
هوارد کارتر پس از 5 ماموريت کاوش هاي بي وقفه طاقت فرسا در جستجوي تنها مقبره فراعنه که از تعرض و غارت مصون مانده بود ، عاقبت پاداش تلاش هايش را مشاهده کرد.او مي توانست به جهان معتبرترين گنجينه مصر فراعنه را معرفي کند.
کارتر با درستکاري تلگرافي را براي لرد کارناروون که هزينه کاوش هاي او را پرداخته بود ارسال کرده و او را از اين کشف آگاه کرد.دو هفته بعد در حضور لرد کارناروون راه ورودي پلکان سنگي که به درون مقبره راه داشت ، گشوده شد.
هوارد کارتر قانع شده بود که اين مقبره تاکنون مورد تعرض دزدان مقبره هاي باستاني مصر قرار نگرفته است.آثار داخل مقبره نشان مي دادند که اين مقبره متعلق به توتانخامون است.
فرعوني که در سن 18 سالگي درگذشت.اين فرعون جوان که سلطنتي کوتاه داشت 3300 سال انتظار کشيد تا به يک افتخار ابدي دست يابد.
فراعنه سلسله جديد براي اينکه مقبره هايشان مانند اجداد دور دستشان ، سلسله فراعنه قديم مورد تعرض غارتگران قرار نگيرند مقبره هاي خود را در درون صخره هاي دره شاهان تراشيدند و ورودي ها را پنهان کردند.
با اين حال ، با گذشت روزگار، غارتگران توانسته بودند ورودي ها را کشف کرده و مقبره ها را غارت کنند.
هوارد کارتر بر اثر تحقيقاتش متقاعد شده بود از ميان تمام فراعنه اي که نامشان در فهرست ها آمده است ، هنوز يک مقبره دست نخورده وجود دارد. به اين ترتيب او توانست مقبره توتانخامون را کشف کند.
کارتر و کارناروون پس از ورود به داخل مقبره با آثار هنري ، وسايل زندگي روزمره و تخت سلطنت از طلا مواجه شدند.اين هنوز اتاق قبل از مقبره بود و گنجينه واقعي در وراي اين اتاق قرار داشت.
کارتر مانند يک دانشمند واقعي شتاب نکرده و با دقت از نخستين کشفيات صورت برداري مي کند و بعد به جستجوي ساير بخش هاي مقبره مي رود.
در بهار سال بعد ، کارتر در ميان اتاق و مقبره اصلي را مي گشايد و «کوهي از طلا» را کشف مي کند!.
يک صندوق بزرگ از طلا که بيش از 5 متر طول داشت ، در داخل صندوق هوارد کارتر موميايي توتانخامون را مي يابد.
برخلاف ساير موميايي ها از جمله موميايي رامسس دوم که پس از غارت مقبره ها و تابوت هايشان توسط غارتگران از درون تابوت ها بيرون انداخته شده بودند و به دليل هواي خشک عمق مقبره ها سالم مانده بودند ، موميايي توتانخامون به دليل روغن هاي مقدس کاملا خورده شده بود و تقريبا چيزي از آن باقي نمانده بود.
کاوش مقبره توتانخامون که در مجموع داراي 5 سالن بود منجر به کشف بيش از 2000 قطعه اشيايي از طلا و سنگ هاي گرانبها ، از جمله ماسک مشهور چهره توتانخامون شد.
به اين ترتيب ، در روز 4 نوامبر سال 1922 ميلادي ، هوارد کارتر، باستان شناس انگليسي در دره شاهان مصر موفق شد ورودي مقبره توتانخامون را کشف کند.
کارتر به کمک حمايت مالي لرد کارناروون موفق به اين کار گرديد و اين 2 نفر شايستگي اين را دارند که جزو بزرگترين کاشفان مصرشناس قرار گيرند.
امروز ، مجموعه گنجينه توتانخامون در موزه قاهره نگهداري مي شود و تماشاي آن همواره براي بازديدکننده هيجان آور و حيرت انگيز است. هوارد کارتر در روز 2 مارس 1939 در اوج شهرت در شهر لندن درگذشت.

اين کودتا که بدون حمايت واقعي مردم انجام شد در واژگان بلشويک ها (که بعدها کمونيست ناميده شدند) انقلاب اکتبر نام گرفت زيرا براساس تقويم رومي که در روسيه قديم تا روز 14 فوريه سال 1918 ميلادي رايج بود ، اين حوادث در شب 25 و بامداد 26 اکتبر رخ داده بودند.
هنگام کودتاي بلشويک ها ، مردم پايتخت از وقايعي که در پيرامونشان رخ مي داد بي اطلاع بوده و متوجه هيچ اتفاقي نشدند.شب زنده داران به عادت هميشگي در خيابان نوسکي ، گردشگاه پايتخت پرسه مي زدند.
ابتکار اين کودتا به 23 اکتبر، حدود دو هفته قبل از انجام آن (براساس تقويم گريگوري) سال 1917 ميلادي بازمي گشت.
در اين روز ، لنين ، رهبر بلشويک ها مخفيانه پناهگاهش در فنلاند را براي شرکت در يک کميته مرکزي حزبش ترک کرد.او در جلسه کميته لزوم شورش مسلحانه را به تصويب رساند و بر اجراي آن تاکيد کرد.
لنين مي خواست دموکراسي نوپاي روسيه که چندماه قبل از اين تاريخ با سقوط امپراتوري تزاري برقرار شده بود را سرنگون کرده و با الهام از اصول مارکسيستي يک ديکتاتوري پرولتاريا را در روسيه برقرار سازد.
لنين پس از خاتمه جلسه فورا به پناهگاهش در فنلاند بازگشت و تروتسکي معاونش عهده دار تدارک اين شورش مسلحانه شد.
الکساندر کرنسکي ، رئيس دولت موقت روسيه ، تصور نمي کرد که گروه کوچک بلشويک ها يک خطر بالقوه براي دموکراسي نوپاي روسيه باشند.
با اين حال ، بلشويک ها علي رغم تعداد نسبتا اندک از نظر تبليغات و شعارهاي فريبنده بسيار فعال بودند.
آنها توانستند با ترويج 3 شعار بسيار موثر بسياري از سربازان پادگان پتروگراد را به سوي خود جذب کنند: «صلح فوري» ، روسيه در آن زمان در کنار دموکراسي هاي غربي عليه امپراتوري آلمان و اتريش مي جنگيد ، «زمين براي دهقانان» ، «تمام قدرت براي سويت ها» ، سويت ها در زبان روسي به مفهوم شوراها يا هيات هاي تصميم گيري بودند و از نظر دموکرات هاي واقعي سويت ها در حکم دستيابي به يک دموکراسي حاکم محسوب مي شدند.
ملوانان کرونشتاد و سربازان پادگان پتروگراد مفتون اين 3 شعار شدند.زمان اقدام بلشويک ها براي به دست گرفتن قدرت فرا رسيده بود.
لنين بارديگر به روسيه بازگشت.او در جريان يک جلسه جديد کميته مرکزي در روز 29 اکتبر موفق شد تصميم شورش مسلحانه را علي رغم مخالفت کامنف و زينوويف ، 2 عضو برجسته بلشويک ها ، که از يک شکست احتمالي بيم داشتند ، به کميته مرکزي تحميل کند.
در روز 6 نوامبر سال 1917 ميلادي ، ماموران پليس دولت موقت يک چاپخانه حزب بلشويک را تعطيل کردند.اين اقدام موقعيت مناسبي که بلشويک ها در انتظار آن براي اجراي نقشه خود بودند را فراهم کرد.
در جريان اين روز ، مطابق با دستورات کميته نظامي انقلابي ، بلشويک ها از همبستگي سربازان قلعه پتر - پل اطمينان پيدا کردند و بدون جلب توجه تمام پل هاي پايتخت را در دوسوي رودخانه نوا تحت کنترل خود درآوردند.
هنگام شب ، آنها بدون ايجاد سر و صدا ايستگاه ها ، دفاتر پست و ساير مراکز حساس را اشغال کردند.
در آن زمان کرنسکي در پتروگراد نبود.وزيران دولت موقت پس از آگاهي از کودتاي بلشويک ها در کاخ زمستاني تزارهاي روسيه پناه گرفتند.
آنها براي دفاع از پايتخت و کاخ فقط يک واحد کوچک نظامي را که از 1300 سرباز ، قزاق و دانشجويان افسري و تعدادي داوطلب زن تشکيل شده بود ، در اختيار داشتند.
بلشويک ها و طرفداران لنين کاخ زمستاني را محاصره مي کنند و 5000 ملوان و سربازان کرونشتاد نيز به آنها مي پيوندند.
در روز 7 نوامبر ، لنين براي اينکه به کودتاي خود وجهه انقلابي دهد ، دستور مي دهد ناوجنگي «وحشت» که در چند صد متري کاخ زمستاني در يکي از شاخه هاي رودخانه نوا پهلو گرفته بود به سوي کاخ شليک کند.
پس از شليک 30 گلوله توپ به سوي کاخ زمستاني ، بلشويک هاي مسلح به داخل کاخ رخنه مي کنند.وزيران دولت موقت دستگير مي شوند.مدافعين کاخ که زنده مانده بودند ، آزاد شدند.
کودتاي بلشويک ها که «انقلاب اکتبر» نام گرفت به موجويت دولت موقت خاتمه مي دهد.لنين بلافاصله پس از بدست گرفتن قدرت ، ابزار ديکتاتوري را به راه انداخت.
مطبوعات بورژوا تعطيل شدند. يک ماه پس از کودتا ، در روز 7 دسامبر پليس امنيتي وحشتناک بلشويک ها «چکا» تاسيس شد.در روز 20 دسامبر هرگونه اعتصاب ممنوع گرديد.
به اين ترتيب ، در شب 6 و بامداد 7 نوامبر سال 1917 ميلادي (براساس تقويم گريگوري) بلشويک ها براساس يک نقشه از پيش طراحي شده مراکز عمده تصميم گيري و حساس شهر پتروگراد را تصرف کردند.
آنها در اين کودتا که نام «انقلاب اکتبر» را بر آن نهادند ، دولت موقت کرنسکي و دموکراسي نوپاي روسيه را سرنگون کردند.
ديکتاتوري پرولتاريا برقرار شد و ده ها ميليون نفر از مردم روسيه به اردوگاه هاي کار اجباري در سيبري اعزام شدند و هر صدايي را پليس مخوف امنيتي در گلوله خفه کرد.
علي رغم اين اقدامات خشونت بار به دليل بسته بودن مرزها ، اخبار اين فجايع به طور کامل به گوش جهانيان نمي رسيد و برخي از افراد در گوشه و کنار جهان به اين حکومت دل بسته و به آن اميدوار بودند.
تا اينکه 70 سال مي گذرد ، اتحاد شوروي از هم مي پاشد و تخيل واهي ديکتاتوري پرولتاريا و کمونيسم به تاريخ مي پيوندد.

لويي سيزدهم وارد شهر ويراني شد كه اغلب ساكنان آن به دليل قحطي ناشي از محاصره طولاني جان سپرده بودند.
هانري چهارم پادشاه فرانسه و پدر لويي سيزدهم 30 سال پيش از اين تاريخ براساس «پيمان نانت» شهر و بندر لا روشل را مكان امني براي سكونت پروتستان ها به رسميت شناخته بود و پيروان اين مذهب مي توانستند با خودمختاري در كمال آسودگي در آن زندگي كنند.
پس از قتل هانري چهارم به دست يك كاتوليك متعصب ، ماري دومديسي ملكه و نايب السلطنه فرانسه شد تا پسرش لويي به سن بلوغ برسد. در آن دوره آشوب هاي بي وقفه اي در سراسر فرانسه رخ دادند.
ساكنان بندر لاروشل به تحريك انگليسي ها مرتكب بي احتياطي شده و عليه پادشاه فرانسه دست به شورش زدند.
دوك دو بوكينگهام كه عامل تحريك اهالي پروتستان مذهب بندر لاروشل بود ، گروهي از نظاميان انگليسي را در جزيره «ره» روشل مستقر كرد.
لويي سيزدهم پس از نشستن به تخت سلطنت كاردينال دوريشوليو را به مقام صدراعظم فرانسه منصوب كرد. يكي از نخستين اقدام هاي كاردينال دوريشوليو فرونشاندن فتنه بندر لاروشل بود.
ريشوليو دستور محاصره بندر لاروشل را داد و شخصا فرماندهي نيروهاي نظامي را به عهده گرفت. محاصره لاروشل بيش از يكسال به طول انجاميد.
روح مقاومت لا روشل ، ژان گيتون شهردار اين شهر ، يك اسلحه ساز فعال بود كه موفق شد روحيه محاصره شدگان را به خوبي حفظ نمايد. گيتون سوگندخورده بود اولين نفري كه از تسليم شدن حرف بزند را به قتل برساند و گفته بود حتي اگر يك مرد براي بستن دروازه ها باقي بماند ، براي دفاع از روشل كافي است اما ريشوليو تصميم داشت هر چه سريعتر به اين غائله خاتمه دهد.
كاردينال دوريشوليو دستور داد براي بستن بندر روشل به روي كشتي هاي انگليسي سدي در مقابل بندرگاه احداث شود و براي جلوگيري از امدادرساني از راه هاي زميني فرمان ساختن استحكاماتي به طول 12 كيلومتر را در پيرامون لاروشل داد.
در زماني كه مردم روشل به سختي در مقابل قحطي و گرسنگي مقاومت مي كردند ، دوك دو بوكينگهام در بندر پرتسموث انگلستان در تدارك يك ناوگان كمك رساني براي مردم روشل بود اما در 23 اوت سال 1628 ميلادي توسط شخصي به نام جان فولتون به قتل مي رسد.
برخي از مورخان معتقدند ، فولتون يك عامل كاردينال دوريشوليو بود كه براي قتل بوكينگهام اجير شده بود.
مردم لاروشل با مرگ بوكينگهام ديگر اميدي به رسيدن كمك هاي غذايي نداشتند و مقاومت آنها بر اثر گرسنگي درهم شكسته شده و دسته دسته جان مي سپردند. كار به جايي رسيد كه ژان گيتون شجاع ترجيح داد تسليم شود تا شاهد مرگ تدريجي مردم شهر نباشد.
كاردينال دوريشوليو پس از تسليم شدن بندر لاروشل شجاعت ژان گيتون را تحسين كرد و او را به اسارت نگرفت. لويي سيزدهم پادشاه فرانسه كه از اين پيروزي خشنود بود ، شورشيان را عفو كرده و پيمان صلح آلس را امضا نمود.
لويي سيزدهم بر تسامح مذهبي تاكيد ورزيد اما مزاياي نظامي كه به پروتستان ها اعطا شده بود را كاهش داد.
به اين ترتيب ، در روز اول نوامبر سال 1628 ميلادي بندر لاروشل تسليم شد و محاصره اين بندر فرانسوي پروتستان نشين به پايان رسيد.
لويي سيزدهم پادشاه فرانسه و كاردينال دوريشوليو صدراعظم با تدبيرش براي اجتناب از دامن زدن به خصومت هاي مذهبي شورشيان لاروشل را مشمول عفو قرار داده و بر تسامح مذهبي در كشور فرانسه تاكيد كردند.
اما سال ها بعد لويي چهاردهم پادشاه فرانسه تعهد پدر بزرگش هانري چهارم و پدرش لويي سيزدهم در مورد تسامح مذهبي در قبال پروتستان هاي فرانسه را زير پا گذاشت و مرتكب فجايع بزرگي در حق پيروان اين مذهب كه اتباع وي محسوب مي گشتند ، شد.

جيمز حرفه دريانوردي را نزد ماهيگيران محلي زادگاهش آموخت و به زودي نشان داد که يک دريانورد منحصر به فرد و يک نقشه کش نابغه مسيرهاي دريايي است.
سرانجام ، جيمز کوک در ميان دريانوردان انگليسي شهرت يافت و به عنوان يک ناخداي ماهر شناخته شد.
دولت انگلستان به او ماموريت اکتشاف سرزمين هاي جنوبي و اقيانوس آرام را داد.
در روز 28 اوت سال 1768 ميلادي ، جيمز کوک با يک کشتي بادباني کوچک بندر پليموت را ترک کرد.
او پس از چندين ماه دريانوردي به جزيره تائيتي رسيد سپس جزاير سوسيتي را کشف کرد.کوک نيوزيلند را دور زد و به اکتشاف سواحل استراليا پرداخت.
او پس از 2 سال به انگلستان بازگشت در حالي که 30 هزار نمونه از گونه هاي گياهي و جانوري مناطق اقيانوسيه را با خود به ارمغان آورده بود.
کوک در دومين سفر خود به جستجوي يک قاره احتمالي جنوبي پرداخت و به دايره قطب جنوب رسيد.
جيمز کوک در جريان سومين سفر دريايي اش در روز 18 ژانويه سال 1778 ميلادي مجمع الجزاير هاوايي را کشف کرد.سپس به سوي تنگه برينگ حرکت کرد تا به جستجوي فرضيه وجود يک مسير شمال به غرب بپردازد اما چنين مسير فرضي را نيافت و دوباره مسيري که طي کرده بود را در پيش گرفت.
جيمز کوک در روز 14 فوريه سال 1779 ميلادي در نتيجه يک بي احتياطي توسط بوميان مجمع الجزاير هاوايي به قتل رسيد.
به اين ترتيب ، در روز 27 اکتبر سال 1728 ميلادي جيمز کوک دريانورد و کاشف مشهور انگليسي در يورکشاير و در خانواده اي از طبقه کارگران کشاورزي متولد شد.
جيمز کوک از همان آغاز آموختن حرفه دريانوردي نبوغ خود را به عنوان يک دريانورد منحصر به فرد نشان داد.
جيمز کوک پس از کشف سرزمين هاي ناشناخته جنوبي اقيانوس آرام و جزاير اين اقيانوس پهناور در سن 51 سالگي توسط بوميان مجمع الجزاير هاوايي به قتل رسيد.

يك روز در سال 1837 ميلادي ، رولاند هيل 42 ساله, يك آموزگار پيشرو و آينده نگر زن جواني را مشاهده مي كند كه پس از رفتن نامه رسان به سختي مي گريد.
رولاند جوياي ماجرا مي شود.زن جوان مي گويد به دليل اين كه نمي توانست هزينه نامه اي كه شوهرش براي او فرستاده بود را پرداخت كند ، نامه رسان از دادن نامه خودداري كرده است.
رولاند مبتكر كه داراي آشناياني در دولت بود ، گزارشي را تهيه مي كند و آن را براي لرد ملبورن نخست وزير بريتانيا ارسال مي نمايد.
در اين گزارش تحت عنوان «اصلاح پست: اهميت و قابل اجرا بودن» او پيشنهاد مي كند هزينه ارسال نامه از پيش و به يك قيمت مشابه بدون توجه به مسافت در كشور پرداخت شود.
پرداخت با چسباندن يك تمبر و زدن يك مهر تضمين مي شد. اصلاح سيستم پست در اوت سال 1839 در پارلمان تصويب مي شود.
نخستين تمبر پست به قيمت يك پني اين امكان را مي داد تا نامه اي به وزن 14 گرم به هر نقطه از بريتانيا ارسال شود.
اين تمبر به «پني سياه» شهرت يافت زيرا در زمينه سياه آن تصوير 15 سالگي ملكه ويكتوريا نقش شده بود.
«پني سياه» به دليل سهولتي كه در ارسال نامه ها ايجاد كرد با استقبال فراواني رو به رو شد.
به اين ترتيب ، در روز 6 مه سال 1840 ميلادي به ابتكار يك آموزگار نخستين تمبر پست در شهر لندن متولد شد. تمبر پست در ارسال نامه ها تحولي را ايجاد كرد و موجب تسهيل ارسال نامه ها شد.
پس از بريتانيا به تدريج تمبر پست در ساير كشورهاي اروپا و جهان باب شده و دشواري ارسال نامه به امري عادي تبديل شد.

در تابستان سال 1859 ميلادي در حوالي سولفرينو ، يک روستا در شمال ايتاليا ، «هنري دونان» بازرگان جوان اهل ژنو شاهد نبرد خونيني ميان نيروهاي ارتش اتريش و ارتش هاي متحد فرانسه و ايتاليا بود.
او شاهد بود که در اين نبرد هزاران مجروح بدون آنکه کمکي به آنها بشود جان خود را از دست دادند ، در حاليکه ، اگر خدمات بهداشتي موثري وجود داشت ، اغلب آنها زنده مي ماندند.
در سال 1862 ميلادي «هنري دونان» اثر مشهور خود «يک خاطره از سولفرينو» را منتشر مي کند و در آن پس از توصيف صحنه هاي وحشتناک اين جنگ ، پيشنهاد تاسيس سازمان هاي امدادرساني براي مراقبت از مجروحان جنگي را در تمام کشورهاي جهان در هنگام جنگ مي دهد.
در عين حال دونان پيشنهاد تصويب يک پيمان بين المللي را مي دهد که حمايت از اين سازمان هاي امدادرساني بهداشتي و مجروحان از سوي طرفين متخاصم به رسميت شناخته شود.
در جريان کنفرانس بين المللي ژنو که از روز 26 تا 29 اکتبر سال 1863 با حضور 34 نماينده از 16 کشور جهان تشکيل شد ، در روز پاياني اين کنفرانس ، روز 29 اکتبر ، شرکت کنندگان با تاسيس يک کميته بين المللي امداد براي نظاميان مجروح موافقت مي کنند.
به عنوان نشانه يک صليب سرخ رنگ بر زمينه اي سفيد که برخلاف پرچم سوئيس که صليب سفيد رنگ بر زمينه اي سرخ است ، انتخاب مي شود.
در سال 1875 ميلادي نام اين کميته به سازمان بين المللي صليب سرخ تغيير مي يابد.
به اين ترتيب ، در روز 29 اکتبر سال 1863 ميلادي سازمان بين المللي صليب سرخ به همت «هنري دونان» بشردوست ، در جريان کنفرانس ژنو تاسيس مي شود.
سازمان صليب سرخ در جريان دو جنگ جهاني اول و دوم در قرن بيستم ، کارايي خود را براي امداد به مجروحان ، ثبت نام سربازان ، اسيران ، پناهندگان و قربانيان ، نشان داده و مسووليت رساندن نامه هاي سربازان و توزيع کالاهاي امدادي را به عهده مي گيرد.
امروز سازمان صليب سرخ و سازمان هلال احمر مترادف آن در کشورهاي اسلامي ، در زمان صلح نيز مانند زمان جنگ فعال بوده و هنگام وقوع بلاياي طبيعي ، درگيري هاي قومي ، شيوع بيماري ها و بسياري از موارد بشردوستانه ديگر به ياري مصيبت زدگان مي شتابد.

در روز 19 ژوييه سال 1870 ميلادى ناپلئون سوم، امپراتور فرانسه در اقدامى نسنجيده و شتابزده به پادشاه پروس اعلان جنگ مى دهد.
او هنگام اعلان جنگ به پروس به خود زحمت اطمينان يافتن از حمايت كشورهاى رقيب پروس را در اين جنگ نداد و حتى امكانات نظامى فرانسه را بررسى نكرد.
در حالى كه پروس و متحدانش به لطف نظم و انضباط سازمانى و خطوط راه آهن منظم به راحتى 600 هزار سرباز مجهز را بسيج كردند ، فرانسه به زحمت توانست 250 هزار نفر را به جبهه اعزام كند.فرانسه در همان نخستين روزهاى جنگ متحمل شكست هاى سختى شد.
در نبرد سدان ناپلئون سوم امپراتور فرانسه و ارتش سدان به محاصره نيروهاى پروسى درآمده و در زير آتش توپخانه هاى سنگين پروسى ها در روز دوم سپتامبر سال 1870 ميلادى ارتش فرانسه در سدان تسليم پروسى ها شد.علاوه بر 83 هزار سرباز فرانسوى ، ناپلئون سوم امپراتور فرانسه نيز به اسارت پروس درآمد.
در اين هنگام آخرين اميد فرانسه ، ارتش 180 هزار نفرى پادگان متز بود كه فرماندهى آن را مارشال بازن به عهده داشت.مارشال بازن به اميد برقرارى دوباره سلطنت بوربون ها با اوژنى همسر ناپلئون سوم امپراتور فرانسه به مذاكره مى پردازد.
اوژنى كه همسرش به اسارت پروسى ها درآمده بود با بازگشت بوربون ها به سلطنت مخالفت مى كند.مارشال بازن نيز به تلافى پادگان متز و ارتش 180 هزار نفرى آن را بدون شليك يك گلوله به پروسى ها تسليم مى كند.
تسليم بازن موجى از حيرت را در فرانسه برمى انگيزد زيرا حلقه محاصره پاريس توسط پروسى ها هر لحظه تنگتر مى شد.ئون گامبتا نخست وزير فرانسه بازن را به خيانت محكوم مى كند.
پس از سقوط امپراتورى ناپلئون سوم و استقرار حكومت جمهورى مارشال بازن محاكمه نظامى شده و به مرگ محكوم مى شود اما مارشال مك ماهون دوست قديمى بازن كه در آن هنگام رييس جمهور فرانسه بود ، بازن را عفو مى كند.
به اين ترتيب ، در روز 27 اكتبر سال 1870 ميلادى مارشال فرانسوا آشيل بازن بدون شليك يك گلوله پادگان متز و 180 هزار سرباز آن را به ارتش پروس تسليم مى كند.
بازن پس از جنگ محاكمه نظامى و به مرگ محكوم مى شود اما مارشال مك ماهون رييس جمهور فرانسه او را عفو مى كند.
بازن با همدستى دوستانش موفق به فرار از فرانسه مى شود و در سال 1888 ميلادى در شهر مادريد توسط يك وطن پرست فرانسوى به قتل مى رسد.
مجسمه امامقلی خان شاملو در جزیره قشم
این مقاله نیازمند ویکیسازی است. لطفاً با توجه به راهنمای ویرایش و شیوهنامه آن را تغییر دهید.
در پایان، پس از ویکیسازی این الگوی پیامی را بردارید.
مجسمه امامقلی خان شاملو در جزیره قشمامامقلی خان شاملو (مرگ ۱۰۱۲ هجری خورشیدی) از سرداران جنگی و حاکمان زمان شاه عباس یکم صفوی است. او گرجی الاصل بود و فرماندار (بیگلربیگی) ایالت فارس به همراه بوشهر و بحرین بود. امامقلی خان به دستور شاه صفی در قزوین کشته شد.
او حکمران فارس در زمان شاه عباس یکم بودهاست و ایرانیان به فرماندهی او (و با کمک انگلیسیها) پرتغالیها را از منطقه هرمز بیرون میکنند. امام قلی خان در دوران پادشاهی شاه عباس کبیر به اوج قدرت و محبوبیت رسید و در شیراز صاحب دم و دستگاهی شد.
او پسر اللّه وردی خان شاملو قوللرآقاسی (رئیس غلامان شاهی) بود که سردار شاه عباس یکم و از سوی پدر گرجی بود. پس از فوت پدر در سال بیست و هفتم پادشاهی شاه عباس اول بجای وی به امیرالامرایی فارس و سپهسالاری ایران گماشته شد. در سال ۱۰۲۶ ه' . ق. هنگامی که خلیل پاشا وزیر اعظم عثمانی به آذربایجان تاخت از مقام سپهسالاری معزول گردید. وی در قلمرو حکومت خود تسلط کامل یافت و جزایر قشم و هرمز و متعلقات آنها را بفرمان شاه عباس از پرتغالیان گرفت و از مغرب تا حدود بصره پیش رفت ، چنانکه سراسر خاک فارس و کوهکیلویه و لارستان و بنادر جنوب ، از بندر جاسک تا شطالعرب و تمام جزیرههای خلیج فارس در قلمرو حکومت او قرار گرفت و او همیشه از بیست و پنج تا سی هزار سوار زبده مجهز جنگاور در اختیار داشت و با آنکه در فارس صاحب اختیار مطلق و مانندپادشاه مستقلی حکومت میکرد هیچگاه سر از اطاعت شاه عباس نپیچید و همیشه برای اجرای دستورهای او آماده بود. او توانگرترین حاکمان ایران بود. با آنکه همه ساله هدیههای گرانبهایی برای شاه عباس میفرستاد داراییش بقدری بود که مخارجش با مخارج شاه برابری میکرد. پس از مرگ شاه عباس جانشین او شاه صفی در سال ۱۰۴۲ ه' . ق. امامقلیخان را با سه پسرش از فارس احضار کرد و در قزوین بناجوانمردی سر برید.
فتح هرمز
جزیرۀ هرمز تا حدود قرن هشتم هجری جرون نام داشت و بندری بنام هرمز در نزدیکی شهر میناب کنونی در ساحل دریا محسوب میباشد(از حاشیه برهان مصحح دکتر معین ذیل کلمه جرون)این بندر مدتها درتصرف پرتغالیان بود و مستحکمترین تأسیسات نظامی خود را به مناسبت موقعیّت جغرافیائی آن در آنجا ایجاد کرده بودند و در اوائل قرن یازدهم به تصرف سپاهیان ایران در آمد.
در جنگ ایران و پرتغال و فتح هرمز در ۱۰۳۱ ه.ق امامقلی خان بر طبق نقشه که داشت ابتدا امر داد که در جزیرۀ قشم راه آب شیرین را بر پرتغالیها بستند و عامل امیر هرمز را بر جلفار (رأس الخیمه)در عمان بشورش به ضد ساخلوی پرتغال واداشت و عامل مزبور به مدد افراد محلی جلفار را از چنگ پرتغالیها بدر برد و از آن طریق نیز راه آب شیرین و آذوقه بر پرتغالیهای هرمز بسته شد سپس با این عنوان که جزیرۀ هرموز قبل از ورود پرتغال خراجگذار خان لار بوده و حالیه نیز باید به همان روش عمل کند،از پادشها هرمز مطالبۀ خراج کردند.
لیکن پرتغالیها این دعوا را خلاف حاکمیّت خود داشته به سختی رد کردند بهانه برای حمله مستقیم به هرمز که مقدمات آن تهیه شده و بدست امام قلی خان افتاده بود.قبل از اینکه لشکریان ایران مستعد حمله به هرمز شوند فرماندۀ پرتغالی هرموز برای باز کردن راه آب شیرین از قشم به آن جزیره تعرض کرد و در رجب ۱۰۳۰قسمتی از آن را مسخر ساخته به عجله برای حفظ ساخلو پرتغالی قلعه در آنجا ساخت امام قلی خان در ربیع الاول سال۱۰۳۱با پنج هزار سپاهی به بندر جرون آمد و فوراً قسمتی از همراهان خود را به سرکردگی اماقلی بیگ ممسنی به تسخیر قلعه پرتغالی قشم فرستاد سپاهیان ایران از خشکی و جهازات انگلیس از دریا قلعه را به باد گلوله گرفتند در این وقت قریب ۲۵۰عرب از مردم جلفار و دولت پرتغالی از قلعه دفاع میکردند و روی فریره فرمانده بحری هرموز نیز در میان ایشان بود. ساخلو پرتغالی و عرب بزودی احساس کردتد که در مقابل حملات لشکریان ایران و توپها و جهازات انگلیس نمیتوانند کاری از پیش ببرند به این جهت دست از دفاع برداشتند و فرمانده خود را به تسلیم مجبور ساختند و ایشان تسلیم شدند پرتغالیها و فرمانده بحری هرموز را انگلیسیها به کشتی خود بردند ولی اعراب و ایرانیانی که به دشمن پیوسته بودند بدست سپاهیان اما قلی خان افتادند وبه جرم همدستی با کفارو خیانت به قتل رسیدند بعد از فتح لشکریان قشم لشکریان اما قلی خان قسمتی از قوای خود را به عنوان ساخلو در آن جزیره گذاشت و با کشتیهای انگلیس به بندرعباس آمدند.
تا نواقصی خود را رفع کرده و برای حمله به هرمز مهیا شوند قوای بحری انگلیس در ربیع الثانی ۱۰۳۱به کنار جزیرۀ هرمز لنگر انداخته و در آنجا انتظار کشیدند تا سپاهیان امام قلی خان هم از خشکی برسند. بعد از رسیدن این لشکر متحدین ایرانی و انگلیسی در ۲۷ ربیع الثانی به محاصرۀ قلعه نظامی هرمز پرداختند و آنجا را سرانجام در۱۰جمادی الثانی این سال مسخر ساختند .اسرای پرتغالی که قریب سه هزار تن بودند، مطابق قرارنامه تسلیم انگلیسیها و به هندوستان منتقل شدند و اسرای عرب و ایرانی را گرفته و به جرم خیانت کشتند و سرهای ایشان را به بندرعباس بردند . غنایم و خزائن و اسلحه و توپهای پرتغالی هرمز به دست سپاهیان ایرانی و ملاحان انگلیسی افتاد ولی اغلب آنها نصیب ایرانیها شد و انگلیسیها سهم خود را به ایرانیان فروختند .پادشاه هرمز یعنی محمودشاه برادر فیروز شاه که درذی القعدۀ۱۰۱۷هجری به جای برادر نشسته و به ذلت تمام در این مدّت تحت تبعیّت فرماندۀ پرتغالی و نائب السلطنه هندوستان اسمی از سلطنت داشت اسیر سپاهیان ایران شد و با گرفتاری او در دهم جمادی الثانی ۱۰۳۱سلسلۀ ملوک هرمز که چندین قرن گاهی با اعتبار و استقلال و مدتی تحت حمایت حمایت سلاطین پرتقال و اسپانیا سلطنت میکردند برافتاد .
بعد از مرگ شاه عباس رشک وکینه شاه صفوی جانشین شاه عباس و مادر او و یکی از نزدیکان او به نام اعتماد الدوله اداره میشد و این دو نفر نسبت به امام قلی خان و فرزندان او نهایت حسادت میورزیدند و آنها را برای سلطنت شاه صفوی خطری جدی میدانستند از این رو همواره در صدد بودن تا او و فرزندانش را نابود کنند در این ایام سلطان مراد امپراطور ترک به شهر تبریز حمله آورده و آن را خراب کرده بود اعتماد الدوله و اطرافیان او از شاه صفوی خواستند که فرصت را غنیمت شمارده و از تمام حکام ولایات از جمله امام قلی خان حاکم فارس بخواهید که با لشکریان خود به قزوین برود و خود نیز به آنجا رفت تا از نزدیک بر جریان امور نظارت داشته باشد چون این دستور به امام قلی خان رسید فورا با وجود کهولت سن و ضعف مزاج با تمام وجود به تجهیز قوا پرداخت و با سه فرزند بسوی قزوین حرکت کردند.پسران او که خطر را احساس میکردند هر چند کوشیدند پدر را از سفر باز دارند موفق نشدند.
بیرون رفتن هرمز از چنگ پرتقال بزرگترین ضربتی بود که در خلیج فارس به ایشان وارد آمد .چه این نقطه آخرین پناهگاه قوای بحری پرتغال در خلیج فارس بود و میکوشیدند که با نگاهداری آن نقطۀ بسیار مهم باز تجارت سواحل و جزایر را تحت نظارت خود داشته باشند. امّا خوشبختانه با از دست دادن این جریره ،امید پرتغالیها به یأس مبدل گردید و هرمز پس از ۱۱۸ سال (از۹۱۳-۱۰۳۱)از دست بیگانگان خارج شد.
پایان زندگی
در قزوین وقتی همه جمع شدند به دستور شاه صفوی سه شبانه روزبه جشن و شادی پرداختند.امام قلی خان به علت پیری و ناتوانی از حضور در جشن عذر خواست و شاه عذر او را پذیرفت.اما پسرانش در جشن شرکت کردند.بعد از سه روز جشن و شادی شاه صفوی نا گهان از مجلس خارج شد و به اتاقی دیگر رفت ساعتی بعد چند دژخیم قوی هیکل با جماعتی داخل تالار عمومی شدند و سه فرزند امام قلی خان بردند و سر بریدند .سرها را در سینی به حضور شاه صفوی آوردند شاه صفوی دستور داد سرها را نزد امام قلی خان ببرند و سر او را نیز جدا سازند و هر چهار سر به حضور او برگردانند میگویند وقتی دژخیمان وارد محل سکونت امام قلی خان شدند او مشغول نماز بود و چون از قصد آنها آگاه شد مهلت خواست تا نماز به پایان رساند قبول کردند , امام قلی خان با متانت و بدون ذرهای ترس نماز را تمام کرد و آماده شد تا سرش را ببرند و چنان کردند سرها را نزد شاه صفوی بردند و او هر چهار سر را به حرم خانه نزد مادرش فرستاد و بعد از آن به نائب الحکومه فارس دستور داد تمامی فرزندان امام قلی خان را بلا درنگ بکشند تا از آن مرد بزرگ نسلی باقی نماند.
در باب او نوشتهاند که مردی شجاع و بخشنده و مردم مدار و طرفداراهل ادب و هنر بود و در طول بیست و پنج سال پیکار با دشمنان هرگز شکست نخورد.او زبده ترین سربازان را زیر فرمان داشت و با قدرت و شوکت زندگی میکرد تا سرانجام همچون بسیاری از مردان بزرگ تاریخ قربانی حسادت و دسیسه فرومایگی شد که برای چند صباحی حکومت از هیچ جنایتی ابا ندارند.

اين نخستين توقف و عقب نشينى ارتش هاى آلمان نازى پس از جنگ برق آسايى بود كه منجر به اشغال بخش اعظم قاره اروپا و حوزه مديترانه توسط آلمان نازى شده بود.
از آغاز جنگ جهانى دوم در سال 1939 ميلادى نيروهاى آلمانى همواره مهاجم بوده و در تمام جبهه ها بدون شكست پيشروى كرده بودند.العلمين نخستين جبهه اى بود كه آلمان نازى ناگزير به عقب نشينى از آن شد.
در دسامبر سال 1940 ميلادى ، بريتانيايي ها از طريق خاك مصر كه تحت قيمومت بريتانيا بود دست به حمله عليه ليبى مستعمره ايتاليا زدند و پس از نابود كردن 3 لشكر ايتاليايى تا طبروق پيش رفتند.
ايتاليايى ها از متحد خود آلمان درخواست كمك مى كنند و به اين ترتيب ، ژنرال اروين رومل در آوريل سال 1941 ميلادى با يك لشكر سبك و يك لشكر زرهى وارد طرابلس پايتخت ليبى مى شود.
ژنرال رومل ، فرمانده نابغه جنگ هاى صحرايى موفق مى شود نيروهاى آنگلوساكسون را به استثناى يك لشكر كانادايى كه در طبروق تحت محاصره قرار گرفته بود از خاك ليبى بيرون براند.
در پاييز سال 1941 ميلادى ، پس از حمله هيتلر به خاك شوروى ، بريتانيايي ها از موقعيت استفاده كرده و بار ديگر طبروق را اشغال مى كنند.
ژنرال اروين رومل بار ديگر در دسامبر سال 1941 ميلادى نيروهاي بريتانيا را به عقب مى راند و ماه بعد هيتلر را متقاعد مى كند تا نيروهاى پشتيبانى شامل سرباز و تانك را در اختيار او بگذارد.پس از رسيدن قواى كمكى رومل با نيروهاى متحد ايتاليايى دست به يك تهاجم به سوى نيل مى زند.
موازنه قوا در 2 سوى جبهه تقريبا برابر بود.متفقين داراى 125 هزار نيرو و 740 دستگاه تانك بوده و قواى محور 113 هزار سرباز و 570 دستگاه تانك در اختيار داشتند.
با اين حال ارتش هشتم بريتانيا به فرماندهى ژنرال مونتگمرى كه در مقابل حمله برق آساى رومل غافلگير شده بود ،در هر لحظه در خطر فروپاشى قرار داشت.
نيروهاى بريتانيا به دليل مقاومت قهرمانانه و غيرمنتظره يك واحد كوچك فرانسوى از مهلكه نجات يافتند.
اين واحد كوچك شامل 5000 سرباز قبلا تحت فرمان دولت ويشى فرانسه اشغالي بودند اما با به صحنه آمدن ژنرال شارل دوگل فرمانده فرانسه آزاد به او پيوستند و تحت فرمان ژنرال كوئنينگ نخستين گردان فرانسه آزاد را تشكيل دادند.
اين واحد در فوريه سال 1942 ميلادى يك قلعه قديمى عثمانى به نام بيرحكيم را در وسط صحرا تصرف كرده و دستور داشتند از ناحيه جنوب مانع هرگونه تلاش قواى محور براى محاصره كردن نيروهاى متفقين شوند.
در روز 27 مه سال 1942 ميلادى براى نخستين بار موضع اين واحد توسط لشكر زرهى آريته ايتاليا مورد حمله قرار مى گيرد.
نيروهاى فرانسوى دست به مقاومت شديدى زده و ايتاليايى ها را ناگزير مى كنند با به جا گذاشتن 40 دستگاه تانك عقب نشينى كنند.نيروهاى ايتاليايى چندين بار ديگر به بيرحكيم حمله كرده اما هر بار حملاتشان بى نتيجه بود.
در روز 11 ژوئن سال 1942 ميلادى ، ژنرال مونتگمرى كه توانسته بود به نيروهاى خود سروسامان دهد به اين گردان اجازه داد به ماموريت خود خاتمه دهند.فرانسوي ها موفق شدند در تاريكى شب به نيروهاى متفقين ملحق شوند.
مقاومت قهرمانانه اين واحد 5000 نفرى در مقابل يك لشكر ايتاليايى به لشكر هشتم بريتانيا فرصت تجمع در خط دفاعى دوم خود در مقابل واحه العلمين در مصر را داد.
جنگ شديدى ميان قواى متفقين و نيروهاى آلمان و ايتاليا در العلمين درمى گيرد.العلمين در فاصله 100 كيلومترى غرب بندر اسكندريه و دلتاى نيل واقع شده بود و محلى بود كه در آنجا يورش آلمانى ها و ايتاليايى ها به طور قطعى درهم مى شكند.
هيتلر به رومل كه آن زمان درجه مارشالى داشت دستور مى دهد به هر قيمتى مقاومت كند اما مارشال رومل با اتكا به اعتبار فوق العاده اش حاضر نبود بى جهت جان سربازانش را فدا كند و به نيروهاى تحت فرمانش دستور عقب نشينى داد.
مارشال رومل توانست با عقب نشينى توام با جنگ، ارتش تحت فرمانش را در نظم و بدون دادن تلفات زياد به تونس برساند.
به اين ترتيب ، در روز 23 اكتبر سال 1942 ميلادى پس از چندماه نبرد سنگين و خونين در العلمين مارشال اروين رومل به ارتش خود فرمان عقب نشينى در مقابل ارتش هشتم بريتانيا به فرماندهي ژنرال مونتگمرى را مى دهد.
اين نخستين عقب نشينى نيروهاى آلمان نازى از آغاز جنگ در سال 1939 ميلادى محسوب مى شد.مقاومت يك واحد كوچك نظامى فرانسه آزاد در قلعه بيرحكيم يكى از عوامل عمده پيروزى متفقين در نبرد العلمين بود.
در لندن ، در مقابل جمعيتى كه از شادى اين پيرزوى به شدت به هيجان آمده بودند ، وينستون چرچيل ، نخست وزير بريتانيا گفت:«اين پايان نيست ، حتى آغاز پايان نيست ، بلكه پايان آغاز است».

موسوليني چند ماه پيش از اين تاريخ بهانه آورده بود كه در روز 23 نوامبر سال 1934 ميلادي بازرسان ايتاليايي در مرز مستعمره ايتاليايي سومالي و امپراتوري اتيوپي مورد حمله قرار گرفتهاند.
نگوس (لقب امپراتوران اتيوپي) هايله سلاسي اول، امپراتور اتيوپي به هجوم نظاميان ايتاليايي به والوال در عمق 100 كيلومتري خاك اتيوپي اعتراض ميكند.
هايله سلاسي اول به جامعه ملل، يك سازمان فرامليتي كه در پايان جنگ جهاني اول ايجاد شده بود و اتيوپي از سال 1933 ميلادي عضو آن بود، متوسل ميشود.
جامعه ملل كه وظيفهاش حفظ صلح ميان كشورهاي عضو بود براي نخستين بار از زمان موجوديتش در بوته آزمايش قرار گرفت.
جامعه ملل يك كميسيون داوري را منصوب كرد اما كاري از دست اين كميسيون برنيامد.
موسوليني ميخواست انتقام شكست تحقيرآميز ارتش ايتاليا در مقابل نيروهاي اتيوپيايي نگوس منليك، امپراتور اتيوپي در اول مارس سال 1896 ميلادي در آدووا را بگيرد.
از اين مهمتر، موسوليني ميخواست يك امپراتوري مستعمراتي ايجاد كند كه شايسته ايتاليا فاشيست باشد و براي اين كار ميخواست به تنها كشور آفريقايي كه از جنگ استعمار اروپا تا آن زمان رهيده بود، حمله كند.
در روز 2 اكتبر سال 1935 ميلادي، موسوليني يك سخنراني جنگطلبانه خطاب به مردم ايتاليا ايراد كرد و گفت تصميم اشغال اتيوپي را دارد.
به فرمان موسوليني در فرداي آن روز 10 لشكر ايتاليايي شامل 400 هزار نفر با پشتيباني تانكها و نيروي هوايي به كشور بيپناه اتيوپي هجوم ميبرند و اين كشور را از طريق سومالي و اريتره دو مستعمره ايتاليا در منگنه قرار ميدهند.
عليرغم بمبارانهاي وحشيانه و استفاده از بمبهاي فسفري و تجهيزات پيشرفته نظامي، نيروهاي ايتاليايي نتوانستند به يك پيروزي سريع دست يابند.
نيروهاي اتيوپي با تير و كمان و نيزه و تفنگهاي قديمي در مقابل نيروهاي فاشيست ايتاليا دست به مقاومت شديدي زدند.
ارتش فاشيستي ايتاليا پس از چندين ماه و به دشواري توانست مقاومت اتيوپياييها را در هم بشكند.
در روز 2 مه سال 1936 ميلادي، مارشال بادوليو، فرمانده ارتشهاي آفريقاي ايتاليا سرانجام وارد آديسآبابا، پايتخت اتيوپي شد.
در روز 4 مه، هايله سلاسي اول از طريق جيبوتي و بيتالمقدس به شهر ژنو مقر جامعه ملل وارد شد.در روز 5 مه، موسوليني رسما الحاق اتيوپي را به مستعمرات ايتاليا اعلام كرد.
در روز 9 مه، ويكتور امانوئل سوم، پادشاه ايتاليا لقب امپراتور اتيوپي را يافت و در روز اول ژوئن موسوليني در شهر رم تاسيس «آفريقاي شرقي ايتاليا» را اعلام كرد.
به اين ترتيب، در روز 2 اكتبر سال 1935 ميلادي بنيتو موسوليني، ديكتاتور فاشيست ايتاليا پس از يك سخنراني جنگطلبانه دستور حمله ارتش فاشيستي را به كشور بيپناه اتيوپي صادر ميكند.
ارتش فاشيست ايتاليا در دوران اشغال اتيوپي دست به وحشيانهترين اعمال نسبت به مردم مظلوم اتيوپي ميزند و دهها هزار غيرنظامي به قتل ميرسند.
اتيوپي بايد منتظر شكست نيروهاي ايتاليايي از قواي متفقين در جنگهاي شمال آفريقا شود و سپس با آغاز مقاومت در بحبوحه جنگ جهاني دوم بار ديگر استقلال خود را بازيابد و هايله سلاسي اول بار ديگر بر تخت سلطنت بنشيند.

1-ماتا هاري
محل تولد: هلند
تابعيت: هلندي آلماني
جاسوس آلمان ها در خاک فرانسه «مارگارت گرترود رزله» ملقب به ماتا هاري به عنوان يک زن مطلقه وارد خاک فرانسه شد و در آنجا حرفه ي رقاصي را پيش گرفت. در زمان جنگ جهاني اول با رقاصي اطلاعات مهم نظامي را از افسران فرانسوي مي گرفت و آنها را براي آلمان مي فرستاد. در سال 1917 فرانسه متوجه کارهاي ماتاهاري شد و او را به جرم جاسوسي اعدام کرد.
2-نانسي ويک
محل تولد: نيوزيلند
همکاري با کشورهاي فرانسه، انگليس، آمريکا و استراليا
در زمان شروع جنگ جهاني دوم «نانسي ويک» در فرانسه خبرنگار بود. او داوطلبانه به خدمت نيروي مقاومت فرانسه درآمد و شبکه جاسوسي بسيار گسترده و کارآمدي را تشکيل داد. به قدري در کار خود ماهر بود که نيروي پليس مخفي نازي (گشتاپو) دو ميليون دلار براي سر او جايزه گذاشت.پس از جنگ، پنج کشور فرانسه، انگليس، آمريکا و استراليا و نيوزيلند به خاطر خدمات شايان «ويک» از او تقدير به عمل آوردند.
3-کريستيا شاربک
محل تولد: لهستان
مليت: انگليسي
او مدت 6 سال براي انگليس در کشورهاي فرانسه ،مجارستان و مصر جاسوسي کرد. شهرت خود را زماني کسب کرد که توانست جان دو جاسوس انگليسي ديگر را که اسير نيروي پليس مخفي نازي بودند و قرار بود اعدام شوند، نجات دهد. او در سال 1952 به دست نامزد خود کشته شد.
4-ويرجينا هال
محل تولد: آمريکا
همکاري با کشورهاي آمريکا، انگليس و فرانسه
«ويرجينيا هال» به عنوان عضو سازمان جاسوسي انگليس ماموريت هاي بسياري را براي نيروهاي مقاومت فرانسه انجام داد و توانست اطلاعات نظامي مهمي از آلماني ها در اختيار نيروي مقاومت فرانسه قرار دهد.
5-وايولت سزابو
محل تولد فرانسه
همکاري با کشورهاي انگليس و فرانسه
«وايولت سزابو» نيز عضو سازمان جاسوسي انگليس بود و در طول جنگ جهاني دوم با خرابکاري و جمع آوري اطلاعات از آلماني ها در خاک فرانسه، خدمات ارزنده اي را به انگليس و فرانسه داشت. او در سن 23 سالگي در سال 1945 توسط نيروهاي آلماني دستگير و اعدام شد.
6-لونا کوهن
محل تولد: آمريکا
همکاري با شوروي
«لونا کوهن» به همراه همسرش در انگليس شبکه جاسوسي گسترده اي را تشکيل دادند و اطلاعات مهم نيروي دريايي انگليس را براي شوروي مخابره مي کردند.
7-اليزابت بنتلي
محل تولد: آمريکا
همکاري با شوروي
در طول جنگ جهاني دوم «اليزابت بنتلي» يکي از معروف ترين جاسوس هاي شوروي در آمريکا بود و ماموريت هاي بسياري براي اين کشور انجام داد.
8-شاهزاده استفاني جوليانا فون هوهنلوهه
محل تولد: اتريش
همکاري با آمريکا و آلمان
«استفاني جوليانا»يکي از دوستان نزديک آدولف هيتلر بود و براي نازي ها جاسوسي مي کرد. او با استفاده از زيبايي خود به راحتي توانست در ميان دولتمردان انگليسي نفوذ کند و اطلاعات ارزشمندي در اختيار نازي ها قرار دهد..
9-بريتا تات
محل تولد: دانمارک
همکاري با دانمارک، بريتا
تات در سال 1442 قبل از جنگ ميان دانمارک و سوئد با يکي از شاهزادگان سوئدي ازدواج کرد. در هنگام جنگ دانمارک از او به عنوان جاسوس خود استفاده کرد و توانست اطلاعات نظامي ارزشمندي از طريق او بدست بياورد. بريتا تات توطئه ي قتل شارلز هشتم را طراحي کرد اما ناکام ماند. پس از آن شارلز هشتم او را به جرم خيانت اعدام کرد.
10-مليتا نورود
محل تولد انگليس
همکاري با شوروي
«مليتا نورود» در سال 1940 به عنوان جاسوس شوروي در انگليس فعاليت مي کرد. او در طول جنگ سرد توانست اطلاعات ملي بسيار مهم انگليس را در اختيار شوروي قرار دهد.

اين پيروزي درخشان در جنگ ترافالگار آخرين نبرد درياسالار هوراشيو نلسون بود.درياسالار انگليسي هوراشيو نلسون در زمان جنگ ترافالگار 47 سال داشت.
هوراشيو از سن 12 سالگي به دريانوردي پرداخت و پله پله مدارج ترقي را پيمود تا به فرماندهي كل نيروي دريايي بريتانيا رسيد.نلسون در جنگ هاي دريايي يك بازو و يك چشمش را از دست داده بود.
او چند سال پيش از اين تاريخ يك ناوگان فرانسه را در ابوقير در مصر درهم شكسته بود و ناپلئون كه در آن زمان هنوز امپراتور فرانسه نشده بود و به قصد فتح مصر در آن كشور به سر ميبرد را در افريقاي شمالي زمينگير كرده بود.
زماني كه بريتانيا سومين ائتلاف را عليه فرانسه ايجاد كرد ، نلسون دوباره به خدمت بازگشت.
ناپلئون اول امپراتور فرانسه 200 هزار سرباز را در بندر بولوني گرد آورده بود و قصد داشت آنها را با 3000 قايق و كشتي كوچك تحت حمايت ناوگان دريايي فرانسه در ساحل بريتانيا پياده كرده و جنگ را به داخل خاك جزيره بكشاند.
در صورتي ناپلئون موفق به اين كار مي شد كه ناوگان قدرتمند دريايي بريتانيا به اندازه كافي از درياي مانش دور شده باشد.
آدميرال ويلونوو فرمانده ناوگان دريايي فرانسه دستور يافت تا نيروي دريايي بريتانيا را تا جايي كه ممكن است از درياي مانش دور كند.نخستين مرحله نقشه مطابق پيش بيني تحقق يافت و نلسون و ناوگانش تا جزاير آنتيل در درياي كاراييب ناوگان فرانسه را تعقيب كردند.
آدميرال ويلونوو طبق نقشه تلاش كرد هر چه سريعتر به درياي مانش بازگردد تا بتواند پياده شدن نيروهاي فرانسوي در خاك بريتانيا را پوشش دهد اما نلسون دست بردار نبود و به سرعت او را تعقيب مي كرد.
آدميرال ويلونوو ناگزير شد به بندر اسپانيايي كاديس پناه ببرد و در اين بندر ناوگان اسپانيا كه متحد فرانسه بود به ناوگان ويلونوو پيوست.
آدميرال ويلونوو براي خوشامد ناپلئون كه در بندر بولوني منتظر بود و براي اينكه مورد سرزنش قرار نگيرد تصميم گرفت از پناهگاه مستحكم خود در لنگرگاه كاديس خارج شود تا به ناپلئون بپيوندد.
تصميم آدميرال ويلونوو يك تصميم مرگبار و در عين حال بي فايده بود زيرا ناپلئون كه تحمل انتظار زياد را نداشت بندر بولوني را ترك كرده بود.با خروج ناوگان فرانسه ، دريا سالار هوراشيو نلسون جنگ را آغاز مي كند. نلسون 27 كشتي جنگي انگليسي را به مصاف 33 كشتي فرانسوي و اسپانيايي مي فرستد.
فرانسوي ها و متحدش اسپانيا به دليل ضعف فرماندهي ويلونوو نيمي از كشتي هاي خود را در جنگ از دست مي دهند در حالي كه حتي به يك كشتي انگليسي آسيب نميرسد.
درياسالار نلسون در بحبوحه جنگ هنگامي كه روي عرشه كشتي فرماندهي «ويكتوري» حضور داشت ، هدف يك گلوله قرار مي گيرد و قبل از اينكه بتواند مزه اين پيروزي بزرگ را بچشد ، جان مي سپارد.
جسد نلسون طي يك مراسم ملي در كليساي اعظم سن پل در لندن دفن مي شود.
به اين ترتيب ، در روز 21 اكتبر سال 1805 ميلادي درياسالار بريتانيايي هوراشيو نلسون فرمانده ناوگان دريايي پادشاهي بريتانيا ناوگان دريايي امپراتوري فرانسه را در آب هاي تنگه ترافالگار در نزديكي بندر اسپانيايي كاديس درهم مي شكند.
درياسالار نلسون به دليل جراحتي كه در جريان جنگ دچار آن شد نتوانست مزه شيرين پيروزي را بچشد و جنگ دريايي ترافالگار آخرين نبرد اين دريانورد شجاع بود.
اين شكست موجب شد ، ناپلئون اول به دليل فقدان يك ناوگان دريايي نيرومند فكر تصرف خاك بريتانيا را از سر بيرون كند.
با از بين رفتن قدرت دريايي فرانسه در جنگ ترافالگار امپراتوري بريتانيا مالك مطلق درياهاي جهان شد و حتي در دراز مدت فرانسه به دليل ضعف نيروي دريايي نتوانست در رقابت استعماري با بريتانيا پيروز شود.

اين سرزمين كه تقريبا تمام حوزه مي سي سي پي را در برمي گرفت مساحتش بيشتر از سرزمين هايي بود كه ايالات متحده را تشكيل مي دادند و به زحمت 50 هزار نفر جمعيت داشت. اين 50 هزار نفر بدون احتساب سرخ پوستان شامل مهاجران اروپايي و بردگان سياهپوست بودند.
اين سرزمين وسيع در دوران سلطنت لويي پانزدهم در اواخر قرن هفدهم به استعمار فرانسه درآمده بود.در سال 1718 ميلادي شهر نيواورلئان به عنوان مركز اين سرزمين تاسيس شد.سرزمين وسيع لوييزيانا بسيار حاصلخيز بود.
در ژانويه سال 1803 ميلادي توماس جفرسون ، رئيس جمهور آمريكا جيمز مونرو را به فرانسه اعزام كرد تا در مورد شهر نيواورلئان و سرزمين لوييزيانا با فرانسوي ها مذاكره كند.
ناپلئون بناپارت كه تصميم گرفته بود جنگ تازه اي را عليه انگلستان و اسپانيا آغاز كند به پول نياز داشت. ناپلئون بنابراين ماركي باربه ماربوا را مامور مذاكره براي انجام فروش قطعي لوييزيانا كرد و اين سرزمين زرخيز به مبلغ ناچيز 80 ميليون فرانك نصيب ايالات متحده شد.
به اين ترتيب ، در روز 3 مه سال 1803 ميلادي ناپلئون بناپارت براي تامين هزينه جنگ با انگلستان و اسپانيا سرزمين وسيع لوييزيانا را به آمريكا فروخت.
با تصاحب لوييزيانا وسعت ايالات متحده بيش از دو برابر شد و سرزمين فلوريدا كه مستعمره اسپانيا بود در محاصره قرار گرفت كه اسپانيا نيز به نوبه خود تحت فشار آمريكا در سال 1819 اين سرزمين را به آمريكا فروخت.

در آن زمان امپراتوري روسيه به پول نياز داشت و تصور مي كرد با فروش آلاسكا دست به معامله سودمندي زده است.
روس ها پس از اينكه در سال 1741 ميلادي به تنگه برينگ رسيدند ، نخستين كاشفان سفيدپوست بودند كه با گذر از اين تنگه وارد سرزمين آلاسكا شدند.
در جريان سده هاي هجدهم و نوزدهم روس هاي زيادي براي شكار و تجارت پوست حيوانات در نواحي ساحلي آلاسكا رفت و آمد مي كردند.
در سال 1799 ميلادي انحصار معاملات پوست را يك شركت روسي - آمريكايي به دست آورد.
پس از اينكه سرزمين آلاسكا توسط ايالات متحده خريداري شد تا سال 1884 ميلادي فاقد يك سازمان اداري بود.
در سال هاي 1896 و 1897 ميلادي در جريان هجوم براي يافتن طلا در منطقه كلاندايك آلاسكا از هر گوشه آمريكا جويندگان طلا به سوي آلاسكا روان شدند ، برخي از آنها پس از ناكامي بازگشتند و تعدادي ديگر در آن سرزمين ساكن شدند.
آلاسكا پس از سال 1946 ميلادي به پايگاه استراتژيك ايالات متحده در اقيانوس منجمدشمالي تبديل شد ، اين بخش از خاك آمريكا نزديكترين ناحيه از خاك اين كشور به اتحاد جماهيرشوروي بود كه فقط تنگه باريك برينگ اين 2 رقيب بزرگ جنگ سرد را از هم جدا مي كرد.
سرزمين آلاسكا در سال 1958 ميلادي به عنوان چهل ونهمين ايالت به ايالات متحده پيوست.
به اين ترتيب ، در روز 18 اكتبر سال 1867 ميلادي روسيه تزاري براساس پيمان واشنگتن سرزمين آلاسكا را به مبلغ ناچيز 7 ميليون و 200 هزار دلار به ايالات متحده فروخت.
سرزمين آلاسكا علاوه بر مواهب طبيعي و ثروت غني زيرزميني مانند طلا و نفت از يك موقعيت مهم استراتژيك برخوردار است و روسيه تزاري هنگام فروش آن نمي دانست چه جواهري را از دست مي دهد.

مجازات مرگ لويي شانزدهم شايد به دليل اراده انقلابي كه خواهان خاتمه دادن به اصل سلطنت كه لويي شانزدهم مظهر آن بود،قابل توجيه بود اما محاكمه عجولانه ملكه ماري آنتوانت 38 ساله با هيچ توجيه سياسي منطبق نبود و تنها به دليل ظهور و تشديد دوره ترور در فرانسه كه توسط ماكسيميلين دو روبسپير به راه افتاد بود، ماري آنتوانت به مرگ محكوم شد.
ماري آنتوانت دختر ماري ترز دو هابسبورگ، امپراتريس اتريش و فرانسوا دولورن بود.او در سال 1770 ميلادي در سن 14 سالگي با لويي وليعهد فرانسه ازدواج كرد.
لويي پانزدهم پادشاه فرانسه ميخواست با اين ازدواج اتريش و فرانسه ، دو قدرت رقيب قاره اروپا را به هم نزديك كند.
با اين حال، افكار عمومي فرانسه با اين ازدواج موافق نبوده و از همان ابتدا تا زماني كه ماري آنتوانت ملكه فرانسه بود از او با لقب « اتريشي» ياد ميكردند.
پس از وقوع انقلاب در سال 1789 ميلادي و در پي سرنگوني رسمي سلطنت فرانسه در روز 10 اوت سال 1792 ميلادي، ماري آنتوانت به همراه شوهرش لويي شانزدهم، خواهر شوهرش شاهزاده اليزابت و دو فرزندش در قلعه مخوف قرون وسطايي تامپل زنداني شدند.
اندك زماني پس از كشته شدن لويي شانزدهم در زير تيغه گيوتين در روز 31 ژانويه سال 1793 ميلادي، ماري آنتوانت با رنج جدايي از پسر 8 سالهاش مواجه شد.
لويي هفدهم خردسال به يك شخص عامي و سنگدل به نام سيمون سپرده ميشود تا او را مانند يك مستخدم تربيت كند.
ماري آنتوانت عليرغم سبكسري در دوران ملكه بودن شجاعانه در مقابل دادگاه انقلابي بيووارن حاضر شد. او هنگام محاكمه محترمانه، با متانت و وقار به اتهامات بيشرمانه و بيپايه و اساس ژاك هبر نماينده دادستان كل كه يك ژاكوين افراطي بود، پاسخ داد.
افراد حاضر در دادگاه به شدت تحت تاثير اين محاكمه و سخنان ماري آنتوانت قرار گرفتند.
اين محاكمه ناعادلانه اعتبار حكومت چپ مونتانيار كه روبسپير رياست اين جناح را در كنوانسيون داشت، از بين برد تا اينكه سرانجام مدت كوتاهي بعد سرهاي روبسپير و يارانش نيز به نوبه خود در زير تيغه گيوتين قطع شدند.
به اين ترتيب، در روز 16 اكتبر سال 1793 ميلادي ملكه ماري آنتوانت پس از يك محاكمه ناعادلانه و شتاب زده در ميدان گرو شهر پاريس سرش در زير تيغه گيوتين قطع شد.
ماري آنتوانت حتي فرصت نيافت با پسر كوچك 8 سالهاش كه به دست يك مرد عامي بيرحم سپرده شده بود تا او را مانند يك مستخدم بزرگ كند، وداع نمايد.
در روز 21 ژانويه سال 1815 ميلادي بقاياي اجساد ملكه ماري آنتوانت و لويي شانزدهم به كليساي سن دني پاريس، آرامگاه سنتي پادشاهان فرانسه انتقال يافته و در آنجا به خاك سپرده شدند.

ناپلئون اول پس از پيروزى درخشانش در مقابل ارتش هاى اتريش و روسيه در اوسترليتز و حذف كردن اتريش از معادلات قدرت اروپا مذاكراتى را با انگلستان و روسيه تزارى آغاز كرد و در عين حال اميدوار بود بتواند در مورد تقسيم نفوذ در آلمان با پروس به توافق دست يابد.
احساسات خصمانه ملكه لوييز همسر فردريك گيوم سوم پادشاه پروس مانع از هرگونه تفاهمى ميان فرانسه و پروس بود.
در روز 26 اوت سال 1806 ميلادى پس از تشكيل يك ائتلاف چهارم عليه ناپلئون كه روسيه و انگلستان نيز در آن شركت داشتند ، حكومت برلين به ناپلئون اولتيماتوم داد و خواستار بازگشت نيروهاى فرانسوى به سواحل غربى رود راين شد.
ناپلئون اول با 135 هزار سرباز از بايروث به سوى برلين به حركت درآمد.در مقابل او سه ارتش پروسى قرار داشتند: 60 هزار سرباز تحت فرماندهى فردريك گيوم سوم و دوك برانشويك ، 50 هزار سرباز ساكسون و پروسى تحت فرماندهى شاهزاده آلمانى هوهنلوهه و سرانجام 30 هزار سرباز تحت فرماندهى شاهزاده روچل.
دوك برانشويك و شاهزاده هوهنلوهه ارتش هاى خود را در وايمار گرد مى آورند تا از پهلو به ارتش فرانسه حمله كنند.
ناپلئون با اتخاذ يك تاكتيك جنگى مارشال نى را به جنوب و مارشال داوو را به شمال اعزام مى كند.ارتش پروس ناگزير به 2 بخش تقسيم مى شود.
شاهزاده هوهنلوهه با نيروهايش در وايمار مى ماند ، در حالى كه فردريك گيوم و دوك برانشويك با ارتش خود تلاش مى كنند از راه شمال خود را به لايپزيك برسانند.در روز 14 اكتبر سال 1806 ميلادى ناپلئون كار نبرد را يكسره مى كند.
ناپلئون در ايئنا ارتش شاهزاده هوهنلوهه را در هم مى شكند و مارشال داوو با فقط 28 هزار سرباز به مصاف ارتش 60 هزار نفرى فردريك گيوم و دوك برانشويك در منطقه اوئرستادت مى شتابد.
در جريان جنگ دوك برانشويك كشته مى شود و فردريك گيوم كه تاب مقاومت در مقابل ارتش فرانسه را نداشت ، فرمان عقب نشينى مى دهد.
به اين ترتيب ، در روز 14 اكتبر سال 1806 ميلادى ناپلئون اول و سردارانش ارتش هاى پروس رادر ايئنا و اوئرستادت در ايالت ساكس آلمان در هم شكستند و امپراتورى پروس در مقابل ناپلئون اول امپراتور فرانسه به زانو درآمد.
ناپلئون اول پس از اين پيروزى خيره كننده در روز 27 اكتبر سال 1806 ميلادى وارد شهر برلين مى شود.

هيتلر كه در ماه مارس سال 1938 ميلادي اتريش را به خاك آلمان منضم كرده بود تصميم گرفت بخش هايي از خاك كشور كوچك چكسلواكي را به قلمروي رايش اضافه كند.
او اكثريت جميعت آلماني منطقه سودت را بهانه كرد تا بتواند تصميمش را اجرا كند.
هيتلر حتي روز اول اكتبر سال 1938 ميلادي را براي آغاز جنگ از قبل تعيين كرده بود.اما بسياري از آلماني ها خاطره تلخ شكست در سال 1918 ميلادي را فراموش نكرده و مخالف جنگ بودند.
فرانسه در چارچوب يك پيمان متحد چكسلواكي به شمار مي آمد ، اما به دليل عدم آمادگي ارتش خود در مقابل ارتش مدرن آلمان علاقه اي چنداني نداشت كه براي دفاع از حاكميت چكسلواكي به سلاح متوسل شود.
همچنين ، نويل چمبرلن ، نخست وزير بريتانيا كه از واقعيت هاي بين المللي اطلاعي نداشت ، تصور مي كرد با نشان دادن نرمش در مقابل هيتلر مي توان صلح را نجات داد.
چمبرلن براي اينكه به زمزمه هاي جنگ خاتمه دهد در روز 15 سپتامبر در برچسگادن به ملاقات هيتلر مي رود و بار ديگر او را در 22 سپتامبر در گودسبرگ ملاقات مي كند.
با اين حال ، نزديكان هيتلر و افكار عمومي آلمان كه خاطره تلخ شكست جنگ جهاني اول را هنوز فراموش نكرده بودند با جنگ مخالف بودند اما هيتلر قصد جنگ داشت تا به عمر پيمان تحقيرآميز ورساي كه در پي شكست آلمان در جنگ جهاني اول امضا شده بود ، خاتمه دهد.
سرانجام ، بنيتو موسوليني ديكتاتور فاشيست ايتاليا و متحد و يار نزديك هيتلر به كمكش مي شتابد و با پيشنهاد يك كنفرانس بين المللي به عنوان آخرين راه حل او را از بن بست خارج مي كند.
كنفرانس مونيخ در روز 27 سپتامبر سال 1938 ميلادي با حضور ادوارد دالاديه ، نخست وزير فرانسه ، نويل چمبرلن ، نخست وزير بريتانيا ، بنيتو موسوليني ، نخست وزير فاشيست ايتاليا و آدولف هيتلر ، صدراعظم آلمان نازي در شهر مونيخ آغاز مي شود.
ادوارد دالاديه مي دانست با دادن امتياز به هيتلر ، او مطالبات خود را بيشتر كرده و زماني كه از لحاظ نظامي به اندازه كافي قدرت يابد جنگ را عليه فرانسه آغاز مي كند بنابراين با دادن كمترين امتيازي به هيتلر مخالفت مي نمايد.
با اين حال ، دالاديه مي دانست افكار عمومي فرانسه مخالف جنگ است.
سرانجام دالاديه تسليم يك پيشنهاد متفکرانه موسوليني مي شود. چمبرلن نيز كه به تصور خود مي خواست صلح را نجات دهد ، مخالفتي نشان نمي دهد. چكسلواكي با خيال باطل ادامه صلح در اروپا در دست نازي ها رها مي شود.
براساس توافق هاي مونيخ ، چكسلواكي موظف بود ظرف مدت 10 روز سرزمين سودت را تخليه كرده و كليه استحكامات مرزي خود را منهدم كند.
اما در روز اول اكتبر سال 1938 ميلادي ارتش آلمان وارد خاك چكسلواكي مي شود و سرزمين سودت را به خاك آلمان منضم مي كند.
پس از تجزيه چكسلواكي ، اسلواك ها يك قوم كوچك كه از نظر زبان و فرهنگ با چك ها نزديك بوده اما از آنها فقيرتر بودند از حمله نظامي آلمان سود مي جويند و تقاضا مي كنند آنچه از خاك كشور باقي مانده است به يك كشور فدرال مبدل شود. هيتلر شخصا مرزهاي جديد اين كشور كوچك را تعيين مي كند تا در آينده سراسر آن را اشغال كند.
در يك قسمت منطقه بوهم - موراويا با جمعيت چك و در قسمت ديگر منطقه روتنيا با جمعيت اسلواك اما اين براي اقليت اسلواك كافي نبود ، مقامات اسلواك كه زير دست نازي ها بودند در روز 14 مارس سال 1939 استقلال خود را اعلام مي كنند.
هيتلر در همان روز «هاشا» رئيس جمهور چك كه بر اساس توافق هاي مونيخ جانشين ادوارد بنش شده بود را به برلين احضار مي كند.
هيتلر از «هاشا» مي خواهد سرنوشت كشور و ملت چك را به دست هاي مطمئن آلمان بسپارد در غير اين صورت شهر پراگ به خاكستر تبديل مي شود.
در 15 آوريل سال 1939 ميلادي ، هيتلر از ترديدهاي كشورهاي اروپايي سود مي جويد و سراسر چكسلواكي را متصرف مي شود.او سرزمين بوهم – موراويا را به يك تحت الحمايه آلمان مبدل كرده و اسلواكي را به يك كشور مستقل و رعيت رايش تبديل مي كند.
به اين ترتيب ، در روز 30 سپتامبر سال 1938 ميلادي دالاديه ،نخست وزير فرانسه ، چمبرلن ، نخست وزير بريتانيا و موسوليني نخست وزير ، فاشيست ايتاليا در شهر مونيخ آلمان توافق هاي مونيخ را با آدولف هيتلر، صدراعظم آلمان امضا كردند. با امضاي پيمان مونيخ ، فرانسه و بريتانيا كشور كوچك چكسلواكي را قرباني تداوم صلح كرده و آن را دو دستي به پیشوای نازي تقديم مي كنند.
این پیروزی سیاسی موفقیت بزرگی برای رایش محسوب میشد و راه را برای اغاز جنگ بزرگ هرچه بیشتر هموار ساخت.

مائوتسه تونگ، رهبر حزب كمونيست چين و چانگ كاي چك، رهبر حزب ملِيگراي كومينتانگ بيش از 30 سال با يكديگر جنگيده بودند. سرانجام با شكست چانگ كاي چك او ناگزير ميشود به جزيره فرمز (تايوان امروزي) فرار كند و در آنجا حكومتي به نام جمهوري ملي چين را تاسيس ميكند.
مائوتسه تونگ 55 ساله رهبر فاتح به رياست جمهوري چين دست مي يابد و نزديكترين يارش، چوئن لاي نخستوزير چين ميشود.
ثبات بازيافته اين تصور را ايجاد كرد كه همانگونه كه در گذشته تقريبا هر 300 سال يك بار بعد از يك دوران طولاني هرج و مرج يك سلسله جديد امپراتوران چين به قدرت ميرسيد، اكنون نيز اوضاع آرام خواهد شد.
اين ثبات فقط ظاهر ماجرا بود. كشتار مخالفان رژيم كمونيستي و عواقب ناشي از مصادره زمينها موجب قرباني شدن ميليونها نفر از مردم چين شدند.
علاوه بر اين مائوتسه تونگ در دوران قدرت خود طرحهايي مانند «جنبش صدگل»، «جهش بزرگ به جلو» و «انقلاب فرهنگي» را در پيش گرفت كه در جريان هر يك از آنها دهها ميليون چيني بيگناه جان خود را از دست دادند.
با مرگ مائو در سال 1976 ميلادي رهبران براگماتيك تحت رهبري دنگ شيائوپينگ ظهور كردند كه به دوران فاجعهبار چين خاتمه دادند و اميد يك زندگي بهتر در اين كشور پهناور و پرجمعيت آرام آرام تحقق گرفت و چين از انزواي دوره مائو خارج شد.
به اين ترتيب، در روز اول اكتبر سال 1949 ميلادي مائوتسه تونگ، رهبر فاتح حزب كمونيست از بالكن دربار سابق امپراتوران چين در شهر پكن كه بر ميدان «تيان آن من» مشرف بود تاسيس جمهوري خلق چين را اعلام كرد.
پس از تاسيس جمهوري خلق چين و به قدرت رسيدن مائو ، دهها ميليون چيني بر اثر سياستهاي غلط او جان خود را از دست دادند تا اينكه با مرگ مائو و به قدرت رسيدن رهبران پراگماتيك برگ تازهاي در تاريخ اين كشور پهناور و پرجمعيت گشوده شد كه امروز نتايج مثبت آن در زندگي مردم چين كاملا ملموس است.
از آن پس روز اول اكتبر به روز جشن ملي در چين كمونيست تبديل شد.

نام هيروگليف برگرفته از 2 كلمه يوناني «هئيرا تيكاس به معني مقدس» و «گلوفئين به معني حكاكي» است كه توسط آن يونانيان باستان نوشته هاي روي سطح بناهاي فراعنه را مي ناميدند.
آنها اين نشانه ها را نمادهاي مقدس محسوب كرده و تصور نمي كردند اين نشانه ها متون عادي زبان نوشتاري مصريان باستان باشند.
ژان فرانسوا شامپوليون در روز 23 دسامبر سال 1790 ميلادي در شهر فيژاك در استان لوت فرانسه متولد شده بود.او از يك نبوغ ذاتي در فراگيري زبان هاي كهن برخوردار بود و در همان اوان جواني جندين زبان كهن از جمله زبان قبطي مصر را فرا گرفت.
تمدن مصر شامپوليون را مجذوب كرده بود.لشكركشي ناپلئون بناپارت به مصر در سال هاي 1798 تا 1799 ميلادي موجب شد تا آثار باستاني مصر به كانون توجه دانشمندان آن روزگار مبدل شوند.
شامپوليون پس از سرنگوني ناپلئون از امپراتوري فرانسه و بازگشت سلسله بوربون ها به سلطنت فرانسه مورد بي مهري قرار گرفت و كرسي خود را در دانشگاه گرونوبل به عنوان استاد تاريخ از دست داد اما برادر بزرگش كه يك باستان شناس مشهور بود او را زير چتر حمايتش گرفت و ژان فرانسوا جوان توانست به لطف كمك هاي بي دريغ برادرش به تحقيقات خود ادامه دهد.
در سال 1798 ميلادي ، دانشمنداني كه همراه ناپلئون به مصر رفته بود و در دلتاي نيل در ناحيه اي به نام روزت موفق به كشف يك لوح سنگي از جنس بازالت سياه رنگ شدند كه بر سطح آن متني توسط راهبان شهر ممفيس در دوران سلطنت بطلميوس پنجم از سلسله فراعنه بطالمه مصر حك شده بود.
اين متن به 3 خط يوناني قديم ، دموتيك يك خط مصري جديدتر و هيروگليف خط مقدس مصريان باستان توسط راهبان ممفيس نوشته شده بود.
اين لوح با ارزش خيلي زود توسط درياسالار هوراشيو نلسون انگليسي كه در آن زمان با فرانسوي ها مي جنگيد از آنها ربوده شد و امروز در بريتيش موزئوم لندن از آن نگهداري مي شود.
لوح روزت كنجكاوي بسياري از دانشمندان از جمله شامپوليون جوان و يك فيزيكدان انگليسي به نام توماس يانگ كه 15 سال از شامپوليون بزرگتر بود را برانگيخته بود.
توماس يانگ به رمز خط دموتيك لوح روزت پي برد و متوجه شد برخي از نشانه هاي هيروگليف حاوي اسامي فراعنه است.
شامپوليون موفق مي شود به نسخه كپي شده از لوح روزت دست پيدا كند و به نوبه خود به مقايسه 3 خط موجود بر سطح لوح مي پردازد.
شامپوليون خواندن متن به خط يوناني كه برايش آسانتر بود را ترجيح مي دهد.
به زودي شامپوليون جوان از رقيب بزرگسال خود پيش مي افتد كه دليل آن آشنايي اش به فرهنگ مصر باستان و تسلط كامل بر زبان قبطي بود كه تا اندازه اي به زبان مصريان باستان نزديكتر است.
او متوجه مي شود در متن هيروگليف لوح روزت تعداد نشانه ها 3 برابر واژه هاي متن يوناني لوح است.شامپوليون كشف مي كند برخلاف تصور همگان نشانه هاي هيروگليف تنها يك خط نوشتاري نيستند بلكه مانند حروف الفبا داراي آوا هستند.
شامپوليون دانسته هاي خود را با يك متن خلاصه شده از يك معبد مصري مقايسه كرده و نام كلئوپاترا را در آن متن تشخيص مي دهد.
او در روز 22 سپتامبر سال 1822 ميلادي تصاويري را از يك باستان شناس دريافت مي كند و با تشخيص نام هاي رامسس و توتموزيس در آن تصاوير از صحت كشف خود آگاه مي شود.هيجان ناشي از اين كشف براي چند روز شامپوليون را از خود بي خود كرده و به حالتي شبيه كما فرو مي برد.
سرانجام او پس از 5 روز به خود آمده و در روز 27 دسامبر سال 1822 ميلادي خبر كشف راز و رمز خط هيروگليف را اعلام مي كند. اين خبر سروصداي زيادي را در محافل علمي آن روزگار ايجاد كرده و شامپوليون به شهرت فراواني دست مي يابد.
ژان فرانسوا شامپوليون ده سال پس از كشف راز خط هيروگليف در روز 4 مارس سال 1832 ميلادي در سن 42 سالگي دارفاني را وداع گفت ، بي آنكه فرصت يابد دستور زبان مصري و فرهنگنامه مصري كه به تاليف آنها پرداخته بود را به اتمام برساند.
به اين ترتيب ، در روز 27 سپتامبر سال 1822 ميلادي ژان فرانسوا شامپوليون ، زبان شناس جوان 32 ساله فرانسوي به راز و رمز خط هيروگليف مصرباستان پي مي برد.
كشف شامپوليون راه را براي مصرشناسان و باستاشناسان مي گشايد تا به تاريخ و تمدن مصرباستان و فراعنه پي برده و رازهاي اين تمدن غني باستاني را كشف نمايند.

ريچارد دوم پسر ادوارد وليعهد انگلستان ملقب به پرنس سياه بود كه فرانسوي ها را در پواتيه شكست داد اما قبل از جلوس به تخت سلطنت درگذشت. بنابراين ، در سال 1377 ميلادي ريچارد دوم جانشين پدربزرگش ادوارد سوم شد.
اوضاع در آن زمان بحراني بود. بر اثر ضدحملات فرانسوي ها به فرماندهي دوك گسكولن ، انگلستان اغلب مناطق فرانسه كه در نخستين دوره جنگ صد ساله متصرف شده بود را از دست داد.
اين مساله موجب كاهش درآمد اصيل زادگان انگليسي شده بود.
ريچارد دوم هنگامي كه به تخت سلطنت نشست فقط ده سال داشت و ناگزير شد جان دوگان ، عمويش را به عنوان نايب السلطنه بپذيرد. جان دوگان ، يك بارون طماع و منفور مردم بود.
او براي جبران كاهش درآمد اصيل زادگان انگليسي ماليات هاي جديدي را وضع كرد كه اين اقدام به نارضايتي عمومي افزود.
در تابستان سال 1381 ميلادي در مناطق كنت ، ساسكس و ديگر مناطق انگلستان ، دهقانان به دليل ماليات هاي سنگين ، زورگويي و سركوب زمين داران بزرگ دست به شورش زدند.
يك سرباز اهل كنت به نام وات تايلر فرماندهي شورش دهقان ها را به عهده گرفت. لندن و بسياري از شهرهاي انگلستان توسط شورشيان غارت شدند.
در اين هنگام ، ريچارد دوم پادشاه نوجوان نقشي حياتي را ايفا كرد. او با وات تايلر در چمن زار ميل اند در روز 14 ژوئن سال 1381 ميلادي ملاقات كرد.
چارلز دوم قول داد آخرين رعيت هاي سلطنتي را آزاد كرده و دستمزد كارگران كشاورزي را افزايش دهد و در عين حال او شورشيان را نيز عفو كرد.
با اين حال ، شورشيان باز دست به غارت زدند. چارلز تايلر فرمانده آنها در ديدار با نمايندگان پادشاه از كنترل شورشيان ابراز ناتواني كرد و توسط سرويليام والورث ، شهردار لندن به قتل رسيد.
اما ، شورش به زودي پايان گرفت و بار ديگر قانون ارباب و رعيتي برقرار شد.
ريچارد دوم ، پادشاه نوجوان كه از موفقيت خود در برابر وات تايلر قدرت يافته بود ، جان دوگان ، عمويش را از مقام نايب السلطنگي بركنار كرد و شخصا مهار حكومت را در دست گرفت.
او تصور مي كرد موفقيت هايش بي پايان است و اطرافيان نابابي را در دربار پيرامون خود جمع كرد.
در سال 1388 ميلادي بسياري از بارون ها تحت فرماندهي توماس دو وودستاك ، دوك گلوچستر او را ناگزير كردند اين درباريان فاسد را از دربار خود بيرون كند.
اما در سال 1396 ميلادي پس از ازدواج ريچارد دوم با ايزابل دوفرانس ، دختر شارل ششم پادشاه فرانسه ، او بار ديگر قدرت خود را بازيافت.
ريچارد دوم تصميم گرفت خود را از تسلط بارون ها و پارلمان خلاص كند. بنابراين دستور قتل بسياري از بارون ها از جمله دوك گلوچستر را صادر كرد.
در عين حال ، ريچارد دوم ميراث پسر جان دوگان ، پسر عمويش هنري بولونگبروك ، دوك لانكستر را مصادره كرده و او را به تبعيد محكوم كرد.
ريچارد دوم با نزديك شدن به فرانسه و افزايش دادن ماليات ها براي تامين هزينه جنگ با ايرلند و تصرف اين سرزمين موجب نارضايتي عمومي مردم شد.
هنگام عمليات جنگي در ايرلند ، هنري بولونگبروك ، پسر عمويش در راس يك سپاه از تبعيد بازگشت. ريچارد دوم بر اثر خيانت اطرافيان دستگير شده و به رقيبش هنري تحويل داده مي شود.
هنري و بارون ها متنفذ ريچارد را مجبور مي كنند تا در مقابل پارلمان از سلطنت كناره گيري كند.
هنري بولونگبروك ، دوك لانكستر با نام هنري چهارم به تخت سلطنت انگلستان مي نشيند.
ريچارد دوم در برج لندن زنداني شده و يك سال بعد در اسارت به دستور هنري چهارم به قتل مي رسد.
به اين ترتيب در روز 29 سپتامبر سال 1399 ميلادي ، بارون هاي قدرتمند انگليسي ريچارد دوم ، پادشاه انگلستان را مجبور به كناره گيري از سلطنت مي كنند.
داستان خيانت به ريچارد دوم و اسارتش الهام بخش ويليام شكسپير شد كه تراژدي ريچارد دوم را چند قرن بعد از قتل او خلق مي كند.

سقوط سباستوپل در نتيجه جنگ كريمه ميان روسيه تزاري و اتحاد فرانسه ، بريتانيا و عثماني تعيين كننده بود.
نيكلاي اول ، تزار روسيه بدون توجه به نظرات بريتانيا و فرانسه به ناوگان دريايي امپراتوري عثماني در درياي سياه حمله كرده و ناوگان عثماني را نابود مي كند. سپس سرزمين هاي رومانيايي امپراتوري عثماني را اشغال مي كند.
نيكلاي اول ، تزار روسيه در انديشه تصرف تنگه هاي بسفر و داردانل براي دستيابي به آب هاي گرم بود.
بريتانيا و فرانسه از امپراتوري عثماني كه در آن دوره «مرد بيمار اروپا» ناميده مي شد حمايت كرده و در روز 27 مارس سال 1854 ميلادي به روسيه تزاري اعلان جنگ مي دهند، اين آغاز جنگ خونين كريمه بود.
پس از قرن ها اين نخستين بار بود كه 2 كشور رقيب با يكديگر متحد شده و به جنگ با دشمن ثالث دست مي زنند. بريتانيا و فرانسه پس از آغاز جنگ ناوگان دريايي خود را به درياي سياه اعزام كردند.
نيروهاي ناپلئون سوم ، امپراتور فرانسه و ملكه ويكتوريا بريتانيا در روز 14 سپتامبر سال 1854 ميلادي وارد اوپا توريا در شبه جزيره كريمه مي شوند.
آنها در سواحل رودخانه آلما سربازان روسيه تزاري را شكست داده و قلعه مستحكم سباستوپل را محاصره مي كنند.
نيروهاي بريتانيا و فرانسه كه تعدادشان 185000 نفر بود در مقابل دفاع قابل ملاحظه سباستوپل به فرماندهي سرهنگ فرانتز تودلبن ، افسر ارتش تزاري و فرارسيدن زمستان سخت روسيه به جنگ فرسايشي سنگر ها در پيرامون قلعه سباستوپل متوسل شدند.
سرانجام حدود يك سال پس از آغاز محاصره سباستوپل ، در روز 8 سپتامبر سال 1855 ميلادي ژنرال مك ماهون بريتانيايي موفق مي شود برج مالاكف را تصرف كند.
سقوط برج مالاكف سرنوشت سباستوپل را رقم مي زند.نيروهاي روسيه تزاري كه ديگر اميدي به مقاومت نداشتند در روز 10 سپتامبر قلعه سباستوپل را پس از به آتش كشيدن آن ترك كرده و دست به عقب نشيني مي زنند.
چند ماه بعد ، نيكلاي اول ، تزار روسيه تقاضاي صلح مي كند. پيمان صلح در روز 30 مارس سال 1856 ميلادي در پاريس امضا مي شود و نيكلاي تحقير شده سرزمين هايي كه در خاك عثماني تصرف كرده بود را دوباره به امپراتوري عثماني بازپس مي دهد.
به اين ترتيب ، در روز 26 سپتامبر سال 1854 ميلادي در جريان جنگ كريمه نيروهاي امپراتوري فرانسه و پادشاهي بريتانيا قلعه مستحكم سباستوپل را در شبه جزيره كريمه محاصره مي كنند.
سقوط سباستوپل در سرنوشت جنگ كريمه تعيين كننده بود.چند ماه پس از سقوط سباستوپل و شكست تحقيرآميز روسيه تزاري ، نيكلاي اول كه قصد دستيابي به آب هاي گرم را داشت ناگزير تقاضاي صلح كرده و سرزمين هاي عثماني كه تصرف كرده بود را به امپراتوري عثماني بازپس داد.
امپراتوري روسيه كه با اين شكست تحقير شده بود به نقاط ضعف خود پي برده و الكساندر دوم ،تزار جديد روسيه كه پس از مرگ نيكلاي اول جانشين او شده بود ، دست با اصلاحات وسيعي در اين كشور مي زند.

در اين جنگ فرماندهان صليبي از جمله گي دولوزينيان پادشاه بيت المقدس ، كنت ريمون حاكم طرابلس ، ژراردو ريدو فورد استاد اعظم فرقه مخوف تامپل و لشكر صليبيون فلسطين به سختي از سلطان صلاح الدين ايوبي شكست خوردند.
سلطان صلاح الدين علي رغم فجايعي كه صليبيون در دوران حكمراني خود در فلسطين مرتكب شده بودند ، نسبت به اسيران رافت اسلامي به خرج داد و آنها را مجازات نكرد.
او تنها دستور قتل 300 نفر از راهبان سرباز فرقه مخوف تامپل و فرقه هوسپيتاليه را صادر كرد.
پس از اين جنگ دولت شهرهاي فرانك هاي صليبي فلسطين تمام نيروي سوارنظام خود را از دست دادند و فئودال نشين هايي كه از روي الگوي اروپايي نزديك به يك قرن پيش از اين تاريخ هنگام نخستين جنگ هاي صليبي در فلسطين تاسيس شده بودند در معرض فروپاشي قرار گرفتند.
سلطان صلاح الدين پس از اين پيروزي در روز 20 سپتامبر سال 1187 ميلادي شهر بيت المقدس را محاصره كرد.شهر مدت كوتاهي پس از محاصره تسليم شد.
به اين ترتيب ، در روز 3 ژوييه سال 1187 ميلادي سلطان صلاح الدين ايوبي ، سلطان مصر و سوريه ، ارتش صليبي فرانك هاي فلسطين را در دامنه تپه هاي حثين ( حطين) در نزديكي درياچه طبريه درهم شكست و به تسلط نزديك به يك قرن آنها در سرزمين فلسطين پايان داد.
سلطان صلاح الدين پس از پيروزي در اين جنگ موفق شد شهر بيت المقدس كه نزديك به يك قرن قبل از اين تاريخ توسط صليبيون در جريان نخستين جنگ هاي صليبي اشغال شده بود را آزاد كرده و به دامان اسلام بازگرداند.

شهر بيت المقدس چند روز پس از آغاز محاصره توسط سلطان صلاح الدين فتح مي شود.
سلطان صلاح الدين پيروزمندانه وارد بيت المقدس مي شود و مطابق خلق و خو و رافت اسلامي اش به سپاهيانش دستور مي دهد از كشتار مسيحيان خودداري كنند.
اين در حالي بود كه هنگام تصرف بيت المقدس توسط سپاهيان صليبي در سال 1099 ميلادي ، آنها مسلمانان را قتل عام كرده و به فجيع ترين شيوه هايي به قتل رسانده بودند.
سلطان صلاح الدين ثروتمندان شهر را در قبال دريافت فديه آزاد مي كند. او سپس فرقه هاي تامپليه و هوسپبتاليه كه از راهبان سرباز تشكيل شده بودند را مجبور مي كند تا فديه 7000 نفر از فقراي شهر را بپردازند.
خبر سقوط بيت المقدس تاثير يك بمب را در اروپاي مسيحي داشت.علي رغم به راه انداختن جنگ هاي صليبي ديگر ، صليبيون ديگر هرگز موفق به باز پس گيري بيت المقدس نشدند.
با اين حال ، سلطان صلاح الدين بنا به رافت اسلامي به مسيحيان اجازه داد براي زيارت آرامگاه مسيح آزادانه به بيت المقدس سفر كنند.
به اين ترتيب ، در روز 20 سپتامبر سال 1187 ميلادي سلطان صلاح الدين ، سلطان مصر و سوريه محاصره شهر بيت المقدس كه در دست صليبيون بود را آغاز كرد.
صليبيون در جنگ حثين ( حطين) در نزديكي درياچه طبريه چنان شكستي از سپاه مسلمانان خورده بودند كه ديگر قادر به اعزام نيروهاي كمكي به بيت المقدس نبودند.
شهر بيت المقدس قبله اول مسلمين جهان كه صليبيون كمتر از يك قرن قبل از اين تاريخ آن را اشغال كرده بودند، چند روز بعد توسط سلطان صلاح الدين فتح شد و به آغوش جهان اسلام بازگشت.

در پي حمله سپاهيان عثماني به فرماندهي سلطان بايزيد ايلدرم سلطان عثماني به سرزمين هاي بالكان و مجارستان ، مانوئل پالئولوگ ، امپراتور بيزانس و زيگموند ، پادشاه مجارستان از مسيحيان غربي درخواست كمك كردند.
لشكرهاي صليبي از اقصي نقاط غرب اروپا به كمك آنها شتافتند. ارتش صليبي طول سواحل رودخانه دانوب را پيمود و در مقابل شهر نيكوپوليس و در ساحل رود دانوب اردوگاه خود را بر پا كرد.
سپاه عثماني خود را به سرعت به اين منطقه رساند و ارتش صليبي از سرعت حركت عثماني ها غافلگير شد.در روز 22 سپتامبر سال 1396 ميلادي دو لشكر در مقابل يكديگر صف آرايي مي كنند.
شواليه هاي صليبي با زره هاي سنگين به توصيه هاي زيگموند پادشاه مجارستان كه آنها را به احتياط و آرايش جنگي فرا مي خواند گوش نداده و مايل بودند هر چه زودتر به جنگ فيصله داده و سلطان عثماني را اسير كنند!.
بنابراين شواليه هاي سنگين اسلحه صليبي به سوي صفوف سپاه عثماني حمله ور شدند.
با يورش سواركاران صليبي سلطان بايزيد ايلدرم با زيركي اجازه داد آنها به قلب سپاه پياده اش رخنه كنند. آنگاه در زمان مناسب دو جناح راست و چپ لشكر عثماني به يكديگر پيوسته و سوار نظام صليبي ها را محاصره مي كنند.
زيگموند پادشاه مجارستان به زحمت با يك قايق موفق به فرار مي شود.هزاران نفر از سپاه صليبي قتل عام مي شوند.
به اين ترتيب ، در روز 22 سپتامبر سال 1396 ميلادي بايزيد ايلدرم سلطان عثماني لشكر صليبيون را در نيكوپوليس در ساحل رودخانه دانوب درهم مي شكند.
درپي شكست سنگين سپاه صليبي بخش اعظم مجارستان و سرزمين هاي پيرامون دانوب به تصرف سلطان بايزيد درآمده و به خاك عثماني منضم مي شوند.
شهر بيزانس «قسطنطنيه» و باقيمانده سرزمين امپراتوري بيزانس تقريبا از هر سو توسط قلمروي عثماني احاطه شده تا اينكه سرانجام با تصرف شهر بيزانس در سال 1453 ميلادي پيروزي عثماني ها تكميل مي شود.

بنيتو موسوليني ، ديكتاتور سابق ايتاليا از سوي پادشاه ايتاليا ويكتور امانوئل سوم و شوراي عالي فاشيست از كار بركنار شده بود و به دستور دولت در يك مكان دست نيافتني موسوم به «لانه عقاب» در كوه گران ساسو به ارتفاع 2912 متر در رشته كوه هاي آبروز در بازداشت خانگي به سر مي برد.
موسوليني به دستور آدولف هيتلر ، رهبر آلمان نازي در يك عمليات حيرت آور توسط يك گروه كماندويي اس اس و چتربازان آلماني به فرماندهي سروان اوتو اسكورزني آزاد شده و به آلمان منتقل مي شود.
نيروهاي متفقين در روز 10 ژوييه سال 1943 ميلادي جزيره سيسيل ايتاليا متحد آلمان نازي را تصرف كرده و سپس در 3 سپتامبر وارد كالابريا جنوبي ترين بخش خاك ايتاليا شده و در روز 9 سپتامبر سال 1943 ميلادي تا كامپانيا پيشروي مي كنند.
نزديك شدن متفقين به شهر رم موجب وحشت طبقه سياسي ايتاليا مي شود. ويكتور امانوئل سوم پادشاه ايتاليا و شوراي عالي فاشيست بنيتو موسوليني را از مقام نخست وزيري بركنار كرده و او را به بازداشتگاه خانگي محكوم مي كنند.
آنها در روز 23 ژوييه سال 1943 ميلادي بادوليو را به مقام نخست وزيري منصوب مي كند. نخست وزير جديد ايتاليا با شتاب با متفقين در مورد آتش بس به مذاكره مي پردازد.قرارداد آتش بس در روز 8 سپتامبر فاش مي شود.
هيتلر كه حاضر به قبول شكست نبود 30 لشكر را تحت فرمان مارشال هوايي كسلرينگ قرار داد كه با نيروهايش مدت 2 سال در خطوط دفاعي دورا و گوستاو به شدت در مقابل نيروهاي متفقين مقاومت كرد.
هيتلر متقاعد شده بود كه تنها دوچه (لقب موسوليني) قادر است نيروهاي ناسيوناليست ايتاليايي را تحكيم كرده و دوباره مبارزه در كنار او را از سربگيرد.
هيتلر از نيروي هوايي آلمان «لوفت وافه» مي خواهد عمليات فرار موسوليني را طرح ريزي كند.
آلماني ها به دليل آنكه محل زندان موسوليني چندين بار تغيير كرده بود براي يافتن مكان او دچار مشكلاتي مي شوند. آنها سرانجام موسوليني را در «لانه عقاب» در قله كوه گران ساسو واقع در 120 كيلومتري شمال شرقي شهر رم مي يابند.
موسوليني در هتل كامپو ايمپراتوره برفراز يك صخره دست نيافتني كه تنها با تله كابين قابل دسترسي بود ، در بازداشت به سر مي برد.
در روز 10 سپتامبر در يك پرواز شناسايي برفراز اين منطقه يك محوطه كوچك مسطح را در نزديكي هتل تشخيص داده مي شود. اسكورزني تصميم مي گيرد براي رسيدن به اين مكان از هواپيماهاي گرايدر استفاده كند زيرا استفاده از چتربازان بسيار خطرناك بود.
يك گروه كماندويي چترباز اس اس نيز مامور تصرف فرودگاه كوچك اكوئيلا و به دست گرفتن كنترل تله كابين مي شود. عمليات 2 روز بعد در يك هوايي ابري انجام مي گيرد.
از 12 فروند گرايدر تنها 8 فروند آنها موفق به فرود در آن محوطه كم وسعت مسطح مي شوند. بلافاصله نيروهاي كماندويي آلماني براي نجات بنيتو موسوليني اقدام مي كنند و نگهبانان ايتاليايي در مقابل آنها كمترين مقاومتي از خود نشان نمي دهند.
اسكورزني براي فرار دادن دوچه از يك هواپيماي كوچك شناسايي مدل فيسلر استورخ كه خلباني آن را گرلاخ خلبان مشهور به عهده داشت ، استفاده مي كند.
گرلاخ در يك اقدام جسورانه موفق به فرود مي شود اما برخاستن دوباره با 2 مسافر اسكورزني و موسوليني بدون آنكه اثاثيه ديكتاتور فراموش شوند به دشواري انجام شد. اين عمليات به اندازه اي سريع انجام شد كه هنوز آخرين گرايدر آلماني فرود نيامده بود.
موسوليني اندكي پس از آزادي با خانواده اش در شهر وين تجديد ديدار كرده و سپس براي پيوستن به هيتلر به اقامتگاه او مشهور به «لانه گرگ» در پروس شرقي مي رود.
اوتو اسكورزني براي اين عمليات موفقيت آميز مدال صليب آهني را دريافت مي كند. دستگاه تبليغات آلمان نازي خبر از آزادي بنيتو موسوليني نهايت استفاده را مي كند.
اين خبر به اندازه اي حيرت آور بود كه در جلسه مجلس عوام انگلستان اعلام مي شود.
هيتلر مانع از اين مي شود كه موسوليني دوران بازنشستگي خود را در آلمان سپري كند.
موسوليني ناگزير به سرعت به شمال ايتاليا مي رود و يك جمهوري خودخوانده به نام «جمهوري سوسيال ايتاليا» را تاسيس كرده و رياست آن را به عهده مي گيرد.
به اين ترتيب ، در روز 12 سپتامبر سال 1943 ميلادي جهان با حيرت از ماجراي نجات و فرار بنيتو موسوليني از بازداشت خانگي در منطقه دست نيافتني «لانه عقاب» آگاه مي شود.
موسوليني نزديك به 2 سال پس از اين تاريخ در روز 27 آوريل سال 1945 ميلادي توسط پارتيزان هاي ايتاليايي به قتل مي رسد و پس از اينكه جنازه او را در خيابان ها مي كشند ، آن را وارونه به دار مي آويزند.اين فرجام كار بنيتو موسوليني ، دوچه ، رهبر فاشيست هاي ايتاليا بود.

ناپلئون در راس يك ارتش عظيم 500000 نفري در ماه ژوئن سال 1812 ميلادي وارد خاك روسيه تزاري شده بود.
ناپلئون و ارتش نيرومندش بدون آنكه نيروهاي روسي بتوانند در مقابل آنها مقاومت كنند در خاك روسيه پيشروي مي كنند. آنها در سراسر مسير خود با سرزمين هاي سوخته مواجه مي شوند.
ناپلئون در ابتداي ورود به روسيه متوجه تاكتيك جنگي مارشال كوتوزوف فرمانده ارتش روسيه تزاري نشد . كوتوزوف از مصاف مستقيم با ناپلئون خودداري كرده و براي محروم كردن لشكر عظيم ناپلئون از تداركات تمام روستاها ، دهكده ها و كشتزارهايي كه در مسير او بودند را تخليه و تخريب مي كرد.
ناپلئون پس اشغال شهر ويلينيوس در ليتواني در 28 ژوئن متوجه تاكتيك دشمن شد كه قصد داشت با كشاندن لشكر عظيم ناپلئون به عمق خاك روسيه آن را فرسوده سازد.
ناپلئون با ناديده گرفتن واقعيت هاي آب و هوايي و جغرافيايي روسيه مرتكب اشتباهات متوالي وجبران ناپذيري شد. او به جاي اينكه به سوي سنت پترزبورگ ، پايتخت روسيه پيشروي كند راه شهر مسكو كه صدها كيلومتر دورتر بود را در پيش گرفت.
سرانجام در روز 7 سپتامبر سال 1812 در حاشيه رودخانه مسكووا در نزديكي روستاي بورودينو دو ارتش به مصاف با يكديگر پرداختند.
ناپلئون به دليل تلفات ناشي از طولاني بودن مسير و عدم تامين تداركات ارتش فقط يك سوم از نيروهاي اوليه خود را در اختيار داشت. او در مصاف با ارتش پرشمار و مجهز روسيه كه خود را براي نبرد آماده كرده بودند احساس كرد كه پيروزي با او نخواهد بود.
در پايان روز شجاعت متحدان باواريايي و ساكسون مانع از شكست قطعي ناپلئون مي شود. ناپلئون باز هم مرتكب يك اشتباه بزرگ شد و گارد امپراتوري را وارد جنگ نكرد. او مي خواست گارد امپراتوري را براي ادامه پيشروي در روسيه دست نخورده حفظ كند. در نتيجه از اين جنگ يك نتيجه قطعي حاصل نمي شود و ارتش روسيه كماكان منسجم باقي مي ماند.
در اين جنگ 30000 فرانسوي و 50000 روس كشته مي شوند. ارتش ناپلئون راه مسكو را در پيش مي گيرد.
سربازان مارشال كوتوزوف قبل از رسيدن ناپلئون به مسكو كليه ساكنان شهر را تخليه كرده و آنها را به جنگل هاي پيرامون شهر منتقل مي كنند. تنها زندانيان ، سارقان و جنايتكاران در شهر بودند كه به شرط اينكه استقبال گرمي از اشغالگران كنند از زندان آزاد شده بودند.
سربازان ناپلئون پس از ورود به مسكو دست به غارت شهر مي زنند اما از همان فرداي ورود خود به مسكو ناگزير مي شوند با آتش سوزي هاي بسياري كه نقاط مختلف شهر را دربر گرفته بودند ، مقابله كنند.
طرح آتش زدن مسكو پس از ورود ناپلئون به خاك روسيه و پيشروي به سوي مسكو توسط كنت رستو پشين ، حاكم مسكو سازماندهي شده بود و جنايتكاران و سارقان آزاد شده مامور برافروختن حريق ها بودند.
آتش به سرعت شهر مسكو كه از چوب ساخته شده بود را دربرمي گيرد.بخش اعظم مسكو در آتش مي سوزد.
در روز 18 سپتامبر بارش باران تا اندازه اي از شدت حريق مي كاهد و سرانجام در 20 سپتامبر آتش خاموش مي شود. از مجموع 9300 خانه و 800 كاخ و اقامتگاه باشكوه فقط حدود 2000 خانه نيمه ويران باقي مي مانند.
با اين حال ناپلئون سرسختي به خرج داده و مدت يك ماه با نيروهايش در ميان ويرانه هاي شهر اتراق مي كند تا پاسخ الكساندر اول ، تزار روسيه در مورد پيشنهادهايش براي مذاكرات برسد اما پاسخي از تزار دريافت نمي كند.
به اين ترتيب ، در روز 15 سپتامبر سال 1812 ميلادي يك روز پس از ورود ارتش ناپلئون به شهر مسكو حريق هاي عمدي توسط زندانيان روسي كه آزاد شده بودند و به دستور حاكم مسكو ايجاد شده و بخش هاي مختلف شهر را در برمي گيرند. به زودي بخش اعظم شهر مسكو در حريق سوخته و به ويرانه تبديل مي شود.
ناپلئون و ارتش عظيمش ديگر قادر به ماندن در شهر نبوده و بايد علي رغم فرا رسيدن زمستان وحشتناك روسيه خاك اين كشور را به سرعت ترك مي كردند.از ارتش 500 هزار نفري ناپلئون فقط تعداد اندكي همراه او از اين مهلكه نجات يافتند. اين سرآغاز زوال و شكست هاي ناپلئون بود كه سرانجام منجر به سرنگوني او شد.

كريستف كلمب پس از مدت ها تلاش توانست پادشاه و ملكه اسپانيا را متقاعد كند كه از نقشه او براي رسيدن به هندوستان از مسير غرب و عبور از اقيانوس اطلس حمايت كنند.
در آن زمان تجارت ادويه هندوستان در دست پرتغال ديگر قدرت دريايي آن روزگار بود و پاپ وقت براي اينكه از جنگ دو كشور مسيحي اسپانيا و پرتغال جلوگيري كند جهان را بين اين دو كشور تقسيم كرده بود. بخش شرقي سهم پرتغال و بخش غرب سهم اسپانيا شده بود.
كشتي هاي اين دو كشور حق نداشتند وارد قلمروي ديگري شوند ، به همين دليل كريستف كلمب اميدوار بود از مسير غرب بتواند خود را به هندوستان و گنجينه ادويه برساند. در اين سفر 95 دريانورد ، كريستف كلمب را همراهي مي كردند.
ناوگان كوچك كلمب پس از توقف در مجمع الجزاير قناري كه جزو قلمروي اسپانيا محسوب مي شد مسير جنوب غرب را در پيش مي گيرد.
پس از ورود به پهنه اقيانوس اطلس ، دريانوردان كه عادت داشتند در مسير سواحل حركت كنند از عدم مشاهده زمين به زودي نگران شدند.اما كريستف كلمب به آنها دلگرمي مي داد كه از بندر مبدا خود هنوز فاصله زيادي ندارند. او به جاي اينكه به جستجوي جزاير در آب هاي پيراموني بپردازد مستقيم مسير غرب را ادامه داد.
در روز 10 اكتبر تقريبا 2 ماه پس از ترك خاك اسپانيا ملوانان ديگر طاقت خود را از دست داده و آماده شورش شده بودند. كريستف كلمب به آنها قول مي دهد هر فردي كه نخستين بار زمين را مشاهده كند 10 هزار ماراوديس دريافت خواهد كرد.
در شب 11 و بامداد 12 اكتبر يك ملوان كه در كشتي پينتا ديده باني مي كرد ، ناگهان فرياد زد «زمين». ملوانان هر 3 كشتي در عرشه جمع مي شوند.
در روز 12 اكتبر سال 1492 ميلادي ناوگان كريستف كلمب پس از 2 ماه دريانوردي در نزديكي ساحل يكي از جزاير باهاماس لنگر مي اندازد.
كريستف كلمب پس از اينكه پا به ساحل مي گذارد تصور مي كند به هندوستان رسيده است و تا آخر عمر نيز متوجه نمي شود كاشف دنياي جديد بوده است.
به اين ترتيب ، در روز 3 اوت سال 1492 ميلادي كريستف كلمب دريانورد جنوايي به اميد اينكه از مسير غرب بتواند خود را به هندوستان برساند با 3 كشتي بادباني و 95 دريانورد بندر پالوس واقع در آندلس اسپانيا را ترك مي كند.
پس از بيش از2 ماه دريانوردي ناوگان تحت فرماندهي كلمب به يكي از جزاير باهاماس مي رسد. كلمب تصور مي كرد به آسيا و هندوستان رسيده است با مشاهده بوميان جزيره آنها را هندي ناميد. او تا آخر عمر متوجه نشد كه قاره آمريكا يا دنياي جديد را كشف كرده است.

اين كشتي و ملوانان آن ، بازمانده 5 فروند كشتي بادباني و 265 ملوان بودند كه 3 سال پيش از اين تاريخ در روز 19 سپتامبر سال 1519 تحت فرماندهي «فرديناند دو ماژلان» خاك اسپانيا را در جهت غرب ترك كرده بودند.
«فرناندو ماگلهائس» مشهور به «فرديناند دو ماژلان» 40 سال پيش از اين تاريخ در پرتغال متولد شده بود.
او در جريان جنگ در هند و سپس مراكش از ناحيه پا مجروح شد و تا آخر عمر مي لنگيد.
ماژلان در يكي از سفرهايش به اقيانوس هند ، در مسيري كه قبلا واسكودوگاما و آلبو كرك پيموده بودند ، يك برده مالزيايي را با خود به همراه مي آورد كه او را انريكو مي نامد.
انريكو در آخرين سفر ماژلان بيش از همه در هنگام بروز خطرات براي او مفيد بود.
اين برده به دليل فداكاري هايش اين شايستگي را مي يابد تا نامش به عنوان نخستين انساني كه دور دنيا را پيمود ، در تاريخ جاودان شود.
ماژلان تصميم مي گيرد روياي تحقق نيافته كريستف كلمب براي دور زدن قاره آمريكا و رسيدن به آسيا از سوي غرب را واقعيت ببخشد.
اما مانوئل ، پادشاه پرتغال پيشنهاد او را رد مي كند. ماژلان به اسپانيا مي رود و با دختر يكي از بزرگان شهر سوييا ازدواج مي كند.
روابط جديد او در اسپانيا ، به ماژلان اين امكان را مي دهد تا اندك اندك اعتماد پادشاه اسپانيا را جلب كند. سرانجام ، شارل كن پادشاه جوان اسپانيا امكانات لازم براي نخستين سفر به دور دنيا را در اختيار ماژلان قرار مي دهد.
ناوگان ماژلان شامل كشتي فرماندهي ترينيداد ، كشتي سان آنتونيو ، كشتي ويكتوريا ، كشتي كنسپسيون و كشتي سانتياگو با 265 ملوان از هر قوم و تباري راه اقيانوس اطلس را در جهت غرب در پيش مي گيرد.
ناوگان ماژلان طول قاره آمريكا را در جهت جنوب مي پيمايد اما با طولاني شدن مدت سفر ، بي صبري ملوانان افزايش مي يابد و سرانجام به شورشي منتهي مي شود كه ماژلان با خشونت آن را سركوب مي كند.
چند روز بعد كشتي سانتياگو هنگام اكتشاف ساحل غرق مي شود. در روز 21 اكتبر سال 1520 ميلادي ، ناوگان به يك تنگه اسرارآميز مي رسد.
دو قايق براي شناسايي اعزام مي شوند ، آنها در بازگشت تاييد مي كنند كه احتمالا اين همان مسيري است كه بايد به سوي غرب پيمود.
اين موفقيت كينه استوائو گومز ناخداي كشتي سان آنتونيو را مي انگيزد زيرا او قبلا همين پيشنهاد را به شارل كن پادشاه اسپانيا داده بود.
بنابراين ، گومز شورش تازه اي به راه مي اندازد و با كشتي سان آنتونيو و ملوانانش به اسپانيا بازمي گردد اما در بازگشت وي و ملوانانش به دستور پادشاه زنداني مي شوند.
باقيمانده ناوگان تنگه را مي پيمايد كه از آن پس به نام تنگه ماژلان ناميده مي شود.
در روز 28 نوامبر سال 1520 ميلادي سرانجام ناوگان ماژلان به اقيانوس جديدي وارد مي شود.
در آن روز ، به طور استثنايي آب هاي اقيانوس آرام و بدون موج بودند بنابراين ماژلان آن را اقيانوس كبير پاسيفيك (آرام) نامگذاري مي كند.
بيش از 3 ماه طول مي كشد تا ناوگان ماژلان در روز 6 مارس سال 1521 ميلادي به سواحل مجمع الجزاير ماريان برسد.
در جريان اين مدت ، به دليل سوءتغذيه ، بيماري اسكوربوت در ميان ملوانان كشتار مي كند و 20 ملوان جان خود را از دست مي دهند.
پس از پر كردن انبارها از آب تازه و غذا بار ديگر ناوگان ماژلان به حركت خود ادامه داده و به جزيره سبو در مجمع الجزاير فيليپين مي رسد.
ماژلان از سوي پادشاه اين جزيره مورد استقبال قرار مي گيرد اما اندكي بعد ، ماژلان مرتكب بي احتياطي مي شود و براي جلب رضايت دوست تازه خود به جنگ پادشاه جزيره مجاور ماكتان مي رود كه دشمن پادشاه سبو بود.
در اين جنگ ماژلان هدف يك تير زهرآلود قرار مي گيرد و در روز 27 آوريل سال 1521 ميلادي به همراه 8 نفر از ملوانانش در جزيره ماكتان كشته مي شود.
خوائو كاروالهو و دوارته باريوزا فرماندهان جديد به زودي بي كفايتي خود را نشان مي دهند. آنها كشتي كنسپسيون كه در شرايط بدي قرار داشت را مي سوزانند و ناوگان محدود به 2 كشتي ترينيداد و ويكتوريا مي شود.
سرانجام اين دو كشتي به سواحل جزاير ملوك مي رسند كه از مدتها قبل پرتغالي ها در آنجا حضور داشتند.ملوانان مدتي را در جزاير ملوك استراحت كرده و بار ديگر راه خود را در پيش مي گيرند.
در اين ميان كشتي ترينيداد نيز غرق مي شود و سباستيان دل كانو فرماندهي كشتي ويكتوريا را به عهده مي گيرد.
كشتي ويكتوريا اقيانوس هند را پشت سر مي گذارد و پس از پيمودن سواحل آفريقا راه اروپا را در پيش مي گيرد.
سرانجام در روز 6 سپتامبر سال 1522 ميلادي كشتي ويكتوريا به سواحل اسپانيا مي رسد.سباستيانو دل كانو از سوي شارل كن لقب اصيلزادگي دريافت مي كند.
به اين ترتيب ، در روز 6 سپتامبر سال 1522 ميلادي با ورود كشتي ويكتوريا به بندر سان لوكار آندلس سفر دور دنياي ماژلان بدون وجود خود او پايان مي گيرد.
با انجام اين سفر ، 30 سال بعد از كشف آمريكا توسط كريستف كلمب سرانجام اروپايي ها متقاعد مي شوند كه زمين گرد بوده و به مراتب بزرگتر از تصورات آنها است.
همچنين ، ثابت مي شود كه آمريكا يك قاره جداگانه است و دستيابي به شرق دور از مسير غرب يك واقعيت است.

مائو هنگام مرگ كشوري را به يادگار گذاشت كه بر اثر ناكامي هاي فاجعه بار طرح هايش مانند «جهش بزرگ به جلو» در سال 1958 ميلادي و «انقلاب فرهنگي» كه از سال 1966 ميلادي اغاز شده بود در گرسنگي ، فقر و فلاكت ، پريشاني عمومي مردم و اختلاف نظر مقامات حزب كمونيست غوطه ور بود.
در پي مرگ مائو ، بيوه اش جيانگ كينگ كه در جريان سال هاي گذشته در سختگيري هاي ايدئولوژيك رژيم چين نقش بزرگي داشت بي آنكه منتظر پايان يافتن مراسم سوگواري مائو بماند تلاش كرد با يارانش كه موسوم به «باند 4 نفره» بودند ، قدرت را در دست بگيرد.
اما جيانگ كينگ توسط جناح اصلاح طلب دنگ شيائو پينگ از قدرت بركنار شده و سرانجام همراه يارانش محاكمه و محكوم مي شود.
مائو فرزند يك دهقان ثروتمند بود و در روز 28 دسامبر سال 1893 ميلادي در هونان در قلب كشور چين متولد شده بود.
او در ماه مه سال 1919 ميلادي در جنبش دانشجويي و سپس در سال 1921 ميلادي در تاسيس حزب كمونيست چين شركت داشت.
مائو توانست با كمك چوئن لاي كه يكي از مقامات برجسته و بسيار با نفوذ و خوش نام حزب كمونيست بود به رياست حزب دست يابد.
مائو و يارانش براي فرار از حملات مكرر حزب رقيب راست گرا كومينتانگ به رهبري چانگ كاي چك دست به يك راهپيمايي طولاني 12 هزار كيلومتري زدند.
كمونيست ها پس از پيمودن اين مسير خود را به استان دورافتاده شانگسي در شمال غربي چين رساندند.
در آن زمان بخش اعظمي از خاك چين در اشغال ژاپن بود و چيني ها علاوه بر جنگ با ژاپن ، درگير جنگ داخلي ميان كمونيست ها و نيروهاي چيانگ كاي چك رهبر حزب كومينتانگ بودند.
مائو موفق شد در جريان راهپيمايي بزرگ رهبري خود بر كمونيست هاي چين را تثبيت كند و در فوريه سال 1935 ميلادي به دبيركلي كميته مركزي حزب كمونيست چين برگزيده شد.
مائو در مدتي كه كمونيست ها در استان شانگسي بودند به تحكيم ساختار حزب و گسترش مرام كمونيستي در نواحي روستايي چين پرداخت.
او براي مدت كوتاهي يك اتحاد تاكتيكي با كومينتانگ بر عليه اشغالگران ژاپني ايجاد كرد.
اما پس از شكست ژاپن در سال 1945 ميلادي ، دوباره جنگ ميان كمونيست ها و حزب كومينتانگ چيانگ كاي چك از سر گرفته شد.
سرانجام كمونيست ها بر نيروهاي كومينتانگ غلبه كردند و چيانگ كاي چك و طرفدارانش به جزيره فرمز (تايوان امروزي ) پناه بردند.
مائو و كمونيست ها در روز اول اكتبر سال 1949 ميلادي پيروزمندانه وارد پكن شدند و مائو تاسيس جمهوري خلق چين را اعلام كرد.
مائو تسه تونگ به عنوان دبيركل حزب كمونيست ، رئيس جمهور و چوئن لاي يار وفادارش نخست وزير جمهوري خلق چين شدند.
پس از به قدرت رسيدن كمونيست ها بار ديگر چين شاهد صحنه هاي فاجعه باري بود.
ميليون ها نفر در جريان مصادره زمين ها به قتل رسيدند و تمام مخالفان سياسي كشته شدند.
در سال 1958 ميلادي ، مائو طرح «جهش بزرگ به جلو» را اعلام كرد.
هدف اين طرح استفاده از تمام منابع توليدي چين بود اما اين طرح پايان غم انگيزي داشت كه به مرگ ده ها ميليون چيني بر اثر قحطي منجر گرديد.
مائو سپس در اقدامي ديگر در سال 1966 ميلادي براي تحكيم قدرتش طرح «انقلاب فرهنگي» را اعلام كرد و نوجوانان و جوانان حزب كمونيست را به جان اعضاي قديمي حزب ، افراد باسواد و تحصيلكرده چين انداخت كه نتيجه آن نيز مرگ ميليون ها نفر بود.
چين در اثر اين سياست هاي غلط و اغلب جنون آميز كاملا فلج شده بود تا اين كه با مرگ مائو ، چشم انداز يك چين جديد پديدار مي شود.
به اين ترتيب ، در روز 9 سپتامبر سال 1976 ميلادي مائو تسه تونگ رهبر چين كمونيست در سن 82 سالگي در شهر پكن درگذشت.
مائو با سياست هايي كه اتخاذ كرد موجب شد بيش از 100 ميليون نفر از مردم چين در اثر گرسنگي و قحطي جان خود را از دست بدهند.
با مرگ مائو دوره اي تازه در تاريخ كشور پهناور چين آغاز شد و رهبراني پراگماتيك تحت هدايت دنگ شيائو پينگ به قدرت رسيدند و توانستند با عملكردهاي صحيح چين را به يك قدرت بزرگ اقتصادي تبديل كنند.

3 سال پيش از اين تاريخ ، در روز 4 سپتامبر سال 1970ميلادي سالوادور آلنده با پيروزي در انتخابات رياست جمهوري رئيس جمهور شيلي شده بود.
آلنده بر يک ائتلاف شکننده که از ميانه روها تا جناح چپ افراطي مائوئيست تشکيل شده بود ، اتکا داشت. او نخستين رئيس جمهور سوسياليستي بود که با پيروزي در يک انتخابات قدرت را در يک کشور آمريکاي لاتين به دست گرفت. از همان بدو رياست جمهوري آلنده با مشکلات زيادي مواجه شد.
برخي از اين مشکلات ناشي از مخالفت اعضاي جناح ائتلافي دولت با اصلاحاتي بود که آلنده به آنها اقدام کرد. افزايش سطح دستمزدها ، ملي کردن معادن مس و شرکت هاي بزرگ شيلي از جمله تدابير اجتماعي بودند که آلنده اجرا کرد.
در عين حال ، سالوادور آلنده دشمن بزرگتري داشت و آن مخالفان جناح راست بودند که در مجلس داراي اکثريت بوده و به طور پنهاني از سوي سازمان جاسوسي سيا حمايت مي شدند.
جناح راست از حمايت مالي شرکت هاي چند مليتي به ويژه تراست مخابراتي آتي اند تي برخوردار بود. عوامل سازمان سيا و شرکت هاي چند مليتي به منظور تضعيف دولت آلنده بي وقفه در حال دسيسه چيني و توطئه بودند.
اعتصاب ها اقتصاد کشور شيلي را فلج کرده بودند.نرخ تورم افزايش يافته و موجب شد تا زنان خانه دار در خيابان ها دست به تظاهرات بزنند.
سالوادور آلنده براي مقابله با تهديدهايي که از هر سو احاطه اش کرده بودند ناگزير متوسل به نظاميان شد. در نوامبر سال 1972 ميلادي ، ژنرال کارلوس پراتس ، فرمانده نيروي زميني به مقام نخست وزيري و وزير کشور منصوب گرديد.
مجلس شيلي که اکثريت کرسي ها در اختيار جناح راست بود عرصه را به آلنده تنگ کرده و مانع هرگونه اقدام از سوي رئيس جمهور شده بود ، حتي مجلس قصد برکناري او را از مقام رياست جمهوري داشت.
بزودي براي آلنده هيچ چاره اي به جز متوسل شدن به يک همه پرسي باقي نماند.
در اين هنگام و زماني که آلنده قصد برگزاري يک همه پرسي را داشت ، ژنرال آگوستو پينوشه، فرمانده کل نيروهاي مسلح شيلي با کمک توطئه و طرح يک نقشه کودتا توسط سازمان جاسوسي آمريکا سيا تصميم مي گيرد با توسل به زور به تجربه سوسياليسم خاتمه دهد.
هنري کيسينجر ، وزيرخارجه آمريکا که از همان آغاز مخالف سرسخت سالوادور آلنده بود ، دستور طراحي اين کودتا را به سازمان سيا داده و از نزديک اوضاع را زير نظر داشت.
صبح روز 11 سپتامبر واحدهاي نيروي دريايي شيلي بندر والپازرو را اشغال مي کنند.
اندکي بعد ، سربازان ارتش به کاخ رياست جمهوري لاموندا در شهر سانتياگو که در سال 1804 ميلادي ساخته شده بود ، حمله کرده و کاخ را محاصره مي کنند.
افراد وفادار به آلنده به همراه شخص او دست به مقاومت مي زنند. حوالي ظهر به دستور پينوشه هواپيماهاي نيروهاي هوايي کاخ رياست جمهوري را بمباران کرده و سرانجام سربازان موفق به ورود به داخل کاخ مي شوند. سالوادور آلنده از مدافعانش مي خواهد تا کاخ را ترک کنند.
پس از اشغال کاخ توسط نظاميان ، آلنده به طور مشکوکي کشته مي شود. کودتاچيان ادعا مي کنند او با يک رگبار مسلسل خودکشي کرده است. سالوادور آلنده هنگام مرگ 65 سال داشت.
به اين ترتيب ، در روز 11 سپتامبر سال 1973 ميلادي حکومت منتخب سالوادور آلنده ، رئيس جمهور شيلي در يک کودتاي نظامي که سازمان جاسوسي سيا آن را طراحي کرده بود توسط ژنرال آگوستو پينوشه سرنگون شد.
پس از کودتا ، ده ها هزار نفر از مردم پايتخت دستگير شده و در استاديوم فوتبال شهر سانتياگو که به يک قتلگاه مبدل مي گردد ، محبوس مي شوند.
هزاران نفر در زندان هاي نظامي با توسل به وحشيانه ترين روش ها کشته شده و هرگز سرنوشت آنها مشخص نمي شود. حکومت وحشت بر شيلي سايه مي افکند ، دوره ديکتاتوري تحت حمايت امريکاي ژنرال آگوستو پينوشه که 16 سال طول کشيد ، سياهترين دوران تاريخ شيلي محسوب مي شود.
سرانجام در سال 1989 ميلادي ژنرال پينوشه ناگزير به كناره گيري از قدرت شد و كشور شيلي به طور مسالمت آميزي بار ديگر راه دموكراسي را در پيش گرفت.
پينوشه به خاطر جناياتش هرگز مجازات نشد و در 10 دسامبر سال 2006 در سن 91 سالگي در شهر سانتياگو درگذشت.

در روز 29 نوامبر سال 1830 ميلادي مردم لهستان عليه اشغالگر روس قيام كردند.
لهستان كشور مرفه و معتبر دوران رنسانس كه قرباني طمع همسايگان خود پروس ، اتريش و روسيه شده بود ، در روز 24 اكتبر سال 1795 ميلادي از نقشه جغرافياي اروپا ناپديد شد.
ناپلئون بناپارت ، امپراتور فرانسه در پي قرار داد تيلسيت با تزار الكساندر اول براي مدت كوتاهي توانست لهستان را تحت نام دوك نشين ورشو دوباره احيا كند.
در سال 1815 ميلادي پس از سقوط ناپلئون از امپراتوري فرانسه ، در جريان كنگره وين بخش اعظم لهستان تحت حاكميت الكساندر اول ، تزار روسيه قرار گرفت.
بخش شرقي لهستان قديم كاملا به خاك روسيه منضم شد و منطقه ورشو موقعيت يك پادشاهي را يافت كه خود تزار پادشاه آن بود.
الكساندر اول براساس قانون اساسي 25 نوامبر سال 1815 ميلادي خودمختاري گسترده اي به لهستان مي دهد به طوري كه لهستان داراي ارتش ، دولت و سازمان اداري مستقل مي شود.
الكساندر اول براي فرهنگ ، زبان و مذهب كاتوليك لهستان احترام قائل بود.
با مرگ الكساندر اول جانشينش نيكلاي اول تزار روسيه شد.
او تزاري مستبد بود و نسبت به اقليت غير روس نظر خوشي نداشت.استبداد بيش از اندازه نيكلاي اول موجب قيام ورشو مي شود.
گراندوك كنستانتين كه فرمانده ارتش لهستان بود فرار مي كند و ديت يا به عبارت ديگر مجلس ملي استقلال لهستان را اعلام مي كند.
استقلال طلبان نخست به پيروزي هاي دست مي بابند اما آنها از تجهيزات كافي برخوردار نبودند.
در مقابل تهديد بازگشت دوباره روس ها ، استقلال طلبان از كشورهاي غربي اروپا كمك مي خواهند اما آنها از كمك به استقلال طلبان لهستاني خودداري مي كنند.
به اين ترتيب ، در روز 8 سپتامبر سال 1831 ميلادي ارتش 110 هزار نفري نيكلاي اول ، تزار روسيه پس از چندين هفته نبرد با استقلال طلبان ، شهر ورشو را اشغال كرده و به شيوه وحشيانه اي قيام مردم لهستان را سركوب مي كند. اين سرآغاز يك شب طولاني تيره و تار براي ملت لهستان بود.
نيكلاي اول به خودمختاري لهستان خاتمه داده و آن را به يكي از ولايات ساده امپراتوري روسيه تبديل مي كند.
نيكلاي اول سياست روس كردن اجباري لهستان را در پيش مي گيرد.
بيش از 10 هزار نفر از ميهن پرستان لهستاني به دليل سركوب روس ها جلاي وطن مي كنند.
ملت لهستان بايد تا جنگ جهاني اول و سرنگوني امپراتوري روسيه انتظار بكشد تا بار ديگر به استقلال دست يابد.

اودوآكر كه قدرت يافته بود از ضعف امپراتوري رم غربي سود جست و اورسته امپراتور را خلع كرد و پسر خردسال او را به نام رمولوس آگوستوس را به جاي پدرش به تخت سلطنت نشاند.
در روز 23 اوت سال 476 ميلادي اودوآكر از سوي نيروهاي ژرمن تبار به مقام پادشاهي انتخاب مي شود.
او در نبردي در پاويا، اورسته را كه گريخته بود شكست داده و به قتل مي رساند.
اودوآكر پس از اينكه رمولوس آگوستوس را از سلطنت بركنار مي كند براي حفظ ظاهر نشان هاي سلطنتي را براي زنون امپراتور روم شرقي در كنستانتينوپل (قسطنطنيه) ارسال مي كند كه به نوعي به مفهوم اتحاد دوباره دو بخش امپراتوري رم بود.
امپراتوري رم نزديك به يك قرن پيش از اين تاريخ در سال 395 ميلادي پس از مرگ تئودوسيوس به 2 امپراتوري رم غربي به مركزيت شهر رم و امپراتوري روم شرقي به مركزيت كنستانتينوپل (قسطنطنيه) تجزيه شده بود.
اودوآكر شهر راونا را پايتخت خود كرده و قدرت خود را بر شبه جزيره ايتاليا گسترش مي دهد.
او جزيره سيسيل و دالماسيا را تصرف مي كند و پس از استقرار قدرتش امپراتوري روم شرقي را مورد حمله قرار مي دهد.
زنون براي رفع فتنه اودوآكر از تئودوريك پادشاه اوستروگوت ها كمك مي طلبد.
سرانجام پس از چندين نبرد ، تئودوريك به دشواري موفق به شكست و قتل اودوآكر مي شود.
به اين ترتيب ، در روز 4 سپتامبر سال 476 ميلادي اودوآكر يك رييس قبيله بربر امپراتور رم غربي رمولوس آگوستوس را از سلطنت خلع كرد و امپراتوري رم غربي مضمحل شد.
با اضمحلال امپراتوري رم غربي شهر رم كه در زمان شكوه خود يك ميليون نفر جمعيت داشت دچار زوال شد به طوري كه چند ده هزار جمعيت آن در ويرانه اي كه زماني پايتخت امپراتوري پر قدرت رم بود ، براي بقا تلاش مي كردند.

پس از شكست تحقيرآميز روسيه از ژاپن و از دست دادن بندر پورت آرتور در چين و نابودي ناوگان دريايي روسيه در تنگه تسوشيما ، روسيه تزاري ناگزير شد براي صلح با ژاپن براساس مفاد پيمان پرتسموث نيمي از جزيره ساخالين ، متصرفاتش در منچوري ، پورت آرتور و شبه جزيره ليائوتونگ را به ژاپن واگذار كند.
در عين حال ، روسيه قيمومت ژاپن بر كره و بخش اعظم منچوري را به رسميت شناخت.
البته تئودور روزولت ، رئيس جمهور وقت ايالات متحده در اين ميان دخالت مي كند ، زيرا تقاضاهاي ژاپن در پي شكست روسيه تزاري به مراتب بيشتر از سرزمين هايي بود كه براساس پيمان پرتسموث به دست آورد.
شكست روسيه تزاري يكي از قدرت هاي بزرگ جهان از يك كشور كوچك آسيايي عواقب ناخوشايند و غيرقابل پيش بيني براي رژيم تزاري به بار آورد.
رقابت نيكلاي دوم ، تزار روسيه و موتسوهيتو ، امپراتور ژاپن منشا جنگ اين دو كشور شد.هر دو نفر مي خواستند مانند غربي ها مستعمراتي را به چنگ آورند و هدف مشترك آنها كشور چين بود.
روس ها از قيام بوكسرها در چين استفاده كرده و با تصرف بخشي از منچوري و شبه جزيره ليائوتونگ و پورت آرتور از ژاپني ها پيشي جستند.آنها يك پادگان قوي در پورت آرتور ايجاد كردند.
بريتانيا كه از اين گسترش طلبي روس ها ناراضي شد به ژاپن تعهد سپرد كه در صورت حمله اين كشور به روسيه دخالت نخواهد كرد. ژاپني ها بدون دادن اعلان جنگ به روسيه در شب 7 و بامداد 8 فوريه سال 1904 ميلادي به پورت آرتور حمله كردند.
نيروي دريايي ژاپن تحت فرماندهي درياسالار هيهاشيرو توگو 7 فروند ناو جنگي روسيه را در بندر پورت آرتور غرق كرده و 8000 سرباز ژاپني در ساحل شبه جزيره كره پياده شده و به سوي سئول پيشروي مي كنند.
در روز 2 ژانويه سال 1905 ميلادي پادگان نظامي روسيه در پورت آرتور تسليم نيروهاي ژاپني مي شود. پس از نبرد موكدن واقع در خاك منچوري ، ارتش تزار ناگزير به عقب نشيني از منچوري مي شود.
سرانجام در 27 مه سال 1905 ميلادي نيروي دريايي ژاپن ، ناوگان بالتيك روسيه كه به فرمان تزار نيكلاي دوم از بالتيك به راه افتاده و پس از 8 ماه به درياي حدفاصل كره و ژاپن رسيده بود را در تنگه تسوشيما در هم مي شكند.
از مجموع 45 كشتي جنگي ناوگان بالتيك تنها 2 رزمناو و يك ناوشكن موفق به فرار مي شوند. نبرد درياي تسوشيما در جنگ روسيه تزاري و امپراتوري ژاپن يك نبرد تعيين كننده بود.
نيكلاي دوم پس از اين شكست چاره اي نداشت جز اينكه براي ميانجيگري به تئودور روزولت رييس جمهور ايالات متحده متوسل شود.روزولت با تلاش توانست از توقعات ژاپن براي صلح با روسيه بكاهد.
با اين حال ، شكست روسيه از كشوري كوچك مانند ژاپن عواقبي جبران ناپذير براي رژيم تزاري به بار آورد. در پي شكست روسيه تزاري از ژاپن ، اين كشور كوچك به قدرت برتر شرق دور تبديل شد.
اقوام آسيايي با شكست روسيه دريافتند كشورهاي اروپايي شكست ناپذير نيستند. برخي از كشورهاي اروپايي نيز دريافتند كه برتري آنها شكننده بوده و دوره آن رو به پايان است.
فرانسه متوجه اشتباهي كه در سال دهه 1880 ميلادي در اتحاد با روسيه تزاري مرتكب شده بود ،گرديد. بسياري از بازرگانان فرانسوي به جاي اين كه سرمايه خود را صرف مدرنيزه كردن صنايع خود بكنند ، اوراق قرضه روسيه تزاري را خريداري كرده بودند.
سياستمداراني كه با اتحاد فرانسه و روسيه مي خواستند ، انتقام شكست سال 1870 ميلادي از ارتش پروس و آلمان را بگيرند ، متوجه شدند كه متحد آنها يك قدرت پوشالي است.
به اين ترتيب ، در روز 5 سپتامبر سال 1905 ميلادي روسيه تزاري ناگزير شد پيمان خفت بار پرتسموث با امپراتوري ژاپن امضا كند و از متصرفات خود در چين چشم پوشيده و حتي بخشي از خاك خود را در جزيره ساخالين به ژاپن واگذار كند.
شكست روسيه تزاري از ژاپن و امضاي اين پيمان عواقب جبران ناپذيري براي رژيم تزار نيكلاي دوم داشت و منجر به يك انقلاب در سال 1905 در اين كشور شد و از همان زمان پايه هاي رژيم تزاري سست شده و سرانجام در سال 1917 ميلادي سلسله تزاري رومانف ها براي هميشه ساقط شد.

ناپلئون بناپارت كه در آن زمان مقام كنسول فرانسه را داشت ، تصميم گرفت كشور مصر كه تحت حاكميت سلطان عثماني بود را فتح كرده و سپس از راه زميني به هندوستان مستعمره انگلستان حمله كند.
او در 2 ژوييه سال 1798 ميلادي با 54000 سرباز و 190 فروند كشتي وارد بندر اسكندريه شد و پس از فتح اسكندريه و شكست دادن مرادبيگ ، مملوك مصر شهر قاهره را اشغال كرد.
ناپلئون كه از پيروزي خود سرمست شده بود ، تصور كرد كه لشكركشي اش به شرق با موفقيت قرين خواهد بود.
اما درياسالار هوراشيو نلسون، فرمانده نيروي دريايي انگلستان مكان ناوگان فرانسه كه در ابوقير در نزديكي اسكندريه لنگر انداخته بود را كشف كرد. او با توپخانه قدرتمند ناوگان خود مدت 15 ساعت ناوگان غافلگير شده فرانسه را بمباران كرده و ناوگان فرانسه را از بين برد.
درياسالار فرانسوي برويس با ناو فرماندهي خود كه 118 توپ داشت فرار كرد ، ناخدا وپلونوو نيز با چند كشتي ديگر راه فرار را در پيش گرفت.
به اين ترتيب لشكر فاتح ناپلئون در سرزمين مفتوحه مصر زنداني شد و راه بازگشت آنها به فرانسه مسدود گرديد.
در روز 21 اكتبر سال 1798 ميلادي شورش بزرگي عليه فرانسوي ها در شهر قاهره به راه افتاد كه در جريان آن 300 سرباز فرانسوي از جمله ژنرال دوپوي كشته شدند و فرانسوي ها نيز بي رحمانه 3000 مصري را قتل عام كردند.
ناپلئون مردي نبود كه نااميد شود.او مي خواست مانند اسكندر مقدوني هند را از راه زميني اشغال كند. بنابراين در ابتداي سال 1799 ميلادي ، قبل از اين كه فصل گرما آغاز شود با 15000 سرباز راه سوريه را در پيش گرفت و پس از العريش و غزه ، شهر يافا در قلب سرزمين مقدس را محاصره كرد.
دو نفر از فرستادگان ناپلئون كه به نزد مردم شهر يافا رفته بودند توسط آنها به قتل رسيدند و سربازان فرانسوي پس از اشغال يافا دست به قتل عام زدند. بيش از 2500 اسير ترك به ضرب گلوله يا توسط سرنيزه به قتل رسيدند.
اما در يافا ، سربازان فرانسوي به نوبه خود به طاعون مبتلا شدند كه اين بيماري تا انتهاي لشكركشي بناپارت به شرق ادامه يافت ، ناپلئون تصميم گرفت به مصر بازگردد. در راه بازگشت سربازان فرانسوي تمام شهرهايي كه در مسير آنها قرار داشتند را غارت كردند.
پس از بازگشت ناپلئون به قاهره ، او مطلع شد كه ائتلاف بزرگي عليه اش در اروپا تشكيل شده و سربازان فرانسوي در تمام جبهه هاي اروپا در حال عقب نشيني هستند.بنابراين بناپارت تصميم گرفت هر چه زودتر مصر را به مقصد اروپا ترك كند.
او فرماندهي سپاه فرانسه در شرق را به ژنرال كلبر واگذار كرد و خود با تعدادي از ژنرال هايش و تمام پولي كه در صندوق ها باقي مانده بود با يكي از معدود كشتي هايي كه از حمله نلسون آسيب نديده بود ، عازم فرانسه شد.
پس ازبازگشت ناپلئون، عثماني ها كه در ائتلاف عليه ناپلئون شركت كرده و از حمايت نيروي دريايي انگلستان برخوردار بودند ، به مصر حمله كردند.
كلبر كه تنها مانده بود با درياسالار انگليسي اسميت مذاكره كرد تا محترمانه خاك مصر را ترك كند ، اما پيشنهادش رد شد. جنگ ميان فرانسوي ها و انگليسي ها و نيروهاي عثماني شدت گرفت و كلبر موفق شد نيروهاي عثماني را در روز 20 مارس سال 1800 ميلادي در هليوپوليس در نزديكي قاهره شكست دهد.
اما چند ماه بعد ، در روز 14 ژوئن سال 1800 ميلادي ژنرال كلبر توسط يك مصري كه از ظلم و ستم فرانسوي ها به تنگ آمده بود ، به قتل رسيد. ژنرال منو كه شخصيتي ضعيف داشت جانشين او شد. منو نتوانست در مقابل حملات نيروهاي انگليسي مقاومت كند ، بنابراين تصميم گرفت تن به مصالحه دهد.
به اين ترتيب در روز 31 اوت سال 1801 ميلادي ژنرال منو و باقيمانده سپاهيان شرق تسليم نيروهاي انگليسي به فرماندهي ژنرال آبركرامبي شدند.
گرچه سلطان عثماني در ظاهر بار ديگر بر مصر تسلط يافت ، اما اين مقدمه اي بود كه انگليسي ها در مصر حضور يافته و به تدريج مصر را تبديل به يكي از مستعمرات امپراتوري انگلستان كنند.

ناپلئون سوم برادرزاده ناپلئون بناپارت پس از اين واقعه يك تلگراف در يك جمله را براي همسرش امپراتريس اوژني ارسال كرد: «ارتش شكست خورد و اسير شد و خود من زنداني شدم».
اين شكست خفت بار نتيجه تصميم عجولانه و نسنجيده اي بود كه ناپلئون سوم شش هفته قبل از اين روز اتخاذ كرده بود.
در روز 19 ژوييه سال 1870 ميلادي ، ناپلئون سوم به شيوه اي ناشيانه و بدون آمادگي كامل به پادشاه پروس اعلان جنگ داد. او اين زحمت را به خود نداد تا از حمايت كشورهاي رقيب پروس مطمئن شود و يا حتي تجهيزات و امكانات ارتش فرانسه را بررسي كند.
اتو فن بيسمارك صدراعظم پروس پس از اعلان جنگ فرانسه فورا موقعيت مناسبي كه براي وحدت آلمان با پروس پيش آمده بود را تشخيص داد.
با تلاش اتوفن بيسمارك صدراعظم مقتدر و مدبر پروس كه به صدراعظم آهنين شهرت داشت آلمان و پروس يك كشور واحد شدند و گيوم اول هوهنزولرن پادشاه پروس ، شاه اين كشور واحد شد.
فرانسه قادر نبود بيش از 250000 سرباز را بسيج كند ، در حالي كه كشور جديد پروس و آلمان به لطف يك سازماندهي بسيار منظم و يك شبكه راه آهن گسترده 600000 سرباز را بسيج كرد.
ارتش امپراتوري فرانسه به سرعت توسط ارتش هاي متحد پروس و آلمان به عقب رانده شد.
فرانسوي ها متحمل چندين شكست شدند كه ناشي از اشتباهات ناپلئون سوم و ژنرال هايش بودند مانند شكست ويسمبورگ در 4 اوت سال 1870 ميلادي و به ويژه شكست فروشويلرورث در 6 اوت و دو روز پس از شكست ويسمبورگ.
در روز 6 اوت در نزديكي دهكده رايشهوفن سوار نظام فرانسه دو بار بدون مطالعه كافي به مواضع پروسي ها حمله كرد و در دام سيم خاردارها و ديگر تله هاي پروسي ها گرفتار شد و هزاران سرباز سواره نظام به همراه اسب هايشان به شكل ابلهانه اي قتل عام شدند.
در پي اين شكست ها ارتش اول فرانسه به فرماندهي مارشال مك ماهون در اردوگاه شالون تجمع كرد. ناپلئون سوم همراه مك ماهون بود ، اما به دليل بيماري و فرسودگي از دخالت در عمليات نظامي خودداري كرد.
اين ارتش براي كمك به لشكر بازن كه در شهر متز محاصره شده بود ، پيشروي خود را آغاز كرد. اما بار ديگر در 30 اوت در بومون شكست خورد و ناچار شد به سدان عقب نشيني كند.
در روز اول سپتامبر سال 1870 ميلادي نبرد نهايي آغاز شد ، مارشال ماك ماهون مجروح شد و فرماندهي را ابتدا به ژنرال دوكرو و سپس به ژنرال ويمفن واگذار كرد.
ارتش فرانسه توسط آتشبارهاي پروس در هم شكسته شد و فرانسوي ها قادر نبودند از حلقه مستحكم محاصره خلاص شوند. در فرداي آن روز ، شخص امپراتور تصميم گرفت ، تسليم شود. پيمان خلع سلاح و تسليم در كاخ بلوو در سدان امضا شد.
به اين ترتيب در روز 2 سپتامبر سال 1870 ميلادي ارتش پروس يك ارتش فرانسه را به همراه ناپلئون سوم امپراتور فرانسه به اسارت گرفت.
پس از اين شكست امپراتوري ناپلئون سوم سرنگون و در فرانسه اعلام جمهوري شد.
امپراتور سابق پس از مدتي اسارت از زندان پروس آزاد شد و به نزد همسرش اوژني به لندن رفت و در 9 ژانويه سال 1873 ميلادي هنگام يك عمل جراحي در لندن درگذشت.

در دوران سلطنت طولاني سلطان سليمان قانوني از سال 1520 تا 1566 ميلادي امپراتوري عثماني به اوج شكوه و اقتدار خود مي رسد.
بناهاي باشكوهي به همت سينان معمار مشهور يوناني تبار در شهر استانبول ساخته مي شوند.
وسعت امپراتوري عثماني در زمان سلطان سليمان قانوني از مراكش تا مرز ايران و از دروازه هاي وين تا جنوب عربستان گسترش يافت.
در شرق فقط ايران صفويه مانع گسترش بيشتر اين امپراتوري به سوي شرق شد بنابراين سلطان سليمان قانوني توجه خود را به غرب معطوف كرده بود.
سلطان سليمان دوم در سن 25 سالگي در سال 1520 ميلادي جانشين پدرش سلطان سليم اول ملقب به سنگدل شد.
او با همفكري ابراهيم پاشا وزير اعظم و دوست دوران كودكي اش بدون فوت وقت فتوحات عثماني در مديترانه شرقي كه حدود سه ربع قرن پيش با فتح قسطنطنيه آغاز شده بود را به پايان مي رساند.
در 20 دسامبر سال 1522 ميلادي پس از 5 ماه محاصره ، سلطان سليمان دوم قلعه رودس كه شواليه هاي فرقه سن ژان از آن دفاع مي كردند را تصرف مي كند.
سپس تصميم مي گيرد به كشور مجارستان حمله كند كه ميان فتوحات عثماني در سرزمين هاي بالكان و قلمروي امپراتور شارل كن واقع شده بود.
در دشت موهاكس ارتش لودويگ دوم پادشاه مجار و سلطان سليمان قانوني در مقابل هم صف كشيدند.
سلطان سليمان قانوني دست به يك تاكتيك نظامي زده و دستور مي دهد قلب سپاهش طوري آرايش بگيرند كه در ميان آن شكاف هايي به نظر برسند تا از اين طريق سوارنظام قدرتمند مجار فريب شكاف در قلب سپاه عثماني را خورده و دست به حمله بزند.
تاكتيك سلطان سليمان دوم ثمربخش بود و سوارنظام مجارستان به اميد دستگيري سلطان به قلب سپاه عثماني حمله ور شده و در دام مي افتد.
بلافاصله صفوف سپاهيان عثماني سوارنظام مجار را محاصره كرده و توپ ها و سلاح هاي آتشين عثماني از كشته پشته مي سازند.
تعداد كمي از سپاه مجار از جمله لودويگ دوم كه موفق به فرار از صحنه كارزار مي شوند تلاش مي كنند از مرداب هاي منطقه عبور كنند كه در اين تلاش نافرجام در مرداب ها غرق مي شوند.
سلطان سليمان قانوني با اين فتح به آساني شهر بودا (بوداپست امروزي) پايتخت پادشاهي مجارستان را تصرف مي كند. او اكنون به دروازه هاي اروپاي غربي رسيده بود.
به اين ترتيب ، در روز 28 اوت سال 1526 ميلادي سلطان سليمان دوم ملقب به قانوني لشكر لودويگ دوم پادشاه مجارستان را در دشت موهاكس درهم مي شكند و مجارستان را فتح مي كند.
سلطان سليمان قانوني با اين پيروزي به دروازه هاي اروپاي غربي مي رسد و مدتي بعد تصميم مي گيرد به امپراتوري شارل كن حمله كرده و شهر وين را تصرف كند.آيا او موفق به تصرف وين اين دروازه نمادين غرب مي شود؟.

تيمور در جواني از اسب سرنگون شده و پايش شكست و به علت اينكه شكستگي پايش به خوبي مداوا نشد ، لنگ مي زد و به همين دليل لقب تيمور لنگ را گرفت.
او يك مسلمان متعصب و يك فاتح بي رحم بود. تيمور ابتدا اففانستان كنوني و ماوراء النهر را فتح مي كند. سپس به مغولان يورت طلايي كه در روسيه مستقر بودند يورش برده و دست به كشتار آنها مي زند.
مغولان براي فرار از كشتارهاي تاتارهاي تيمور وارد خاك اسلاوهاي مسكووي شده و به نوبه خود آنها را تحت فشار قرار مي دهند.
تيمور لنگ سپس با لشكريان خود به سلطان دهلي كه در شمال هند سلطنت مي كرد حمله كرده و لشكر سلطان دهلي را در روز 17 دسامبر سال 1398 ميلادي در منطقه پانيپات درهم مي شكند.
تيمور پس از غارت دهلي به سوي ايران حركت مي كند و در سر راه خود شهرها را ويران و غارت كرده و ميليون ها نفر از اهالي ايران را به قتل مي رساند.
سپس نوبت به بغداد و دمشق مي رسد تا شاهد وحشيگري هاي تيمور و تاتارهايش باشند.
تيمور پس از فتح بغداد پايتخت سابق خلفاي عباسي ، شهر را ويران كرده و مردم شهر را قتل عام مي كند و زنان و دختران و پسران جوان را به اسارت مي گيرد.
شهر دمشق توسط تيمور به آتش كشيده مي شود و ساكنانش به سرنوشت ساير شهرهايي كه توسط او فتح شده بودند ، دچار مي شوند.
تيمور پس از اين فتوحات متوجه منطقه آناتولي قلمروي سلطان عثماني بايزيد اول ملقب به ايلدرم مي شود. بايزيد اول سراسر آناتولي و بخش هاي وسيعي از اروپاي مركزي و بالكان امروزي را فتح كرده بود از قدرت فوق العاده اي برخوردار شده بود و ارتش قدرتمندي در اختيار داشت.
لشكريان تيمور علاوه بر تاتارها شامل سربازان ترك آسياي مركزي ، سيبري بودند و تيمور 50 فيل جنگي نيز داشت.
لشكريان سلطان بايزيد نيز از اقوام گوناگون تشكيل شده بود ، آنها نيز در فنون جنگي به مهارت لشكريان تيمور بودند اما در كشتار ، غارت ، تجاوز و چپاول هنوز به پايه آنها نمي رسيدند.
ستون اصلي لشكر بايزيد را يني چري ها و 40 هزار سوار صرب تشكيل مي دادند.
سرانجام دو لشكر در آنقره در مقابل يكديگر صف مي كشند و جنگ خونيني درمي گيرد كه علي رغم جنگاوري يني چري ها و سواركاران صرب لشكر بايزيد ايلدرم از لشكر تيمور لنگ شكست خورده و خود او به اسارت تيمور در مي آيد.
به اين ترتيب ، در روز 28 ژوييه سال 1402 ميلادي تيمور لنگ فاتح تاتار در آنقره سلطان بايزيد ايلدرم سلطان عثماني را به سختي شكست داد و او را به اسارت گرفت. رفتار تيمور مطابق هميشه نسبت به مغلوب بي رحمانه و ناجوانمردانه بود.
به نوشته بسياري از مورخان تيمور سلطان بايزيد را مانند يك حيوان در يك قفس آهني زنداني مي كند و به عنوان يك غنيمت جنگي به همراه مي برد. بايزيد بر اثر آزار و ايذاي فراواني كه متحمل مي شود پس از 8 ماه اسارت در قفس آهني در روز 9 مارس سال 1403 ميلادي مي ميرد. درپي مرگ بايزيد قلمرو اش تجزيه شده و پسرانش مدت 10 سال بر سر تصاحب سلطنت عثماني با يكديگر مي جنگند.
تيمور نيز عاقبت بهتري ندارد ، او بسوي شرق بازمي گردد و در روز 18 فوريه سال 1405 ميلادي در سن 70 سالگي جان مي سپرد ، بي آنكه فردي براي مرگ اين فاتح بي رحم كه ميليون ها نفر را به قتل رساند و شهرهاي آباد را به ويرانه تبديل كرد ، افسوس بخورد.
سرزمين هاي پهناوري كه تيمور فتح كرده بود تجزيه مي شوند و پسرانش مدتي سلطنت نواحي مختلف فتوحات پدري را در دست داشتند ، اما سرانجام سلطنت هاي آنها نيز منقرض مي شوند.
فتوحات ، غارت ها ، كشتارهاي تيمور لنگ براي ايجاد يك امپراتوري بزرگ بي نتيجه بودند و پس از مرگش اين امپراتوري نابود شده و به غير از شهر هرات چيزي براي بازماندگانشان باقي نماند ، مگر نام تيمور لنگ كه در تاريخ به عنوان يك فاتح خونخوار و بي رحم براي هميشه ثبت شد.

چهار قرن پيش از اين تاريخ كنستانتينوپل (قسطنطنيه) پايتخت امپراتوري رم شرقي تحت تاثير فرهنگ يوناني و مذهب ارتدوكس بيزانس نام گرفت و پايتخت امپراتوري بيزانس شد.
امپراتوري بيزانس توانست به دليل استحكامات پايتختش كم و بيش در مقابل تهاجم اقوام مختلف مقاومت كند.
تا اينكه سلسله سلجوقيان در ايران و ماوراءالنهر قدرت را در دست گرفت و خلفاي عباسي بغداد را مطيع خود كرد.
ظاهرا خليفه عباسي قدرت داشت اما قدرت واقعي در دست شاه سلجوقي بود.
آلب ارسلان ، پادشاه سلجوقي براي گسترش قلمرويش ارمنستان و بخشي از تركيه امروزي را تصرف كرد.
ديوژينوس ، امپراتور بيزانس از پيشروي سلجوقيان و از دست رفتن ارمنستان نگران شد و يك لشكر 100 هزار نفري را تشكيل داد.
نرمان هاي ماجراجو و جنگاور بخشي از سپاه ديوژينوس را تشكيل مي دادند. او با اين سپاه عظيم به مقابله با آلب ارسلان ، پادشاه سلجوقي شتافت.
در ملازگرد در نزديكي درياچه وان و در سرزمين ارمنستان آن روزگار جنگ سختي ميان سپاه ديوژينوس و لشكر آلب ارسلان درمي گرفت كه در اين جنگ سپاه امپراتوري بيزانس توسط ارتش سلجوقي درهم شكسته شد و ديوژينوس به اسارت درآمد.
به اين ترتيب ، در روز 19 اوت سال 1071 ميلادي لشكر امپراتور بيزانس توسط سپاهيان آلب ارسلان پادشاه سلجوقي در ملازگرد درهم شكسته و مضمحل شد.
هزاران نفر از سپاهيان بيزانس از جمله ديوژينوس ، امپراتور بيزانس اسير شدند. آلب ارسلان با احترام با ديوژينوس رفتار كرده و مقام او را محترم شمرد و مدتي بعد او را آزاد كرد تا به بيزانس بازگردد.
پس از آزادي ، ديوژينوس به پايتختش بازگشت اما در غياب او توطئه اي شكل گرفته بود و هم ميهنانش چشمان ديوژينوس را از كاسه درآورده و او را از سلطنت خلع كردند و جنگ قدرت در امپراتوري بيزانس درگرفت.
ده سال پس از شكست ملازگرد ، سلجوقيان سراسر منطقه آسياي صغير را از چنگ امپراتوري بيزانس بيرون آورده و متصرف شدند. شهر بيزانس به شدت در معرض تهديد سقوط قرار گرفت اما غربي ها به كمك آنها شتافتند و جنگ هاي صليبي آغاز شدند كه فقط براي مدتي سقوط بيزانس را به تاخير انداختند.
شكست ملازگرد مقدمه اشغال آسياي صغير و منطقه آناتولي توسط سلجوقيان شد ، كه سرانجام پس از گذشت 382 سال از اين تاريخ عثماني ها يكي از شاخه هاي سلاجقه آناتولي موفق به فتح بيزانس ( قسطنطنيه) شدند.

در روز اول اوت سال 1914 ميلادي در ساعت 4 بعدازظهر زنگ تمام ناقوس ها در سراسر فرانسه به صدا درآمدند كه طنين آنها خبر از واقعه شومي مي داد، بسيج عمومي در فرانسه اعلام شد.
آلمان در همان روز به روسيه و در روز دوم اوت به فرانسه اعلان جنگ داد. در روز 4 اوت ارتش آلمان بي طرفي بلژيك را نقض كرد و لشكرهاي آلماني وارد خاك اين كشور شدند.
در پي حمله آلمان به خاك بلژيك ، بريتانيا نيز در كنار فرانسه و روسيه با آلمان وارد جنگ شد. فرانسوي ها از متحد خود روسيه خواستند هر چه سريعتر به خاك آلمان حمله كند تا اين كشور ناگزير به جنگ در دو جبهه شود.
بنابراين دو سپاه روسيه در نيمه ماه اوت سال 1914 ميلادي ايالت پروس شرقي آلمان [امروز اين ايالت ميان لهستان و روسيه تقسيم شده است] را مورد حمله قرار دادند.
در روز 20 اوت، قواي نظامي دوم آلمان در گومبينن ناگزير به عقب نشيني شد.
در پاريس و لندن ، متحدان تزار روسيه ، موفقيت «جاده صاف كن روس» راجشن گرفتند.
ژنرال هلموت فن مولتكه ، فرمانده ارتش امپراتوري آلمان با دستپاچگي ، دو لشكر آلماني را از جبهه غربي به جبهه شرقي براي تحكيم اين جبهه منتقل كرد.
فرانسوي ها كه به شدت تحت فشار قرار گرفته بودند، از كاهش نيروهاي آلماني استفاده كردند تا مواضع خود را تحكيم كرده و مانع از اشغال كشورشان شوند.
ژنرال الماني پاول فن هيندنبورگ 67 ساله كه بازنشسته شده بود دوباره به خدمت بازگشت و براي جلوگيري از فاجعه فرماندهي قواي نظامي دوم را در دست گرفت و ژنرال اريخ لودندورف به معاونت وي منصوب شد.
آلماني ها توانستند مكالمات راديويي ميان ژنرال هاي روسي را استراق سمع كنند و متوجه شدند دو سپاه روسيه در فاصله دورتري از آنچه كه تصور مي كردند ، قرار دارند.
هيندنبورگ و لودندورف تصميم گرفتند به سپاه ژنرال سامسونف حمله كنند. آنها از كينه اي كه ميان دو ژنرال روسي سامسونف و رننكامپف وجود داشت باخبر بودند و تصور مي كردند ژنرال رننكامپف فرمانده سپاه ديگر روسيه در كمك به سامسونف ترديد نشان خواهد داد. اين تصور آنها به حقيقت مبدل شد.
لشكر دوم آلمان به فرماندهي ژنرال هيندنبورگ 150000 سرباز سامسونف را مجبور به عقب نشيني به تاننبرگ كرده و راه بازگشت آنها را مسدود كرد.
در پي اين حمله غافلگيركننده شيرازه سپاه سامسونف از هم گسست. در اين نبرد 30000 سرباز روس كشته و همين تعداد مجروح شدند.
آلماني ها بيش از 90000 سرباز روس را اسير كرده و 500 قبضه توپ را به غنيمت گرفتند. بيش از 60 قطار اسيران روس را به غرب آلمان منتقل كردند.تلفات آلماني ها كمتر از 20000 نفر بود.
سامسونف از شدت نااميدي خودكشي مي كند.يك هفته بعد ، در سواحل درياچههاي مازور سپاه ژنرال رننكامپف به نوبه خود از لشكر دوم المان به فرماندهي ژنرال هيندنبورگ شكست مي خورد.
به اين ترتيب در روز 30 اوت سال 1914 ميلادي ، ارتش امپراتوري آلمان سپاه روسيه تزاري را در منطقه تاننبرگ در هم شكست.
اين نخستين شكست بزرگي بود كه در روزهاي اوليه جنگ جهاني اول كه از سال 1914 تا 1918 ميلادي سراسر اروپا و بخش هاي وسيعي از جهان را به خون و آتش كشيد، رخ داد.

بريتانيايي ها كه در مستعمره خود هند كشت خشخاش را گسترش داده بودند و چيني ها را به كشيدن ترياك تشويق مي كردند ، از اين تصميم امپراتور چين بسيار ناخرسند شدند.
آنها به خريد چاي از چين كه در بريتانيا مردم علاقه زيادي به آن داشتند ادامه داده و به زودي موازنه تجاري با چين به سود چين و به زيان آنها شد.
كمپاني هندشرقي بريتانيا تمام توان خود براي فروش غيرقانوني ترياك در چين و رواج اعتياد در اين كشور را به خرج داده بود.
فروش غيرقانوني ترياك در چين كه در سال 1800 ميلادي فقط 100 تن بود در سال 1838 ميلادي به ميزان 2600 تن رسيده بود.
در سال 1839 ميلادي ، لين تسوسيو ، حاكم كانتون 20000 صندوق ترياك غيرقانوني را ضبط كرده و در ملاءعام صندوق هاي حاوي ترياك را معدوم كرد.
اين بهانه اي بود كه لندن انتظار آن را مي كشيد تا گشودن مرزهاي چين به روي بازرگانان بريتانيايي را به اين كشور تحميل كند.
بنابراين ، تحت نام مقدس تجارت آزاد ، لرد ملبورن نخست وزير ملكه ويكتوريا جوان و پالمرستون وزير خارجه اش مجلس وست مينستر را متقاعد كردند تا دستور اعزام يك نيروي نظامي به چين و تنبيه حاكم كانتون را صادر كند.
يك ناو جنگي بريتانيا بندر كانتون را بمباران كرد و نظاميان بريتانيايي مجمع الجزاير شوسان در نزديكي بندر كانتون را تصرف كردند.
سپس چند كشتي جنگي بريتانيا رودخانه يانگ تسه كيانگ را پيمودند و شهر نانكن (نانجينگ امروزي) پايتخت جنوبي چين را مورد تهديد قرار دادند و حكومت امپراتور تائوكوئانگ را ناگزير به تسليم شدن در مورد خواسته هايشان كردند.
اين اقدام كه بعدها «سياست توپخانه» ناميده شد به پيمان ننگين نانكن منجر گرديد كه براساس آن بريتانيايي ها حق تجارت آزاد در 5 بندر چين از جمله كانتون و شانگهاي را به دست آوردند.
علاوه بر اين ، آنها قيمومت هنگ كنگ كه دروازه ورودي به كانتون و چين جنوبي بود را كسب كردند.
اما تحقيرها ادامه يافتند ، امپراتور ناگزير گرديد حق تردد آزادانه در خاك چين را به اتباع بريتانيا بدهد و خسارتي به مبلغ 21 ميليون دلار نقره را به دولت بريتانيا بپردازد.
با امضاي پيمان نانكن «امپراتوري مركز» لقب چين دوره فاجعه باري مملو از جنگ هاي داخلي و تحقير شدن هاي مداوم در مقابل «شياطين موقرمز» كه از غرب مي آمدند را آغاز كرد.
به اين ترتيب در روز 29 اوت سال 1842 ميلادي با امضاي پيمان ننگين نانكن «جنگ ترياك» در چين پايان يافت.
امضاي پيمان نانكن موجب گرديد تا ساير كشورهاي اروپايي و ايالات متحده خواستار امتيازات مشابهي مانند بريتانيا شوند و با زور و تهديد اين امتيازات ارضي و تجاري را كسب كرده و دوران سياهي را در تاريخ اين كشور پهناور باستاني ثبت كنند.

كلئوپاترا نااميد و تنها به 2 كنيزش دستور مي دهد يك سبد انجير برايش بياورند كه يك مار سمي درون آن باشد. كلئوپاترا با نيش مار خودكشي مي كند و به دنياي مردگان مي رود.
دو كنيز وفادارش همراه او خود را مي كشند تا در دنياي مردگان در خدمت ارباب خويش باشند.
كلئوپاترا هفتم در سال 69 قبل از ميلاد در شهر اسكندريه در خانواده سلطنتي فراعنه بطالمه مصر متولد شد.
اين سلسله به نام بطلميوس سردار مقدوني اسكندر كه از طرف او به حكومت مصر منصوب شده بود خود را بطالمه ناميدند.
پس از مرگ اسكندر ، بطلميوس به خود عنوان فرعون داد و با نام بطلميوس اول بر تخت سلطنت فراعنه مصر نشست و شهر اسكندريه را پايتخت خود كرد.
فرهنگ اين سلسله يوناني بود ، در حالي كه اغلب رعاياي آنها به استفاده از زبان قديم مصر ادامه داده و همان دين و سنت هاي فراعنه باستان را رعايت مي كردند.
در قرن اول قبل از ميلاد ، رمي ها بيش از پيش براي كشورهاي مستقل پيرامون درياي مديترانه تهديد كننده شده بودند. بطلميوس يازدهم براي اينكه از لطف رمي ها برخوردار شده و مانع اشغال كشورش شود در سال 58 قبل از ميلاد جزيره قبرس را به رم بخشيد.
ساكنان اسكندريه از اين اقدام به خشم آمده و بطلميوس يازدهم را از سلطنت بركنار كرده و دختر بزرگش برنيسه چهارم را به تخت سلطنت مي نشانند.
اما بطلميوس يازدهم با كمك آئولوس گابينيوس حكمران رومي سوريه به قدرت بازمي گردد و دخترش را به قتل مي رساند.
پس از مرگ بطلميوس يازدهم تاج و تخت مصر به دختر كوچكش كلئوپاترا كه 17 سال داشت ، مي رسد.
كلئوپاترا ملكه مصر طبق وصيتنامه پدرش بايد قدرت را با برادر كوچك 10 ساله اش بطلميوس دوازدهم تقسيم كند.
در سال 48 قبل از ميلاد ، كلئوپاترا به دليل توطئه اي كه توسط برادرش و مشاور او پتين براي قتلش تدارك ديده شده بود به سوريه فرار مي كند.
در همين زمان ، پمپي ژنرال رمي كه از ژوليوس سزار رقيبش شكست خورده بود به مصر پناه مي آورد اما به دستور بطلميوس دوازدهم به شيوه اي خائنانه به قتل مي رسد.
فرعون جوان اميدوار بود با قتل پمپي بتواند نظر لطف ژوليوس سزار را به خود جلب كند.
هنگامي كه سزار چهار روز پس از قتل پمپي قدم به خاك مصر مي گذارد ، خدمتگزاران بطلميوس سر پمپي را به او اهدا مي كنند اما سزار توجهي نشان نمي دهد.
او به پول و آنهم پول خيلي زياد براي تحكيم قدرت خود در رم نياز داشت و مصر كشور ثروتمندي بود.
كلئوپاترا كه از ورود ژوليوس سزار به مصر آگاه مي شود از سوريه به اسكندريه بازمي گردد و مخفيانه به ديدار سزار مي رود.او موفق مي شود نظر سزار را جلب كند.
بار ديگر پتين مشاور بطلميوس دوازدهم دست به توطئه اي مي زند كه هدف آن قتل سزار بود بود اما توطئه كشف شده و پتين كشته مي شود.
بطلميوس دوازدهم نيزدر جنگ با رمي ها در رودخانه نيل غرق مي شود.
آرسينوئه خواهر كوچكتر كلئوپاترا به ژنرال آشيلاس مي پيوندند و عليه سزار قيام مي كند اما اين قيام به آساني توسط سزار درهم شكسته مي شود.
سزار به شهر رم بازمي گردد و 2 سال بعد كلئوپاترا باشكوه و جلال وارد اين شهر مي شود.اما در اين ميان سزار به قتل مي رسد و كلئوپاترا شتابان از رم فرار كرده و به مصر بازمي گردد.
با قتل ژوليوس سزار در رم جنگ داخلي در مي گيرد.ماركوس آنتونيوس يكي از سرداران سزار موفق به تصرف يونان و آسياي صغير مي شود.
او براي حفظ نيروهايش به پول و گندم نياز داشت و بنابراين تقاضاهايش را با كلئوپاترا ملكه مصر در ميان مي گذارد. كلئوپاترا با تقاضاهاي ماركوس آنتونيوس موافقت مي كند.
ماركوس آنتونيوس به مصر آمده و پس از ملاقات با كلئوپاترا با او ازدواج مي كند و در اسكندريه مستقر مي شود. اما بعد از مدتي ناگزير مي شود به رم بازگردد تا از طرفدارانش در مقابل اوكتاويوس رقيبش حمايت كند.
در سال 40 قبل از ميلاد ، ماركوس آنتونيوس با اوكتاويوس صلح كرده و با خواهر ناتني او اوكتاويا ازدواج مي كند.
سپس ماركوس آنتونيوس به جنگ با سلسله اشكانيان ايران مي رود و در اين جنگ شكست سختي از پارت هاي اشكاني مي خورد و اغلب سپاهيانش كشته و اسير مي شوند.
ماركوس آنتونيوس به مصر بازمي گردد تا بار ديگر از حمايت كلئوپاترا برخوردار شود.اما اوكتاويوس با جلب حمايت سناي رم نيروي لازم را براي جنگ تعيين كننده بارقيب ديرينه به دست آورده و در آكسيوم به سختي ماركوس آنتونيوس را شكست مي دهد.
ماركوس آنتونيوس در پي اين شكست دست به خودكشي مي زند و اوكتاويوس براي اسير كردن كلئوپاترا به سوي اسكندريه حركت مي كند.
به اين ترتيب ، در روز 15 اوت سال 30 قبل از ميلاد كلئوپاترا هفتم ملكه مصر از بيم اسارت به دست اوكتاويوس با نيش مار سمي به زندگي خود خاتمه مي دهد.
با مرگ كلئوپاترا كه در زمان مرگ 39 سال داشت چراغ سلسله فراعنه بطالمه مصر براي هميشه خاموش مي شود.
اوكتاويوس پس از فتح مصر و به دست آوردن غنايم فراوان براي دستيابي به قدرت مطلق به رم بازمي گردد. او بر ويرانه هاي جمهوري رم يك امپراتوري تاسيس كرده و خود به عنوان امپراتور آگوستوس حكمران مطلق اين امپراتوري وسيع مي شود.

آشور بني پال قلمروي پادشاهي خود را تا مرزهاي مصر گسترش داده بود. پس از مرگ آشور بني پال سلسله آشوريان به دليل اختلافات دربار ، جنگهاي بي پايان ، نفرت اتباع كشورهاي اشغال شده و شورش ها رو به ضعف نهاد.
بنابراين نابوپولاسار ، حاكم بابل با هوخشتره ، پادشاه مادها متحد شد و به سرزمين آشور حمله كرد.
آشوريان از نيروهاي هوخشتره و نابوپولاسار در سال 615 قبل از ميلاد در آراپخا (كركوك امروزي) شكست خوردند و نينوا پايتخت آنها در سال 612 قبل از ميلاد به دليل ستم فراواني كه مرتكب شده بودند ، ويران شد.
نابوپولاسار سپس استقلال پادشاهي كلده و بابل را برقرار ساخته و به عنوان پادشاه بر تخت سلطنت بابل مي نشيند.
بخت النصر پسرش قبل از اينكه پادشاه شود مصريان را در خاركميش شكست مي دهد و آنها را از خاورميانه بيرون مي راند.
پس از مرگ نابوپولاسار ، بخت النصر پسرش پادشاه بابل شد مهارت او در كشورداري كمتر از پدر نبود.
بخت النصر پس از اين كه پادشاه بابل شد به جنگ كشور يهوديه رفت و پس از شكست دادن آن خاك اين سرزمين را به بابل منضم كرد.
او سپس شهر صور در فنيقيه (لبنان امروزي) را تصرف نمود. بخت النصر آنگاه به ليدي هجوم برد و اين كشور را نيز اشغال نمود.
بخت النصر ضمن فتوحات فراوان به آباداني بابل پرداخت و اين شهر به باشكوه ترين پايتخت دنياي آن روزگار تبديل گرديد.
او حصاري به طول 18 كيلومتر را در پيرامون شهر بابل احداث كرد كه ورودي اصلي آن دروازه ايشتار بود.
به دستور بخت النصر يك راه سنگفرش شده از دروازه ايشتار تا معبد مردوخ خداي بابل احداث مي شود.
بخت النصر دست به نوسازي زيگورات بابل مي زند كه در تاريخ به «برج بابل» است و 90 متر ارتفاع داشت و ابعاد اضلاع پايه آن هر يك 90 متر بودند.
يكي از آثار باشكوهي كه به فرمان بخت النصر احداث شد باغ هاي معلق بابل است.
براساس يك افسانه بخت النصر باغ هاي معلق بابل را براي همسرش كه از اقوام ماد بود و براي كوههاي سرسبز زادگاهش دلتنگ بود ، احداث كرد.
اما امپراتوري نابوپولاسار و بخت النصر دوره اي كوتاه داشت.پس از مرگ بخت النصر در سال 562 قبل از ميلاد ، شخصي موقعيت شناس به نام نابونيد تاج پادشاهي بابل را به چنگ مي آورد.
پس از او بالتازار برتخت سلطنت مي نشيند تا اينكه كوروش پادشاه هخامنشي در سال 548 قبل از ميلاد بابل را فتح كرده و بالتازار را از سلطنت خلع مي كند.
به اين ترتيب ، در روز 23 سپتامبر سال 605 قبل از ميلاد بخت النصر جانشين پدرش نابوپولاسار شد و بر تخت سلطنت بابل نشست.
در دوران سلطنت بخت النصر بابل به باشكوه ترين شهر جهان آن روزگار تبديل شد.
با مرگ بخت النصر دوران زوال بابل آغاز شد تا اينكه كوروش پادشاه هخامنشي بابل و سراسر بين النهرين را فتح كرد.
پس از اينكه سلسله هخامنشيان توسط اسكندر مقدوني سرنگون شد و مرگ اسكندر، سردارانش فتوحات او را ميان خود تقسيم كردند.
سلوكوس كه پادشاه سرزمين پارس و بين النهرين شده بود شهر تيسفون را به عنوان پايتخت سلسله سلوكيان انتخاب كرد.
بابل اندك اندك روبه ويراني نهاد و بعد از 15 قرن شكوه و جلال به بيابان مبدل گرديد.

در اين جنگ لئونيداس شاه اسپارت كشته شد و راه براي ارتش خشايارشا به سوي مركز يونان و شهرآتن گشوده شد.
خشايارشا پادشاه هخامنشي كه در جنگ حضور داشت با نيروهايش اسپارتي ها را درمحاصره گرفته بود. او به لئونيداس پيشنهاد كرد كه راه را براي عقب نشيني او و باقيمانده سربازانش باز مي گذارد. اما براساس قانون اسپارت عقب نشيني از ميدان جنگ ممنوع بود.
به نوشته مورخان يوناني خشايارشا از سربازانش خواسته بود كه يكي از اسپارتي ها را زنده دستگير كنند تا برود و خبر اين شكست را به آتني ها بدهد.
ارتش ايرانيان پس از عبور از تنگه ترموپيل شهر آتن را تصرف كرد. مقاومت لئونيداس در ترموپيل و تاخير پيشروي ارتش ايران، به فرماندهي کل يونانيان اين فرصت را داد که آتن را از سکنه اش تخليه كرده و آنان را به اماكن امن منتقل كند.
هرودوت مورخ يوناني تاريخ اين جنگ را تا پايان لشكركشي خشايارشا به يونان شرح داده است.
به اين ترتيب در روز 9 اوت سال 480 قبل از ميلاد ارتش خشايارشا پادشاه هخامنشي ايران و پسر و جانشين داريوش كبير ارتش اسپارت را در تنگه ترموپيل در هم شكست.
مورخان يوناني و به ويژه هرودوت تاريخ اين جنگ را شرح داده اما در مورد تعداد نفرات ارتش ايران و تجهيزات آن و ديگر جزييات جنگ از جمله شجاعت سربازان يوناني اغراق گويي كرده اند.
ایران در سالهای که هنوز تغییر رژیم صورت نگرفته بود (حدودا 15 سال قبل از انقلاب اسلامی) به فکر تجهیز نیروی هوایی افتاد و تا سالی که انقلاب صورت گرفت این روند ادامه داشت. طی این مدت این نیرو که نیرو هوایی شاهنشاهی نام داشت و توسط امریکا پشتیبانی می شد وکار آموزش خلبانها هم در این کشور صورت می گرفت (البته فقط 2سال دوره تکمیلی) به سومین نیرو هوایی دنیا تبدیل شده بود اما...

بقیه مطلب در ادامه مطلب

به گزارش ايسنا، اين مجله بر اساس معيارهاي خود فهرستي پنج نفره از اسامي بدترين فرزندان مسوولان جهان منتشر كرد كه شيخ عيسي بن زايد بن سلطان آل نهيان، فرزند شيخ زايد بن سلطان آل نهيان ، امير سابق دولت امارات و شيخ خليفه بن زايد برادر حاكم كنوني ابوظبي در راس آن قرار دارد.
به نوشته فارين پاليسي به رغم پست دولتي و رسمي، شيخ عيسي از مهمترين كساني است كه در زمينه خريد زمين و ملك شهرت دارد. اما به لطف انتشار يك نوار ويديويي از وي و ضرب و شتم يك تاجر افغان از سوي شيخ عيسي وي اكنون به عنوان كسي كه از قدرت سوء استفاده كرده، شهره شده است. وزير كشور امارات كه برادر عيسي نيز هست اعتراف كرده فردي كه در نوار ويديويي ديده ميشود عيسي است و وي اكنون تحت بازداشت خانگي قرار دارد.
در رتبه دوم نام كيم يونگ نام، يكي از فرزندان كيم جونگ ايل، رييسجمهور كره شمالي است.
اين مجله نوشته است: شرايطي كه وي در آن رشد يافته از وي فردي بسيار سختگير ساخته است؛ پدرش يكي از ديكتاتورترين رهبران جهان و مادرش يك هنرپيشه بود كه پدرش وي را وادار به طلاق از همسر نخستش كرد تا با وي ازدواج كند. در سال 2001 كيم يونگ نام، همسر و فرزندش در فرودگاه نارينا توكيو در پايتخت ژاپن به اتهام تلاش براي سفر به اين كشور با ويزاي تقلبي جمهوري دومنيكن و با نام مستعار "بانگ چيونگ" دستگير شد.
اين مجله نوشته است: اين حادثه براي پدر كيم يونگ نام بسيار دردناك بود چرا كه وي با موج حمايتهاي مطبوعاتي بعد از سفرش به اروپا و ديدارش با مادلين آلبرايت، وزير امور خارجه اسبق آمريكا روبهرو شده بود.
هانيبال پسر معمر قذافي، رهبر ليبي در رتبهي سوم اين ليست قرار دارد.
نام هانيبال براي نخستين بار در سال 2004 در اين ليست درج شد. در آن زمان وي در پاريس با سرعت 135 كيلومتر در ساعت در حاليكه الكل مصرف كرده بود و در خيابان يك طرفه رانندگي ميكرد، دستگير شد. دو ماه بعد از اين حادثه هانيبال با دوست خود در يكي از هتلهاي پليس درگيري فيزيكي پيدا كرد و پليس وي را که يک کلت با خود داشت؛ خلع سلاح و آن را مصادره کرد. سال گذشته نيز زماني كه از فرانسه به سوييس سفر ميكرد به علت درگيري فيزيكي با دو خدمتكار يكي از هتلها در سوئيس دستگير شد كه اين امر موجب بحران سياسي شديد ميان ليبي و سوئيس شد.
در رتبه چهارم هو هايفنگ قرار دارد كه چندان براي رسانهها آشنا نيست، او پسر هوجين تائو، رييسجمهور چين است. هايفنگ رياست يكي از شركتهاي توليدي را برعهده دارد اما از قدرت و اختيارات پدرش در راستاي افزايش ثروت استفاده ميكند.در ژوئيهي جاري مسوولان كشور ناميبيا اعلام كردند كه هايفنگ به علت فساد عظيم مالي در اين كشور بازپرسي ميشود.
مسوولان دادستاني ناميبيا گفتند: هايفنگ و شركتش رشوههاي عظيمي به مسوولان ناميبيا به منظور پيروزي در عقد قرارداد واردات برخي سيستمها در فرودگاه چين داده بودند.
در اين مجله مارك تاچر، پسر مارگارت تاچر، نخست وزير اسبق انگليس در رتبه پنجم قرار دارد. وي نيز از طريق سوء استفاده از نام مادرش با بستن چندين قرارداد مهم در كشورهاي آفريقايي و خاورميانه و آسيا مبالغ هنگفتي را به دست آورده بود.
در سال 2004 مارك تاجر در شهر كيپ تاون در جنوب آفريقا به اتهام حمايت مالي از كودتاي نظامي در گينه دستگير شد و بعد از اعتراضش به دست داشتن به كودتاي گينه بيسائو از سفرش به آمريكا ممانعت شد و موناكو نيز مانع سفر وي به اين كشور شد.

علي رغم 12 سال ديكتاتوري و حكومت وحشت نازي ها، آدولف هيتلر هرگز موفق نشد طبقه نظاميان اشراف زاده پروس كه به سنت ها و شرافت خود پايبند بودند را با خود همراه سازد.
سوء قصد 20 ژوييه سال 1944 ميلادي با نام رمز «عمليات والكايري» مهمترين سوء قصدي بود كه نسبت به جان هيتلر صورت گرفت.
افرادي كه براي انجام اين سوء قصد هم پيمان شده بودند قصد داشتند با قتل هيتلر رژيم نازي را ساقط كرده و يك رژيم ديكتاتوري محافظه كار با احتمال برقراري دوباره حكومت سلطنتي را مستقر كنند. آنها تصميم داشتند با غرب صلح كرده اما به جنگ با اتحاد شوروي ادامه دهند.
در ميان آنها افسران عاليرتبه اي از جمله كنت كلاوس فن اشتوفنبرگ ، رييس ستاد مشترك ارتش هاي داخل آلمان مشاهده مي شدند. او در افريقا در كنار مارشال اروين رومل جنگيده بود و پس از يك جراحت شديدكه منجر به نقص عضو او شد به آلمان بازگشته بود.
كنت اشتوفنبرگ در روز سوءقصد ، كيف حاوي بمب را در نزديكي هيتلر و در زير ميزي مي گذارد كه در اطراف آن هيتلر و ژنرال هايش نقشه ها را بررسي مي كردند. او سپس به بهانه يك تماس تلفني خارج شده و فورا عازم برلين مي شود تا پس از قتل هيتلر ارتش را به قيام دعوت كند.
اما پاي يكي از افسران به كيف مي خورد و او كيف را برداشته و آن را در فاصله دورتري قرار مي دهد. هنگام ظهر وقتي انفجار رخ مي دهد ، ميز كنفرانس مانند يك حفاظ مانع از كشته شدن هيتلر شده و او فقط جراحتي سطحي مي بيند ، اما تا پايان عمر دچار لرزش دست و پا شد.
عاملان سوءقصد كه از سرنوشت هيتلر بي اطلاع بودند در به دست گرفتن قدرت ترديد به خرج مي دهند.
اشتوفنبرگ در همان شب 20 ژوييه دستگير شده و به قتل مي رسد. آدميرال ويلهلم كاناريس به اردوگاه مرگ فلوسنبورگ اعزام شده و در آنجا به دار آويخته مي شود. مارشال هانس فن كلوگ قبل از دستگيري خودكشي كرد.
در روز 14 اكتبر سال 1944 ميلادي ، مارشال اروين رومل كه با عاملان سوءقصد هم پيمان شده بود ، ناگزير به خودكشي مي شود اما با توجه به محبوبيت بسيار او در آلمان هيتلر براي رومل مراسم تشييع جنازه رسمي و ملي برپا مي كند.
در مجموع دستكم 200 افسر عاليرتبه كه اغلب از نظاميان اصيل زاده پروس بودند توسط نازي ها كشته مي شوند.
به اين ترتيب ، در روز 20 ژوييه سال 1944 ميلادي آدولف هيتلر رهبر آلمان نازي از انفجار بمبي كه براي قتل او كار گذاشته شده بود ، جان سالم به در مي برد.

ملك فاروق اول در روز 6 مه سال 1936 ميلادي جانشين پدرش ملك فواد اول شده بود. او در جريان دوران سلطنت خود بي وقفه به بريتانيايي ها امتياز داد و گوش به فرمان آنها بود و مصر علي رغم استقلال ظاهري در عمل مانند يك مستعمره بريتانيا بود.
ملك فاروق اول كه به ظاهر يك پادشاه مشروطه بود دست به توطئه هاي زيادي عليه جنبش وفد ، يك جنبش سياسي با ريشه مردمي كه مصمم به برقراري استقلال كامل مصر بود ، مي زد.
ملك فاروق در سال 1951 ميلادي با امضاي يك پيمان اداره كانال سوئز را تا سال 1956 ميلادي به بريتانيا واگذار كرد. مردم مصر از حضور بريتانيايي ها در تمام صحنه هاي كشور و فساد مالي رژيم سلطنتي فاروق اول به تنگ آمده بودند. حملات ضدانگليسي تشديد شدند.
در روز 25 ژانويه سال 1952 ميلادي ژنرال انگليسي جرج ارسكين قيام يك هزار بولوك مترادف با مامور پليس مصر را بي رحمانه سركوب مي كند. كشور در مرز انفجار قرار گرفته بود.
دو گروه مخالف عمده عليه حكومت سلطنتي فعاليت مي كردند. گروه اخوان المسلمين و گروه «افسران آزاد» كه توسط يك سرهنگ 33 ساله به نام جمال عبدالناصر ، قهرمان جنگ عليه اسرائيل ، تاسيس شده بود. در شب 22 و روز 23 ژوييه افسران آزاد به فرماندهي جمال عبدالناصر دست به كودتا مي زنند و سلطنت فاروق را سرنگون مي كنند.
ملك فاروق اول به تبعيد به اروپا مي رود. پس از پيروزي قيام ، سرهنگ ناصر مقام خود را به ژنرال محمد نجيب 41 ساله كه از لحاظ درجه ارشدتر بوده و چهره اي شناخته شده بود واگذار مي كند و ژنرال محمد نجيب رياست دولت را به عهده مي گيرد.
در روز 18 ژوئن سال 1953 ميلادي ، در مصر جمهوري اعلام مي شود و ژنرال نجيب عهده دار مقام رياست جمهوري و نيز نخست وزيري مي شود.
در روز 14 نوامبر سال 1954 ميلادي ، ژنرال محمد نجيب از مقام خود بركنار شده و سرهنگ عبدالناصر جوان مهار قدرت را در دست مي گيرد.
به اين ترتيب ، در شب 22 و روز 23 ژوييه سال 1952 ميلادي يك گروه از افسران ميهن پرست مصري به رهبري سرهنگ عبدالناصر دست به قيام زده و سلطنت ملك فاروق اول را سرنگون مي كنند.
با به قدرت رسيدن جمال عبدالناصر دوران جديدي براي مصر آغاز مي گردد. او در سال 1956 ميلادي آخرين نيروهاي نظامي بريتانيا را از مصر بيرون كرده و با ملي كردن كانال سوئز ، غرب و به ويژه بريتانيا و فرانسه را به مبارزه مي طلبد.
روز سالگرد سرنگوني سلطنت ملك فاروق اول روز جشن ملي مصر محسوب مي شود.

بزرگترين دانشمندان هسته اي ، اوپنهايمر ، چادويك ، فريش ، لاورنس در يك پناهگاه بتني در فاصله 8 كيلومتري «نقطه صفر» محل انفجار ناظر بر انجام اين آزمايش بودند. نزديكترين منطقه مسكوني 35 كيلومتر با محل آزمايش فاصله داشت.
در سال 1944 ميلادي ژنرال گروز منطقه آلاموگوردو را براي انجام آزمايش بمب اتمي كه نام ترينيتي را به آن داده بودند ، انتخاب كرده بود. در جريان يك سال در اين منطقه پناهگاه هاي بتني براي نظارت بر نحوه عملكرد آزمايش احداث شدند و يك برج فولادي كه بمب بر فراز آن منفجر مي شد در «نقطه صفر» برپا گرديد.
در روز 15 ژوييه 1945 ميلادي در حالي كه بمب اتمي كه شهر هيروشيما را با خاك يكسان كرد به نام «ليتل بوي» در داخل ناو جنگي ايندياپوليس جا گرفته بود و مسير جزيره تينيان (جزيره اي كه دو بمب اتمي ليتل بوي و فت من در آنجا نگهداري شدند) را مي پيمود ، 150 دانشمند هسته اي در آلاموگوردو گرد آمده بودند تا ناظر بر آزمايش بمب پلوتونيومي «ترينيتي» باشند.
بمب در محل مونتاژ شد و به بالاي برج فولادي منتقل گرديد. اندكي بعد از ساعت 5 صبح نخستين انفجار اتمي تاريخ بشريت رخ داد.
ژنرال فالر در خاطرات خود نوشت يك نور كور كننده كه حتي از فاصله 35 كيلومتري غيرقابل تحمل بود ، آسمان تيره را روشن كرد و پس از آن صداي انفجاري شنيده شد. موج انفجار به شدت افرادي كه در پناهگاه ها بودند را به گوشه اي پرتاب كرد و بلافاصله صداي يك غرش كركننده و وحشتناك كه پايان ناپذير بود بلند شد. در اينجا بود كه ما متوجه شديم موجودات حقير مرتدي هستيم كه جرات كرديم به نيرويي دست يابيم كه مي تواند پايان بشريت را رقم بزند.
ژنرال گروز بقيه ماجرا را حكايت كرد:يك ابر غليظ و عظيم از زمين برخاست و هر لحظه بر ابعاد آن افزوده مي شد و به سوي آسمان پيش مي رفت ، اندكي بعد اين ابر به شكل يك قارچ غول آسا درآمد. اوپنهايمر هنگام مشاهده انفجار به ياد يك متن قديمي سانسكريت افتاد :«اكنون ، من شريك مرگ هستم ، يك نابود كننده دنياها».
قدرت اين انفجار معادل 20 هزار تن تي ان تي بود. بلافاصله پس از انجام آزمايش ، بمب اتمي به يك سلاح سياسي تبديل شد و هري ترومن رئيس جمهور آمريكا كه در آن هنگام در كنفرانس پتسدام حضور داشت ، صريحا موفقيت آزمايش بمب اتمي را اعلام كرد.
به اين ترتيب ، در روز 16 ژوييه سال 1945 ميلادي با آزمايش نخستين بمب اتمي جهان توسط ايالات متحده ، عصر هسته اي جهان آغاز شد و منجر به بزرگترين مسابقه تسليحاتي تمام دوران ها گرديد.

آتش سوزي از يك دكان كوچك در نزديكي سيرك ماكسيموس در پاي تپه پالاتينو كه كاخ امپراتور بر فراز آن ساخته شده بود ، آغاز شد و به زودي سراسر شهر را دربرگرفت.
در آن زمان رم نزديك به 800 هزار جمعيت داشت ومساحت آن حدود 13 كيلومتر مربع بود. بخش اعظم فضاي شهر را معابد ، ساختمان هاي دولتي و كاخ ها اشغال كرده بودند.شهر رم شش روز در آتش مي سوخت و بخش اعظم ساختمان هاي شهر از بين رفتند و هزاران نفر از مردم شهر كشته شدند.
نرون كه به ييلاق رفته بود فورا به رم بازگشت و تا قبل از اين كه دامنه آتش به كاخ او برسد از فراز كاخ خود آتش سوزي رم را تماشا مي كرد و چون خود را يك خواننده و نوازنده بي نظيري مي دانست ، هنگام تماشاي آتش سوزي چنگ مي نواخت و بخش هايي از اشعار هومر در مورد آتش سوزي شهر تروا را مي خواند. پس از اين كه دامنه آتش به كاخ نرون رسيد ، او كاخ خود را ترك كرد.
نرون دستور مي دهد كاخ جديدي را برايش احداث كنند كه نام آن را خانه طلايي گذاشت. وسعت اين كاخ 80 هكتار بود و از تپه پالاتينو تا تپه كائليوس گسترش داشت. در ميان اين دو تپه باغها و يك درياچه مصنوعي احداث شدند كه يك مجسمه غول آساي نرون به ارتفاع 44 متر بر آنها اشراف داشت.
پس از فروكش كردن آتش سوزي ، عوامل نرون در شهر شايع كردند كه مسيحيان عامل آتش سوزي رم بودند. سربازان نرون تعداد زيادي از مسيحيان شهر رم را دستگير كردند. برخي از آنها را در سيرك هاي رم در مقابل جانوران درنده رها كردند. تعدادي ديگر را به صورت مشعل زنده درآوردند. تعدادي از حواريون حضرت مسيح مانند سن پير و سن پل جزو مسيحياني بودند كه توسط ماموران نرون به شيوه هاي گوناگون و وحشيانه كشته شدند.
كشتار مسيحيان تقريبا سي سال پس از مصلوب شدن حضرت مسيح انجام گرفت. از آن پس اقدامات وحشيانه نرون بيشتر شد و موجب نارضايتي مردم و سرداران رمي شد. نرون در سال 66 ميلادي به دليل بيزاري از رم تصميم گرفت به يونان سفر كند.
در اوايل سال 68 ميلادي هنگامي كه نرون به رم بازگشت با شورش هايي در نقاط مختلف امپراتوري مواجه شد.
او كه طرفداران خود را از دست داده بود به خانه يكي از دوستانش پناه مي برد. در آنجا به نرون خبر مي رسد كه گالبا يك ژنرال شورشي به مقام امپراتوري انتخاب شده است. نرون با شنيدن اين خبر از شدت ياس و اندوه در روز 9 ژوئن سال 68 ميلادي خودكشي مي كند.
به اين ترتيب ، در روز 19 ژانويه سال 64 ميلادي شهر جاوداني رم دچار يك حريق عظيم شد. عامل اصلي اين حريق نرون امپراتور ديوانه رم بود كه مي خواست با تخريب شهر كاخ جديدي براي خود ساخته و نقشه شهر را تغيير دهد و در عين حال مسيحيان را مسبب حريق معرفي كرده و آنها را قتل عام نمايد.

زندانبان هاي بلشويك كه رئيس آنها ياكوف يوروفسكي بود ، تزار ، همسرش ، 4 دخترش و يك فرزند پسرش را به همراه 4 نفر ازخدمه در زيرزمين اين خانه با گلوله رولور و ضربات سرنيزه به قتل رساندند.
نيكلاي دوم در سال 1894 ميلادي به تخت سلطنت روسيه نشست اما دوران سلطنت او توام باموج نارضايتي از استبداد تزاري ، فقر فزاينده مردم ، شكست روسيه در جنگ با ژاپن در سال 1905 ميلادي بود.
نيكلاي دوم و همسرش به ويژه به دليل بيماري تنها پسرشان الكسيس به شدت تحت القائات يك كشيش توطئه گر به نام راسپوتين بودند و حتي شهرت داشت كه راسپوتين وزيران دولت تزاري را تعيين مي كرد.
در سال 1914 ميلادي روسيه در كنار بريتانيا و فرانسه عليه امپراتوري آلمان و امپراتوري اتريش - مجارستان وارد جنگ مي شود.
يكي از دلايل اصلي بروز جنگ جهاني اول سماجت تزار نيكلاي دوم در حمايت از صربستان بود كه سرويس مخفي اين كشور در قتل وليعهد امپراتوري اتريش - مجارستان دست داشت.
نيكلاي دوم مي خواست با يك جنگ خارجي توجه افكار عمومي را ازمشكلات داخلي به جنگ خارجي معطوف كند اما ارتش روسيه به دليل ساختار قديمي و به دليل نارضايتي سربازان شكست هاي سنگيني را در جبهه هاي جنگ متحمل شد و سرزمين هاي وسيعي را از دست داد.
بار ديگر مانند سال 1905 ميلادي و پس از شكست از ژاپن كه در روسيه انقلاب شد، در ماه فوريه سال 1917 ميلادي انقلاب دوم روسيه رخ داد و در روز 2 مارس سال 1917 ميلادي نيكلاي دوم از سلطنت كناره گيري كرد.
پس از كناره گيري تزار و افراد خانواده اش در كاخ تزار سكويه سلو محبوس شده و سپس به تصميم دولت موقت به سيبري و به شهر توبلوسك انتقال يافتند.
پس از پيروزي بلشويك ها در انقلاب اكتبر سال 1918 ميلادي ، حكومت بلشويكي نيكلاي دوم و خانواده اش را به شهر يكاترينبورگ درشرق اورال منتقل كرد.
در ژوييه سال 1918 ميلادي با پيشرفت نيروهاي ضدانقلابي حكومت بلشويكي نگران آزادي تزار توسط آنها شد.
شخص لنين به سويت محلي (شوراي محلي) يكاترينبورگ دستور قتل تزار را مي دهد اما براساس مدارك و
شواهدي كه بعدها به دست آمد ، لنين فقط دستور قتل نيكلاي دوم را داده بود و اعضاي خانواده تزار و خدمه اش به طور غيرقانوني و فقط به تصميم ياكوف يوروفسكي رئيس زندانبان ها به قتل رسيدند.
پس از قتل تزار و افراد خانواده اش ، بلشويك هاجنازه هاي آنها را از خانه خارج كرده و با كاميون به 20 كيلومتري شهر يكاترينبورگ برده و اجساد را در داخل يك چاه مي اندازند.
به اين ترتيب ، درروز 16 ژوييه سال 1918 ميلادي ، نيكلاي دوم و تمام اعضاي خانواده اش توسط يك گروه از بلشويك ها كه زندانبان آنها بودند بدون محاكمه در زير زمين خانه اي در شهر يكاترينبورگ به ضرب گلوله و سرنيزه به قتل مي رسند و با مرگ نيكلاي دوم ، دوران 300 ساله سلطنت رومانف ها خاتمه مي يابد.
پس از گذشت 80 سال در روز 17 ژوييه سال 1998 ميلادي ، بقاياي اجساد نيكلاي دوم و اعضاي خانواده اش به كليساي جامع پتروپل در سنت پترزبورگ انتقال يافته و در آنجا دفن مي شوند.
به قدرت رسيدن بلشويکها در روسيه
شورش بندر لاروشل پايان يافت
جيمز کوک دريانورد بزرگ متولد شد
نخستين تمبر پست جهان متولد شد
سازمان صليب سرخ تاسيس شد
پادگان متزبا خيانت بازن تسليم شد
امامقلی خان
رومل در العلمين عقبنشيني كرد
ايتاليا فاشيست به اتيوپي حمله كرد




