمه سوخته آنها را به دست آوردند.
در روز 30 آوريل سال 1945 كه پناهگاه هيتلر در شهر برلين از نزديك زير آتش ارتش سرخ بود، هيتلر پيش از آن كه با شليك گلوله خودكشي كند ابتدا به اوا دارويي زهر آلود داد و وصيت كرد كه پس از مردن اجساد آنها را با بنزين آتش بزنند. اوا هنگام مرگ فقط 33 سال داشت.
به اين ترتيب، اوا براون در روز 6 فوريه سال 1912 در شهر مونيخ متولد شد. او فقط مدت 24 ساعت همسر رسمي آدولف هيتلر ، رهبر آلمان نازي بود.
نام اوا براون زني كه تنها 24 ساعت همسر قانوني آدولف هيتلر بود در كنار نام او در تاريخ ثبت شد.
|
+|نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:13 توسط mohammad amin
|
120 سال پيش در روز 20 آوريل سال 1889 ميلادي آدولف هيتلر در منطقه اتريش عليا در امپراتوري اتريش - مجارستان متولد شد.

پدرش آلويس هيتلر يک کارمند مرفه گمرک بود.وي در سومين ازدواجش با دختر عمويش که 22 سال از او جوانتر بود ازدواج کرد که حاصل اين ازدواج آدولف بود.
صدراعظم و رهبر آلمان نازي آينده دوران کودکي خوشي را سپري کرد.پدرش مايل بود او يک کارمند دولت شود اما آدولف به نقاشي و معماري علاقه داشت.
آدولف در تحصيلات بدترين نمرات را مي گرفت و سرانجام تحصيل را رها کرد ودر سن 16 سالگي از خانه پدري فرار کرد و به شهر وين رفت اما در سال 1909 ميلادي پس از دومين ناکامي اش در امتحان ورودي مدرسه هنرهاي زيباي وين ضربه سختي خورد.
اين هنرمند ناکام به زودي ميراث پدري را به تاراج مي دهد به طوري که ناگزير مي شود به اماکن مخصوص بي خانمان ها مراجعه کند.
آدولف خانه بدوش کينه طبقه بورژوا شهر جهان وطن وين را به دل مي گيرد و آن را در اعماق قلبش حفظ مي کند.
در اوت سال 1914 ميلادي پس از آغاز جنگ جهاني اول به طور داوطلبانه به ارتش باوير مي پيوندد.
در جبهه جنگ تفاوت طبقاتي و تحقيرهاي زندگي غيرنظامي را فراموش مي کند و به دليل شجاعتش در خط اول جبهه توجه افسران را به خود جلب مي نمايد.
در اوت سال 1918 ميلادي در حاليکه سرجوخه بود مدال شجاعت صليب آهني درجه يک را دريافت مي کند.
سپس در جبهه فلاندر در روز 16 اکتبر سال 1918 ميلادي بر اثر گاز سمي مجروح مي شود و هنگامي که در بيمارستان بستري بود جنگ خاتمه مي يابد.
پس از خاتمه جنگ زندگي پرماجراي آدولف هيتلر آغاز مي گردد.
در 24 فوريه سال 1920 ميلادي حزب ناسيونال سوسياليست کارگران آلمان که مخفف حروف اول آن به زبان آلماني « نازي » است را تاسيس مي کند و از سوي پيروان حزبش لقب فوهرر (رهبر) را مي گيرد.
از آن پس هيتلر با سخنراني ها و اعمال خشونت اعضاي حزبش مخالفان را مرعوب کرده و سرانجام در سال 1933 ميلادي صداعظم آلمان مي شود.
|
+|نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:8 توسط mohammad amin
|