
علي رغم 12 سال ديكتاتوري و حكومت وحشت نازي ها، آدولف هيتلر هرگز موفق نشد طبقه نظاميان اشراف زاده پروس كه به سنت ها و شرافت خود پايبند بودند را با خود همراه سازد.
سوء قصد 20 ژوييه سال 1944 ميلادي با نام رمز «عمليات والكايري» مهمترين سوء قصدي بود كه نسبت به جان هيتلر صورت گرفت.
افرادي كه براي انجام اين سوء قصد هم پيمان شده بودند قصد داشتند با قتل هيتلر رژيم نازي را ساقط كرده و يك رژيم ديكتاتوري محافظه كار با احتمال برقراري دوباره حكومت سلطنتي را مستقر كنند. آنها تصميم داشتند با غرب صلح كرده اما به جنگ با اتحاد شوروي ادامه دهند.
در ميان آنها افسران عاليرتبه اي از جمله كنت كلاوس فن اشتوفنبرگ ، رييس ستاد مشترك ارتش هاي داخل آلمان مشاهده مي شدند. او در افريقا در كنار مارشال اروين رومل جنگيده بود و پس از يك جراحت شديدكه منجر به نقص عضو او شد به آلمان بازگشته بود.
كنت اشتوفنبرگ در روز سوءقصد ، كيف حاوي بمب را در نزديكي هيتلر و در زير ميزي مي گذارد كه در اطراف آن هيتلر و ژنرال هايش نقشه ها را بررسي مي كردند. او سپس به بهانه يك تماس تلفني خارج شده و فورا عازم برلين مي شود تا پس از قتل هيتلر ارتش را به قيام دعوت كند.
اما پاي يكي از افسران به كيف مي خورد و او كيف را برداشته و آن را در فاصله دورتري قرار مي دهد. هنگام ظهر وقتي انفجار رخ مي دهد ، ميز كنفرانس مانند يك حفاظ مانع از كشته شدن هيتلر شده و او فقط جراحتي سطحي مي بيند ، اما تا پايان عمر دچار لرزش دست و پا شد.
عاملان سوءقصد كه از سرنوشت هيتلر بي اطلاع بودند در به دست گرفتن قدرت ترديد به خرج مي دهند.
اشتوفنبرگ در همان شب 20 ژوييه دستگير شده و به قتل مي رسد. آدميرال ويلهلم كاناريس به اردوگاه مرگ فلوسنبورگ اعزام شده و در آنجا به دار آويخته مي شود. مارشال هانس فن كلوگ قبل از دستگيري خودكشي كرد.
در روز 14 اكتبر سال 1944 ميلادي ، مارشال اروين رومل كه با عاملان سوءقصد هم پيمان شده بود ، ناگزير به خودكشي مي شود اما با توجه به محبوبيت بسيار او در آلمان هيتلر براي رومل مراسم تشييع جنازه رسمي و ملي برپا مي كند.
در مجموع دستكم 200 افسر عاليرتبه كه اغلب از نظاميان اصيل زاده پروس بودند توسط نازي ها كشته مي شوند.
به اين ترتيب ، در روز 20 ژوييه سال 1944 ميلادي آدولف هيتلر رهبر آلمان نازي از انفجار بمبي كه براي قتل او كار گذاشته شده بود ، جان سالم به در مي برد.

ملك فاروق اول در روز 6 مه سال 1936 ميلادي جانشين پدرش ملك فواد اول شده بود. او در جريان دوران سلطنت خود بي وقفه به بريتانيايي ها امتياز داد و گوش به فرمان آنها بود و مصر علي رغم استقلال ظاهري در عمل مانند يك مستعمره بريتانيا بود.
ملك فاروق اول كه به ظاهر يك پادشاه مشروطه بود دست به توطئه هاي زيادي عليه جنبش وفد ، يك جنبش سياسي با ريشه مردمي كه مصمم به برقراري استقلال كامل مصر بود ، مي زد.
ملك فاروق در سال 1951 ميلادي با امضاي يك پيمان اداره كانال سوئز را تا سال 1956 ميلادي به بريتانيا واگذار كرد. مردم مصر از حضور بريتانيايي ها در تمام صحنه هاي كشور و فساد مالي رژيم سلطنتي فاروق اول به تنگ آمده بودند. حملات ضدانگليسي تشديد شدند.
در روز 25 ژانويه سال 1952 ميلادي ژنرال انگليسي جرج ارسكين قيام يك هزار بولوك مترادف با مامور پليس مصر را بي رحمانه سركوب مي كند. كشور در مرز انفجار قرار گرفته بود.
دو گروه مخالف عمده عليه حكومت سلطنتي فعاليت مي كردند. گروه اخوان المسلمين و گروه «افسران آزاد» كه توسط يك سرهنگ 33 ساله به نام جمال عبدالناصر ، قهرمان جنگ عليه اسرائيل ، تاسيس شده بود. در شب 22 و روز 23 ژوييه افسران آزاد به فرماندهي جمال عبدالناصر دست به كودتا مي زنند و سلطنت فاروق را سرنگون مي كنند.
ملك فاروق اول به تبعيد به اروپا مي رود. پس از پيروزي قيام ، سرهنگ ناصر مقام خود را به ژنرال محمد نجيب 41 ساله كه از لحاظ درجه ارشدتر بوده و چهره اي شناخته شده بود واگذار مي كند و ژنرال محمد نجيب رياست دولت را به عهده مي گيرد.
در روز 18 ژوئن سال 1953 ميلادي ، در مصر جمهوري اعلام مي شود و ژنرال نجيب عهده دار مقام رياست جمهوري و نيز نخست وزيري مي شود.
در روز 14 نوامبر سال 1954 ميلادي ، ژنرال محمد نجيب از مقام خود بركنار شده و سرهنگ عبدالناصر جوان مهار قدرت را در دست مي گيرد.
به اين ترتيب ، در شب 22 و روز 23 ژوييه سال 1952 ميلادي يك گروه از افسران ميهن پرست مصري به رهبري سرهنگ عبدالناصر دست به قيام زده و سلطنت ملك فاروق اول را سرنگون مي كنند.
با به قدرت رسيدن جمال عبدالناصر دوران جديدي براي مصر آغاز مي گردد. او در سال 1956 ميلادي آخرين نيروهاي نظامي بريتانيا را از مصر بيرون كرده و با ملي كردن كانال سوئز ، غرب و به ويژه بريتانيا و فرانسه را به مبارزه مي طلبد.
روز سالگرد سرنگوني سلطنت ملك فاروق اول روز جشن ملي مصر محسوب مي شود.

بزرگترين دانشمندان هسته اي ، اوپنهايمر ، چادويك ، فريش ، لاورنس در يك پناهگاه بتني در فاصله 8 كيلومتري «نقطه صفر» محل انفجار ناظر بر انجام اين آزمايش بودند. نزديكترين منطقه مسكوني 35 كيلومتر با محل آزمايش فاصله داشت.
در سال 1944 ميلادي ژنرال گروز منطقه آلاموگوردو را براي انجام آزمايش بمب اتمي كه نام ترينيتي را به آن داده بودند ، انتخاب كرده بود. در جريان يك سال در اين منطقه پناهگاه هاي بتني براي نظارت بر نحوه عملكرد آزمايش احداث شدند و يك برج فولادي كه بمب بر فراز آن منفجر مي شد در «نقطه صفر» برپا گرديد.
در روز 15 ژوييه 1945 ميلادي در حالي كه بمب اتمي كه شهر هيروشيما را با خاك يكسان كرد به نام «ليتل بوي» در داخل ناو جنگي ايندياپوليس جا گرفته بود و مسير جزيره تينيان (جزيره اي كه دو بمب اتمي ليتل بوي و فت من در آنجا نگهداري شدند) را مي پيمود ، 150 دانشمند هسته اي در آلاموگوردو گرد آمده بودند تا ناظر بر آزمايش بمب پلوتونيومي «ترينيتي» باشند.
بمب در محل مونتاژ شد و به بالاي برج فولادي منتقل گرديد. اندكي بعد از ساعت 5 صبح نخستين انفجار اتمي تاريخ بشريت رخ داد.
ژنرال فالر در خاطرات خود نوشت يك نور كور كننده كه حتي از فاصله 35 كيلومتري غيرقابل تحمل بود ، آسمان تيره را روشن كرد و پس از آن صداي انفجاري شنيده شد. موج انفجار به شدت افرادي كه در پناهگاه ها بودند را به گوشه اي پرتاب كرد و بلافاصله صداي يك غرش كركننده و وحشتناك كه پايان ناپذير بود بلند شد. در اينجا بود كه ما متوجه شديم موجودات حقير مرتدي هستيم كه جرات كرديم به نيرويي دست يابيم كه مي تواند پايان بشريت را رقم بزند.
ژنرال گروز بقيه ماجرا را حكايت كرد:يك ابر غليظ و عظيم از زمين برخاست و هر لحظه بر ابعاد آن افزوده مي شد و به سوي آسمان پيش مي رفت ، اندكي بعد اين ابر به شكل يك قارچ غول آسا درآمد. اوپنهايمر هنگام مشاهده انفجار به ياد يك متن قديمي سانسكريت افتاد :«اكنون ، من شريك مرگ هستم ، يك نابود كننده دنياها».
قدرت اين انفجار معادل 20 هزار تن تي ان تي بود. بلافاصله پس از انجام آزمايش ، بمب اتمي به يك سلاح سياسي تبديل شد و هري ترومن رئيس جمهور آمريكا كه در آن هنگام در كنفرانس پتسدام حضور داشت ، صريحا موفقيت آزمايش بمب اتمي را اعلام كرد.
به اين ترتيب ، در روز 16 ژوييه سال 1945 ميلادي با آزمايش نخستين بمب اتمي جهان توسط ايالات متحده ، عصر هسته اي جهان آغاز شد و منجر به بزرگترين مسابقه تسليحاتي تمام دوران ها گرديد.

آتش سوزي از يك دكان كوچك در نزديكي سيرك ماكسيموس در پاي تپه پالاتينو كه كاخ امپراتور بر فراز آن ساخته شده بود ، آغاز شد و به زودي سراسر شهر را دربرگرفت.
در آن زمان رم نزديك به 800 هزار جمعيت داشت ومساحت آن حدود 13 كيلومتر مربع بود. بخش اعظم فضاي شهر را معابد ، ساختمان هاي دولتي و كاخ ها اشغال كرده بودند.شهر رم شش روز در آتش مي سوخت و بخش اعظم ساختمان هاي شهر از بين رفتند و هزاران نفر از مردم شهر كشته شدند.
نرون كه به ييلاق رفته بود فورا به رم بازگشت و تا قبل از اين كه دامنه آتش به كاخ او برسد از فراز كاخ خود آتش سوزي رم را تماشا مي كرد و چون خود را يك خواننده و نوازنده بي نظيري مي دانست ، هنگام تماشاي آتش سوزي چنگ مي نواخت و بخش هايي از اشعار هومر در مورد آتش سوزي شهر تروا را مي خواند. پس از اين كه دامنه آتش به كاخ نرون رسيد ، او كاخ خود را ترك كرد.
نرون دستور مي دهد كاخ جديدي را برايش احداث كنند كه نام آن را خانه طلايي گذاشت. وسعت اين كاخ 80 هكتار بود و از تپه پالاتينو تا تپه كائليوس گسترش داشت. در ميان اين دو تپه باغها و يك درياچه مصنوعي احداث شدند كه يك مجسمه غول آساي نرون به ارتفاع 44 متر بر آنها اشراف داشت.
پس از فروكش كردن آتش سوزي ، عوامل نرون در شهر شايع كردند كه مسيحيان عامل آتش سوزي رم بودند. سربازان نرون تعداد زيادي از مسيحيان شهر رم را دستگير كردند. برخي از آنها را در سيرك هاي رم در مقابل جانوران درنده رها كردند. تعدادي ديگر را به صورت مشعل زنده درآوردند. تعدادي از حواريون حضرت مسيح مانند سن پير و سن پل جزو مسيحياني بودند كه توسط ماموران نرون به شيوه هاي گوناگون و وحشيانه كشته شدند.
كشتار مسيحيان تقريبا سي سال پس از مصلوب شدن حضرت مسيح انجام گرفت. از آن پس اقدامات وحشيانه نرون بيشتر شد و موجب نارضايتي مردم و سرداران رمي شد. نرون در سال 66 ميلادي به دليل بيزاري از رم تصميم گرفت به يونان سفر كند.
در اوايل سال 68 ميلادي هنگامي كه نرون به رم بازگشت با شورش هايي در نقاط مختلف امپراتوري مواجه شد.
او كه طرفداران خود را از دست داده بود به خانه يكي از دوستانش پناه مي برد. در آنجا به نرون خبر مي رسد كه گالبا يك ژنرال شورشي به مقام امپراتوري انتخاب شده است. نرون با شنيدن اين خبر از شدت ياس و اندوه در روز 9 ژوئن سال 68 ميلادي خودكشي مي كند.
به اين ترتيب ، در روز 19 ژانويه سال 64 ميلادي شهر جاوداني رم دچار يك حريق عظيم شد. عامل اصلي اين حريق نرون امپراتور ديوانه رم بود كه مي خواست با تخريب شهر كاخ جديدي براي خود ساخته و نقشه شهر را تغيير دهد و در عين حال مسيحيان را مسبب حريق معرفي كرده و آنها را قتل عام نمايد.

زندانبان هاي بلشويك كه رئيس آنها ياكوف يوروفسكي بود ، تزار ، همسرش ، 4 دخترش و يك فرزند پسرش را به همراه 4 نفر ازخدمه در زيرزمين اين خانه با گلوله رولور و ضربات سرنيزه به قتل رساندند.
نيكلاي دوم در سال 1894 ميلادي به تخت سلطنت روسيه نشست اما دوران سلطنت او توام باموج نارضايتي از استبداد تزاري ، فقر فزاينده مردم ، شكست روسيه در جنگ با ژاپن در سال 1905 ميلادي بود.
نيكلاي دوم و همسرش به ويژه به دليل بيماري تنها پسرشان الكسيس به شدت تحت القائات يك كشيش توطئه گر به نام راسپوتين بودند و حتي شهرت داشت كه راسپوتين وزيران دولت تزاري را تعيين مي كرد.
در سال 1914 ميلادي روسيه در كنار بريتانيا و فرانسه عليه امپراتوري آلمان و امپراتوري اتريش - مجارستان وارد جنگ مي شود.
يكي از دلايل اصلي بروز جنگ جهاني اول سماجت تزار نيكلاي دوم در حمايت از صربستان بود كه سرويس مخفي اين كشور در قتل وليعهد امپراتوري اتريش - مجارستان دست داشت.
نيكلاي دوم مي خواست با يك جنگ خارجي توجه افكار عمومي را ازمشكلات داخلي به جنگ خارجي معطوف كند اما ارتش روسيه به دليل ساختار قديمي و به دليل نارضايتي سربازان شكست هاي سنگيني را در جبهه هاي جنگ متحمل شد و سرزمين هاي وسيعي را از دست داد.
بار ديگر مانند سال 1905 ميلادي و پس از شكست از ژاپن كه در روسيه انقلاب شد، در ماه فوريه سال 1917 ميلادي انقلاب دوم روسيه رخ داد و در روز 2 مارس سال 1917 ميلادي نيكلاي دوم از سلطنت كناره گيري كرد.
پس از كناره گيري تزار و افراد خانواده اش در كاخ تزار سكويه سلو محبوس شده و سپس به تصميم دولت موقت به سيبري و به شهر توبلوسك انتقال يافتند.
پس از پيروزي بلشويك ها در انقلاب اكتبر سال 1918 ميلادي ، حكومت بلشويكي نيكلاي دوم و خانواده اش را به شهر يكاترينبورگ درشرق اورال منتقل كرد.
در ژوييه سال 1918 ميلادي با پيشرفت نيروهاي ضدانقلابي حكومت بلشويكي نگران آزادي تزار توسط آنها شد.
شخص لنين به سويت محلي (شوراي محلي) يكاترينبورگ دستور قتل تزار را مي دهد اما براساس مدارك و
شواهدي كه بعدها به دست آمد ، لنين فقط دستور قتل نيكلاي دوم را داده بود و اعضاي خانواده تزار و خدمه اش به طور غيرقانوني و فقط به تصميم ياكوف يوروفسكي رئيس زندانبان ها به قتل رسيدند.
پس از قتل تزار و افراد خانواده اش ، بلشويك هاجنازه هاي آنها را از خانه خارج كرده و با كاميون به 20 كيلومتري شهر يكاترينبورگ برده و اجساد را در داخل يك چاه مي اندازند.
به اين ترتيب ، درروز 16 ژوييه سال 1918 ميلادي ، نيكلاي دوم و تمام اعضاي خانواده اش توسط يك گروه از بلشويك ها كه زندانبان آنها بودند بدون محاكمه در زير زمين خانه اي در شهر يكاترينبورگ به ضرب گلوله و سرنيزه به قتل مي رسند و با مرگ نيكلاي دوم ، دوران 300 ساله سلطنت رومانف ها خاتمه مي يابد.
پس از گذشت 80 سال در روز 17 ژوييه سال 1998 ميلادي ، بقاياي اجساد نيكلاي دوم و اعضاي خانواده اش به كليساي جامع پتروپل در سنت پترزبورگ انتقال يافته و در آنجا دفن مي شوند.

40 روز پيش از اين تاريخ ، مجلس اتاژنرو در ورساى تشكيل مى شود و نمايندگان كه متوجه شده بود نقاط ضعف و مشكلات حكومت بيش از آن است كه فقط با يك اصلاح مالياتى حل شود ، خواستار استقرار نهادهايى در چارچوب يك قانون اساسى شدند. سپس در روز 9 ژوييه مجلس اتاژنرو در ورساى تشكيل شد و خود را «مجلس ملى موسسان» ناميد.
اين اقدام به مذاق لويى شانزدهم پادشاه فرانسه و بويژه اطرافيان دربارى او خوش نيامد. در روز 12 ژوييه سال 1789 ميلادى لويى شانزدهم ناظر كل امور مالى ژاك نكر را معزول مى كند و بارون دوبروتوى جانشين او مى شود.
با اين كه ژاك نكر بانكدار اهل شهر ژنو فقط موجب افزايش كسر بودجه كشور شده بود اما ميان مردم كوچه و بازار محبوبيت داشت. سپس اين شايعه رواج مى يابد كه شاه كه از نافرمانى نمايندگان مجلس به خشم آمده ، مى خواهد مجلس را منحل كرده و نمايندگان را به خانه هايشان بفرستد.
در روز 13 ژوييه شايعه جديدى در پاريس منتشر مى شود كه براساس آن نيروهاى ارتش سلطنتى مى خواهند وارد پاريس شوند و نمايندگان را دستگير كنند.
صبح روز 14 ژوييه يك گروه از صنعتگران و پيشه وران براى جستجوى اسلحه به عمارت انواليد مى روند.
سومبروى كه وظيفه حفاظت از عمارت انواليد را داشت تسليم شورشيان شده و در انبارهاى سلاح را به روى آنها مى گشايد.جمعيت به انبارها هجوم برده و 28 هزار قبضه تفنگ را غارت مى كنند.
شورشيان پس از اين موفقيت اوليه به سوى قلعه و زندان باستيل حركت مى كنند. براساس شايعات ، در باستيل مقدار قابل ملاحظه اى باروت انبار شده بود. مردم نسبت به اين قلعه قرون وسطايى احساس نفرت مى كردند زيرا همواره نماد قدرت استبدادى سلطنتى بود.
در آن زمان گارد محافظ باستيل از 82 كهنه سرباز سالمند تشكيل شده بود و در روز 7 ژوييه يك واحد از گارد سوييس شامل 32 سرباز به آنها پيوسته بودند.
ماركى دولوناى حاكم باستيل متوجه مى شود كه تا رسيدن قواى كمكى بايد دست به دفع الوقت بزند. او به مهاجمان مى گويد حاضر به مذاكره با 3 نفر از نمايندگان آنها است و در ازاى آن 3 درجه دار را به عنوان گروگان نزد آنها مى فرستد.
دولانوى با نمايندگان گفتگو كرده و آنها را به صرف غذا دعوت مى كند. در حالى كه صبر جمعيت خروشان در بيرون از قلعه باستيل به سر آمده بود.
يك گروه از شورشيان موفق مى شوند از بخشى از دروازه قلعه بالا رفته و خود را به پل معلقى كه حكم ورودى اصلى باستيل را داشت برسانند آنها تلاش كردند با ضربات تبر زنجيرهاى نگهدارنده پل معلق را قطع كنند.
افراد گارد سوييس به سوى آنها شليك كرده و آنها را به قتل مى رسانند. در تيراندازى متقابل نيز تعدادى از نگهبانان قلعه به قتل مى رسند.
دولوناى تصميم مى گيرد انبارهاى باروت را منفجر كند ، اما كهنه سربازان از او مى خواهند با شورشيان مذاكره كند.
ستوان فلو فرمانده گارد سوييس فرمان توقف تيراندازى را داده و مى گويد براساس قوانين جنگى حرمت آنها بايد حفظ شده تا تسليم شوند.
يك سرباز فرانسوى كه به شورشيان پيوسته بود تقاضاى او را پذيرفته و به طور مكتوب به آنها امان نامه مى دهد.
پل معلق باستيل پايين آمده و گاردهاى سوييس به عنوان زندانى به عمارت شهردارى برده مى شوند اما ناگهان مهار جمعيت عصيان زده از دست رهبران شورش خارج شده و جمعيت خشمگين گاردهاى سوييس و ساير اسرا را قطعه قطعه مى كنند و سرهاى آنها را بر سر نيزه زده و در خيابان ها مى گردانند.
سپس مردمى كه وارد باستيل شده بودند ، زندانيان را آزاد مى كنند اما در آن زمان فقط 7 نفر در باستيل زندانى بودند. در هفته هاى پس از تصرف باستيل مردم پاريس به تخريب قلعه پرداخته و سنگ هاى خرد شده آن را به عنوان نشانه پيروزى تقسيم مى كنند.
به اين ترتيب ، در روز 14 ژوييه سال 1789 ميلادى مردم پاريس به قلعه و زندان مشهور باستيل حمله كرده و آن را تصرف مى كنند.
پس از تصرف باستيل مردم پاريس قلعه را تخريب كرده و هيچ اثرى از اين نماد استبداد سلطنتى باقى نمى ماند. سقوط باستيل نقطه عطفى در تاريخى فرانسه محسوب مى شود و پس از سقوط باستيل انقلاب فرانسه وارد مرحله اى غيرقابل بازگشت مى گردد.
روز 14 ژوييه به عنوان روز جشن ملى فرانسه محسوب مى شود.

عبدالناصر از همان آغاز به قدرت رسيدن هم در زمينه داخلي و هم خارجي دست به اصلاحات بزرگي زد.ناصر اراضي زمين داران بزرگ را بين دهقانان بي زمين تقسيم كرد، بانك ها ، شركت هاي بيمه ، شركت هاي واردات و صادرات و موسسات خارجي را ملي كرد. ملي كردن اين بخش ها موجب ايجاد يك ميليون شغل در مصر شد. وي سپس به مبارزه با بيسوادي پرداخت و رفتن كودكان به مدارس را اجباري كرد.
در صحنه بين المللي ، ناصر در سال 1955 ميلادي سياست « بي طرفي مثبت» در مقابل بلوك شرق و غرب را مطرح كرد كه اين سياست در آوريل سال 1955 ميلادي در كنفرانس باندونگ در اندونزي تاييد شد و موجب تشكيل جنبش غيرمتعهدها گرديد.
اين سياست باعث شد تا جمال عبدالناصر به سرعت به رهبر محبوب القلوب و آرماني جهان عرب تبديل شود. در ماجراي ملي شدن كانال سوئز ، ناصر به اوج محبوبيت رسيد. در ژوئن سال 1956 ميلادي ايالات متحده از اجراي تعهد خود براي تامين مالي مصرف احداث سد اسوان سرباز زد. ناصر براي تامين هزينه احداث سد اسوان ناگزير كانال سوئز را ملي اعلام كرد.
اين تصميم ناصر موجب خشم انگلستان و فرانسه مالكان كمپاني كانال سوئز شد و اين دو كشور به اتفاق اسرائيل به مصر حمله كردند،اما تحت فشار ايالات متحده و شوروي حمله آنها با شكست مواجه شد و نيروهاي اين سه كشور به سرعت خاك مصر را ترك كردند.
اين مساله موجب شد تا ناصر قهرمان ملي جهان عرب شود. از اين دوره به بعد مصر اندك اندك به اتحاد شوروي نزديك شد و اين كشور كارشناسان و مشاوران خود را به مصر اعزام كرد.
عمليات احداث سد اسوان در سال 1960 ميلادي آغاز و در سال 1964 ميلادي خاتمه پذيرفت. با احداث سد فرعوني اسوان ، دهقانان مصري براي هميشه از طغيان هاي رود نيل نجات يافتند.
جمال عبدالناصر در سال 1958 ميلادي طرح وحدت اعراب را پيش كشيد و در همان سال دو كشور مصر و سوريه متحد شده و جمهوري متحده عربي را ايجاد كردند، اما مدتي بعد به دليل بوروكراسي شديد مصر ، سوري ها از اين اتحاديه خارج شده و جمهوري متحده عربي منحل شد.
در ژوئن سال 1967 ميلادي ، اسرائيل دست به حمله غافلگيرانهاي به سه كشور مصر ، سوريه و اردن زد كه اين جنگ به جنگ شش روزه معروف شد. در اين جنگ اسرائيل ارتفاعات جولان ، صحراي سينا ، كرانه غربي رود اردن و بخش شرقي بيت المقدس را اشغال كرد.
جمال عبدالناصر ، پس از اين واقعه استعفاي خود را اعلام كرد ، اما ميليون ها مصري به خيابان هاي قاهره ريختند و با استعفاي وي مخالفت كردند. حتي اين شكست هم محبوبيت ناصر را كاهش نداد.
ناصر از آن پس دست به يك جنگ فرسايشي با اسرائيل زد و آرامش اسرائيل را سلب كرد. در سال 1970 ميلادي ، ناصر با ميانجي گري به اختلافات ملك حسين پادشاه اردن و ياسرعرفات رهبر سازمان الفتح فلسطين پايان داد.
جمال عبدالناصر كه جهان عرب به وي لقب رئيس را داده بود ، در 28 سپتامبر سال 1970 ميلادي بر اثر سكته قلبي درگذشت. ميليون ها عرب در پي درگذشت ناصر دست به سوگواري زدند.
به اين ترتيب جمال عبدالناصر كه در روز 23 ژوئن سال 1956 ميلادي به مقام رياست جمهوري مصر رسيد. او در طول دوران قدرت خود مصر را به مهمترين كشور جهان عرب تبديل كرده و نقش مصر را در صحنه بين المللي تثبيت كرد. علي رغم گذشت سال هاي بسيار و تحولات عميق در جهان عرب هنوز جمال عبدالناصر محبوب القلوب ده ها ميليون ها عرب است.

بيش از 500 سرباز سواره نظام آماده حمله به سرخپوستان بي دفاع بودند.آنها 4 مسلسل و 2 توپ نيز به همراه داشتند که آنها را به سوي اردوگاه نشانه رفته بودند.
سرانجام فرمان حمله صادر مي شود.سواره نظام آمريکا وحشيانه اردوگاه قبيله سيو را زير آتش مسلسل ها و توپ ها مي گيرد.
سرخ پوستان از همه جا بي خبر که هنوز اغلب آنها در آن صبح زود خواب بودند ، در چادرهايشان بر اثر انفجار گلوله هاي توپ سفيدپوستان قطعه قطعه مي شوند.
سپس نيروي سوار نظام به سوي چادرها يورش مي برند و با شمشير و سرنيزه بازماندگان را قتل عام مي کنند.
در اين کشتار بيش از 400 سرخ پوست سيو که اغلب زن و کودک و سالمند بودند در غياب مردانشان بي رحمانه قتل عام مي شوند.
چند روز قبل از اين کشتار ، سيتينگ بول ، رئيس قبايل سيو و پسرش کراوفوود در جريان يک درگيري در روز 15 دسامبر سال 1890 ميلادي توسط نظاميان آمريکايي اسير شدند و در حالي که بي دفاع بودند به قتل مي رسند.
سيستينگ بول نماد مقاومت در مقابل سفيدپوستاني که به طمع طلا به سرزمين هاي سرخ پوستان حمله کرده بودند ، به شمار مي رفت.
3 روز بعد از کشتار وونددني در روز 2 ژانويه سال 1890 ميلادي ارتش آمريکا يک واحد را براي پاکسازي محل اعزام مي کند.
واحد پاکسازي اجساد يخ زده زنان ، کودکان و سالمندان سرخپوست را بدون کمترين مراسمي در يک گور دستجمعي دفن مي کنند.
چند روز بعد ، 18 سرباز تيپ هفتم سواره نظام آمريکا براي شجاعتي که در کشتار زنان ، کودکان و سالمندان قبيله سيو نشان داده بودند ، مدال شجاعت دريافت مي کنند!
به اين ترتيب ، در روز 29 دسامبر سال 1890 ميلادي سوارنظام امريکا بي رحمانه يکي از قبايل سيو را در وونددني ايالت داکوتاي جنوبي قتل عام کردند.
در اين کشتار بيش از 400 سرخپوست بي دفاع که اغلب زن و کودک و سالمند بودند به قتل مي رسند.در پايان کشتار وونددني ، مقامات آمريکايي اعلام مي کنند فتح سرزمين هاي غرب خاتمه يافته است.
قتل عام وونددني لکه ننگ ديگري را در تاريخ ارتش آمريکا در نسل کشي سرخپوستان برجا مي گذارد.

چند سال پيش از وقوع اين جنگ دولت آمريكا به سرخپوستان قول داده بود تا زماني كه «درختان رشد مي كنند و آب ها جاري هستند» مراتع به سرخپوستان تعلق خواهد داشت.
اما در اواخر سال هاي دهه 1860 ميلادي و پس از پايان جنگ هاي انفصال آمريكا ، دولت تحت فشار محافل با نفوذ سرمايه داري بخش بزرگي از سرزمين ها و مراتع سرخپوستان را به شركت هاي راه آهن واگذار كرد.
سرخپوستان دست به شورش زدند و ژنرال هاي آمريكايي شرمن و شريدان بي رحمانه شورش هاي سرخپوستان را سركوب كردند.
چند سال بعد ، در سال 1875 ميلادي با كشف طلا در منطقه بلاك هيلز در ايالت داكوتاي جنوبي كه متعلق به سرخپوستان قبايل سيو و شايان بود ، سيل جويندگان طلا به اين منطقه سرازير شد و درگيري هايي ميان آنها و سرخپوستان درگرفت.
ژنرال جرج آرمسترانگ كاستر مامور سركوب سرخپوستان شد. او چند سال قبل از اين در سال 1868 ميلادي به دستور ژنرال شريدان به يك اردوگاه قبيله شايان در حاشيه رودخانه واشيتا حمله كرده بود.
جنگجويان قبيله شايان به دليل فصل شكار بوفالو در اردوگاه حضور نداشتند.
با اين حال كاستر به اردوگاه حمله كرد و بيش از 50 زن و كودك سرخپوست را بي رحمانه قتل عام كرد. پس از اين واقعه ، كاستر لقب «قاتل سرخپوستان» را يافت.
در سال 1875 كه كاستر مامور سركوب شورش سرخپوستان شد ، او با بلندپروازي قصد داشت در انتخابات رياست جمهوري آمريكا شركت كند.
به همين دليل ، كاستر مي خواست به هر قيمتي به يك موفقيت نظامي دست يابد.
ژنرال كاستر در راس يك واحد سوار نظام شامل 285 سرباز و چند عراده توپ تصميم گرفت بار ديگر يك اردوگاه سرخپوستان را نابود كند.
اما كاستر اين بار به آرزويش نرسيد. او در كنار رودخانه ليتل بيگ هورن در ايالت مونتانا در شمال غرب آمريكا در كمينگاهي كه سيتينگ بول ، رئيس قبايل سيو براي او تدارك ديده بود ، افتاد.
افراد سوار نظام كاستر علي رغم داشتن سلاحهاي مدرن آن روزگار و توپخانه از سرخپوستان سيو به سختي شكست خوردند و همه آنها بدون استثنا كشته شدند.
تنها موجود زنده در سوار نظام آمريكا يك اسب به نام كومانچي بود كه تا پايان عمرش در سال 1891 ميلادي از خدمت در سوار نظام معاف شده و مورد مراقبت قرار گرفت.
پس از اين جنگ ارتش آمريكا هزاران سرباز را براي جنگ با سرخپوستان سيو اعزام كرد و سرانجام قبايل سيو شكست خورده و سيتينگ بول به كانادا گريخت.
جنگ هاي ارتش آمريكا با قبايل مختلف سرخپوست ادامه داشت تا اين كه 10 سال بعد از جنگ ليتل بيگ هورن سرانجام با شكست جرونيمو ، رئيس قبايل آپاچي در ايالت نيومكزيكو ، اين جنگ ها خاتمه يافتند.
به اين ترتيب ، در روز 25 ژوئن سال 1876 ميلادي در ليتل بيگ هورن سوار نظام مغرور آمريكا مجهز به انواع سلاحهاي مدرن آن روزگار و توپخانه توسط سرخپوستان سيو در هم شكسته شد و ژنرال جرج آرمسترانگ كاستر ملقب به قاتل سرخپوستان تقاص بي رحمي هاي خود را با جانش پس داد.

يك قرن قبل از صدور اين فرمان، تاجران اروپايي توانسته بودند به ژاپن رخنه كنند. اين امپراتوري افسانه اي دوردست جهان را ماركوپولو سيپانگو ناميده بود و كريستف كلمب آرزو داشت با كشتي هايش به سواحل آن برسد.
ابتدا تاجران پرتغالي و در پي آنها هلندي ها وارد مجمع الجزاير ژاپن شدند. با ورود آنها فنون غربي و عقايد رنسانس نيز وارد ژاپن شد.
ژاپني ها كه تحت يك رژيم فئودالي مشابه قرون وسطي اروپا زندگي مي كردند به سرعت اين فنون و عقايد جديد را جذب كردند. بسياري از آنها تحت تاثير تبليغات يك مبلغ مسيحي بنام سن فرانسوا زاويه و ژزوييت ها تغيير مذهب داده و كاتوليك شدند.
در اوايل قرن دوازدهم ميلادي ، فئودال هاي كم و بيش مستقل مجمع الجزاير ژاپن ناگزير گرديدند مطيع فرامين توكوگاوا لياسو فئودال و جنگ سالار قدرتمند آن دوره كشور ژاپن شوند.
او لقب شوگون را براي خود برگزيد كه به مفهوم( سالارجنگ ـ جنگ سالاربزرگ) عليه بربرها بود و علاوه بر اين وظايفي مشابه وزير دربار امپراتور را نيز به عهده گرفت.
از آن پس ، امپراتور ژاپن فقط داراي يك قدرت نمادين و يك نقش معنوي شد و قدرت اصلي در دست شوگون ها بود، تا اين كه نوبت به توكوگاوا لميتسو رسيد كه قدرت را به عنوان شوگون در دست بگيرد.
او كه بيم داشت اروپايي ها به طور مسلحانه وارد ژاپن شوند يا اين كه مردم را به شورش هاي محلي تحريك كنند و قدرتش به خطر بيافتد ، تصميم گرفت با اجراي مقررات بسيار سختي درهاي كشور را به روي خارجيان ببندد.
هنگامي كه شوگون توكوگاوا لميتسو تصميم گرفت ورود و خروج به ژاپن را ممنوع كند ، كاتوليك ها ايالت ناكازاكي دست به شورش زدند. شوگون موفق شد به كمك هلندي ها اين شورش را به شكل بي رحمانه اي سركوب كند. وي سپس تمام خارجي ها را از ژاپن اخراج كرد و فقط به چند نفر هلندي اجازه داد در بنادر ژاپن باقي بمانند.
به اين ترتيب در روز 22 ژوئن سال 1636 ميلادي به دستور شوگون توكوگاوا لميتسو كشور ژاپن در دنيا را براي مدت بيش از دو قرن به روي خود بست. قدرت شگون ها تا سال 1867 ميلادي ادامه داشت تا اين كه در اين سال امپراتور ميجي از ضعف شوگون وقت استفاده كرد و براي هميشه آنها را از صحنه تاريخ ژاپن بيرون راند و ژاپن بار ديگر در دنيا را به روي خود گشود.

رم و كارتاژ دو شهر بزرگ دو سوي مديترانه باستان بيش از يك قرن با يكديگر مي جنگيدند. جنگ هاي رم و كارتاژ از سال 264 قبل ميلاد آغاز و سرانجام در سال 146 قبل از ميلاد با اضمحلال كارتاژ خاتمه يافت.
سلسله جنگ هاي رم و كارتاژ به جنگ هاي پونيك موسوم شده است. شهر كارتاژ توسط فنيقي ها در نزديكي شهرتونس امروزي بنيان نهاده شده بود. شهر رم نيز با گسترش قلمرو خود به يك قدرت جهاني تبديل گرديده بود و در آن دوره با سيستم جمهوري (كنسولي) و يك مجلس سنا اداره مي شد.
كارتاژ يك قدرت دريايي آن زمان بود و رم بيشتر در جنگ هاي زميني قدرتمند بود. جنگ هاي پونيك به سه جنگ به نام هاي جنگ اول پونيك از 264 تا 241 قبل از ميلاد ، جنگ دوم پونيك از 219 تا 202 قبل از ميلاد و جنگ سوم پونيك از 149 تا 146 قبل از ميلاد تقسيم مي شوند.
هانيبال چهره شاخص جنگ دوم پونيك بود. در سال 219 قبل از ميلاد ، هانيبال كه 27 سال داشت و پسر هاميلكار سردار بزرگ كارتاژ بود ، به سمت فرمانده كل ارتش كارتاژ منصوب مي شود.
وي به شهر ساگونت در اسپانيا كه متحد رم بود حمله كرد و اين بهانه اي براي آغاز جنگ دوم پونيك بود. هانيبال پس از اين حمله به قصد تنبيه رم راهي طولاني كه از سرزمين گل (فرانسه امروزي) مي گذشت را آغاز مي كند.
او از بي طرفي قبايل گل استفاده كرده و تا رود رن پيشروي مي كند اما براي غافلگير كردن رمي ها ناگزير مي شود از شهربندري مارسي كه متحد رم بود، دوري گزيند.
هانيبال اين طراح بزرگ نظامي از نواحي كم ارتفاع ساحلي دور شده و راه كوه هاي مرتفع و گردنه هاي خطرناك و برفگير آلپ را در پيش مي گيرد.
ارتش هانيبال شامل 50000 سرباز پياده ، 9000 سوار و 218 راس فيل بود. گذر اين ارتش به ويژه با وجود فيل ها از گردنه ها و كوره راه هاي كوهستان آلپ يك اقدام ماجراجويانه و حماسي محسوب مي شود.
هانيبال پس از گذر از كوه هاي آلپ وارد خاك رم مي شود و در دو نوبت لژيون هاي رمي كه انتظار حمله وي را از اين مسير نداشتند در تسين و تره بي شكست مي دهد.
آنگاه در روز 21 ژوئن سال 217 قبل از ميلاد ، فلامينيوس كنسول رم در دامي كه هانيبال در كناره هاي درياچه تراسيمن براي وي گسترده بود، مي افتد. در اين نبرد 15000 لژيونر ارتش رم كشته شده و حدود 15000 لژيونر ديگر اسير نيروهاي هانيبال مي شوند.
به اين ترتيب در روز 21 ژوئن سال 217 قبل از ميلاد لژيونرهاي شكست ناپذير ارتش رم توسط هانيبال سردار بزرگ كارتاژ در هم شكسته مي شوند. عبور ارتش هانيبال و استراتژي نظامي او بعد از گذشت 2226 سال از اين جنگ هنوز يك شاهكارجنگي محسوب مي شود.

پس از خاتمه جنگ داخلي اسپانيا ، ژنرال فرانسيسکو فرانکو ، ديکتاتور اسپانيا حاکم بلامنازع اين کشور شد.
براساس مفاد قانون جانشيني سال 1947 ميلادي او تنها فردي بود که مي توانست جانشين خود را تعيين کند.
فرانکو در يک ديدار محرمانه با دن خوان دو بوربون، پسر آلفونس سيزدهم که پس از اعلام جمهوري در سال 1931 ميلادي در اسپانيا همراه خانواده خود در ايتاليا و در تبعيد به سر مي برد ، پيشنهاد کرد پسرش خوان کارلوس را به اسپانيا بفرستد.
فرانکو از دن خوان دو بوربون خواست تا پسرش به اسپانيا آمده و در آنجا به تحصيلات خود ادامه داده و آموزش نظامي ببيند.
فرانکو مي خواست تا زمان مرگ قدرت خود را حفظ کند و در عين حال زمينه را براي بازگشت سلطنت خانواده بوربون فراهم سازد.
خوان کارلوس در سال 1955 ميلادي در سن 17 سالگي به اسپانيا رفت.او در سال 1962 ميلادي با شاهزاده سوفيا دختر پل اول ، پادشاه يونان ازدواج کرد.
در روز 22 ژوئيه سال 1969 ميلادي ، شاهزاده خوان کارلوس در مقابل مجلس اسپانيا سوگند ياد کرد و رسما به عنوان وليعهد اسپانيا و جانشين تاج و تخت شناخته شد.
از آن پس ، خوان کارلوس بسياري از مسووليت هاي رسمي را به عهده گرفت.هنگام بيماري ژنرال فرانکو ، خوان کارلوس رياست موقت کشور را عهده دار شد.
تا اينکه سرانجام ژنرال فرانسيسکو فرانکو ، ديکتاتور اسپانيا در روز 20 نوامبر سال 1975 ميلادي درگذشت.
دو روز بعد ، شاهزاده خوان کارلوس رسما پادشاه اسپانيا شد.
به اين ترتيب ، در روز 22 نوامبر سال 1975 ميلادي شاهزاده خوان کارلوس ، نوه آلفونس سيزدهم و پسر دن خوان دو بوربون رسما تاج پادشاهي اسپانيا را به سرگذاشت.
او در سخنراني روز تاج گذاري خود ، آغاز مرحله جديدي در تاريخ اسپانيا را اعلام کرد.
خوان کارلوس افرادي که قصد داشتند ميراث فرانکيسم را در اسپانيا زنده نگه دارند از کار برکنار کرد.او کليه زندانيان سياسي دوران ديکتاتوري فرانکو را آزاد کرد.
با آغاز پادشاهي خوان کارلوس ، کشور اسپانيا که در جريان حکومت ژنرال فرانکو از سوي کشورهاي اروپايي طرد شده بود ، بارديگر جايگاه خود را در اروپا بازيافت.

ملكه ويكتوريا در روز 28 ژوئن سال 1838 ميلادي در كليساي وست مينستر رسما تاجگذاري كرد.
ويكتوريا در 24 مه سال 1819 ميلادي در كاخ كنزينگتون لندن متولد شد. نام نوزاد را الكساندرينا ويكتوريا هانوور نهادند. او تنها فرزند ادوارد، دوك كنت و پرنسس ماريا لوييزا دوساكس - كوبورگ بود.
ملكه ويكتوريا در روز 10 فوريه سال 1840 ميلادي با پسردايي اش پرنس آلبرت دوساكس - كوبورگ - گوتا ازدواج كرد. زوج سلطنتي صاحب نه فرزند به اسامي ويكتوريا ، ادوارد ، آليس ، آلفرد ، هلنا ، لوييز ، آرتور ، لئوپلد و بئاتريس شدند.
21 سال پس از ازدواج آنها پرنس آلبرت در سن 42 سالگي در 14 دسامبر سال 1861 ميلادي بر اثر ابتلا به بيماري تيفوئيد در گذشت. ويكتوريا در پي مرگ شوهر مدت 10 سال كنج انزوا را برگزيد و به ندرت از كاخ خود خارج مي شد.
وي بيش از چهل سال پس از مرگ شوهرش همواره سوگوار بود و لباس سياه را از تن درنياورد. در دوران سلطنت ويكتوريا ، بريتانيا به ابرقدرت دنيا تبديل شد و دامنه متصرفات خود را در آفريقا و آسيا گسترش داد.
هندوستان در دوره ويكتوريا به اشغال كامل بريتانيادرآمد و ويكتوريا لقب امپراتريس هندوستان را يافت.
دوره سلطنت 64 ساله ويكتوريا به اندازه اي طولاني و توام با تحولات بود كه اين دوره از تاريخ جهان به عصر ويكتوريا شهرت يافت. اغلب فرزندان ويكتوريا، با خاندان هاي سلطنتي اروپا ازدواج كردند و به همين دليل خاندان هاي بزرگ سلطنتي اروپا با خاندان سلطنتي بريتانيا پيوند خوني داشتند. ويكتوريا لقب « مادربزرگ» اروپا را داشت.
ملكه ويكتوريا در 22 ژانويه سال 1901 ميلادي در سن 82 سالگي در خانه خود اوزبورن در جزيره وايت انگلستان به مرگ طبيعي درگذشت.
به اين ترتيب ويكتوريا در روز 20 ژوئن سال 1837 ميلادي ملكه بريتانيا شد. او پس از 64 سال سلطنت كه طولاني ترين دوره سلطنت در تاريخ محسوب مي شود ، چشم از جهان فروبست و عصر ويكتوريا به پايان رسيد.

جوليوس و اتل روزنبرگ از اعضاي حزب كمونيست آمريكا 2 سال پيش از اين تاريخ به اتهام تحويل اسرار بمب اتمي به نايب كنسول شوروي در نيويورك در يك دادگاه به مجازات مرگ محكوم شده بودند.
ديويد گرين گلاس برادر اتل كه يك كمونيست بود در ارتش در لس آلاموس نيومكزيكو خدمت مي كرد.
اين مكان محل آزمايش هاي بمب اتمي تحت نام رمز پروژه منهتن بود.
ديويد با همكاري همسرش روت اطلاعات در مورد بمب اتمي را جمع آوري مي كرد و آنها را در اختيار جوليوس روزنبرگ شوهر خواهرش قرار مي داد تا اينكه رژيم استالين نيز به نوبه خود به بمب اتمي دست يابد.پس از مدتي ديويد دستگير شد.
او ابتدا همه چيز را انكار كرد اما پس از 8 ماه در ازاي آزادي همسرش و زنده ماندن خودش ، روزنبرگ ها را متهم به جاسوسي كرده و آنها را به عنوان مسوولان اصلي معرفي كرد.
ديويد خواهرش اتل را متهم كرد كه در بازنويسي مدارك در مورد بمب اتمي به او كمك مي كرده است.
شهادت ديويد در دادگاه هيات منصفه را قانع كرد كه حكم مجازات مرگ را صادر كنند. در زندان سينگ سينگ ، زوج روزنبرگ تا لحظه آخر اين اتهامات را انكار كردند.
در روز 29 مارس سال 1951 ميلادي دادگاه آنها را محكوم به مجازات مرگ با صندلي الكتريكي كرد.
به اين ترتيب ، در روز 19 ژوئن سال 1953 ميلادي جوليوس روزنبرگ و همسرش اتل به اتهام جاسوسي براي شوروي و دادن اطلاعات در مورد بمب اتمي به نايب كنسول شوروي در نيويورك با صندلي الكتريكي اعدام شدند.
سال ها بخشي از افكار عمومي اعتقاد داشتند آنها بي گناه به مرگ محكوم شدند و كتاب هايي نيز در مورد ماجراي آنها و بي گناهيشان منتشر شدند.
اما در سال هاي دهه 1990 ميلادي پس از فروپاشي شوروي و پايان جنگ سرد و باز شدن بايگاني هاي محرمانه آمريكايي ها و روس ها ترديدي در مورد گناهكار بودن آنها باقي نماند.
جوليوس و اتل تحت نام هاي رمزي ليبرال و آنتن از سال 1942 ميلادي براي شوروي جاسوسي مي كردند.
به قدرت رسيدن بلشويکها در روسيه
شورش بندر لاروشل پايان يافت
جيمز کوک دريانورد بزرگ متولد شد
نخستين تمبر پست جهان متولد شد
سازمان صليب سرخ تاسيس شد
پادگان متزبا خيانت بازن تسليم شد
امامقلی خان
رومل در العلمين عقبنشيني كرد
ايتاليا فاشيست به اتيوپي حمله كرد





