X
تبلیغات
ایران باستان
ایران باستان

686 سال پيش در روز 8 ژانويه سال 1324 ميلادي ماركوپولو ، سياح و تاجر ونيزي مشهور در سن 70 سالگي درگذشت. ماركوپولو هنگام مرگ به دليل روايت سفرش به دربار قوبيلاي قا آن امپراتور مغول در سراسر اروپا مشهور بود.

ماركو 15 ساله بود كه پدرش نيكولو و عمويش ماتئو 2 تاجر اهل ونيز از يك سفر طولاني به سرحدات چين به ونيز بازگشتند.

اين 2 تاجر روسيه جنوبي و آسياي ميانه كه از چند دهه قبل به دليل فتوحات چنگيزخان جزو امپراتوري مغول محسوب مي شد را درنورديده و خود را به چين رساندند كه قوبيلاي قا آن امپراتور مغول بر آن فرمانروايي مي كرد.

قوبيلاي قا آن به نيكولو و ماتئو ماموريت داد كه چند راهب مسيحي را با خود به چين بياورند.

برادران پولو اندك زماني پس از بازگشت به وطن بار ديگر زادگاهشان را با يك پيام از سوي پاپ به مقصد چين ترك كردند.

اين بار ماركو نوجوان نيز همراه آنها بود.راهبان مسيحي به دليل ترس از مسافرت دريايي از همراهي با برادران پولو خودداري كردند.

هنگام رسيدن به چين ، قوبيلاي قاآن از آنها استقبال شاياني كرد و ماركوپولو جوان به يكي از نزديكان امپراتور تبديل شد و حتي حكومت يك شهر به عهده او گذاشته شد.

سرانجام پس از يك غيبت 24 ساله ماركوپولو با انبوه هداياي امپراتور قوبيلاي قاآن چين را ترك كرد و به زادگاهش ونيز بازگشت.

در روز 7 سپتامبر سال 1298 ميلادي ماركوپولو در يك جنگ دريايي با جمهوري جنوا كه رقيب جمهوري ونيز محسوب مي شد به همراه 7000 نفر ديگر اسير مي شود. او سال هاي طولاني در زندان مالپاگا در جنوا محبوس بود.

در دوران زندان ماركوپولو روايات سفرش به دربار قوبيلاي قا آن را به روستيچلو دو پيزا هم سلولي اش ديكته مي كند.

روستيچلو كه از هنر نويسندگي برخوردار بود روايات ماركوپولو را به قلمي شيوا مي نويسد سپس اين دست‌نوشته ها در اروپاي قرون وسطي آن زمان به زبان هاي مختلف ترجمه شده و توسط كاتبان ديگري تكثير مي شود.

به اين ترتيب ، در روز 8 ژانويه سال 1324 ميلادي ماركوپولو سياح و تاجر ونيزي كه به دليل روايت سفرش به دربار قوبيلاي قاآن در سراسر اروپا در اوج شهرت بود در سن 70 سالگي درگذشت.

داستان هاي سفرهاي ماركوپولو علي رغم سپري شدن قرن ها هنوز براي خوانندگان جالب و جذاب است.با اين حال ، امروز برخي از كارشناسان معاصر ترديد دارند كه ماركوپولو هرگز به چين رفته باشد!.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 11:5 توسط سرباز کورش|

 253سال پيش در روز 5 ژانويه سال 1757 ميلادي هنگامي که لويي پانزدهم ،پادشاه فرانسه قصد داشت سوار کالسکه شده و از کاخ ورساي به کاخ تريانون برود ، از سوي مردي به نام روبر فرانسوا دامين مورد حمله قرار مي گيرد.

روبر فرانسوا دامين که از لحاظ روحي بيمار بود با يک قلم تراش به لويي پانزدهم حمله کرد و توانست ضربه کوچکي را به او وارد کند.

محافظان و درباريان فورا دامين را دستگير مي کنند و پس از بازجويي در کاخ ورساي او را به پاريس و به برج مونتگمري منتقل مي کنند.

لويي پانزدهم که بر اثر ضربه قلم تراش فقط يک زخم کوچک برداشته بود ، دستور مي دهد دامين را شکنجه داده تا همدستان خود را در اين توطئه معرفي کند.

دامين بخت برگشته که از عقل درستي برخوردار نبود، تحت وحشيانه ترين شکنجه ها قرار مي گيرد ، تا همدستان فرضي خود را معرفي کند اما او حرفي براي گفتن نداشت.

سرانجام او را به اتهام سوءقصد به جان لويي پانزدهم محاکمه مي کنند و محکوم به مجازات شقه شدن مي شود.

هر يک از دست ها و پاهاي دامين به يک اسب نيرومند بسته شده و پس از به حرکت درآمدن اسب ها بدن او چهار پاره شده و به طرز فجيعي کشته مي شود.

به اين ترتيب در روز 5 ژانويه سال 1757 ميلادي لويي پانزدهم، پادشاه فرانسه از سوي روبر فرانسوا دامين ،مرد ناقص العقلي با يک قلم تراش مورد حمله قرار مي گيرد.

از آن پس لويي پانزدهم دچار بي اعتمادي شديدي مي شود و محبوبيت خود را در ميان مردم فرانسه از دست مي دهد. دامين نيز به سرنوشت شومي دچار شده و با وحشيانه ترين شيوه به قتل مي رسد.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 11:3 توسط سرباز کورش|

1603 سال پيش در روز 31 دسامبر سال 406 ميلادي اقوام بربر ژرمني از رودخانه يخ زده راين عبور کرده و وارد سرزمين هاي امپراتوري رم غربي شدند.

تا قبل از اين تاريخ ، ورود بربرها به سرزمين هاي امپراتوري باستاني رم به شيوه اي صلح آميز بود و مهاجران به عنوان لژيونر در ارتش رم يا کارگر کشاورزي در مزارع استخدام مي شدند.

اما اين بار اقوام بربر تحت فشار اقوام هون که از استپ هاي آسيا به اروپا هجوم آورده بودند مسلحانه وارد سرزمين هاي امپراتوري رم شدند.

اقوام واندال ، آلامان ، سوئو و ساير اقوام ژرمني بدون هيچ مقاومتي پس از عبور از رودخانه يخ زده راين راه خود را به سوي جنوب غرب ادامه دادند.

آنها سرزمين گل (فرانسه قديم) که جزو متصرفات رم بود را غارت کردند.

واندال ها اسپانيا را تصرف کرده و حتي مناطقي از آفريقاي شمالي را به اشغال در آوردند.

امپراتوري رم غربي که در دوران فتور و زوال خود قرار داشت قادر به نشان دادن واکنش نبود.

در عين حال اقوام بربر ديگري مانند بورگوندها ، ويزيگوت ها ، لومباردها و فرانک ها بخش هاي ديگري از اروپاي غربي که به امپراتوري رم غربي تعلق داشت را تصرف کردند.

به اين ترتيب ، در روز 31 دسامبر سال 406 ميلادي بربرهاي ژرمني از رودخانه يخ زده راين عبور کرده و وارد خاك امپراتوري رم غربي شدند.

امپراتوري رم غربي که دوران زوال را سپري مي کرد قادر به جلوگيري از يورش اقوام بربر نبود. مدتي بعد اروپا به يک موزاييک از پادشاهي هاي بربرها تبديل شد.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 11:1 توسط سرباز کورش|

 116 سال پيش در روز 4 ژانويه سال 1894 ميلادي فرانسه و روسيه تزاري يک پيمان نظامي محرمانه را امضا کردند.اين پيمان نظامي محرمانه ميان دولت جمهوري فرانسه و حکومت استبدادي تزار الکساندر سوم امضا شد.

الکساندر سوم سياست ليبرال و اصلاح طلبانه پدرش الکساندر دوم را کنار گذاشته بود و بار ديگر مردم روسيه شاهد يک تزار مستبد بودند.

با اين حال اين پيمان با استقبال افکار عمومي در فرانسه مواجه شد که نسبت به کشورهاي آلمان و نيز بريتانيا کينه مي ورزيد. اين پيمان نظامي موجب تحکيم اتحاد اتريش و آلمان و دور شدن بيشتر بريتانيا از فرانسه شد.

همين مساله به فرآيند مرگباري که سرانجام منجر به جنگ بزرگ يا جنگ اول جهاني شد ، سرعت بخشيد.

در سفري که الکساندر سوم به پاريس کرد با استقبال بي نظير مردم پايتخت فرانسه مواجه شد و با شکوه ترين پل پاريس به نام الکساندر سوم نامگذاري گرديد.

اين تنها جنبه مثبت اين پيمان بي حاصل و در عين حال پرخطر بود.

به اين ترتيب ، در روز 4 ژانويه سال 1894 ميلادي دولت جمهوري فرانسه و حکومت استبدادي تزار الکساندر سوم روسيه يک پيمان نظامي محرمانه را امضا کردند.

پيماني که موجب تسريع فرآيند مرگبار جنگ بزرگ يا جنگ جهاني اول شد که در جريان 4 سال جنگ ميليون ها نفر کشته شده و اروپا به خاک و خون کشيده شد.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 10:59 توسط سرباز کورش|

87 سال پيش در روز 30 دسامبر سال 1922 ميلادي حاكمان بلشويك روسيه به رهبري لنين نام روسيه را به اتحاد جماهير شوروي تغيير مي دهند.

اين فدراسيون كمونيستي جمهوري هاي روسيه ، اوكراين ، بيلوروسي ، ماوراء قفقاز و تركستان (كشورهاي آسياي ميانه) را دربرمي گرفت.

در پي سال ها تركستان روسيه در آسياي ميانه به چند جمهوري تبديل شد و شوروي در جنگ جهاني دوم كشورهاي بالتيك شامل استوني ، ليتواني و استوني را به خاك خود منضم كرد و اتحاد جماهير شوروي داراي 15 جمهوري با خودمختاري ظاهري گرديد.

ظهور اتحاد جماهير شوروي ، يك نام بدون حد و مرز جغرافيايي نشانه بلند پروازي انديشه ماركسيسم - لنينيسم بود كه قصد داشت تمام بشريت را تحت انقياد خود گرفته و موجوديت كليه مليت ها و كشورهاي ديگر را ملغي كند.

اتحاد شوروي پس از جنگ جهاني دوم كشورهاي اروپاي شرقي را تصرف كرد و با استقرار حكومت هاي كمونيستي در اين كشورها آنها را به اقمار خود تبديل كرد.

به اين ترتيب ، در روز 30 دسامبر سال 1922 ميلادي حاكمان بلشويك روسيه به رهبري لنين نام روسيه را به اتحاد جماهير شوروي تغيير دادند.

انتخاب اين نام هدف بلشويك ها را براي حاكم ساختن انديشه ماركسيسم - لنينيسم در سراسر جهان آشكار كرد. هدفي كه آينده ثابت كرد كه يك هدف جاه طلبانه و بدون نتيجه خواهد بود.

عمر اين امپراتوري سرخ از عمر متوسط يك انسان كوتاه تر بود و قبل از 69 سالگي چراغ عمرش خاموش شد و به تاريخ پيوست.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 10:58 توسط سرباز کورش|

30 سال پيش در روز 27 دسامبر سال 1979 ميلادي نيروهاي ارتش شوروي به خاک افغانستان حمله مي کنند. افکار عمومي جهان در آن هنگام به دليل تعطيلات کريسمس و سال نو چندان به اين حمله واکنش نشان نداد.

در پي کشته شدن نورمحمد تره کي ، عامل کودتاي کمونيستي در افغانستان به دست حفيظ الله امين ، شوروي دريافت که امين فرد مناسبي براي حفظ منافع اين کشور در افغانستان نيست.

بنابراين ارتش شوروي به دستور لئونيد برژنف ، رهبر و دبير کل حزب کمونيست اتحاد جماهير شوروي و به اين بهانه که دولت قانوني افغانستان از آنها کمک خواسته است به خاک اين کشور حمله مي کند.

حفيظ الله امين که کمتر از 40 روز قدرت رادر دست داشت به قتل مي رسد.

ببرک کارمل ، عامل شوروي ها به مقام رياست جمهوري افغانستان منصوب مي شود.

با دخالت مستقيم نيروهاي نظامي شوروي در افغانستان مبارزه مجاهدين افغاني با رژيم کمونيستي اين کشور که از زمان کودتاي نور محمد تره کي عليه دولت داود خان آغاز شده بود ، ابعاد گسترده اي مي گيرد و به يک جنگ تمام عيار مبدل مي شود.

در اواسط سال هاي دهه 1980 ميلادي نيروهاي رژيم کمونيستي افغانستان و حدود 200 هزار نظامي شوروي کنترل شهرها و راه هاي ارتباطي اصلي را در دست داشتند ، اما قادر به شکست دادن مجاهدين افغاني نبودند.

احمد شاه مسعود برجسته ترين فرمانده مجاهدين محسوب مي شد که لقب شير پنجشير را داشت و علي رغم بمباران هاي سنگين هوايي و تجهيزات مدرن ارتش شوروي هرگز اجازه نداد آنها بر دره پنجشير مسلط شوند.

سرانجام در دوران ميخاييل گورباچف دولت شوروي به اين نتيجه رسيد که در يک باتلاق گرفتار شده است ، ببرک کارمل استعفا داد و نجيب الله جانشين او شد.

در روز 15 آوريل سال 1988 براساس توافق هاي ژنو که ميان شوروي ، امريکا ، افغانستان و پاکستان امضا شد ، اشغال افغانستان توسط شوروي خاتمه يافت.

نيروهاي شوروي در روز 15 فوريه سال 1989 ميلادي از خاک افغانستان عقب نشيني کردند.

به اين ترتيب ، در روز 27 دسامبر سال 1979 ميلادي نيروهاي ارتش شوروي به خاک افغانستان حمله کردند. در اين جنگ 10 ساله دستکم يک ميليون افغاني کشته شدند و 5 ميليون نفر به کشورهاي ايران و پاکستان پناهنده شدند.

بيش از 15000 نظامي شوروي به قتل رسيدند و هزاران سرباز ديگر معلول شدند.

با خروج نيروهاي شوروي از افغانستان دوره تاريکي که از کودتاي نورمحمد تره کي آغاز شده بود به پايان رسيد. اما افسوس که دوره تاريک ديگري براي کشور و ملت مظلوم افغانستان در راه بود كه تا به امروز نيز ادامه دارد.

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 14:59 توسط سرباز کورش|

63 سال پيش در روز 23 دسامبر سال 1946 ميلادي آخرين واحدهاي نظامي فرانسه خاك كشور لبنان را ترك كردند و اين كشور براي هميشه از قيمومت فرانسه رها شد.

در پي سقوط امپراتوري عثماني و در نتيجه توافق هاي پنهاني سرپرسي سايكس انگليسي و پيكو فرانسوي لبنان در 20 آوريل سال 1920 ميلادي تحت قيمومت فرانسه درآمد.

در روز اول سپتامبر سال 1920 ميلادي ، ژنرال گورو كميسر عالي فرانسه در لوانت رسما استقلال لبنان را اعلام كرد.تدوين قانون اساسي لبنان در روز 23 مه سال 1926 ميلادي خاتمه يافت.

با اين حال ، اين كشور كماكان تحت قيمومت فرانسه بود. فرانسه و بريتانيا در منطقه خاورميانه رقابت شديدي داشتند.

با شروع جنگ جهاني دوم اين رقابت شديدتر شد زيرا فرانسه توسط آلمان اشغال گرديد و دولت ويشي فرانسه كه با آلمان ها همكاري مي كرد اداره مستعمرات فرانسه و كشورهاي تحت قيمومت آن را به عهده گرفته بود.

در سال 1941 ميلادي ، نيروهاي فرانسه آزاد بر بسياري از مستعمرات و كشورهاي تحت قيمومت فرانسه تسلط يافتند.درهمان سال ژنرال كترو ، فرمانده نيروهاي فرانسه آزاد در خاورميانه استقلال كامل لبنان را اعلام كرد.

در انتخابات سال 1943 ميلادي يك مجلس ملي در لبنان تشكيل شد و بشار الخوري رئيس جمهور اين كشور شد.

اندك اندك تنش ميان فرانسوي ها و لبناني ها بالا گرفت ، در سال 1945 ميلادي فرانسه تمام تشكيلات اداري را به دولت لبنان انتقال داد و خروج مرحله اي نيروهاي نظامي اين كشور از لبنان آغاز گرديد.

به اين ترتيب ، در روز 23 دسامبر سال 1946 ميلادي آخرين واحدهاي نظامي فرانسه خاك كشور لبنان را ترك كردند و اين كشور براي هميشه از قيمومت فرانسه رها شده و استقلال كامل خود را به دست آورد.

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 14:51 توسط سرباز کورش|

 18 سال پيش در روز 25 دسامبر سال 1991 ميلادي ميخائيل گورباچف ، رئيس جمهور اتحاد جماهير شوروي و دبيرکل حزب کمونيست شوروي از مقام خود استعفا داد.

هنگام استعفاي ميخائيل گورباچف سربازان روس در حال برافراشتن پرچم 3 رنگ آبي ، سفيد و قرمز روسيه قبل از انقلاب کمونيستي سال 1917 ميلادي بر فراز کرملين بودند. اتحاد شوروي در واقع ديگر وجود خارجي نداشت.

چند روز قبل ، در روز 21 دسامبر سال 1991 ميلادي رهبران 11 جمهوري شوروي در يک جلسه در شهر آلماآتي قزاقستان مرگ اتحاد جماهيرشوروي را اعلام کرده بودند.

بوريس يلتسين به عنوان رئيس جمهور فدراسيون روسيه مهار قدرت در بزرگترين جمهوري سابق شوروي را به دست گرفته بود.

به اين ترتيب ، در شب 25 دسامبر سال 1991 ميلادي بدون بروز خشونت و خونريزي ميخائيل گورباچف ، رئيس جمهور اتحاد جماهير شوروي و دبيرکل حزب کمونيست شوروي از کليه مقام هاي خود استعفا مي دهد.

حکومت کمونيستي شوروي که با يک انقلاب خونبار ايجاد شده بود ، بدون خونريزي خاتمه يافته و به تاريخ مي پيوندد.

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 14:37 توسط سرباز کورش|

101 سال پيش در بامداد 28 دسامبر سال 1908 ميلادي يک زلزله به قدرت 7.5 درجه در مقياس ريشتر شهرهاي بندري مسينا در جزيره سيسيل و رجيو در استان کالابريا در جنوب ايتاليا را ويران کرد.

ساعت 5 و 58 دقيقه بامداد شديدترين زلزله‌اي که تا پيش از آن در قاره اروپا ثبت نشده بود، جنوب ايتاليا را به لرزه درآورد.

اين زلزله که زمان آن نسبتا طولاني بود مناطق دوسوي تنگه مسينا را به طور کلي ويران کرد.

در پي وقوع اين زلزله يک ابرموج دريايي (سونامي) با قدرت وحشتناکي ايجاد شد که بندر مسينا در جزيره سيسيل و روستاهاي پيرامون آن را از روي نقشه ناپديد کرد.

در اين زلزله بين 100 تا 150 هزار نفر کشته شدند. يک موج همدردي ملي و بين المللي براي کمک رساني به مناطق بلازده به راه افتاد.

دولت ايتاليا براي مبارزه با غارتگراني که به نام گروه هاي «شغال ها» به غارت مناطق زلزله زده پرداخته بودند ، در اين مناطق حکومت نظامي اعلام کرد و نيروهاي ارتش ايتاليا در مناطق زلزله زده مستقر شدند.

به اين ترتيب ، در بامداد 28 دسامبر سال 1908 ميلادي در ساعت 5 و 58 دقيقه يک زلزله به قدرت 7.5 درجه در مقياس ريشتر بندر مسينا در جزيره سيسيل و بندر رجيو در استان کالابريا در جنوب ايتاليا را ويران کرد و بندر مسينا از نقشه جغرافيا ناپديد شد. در اين زلزله مهيب بين 100 تا 150هزار نفر جان باختند.

بندر مسينا بار ديگر ساخته شد اما خاطره دردآور اين بلاي طبيعي مرگبار همواره در تاريخ آن ثبت گرديد.

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 14:32 توسط سرباز کورش|

208 سال پيش در روز 26 دسامبر سال 1801 ميلادي غارت آثار باستاني پارتنون شهر آتن توسط لرد الگين اسکاتلندي آغاز شد. اين مهمترين غارت و تخريب يک عمارت باستاني در زمان صلح بود.

توماس بروس ژنرال و ديپلمات 35 ساله اسکاتلندي ، هفتمين کنت الگين به عنوان سفير بريتانيا در باب عالي ، دربار امپراتوري عثماني منصوب شده بود.

در آن زمان روابط سلطان سليم دوم سلطان عثماني با کشور بريتانيا بسيار حسنه بود و او هيچ امتيازي را از بريتانيايي ها دريغ نمي کرد.

لرد الگين که به ارزش آثار باستاني يونان واقف بود توانست از سلطان سليم دوم مجوز پياده کردن مجسمه ها، ستون ها، کتيبه ها و حجاري هاي معبد پارتنون مشهورترين معبد آکروپليس شهر آتن را به دست بياورد. يونان و سرزمين هاي بالکان در آن زمان جزو خاک امپراتوري عثماني بود.

لرد الگين علي رغم مخالفت مقامات محلي آتن بي رحمانه غارت پارتنون را آغاز کرد. نخستين کشتي بريتانيايي به زودي با محموله ارزشمندي از آثار باستاني معبد پارتنون بندر پيره را به سوي لندن ترک کرد.

الگين سالها به غارت پارتنون و ساير بناهاي باستاني آکروپليس ادامه داد و نام خود را به عنوان بزرگترين غارتگر و تخريب کننده آثار باستاني در زمان صلح ثبت کرد.

به اين ترتيب ، در روز 26 دسامبر 1801 ميلادي غارت آثار باستاني معبد پارتنون شهر آتن توسط لرد الگين اسکاتلندي سفير بريتانيا در باب عالي, دربار امپراتوري عثماني ، آغاز شد.

الگين با غارت آثار باستاني معبد پارتنون و ديگر بناهاي باستاني آکروپليس آتن نام خود را به عنوان بزرگترين غارتگر دوران صلح در تاريخ ثبت کرد.

عجيب نيست که در سال 1860 ميلادي نوه لرد الگين هنگام حمله نيروهاي بريتانيايي به پکن به تاسي از خلق و خوي پدر بزرگش که به او به ارث رسيده بود دستور غارت کاخ تابستاني باشکوه امپراتوران چين در پکن را صادر کرد و پس از غارت اين کاخ را به آتش کشيد.

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:24 توسط سرباز کورش|

 14۰ سال پيش در روز 17 نوامبر سال 1869 ميلادي کانال سوئز با حضور اوژني امپراتريس فرانسه ، همسر ناپلئون سوم و فرانسوا ژوزف امپراتور اتريش - مجارستان افتتاح شد.جيوزپه وردي ، آهنگساز مشهور ايتاليايي براي بزرگداشت اين واقعه اپراي آيدا را با اقتباس از يک اثر آگوست ماريت، مصرشناس فرانسوي خلق کرد و 2 سال بعد در روز 23 دسامبر سال 1871 ميلادي اين شاهکار هنري را در تئاتر قاهره روي صحنه برد.

6 قرن قبل از ميلاد ، فرعون نخائو دوم از سلسله بيست وششم فراعنه مصر به فکر اتصال درياي سرخ به درياي مديترانه با احداث يک کانال مصنوعي افتاد.

داريوش اول پادشاه هخامنشي ايران پس از فتح مصر دستور احداث ترعه اي را داد که درياي سرخ را به درياي مديترانه متصل مي کرد.اما با گذشت قرن ها ، اين آبراه به دليل عدم نگهداري و لايروبي از بين رفت.

در سال 1833 ميلادي ، پروسپر آنفانتن تصميم مي گيرد کار افرادي که طرح احداث ترعه اي ميان درياي مديترانه و درياي سرخ را بررسي کرده بودند ، دنبال کند.

محمدعلي خديو مصر که به نام سلطان عثماني مصر را اداره مي کرد ، طرح آنفانتن را رد کرد تا اينکه ، فردينان دولسپس ، ديپلمات جوان فرانسوي به مصر اعزام مي شود.

اين نايب کنسول 27 ساله فرانسه در اسکندريه به محمد سعيد پسر محبوب خديو مصر درس سوارکاري مي داد.او در اسکندريه با آنفانتن آشنا شد و از طرح او براي احداث ترعه آگاه گرديد.

چند سال بعد ، محمد سعيد، شاگرد سوارکاري دولسپس، خديو مصر مي شود.فردينان  به راحتي موفق به جلب رضايت خديو مصر براي احداث ترعه مي گردد.

دولسپس با حمايت اوژني امپراتريس فرانسه موفق به جمع آوري منابع مالي لازم براي احداث ترعه مي شود و در روز 25 نوامبر سال 1854 ميلادي قرارداد بهره برداري 99 ساله از اين ترعه را از خديو مصر کسب مي کند.

فرديناند دولسپس در 19 مه سال 1855 ميلادي کمپاني سوئز را تاسيس کرد و عمليات احداث کانال آغاز شد.

سرانجام ، پس از چند سال کار طاقت فرسا کانال سوئز به طول 162 کيلومتر ، عرض 54 متر و عمق 8 متر درياي مديترانه را به درياي سرخ مرتبط مي کند. با احداث کانال شهرهاي جديدي در بيابان متولد شدند: پورت سعيد در دهانه کانال در ساحل مديترانه ، شهر سوئز در دهانه کانال در ساحل درياي سرخ و شهر اسماعيليه در حد فاصل اين دو شهر.

احداث کانال سوئز موجب شد مسير دريايي لندن به بمبئي 8 هزار کيلومتر کاهش يابد زيرا ديگر نيازي به دور زدن قاره آفريقا نبود.بريتانيا که مي خواست اين مسير حياتي را تحت کنترل خود داشته باشد ، مصر که تا آن زمان قلمروي عثماني محسوب مي شد را تحت قيمومت خود درمي آورد.

به اين ترتيب ، در روز 17 نوامبر سال 1869 ميلادي کانال سوئز با حضور امپراتريس اوژني همسر ناپلئون سوم امپراتور فرانسه و فرانسوا ژوزف امپراتور اتريش افتتاح شد.

بريتانيا به زودي کنترل نظامي و مالي کانال سوئز ، اين مسير دريايي حياتي را به دست مي گيرد و مصر که يک سرزمين امپراتوري عثماني محسوب مي شد را تحت قيمومت خود قرار مي دهد.

تا اينکه پس از سرنگوني ملک فاروق پادشاه مصر و به قدرت رسيدن افسران جوان ، جمال عبدالناصر در سال 1956 ميلادي کانال سوئز را ملي اعلام مي کند.

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:21 توسط سرباز کورش|

321 سال پيش در روز 22 دسامبر سال 1688 ميلادي ، جيمز دوم ، پادشاه انگلستان از لندن رانده شد و به فرانسه به دربار لويي چهاردهم فرار کرد.

اين انقلاب بدون خونريزي به اختلافات مذهبي در انگلستان خاتمه داد و موجب برقراري سلطنت مشروطه در اين کشور گرديد.

پادشاه نقشي نمادين يافت و قدرت اصلي در اختيار مجلس قرار گرفت.جيمز دوم 3 سال قبل از اين تاريخ جانشين برادرش چارلز دوم شده بود.

پدر آنها چارلز اول ، پادشاه مستبد و لجوج در جريان انقلاب اول انگلستان در سال 1649 ميلادي گردن زده شده بود.

اما پس از چند سال جنگ و خونريزي داخلي بار ديگر در روز 29 مه سال 1660 ميلادي رژيم سلطنتي در انگلستان برقرار گرديد و چارلز دوم بر تخت سلطنت نشست.

چارلز دوم پادشاهي انعطاف پذير بود و توانست با سياست و تدبير اختلافات مذهبي در انگلستان را آرام کند و در کشور ميان گروه هاي مخالف مذهبي تعادل برقرار سازد.

پس از مرگ او ، جيمز دوم برادرش در سال 1685 ميلادي پادشاه انگلستان شد.جيمز دوم از خصوصيت انعطاف پذير برادرش و سياست او بهره نبرده بود.

جيمز دوم از همان ابتدا تلاش کرد مذهب کاتوليک را بر اتباعش که اکثريت آنها پروتستان بودند ، تحميل نمايد و تصميم داشت از اقدام لويي چهاردهم، پادشاه فرانسه در سرکوب پروتستان ها تقليد نمايد.

جيمز دوم از ازدواج اولش صاحب 2 دختر به نام هاي ماري و آن بود.

او براي داشتن يک وليعهد بار ديگر ازدواج مي کند و با تولد يک پسر در سال 1688 ميلادي ، مردم انگلستان از تحکيم شدن سلطنت سلسله کاتوليک مذهب استوارت بيمناک مي شوند.

بنابراين از ويليام سوم حاکم هلند دعوت مي کنند تا بر تخت سلطنت انگلستان بنشيند ، ويليام سوم نوه چارلز اول و شوهر ماري دختر بزرگتر جيمز دوم بود.

با ورود ويليام سوم به خاک انگلستان ، جيمز دوم تصميم مي گيرد بدون مقاومت فرار کند.با فرار او انگلستان از يک جنگ داخلي ديگر نجات مي يابد.

ويليام و ماري پروتستان هاي معتقدي بودند و در عين حال دشمن لويي چهاردهم، پادشاه فرانسه محسوب مي شدند.بنابراين تمام خصوصياتي که مورد علاقه انگليسي ها بود را دارا بودند.

به اين ترتيب ، در روز 22 دسامبر سال 1688 ميلادي جيمز دوم ، پادشاه انگلستان از لندن فرار کرده و به دربار لويي چهاردهم پادشاه فرانسه پناه مي برد.

با فرار او انگلستان از يک جنگ داخلي جديد نجات مي يابد.

اختلافات مذهبي در اين کشور پايان مي گيرند و رژيم سلطنتي بر پايه نظام پارلماني برقرار مي گردد.

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:15 توسط سرباز کورش|

20 سال پيش در روز 25 دسامبر سال 1989 ميلادي نيکلاي چائوشسکو ، رئيس جمهور روماني و النا ، همسرش پس از يک محاکمه کوتاه با حضور خيل جمعيت در روز جشن کريسمس تيرباران شدند.

گويي بايد اين ماجرا در خون خاتمه مي يافت.مردم روماني پس از اينکه 2 دهه را در ترس و وحشت رژيم ديکتاتوري کمونيستي چائوشسکو سپري کردند ، باور کرده بودند که براي خاتمه دادن به اين کابوس بايد بدن هاي نيکلاي و النا با گلوله سوراخ سوراخ شوند.

از جريان محاکمه و تيرباران فيلم برداري شد و فيلم آن در شب 26 دسامبر از تلويزيون دولتي روماني چندين بار پخش شد.

در اين هنگام بود که طرفداران چائوشسکو به ويژه افراد پليس امنيتي مخوف رژيمش دريافتند که همه چيز پايان يافته واکنون زمان فرار يا تقاص فرا رسيده است.

اما چرا تقدير چائوشسکو برخلاف ساير رهبران کشورهاي کمونيستي بود؟ آيا او در پايان سال 1989 ميلادي واقعيت فروپاشي ديوار برلين ، سقوط رژيم هاي کمونيستي در لهستان و چکسلواکي و ساير کشورهاي اروپاي شرقي را دريافته بود؟.

خير ، او بار ديگر در 24 نوامبر همان سال پيروزمندانه به دبيرکلي حزب کمونيست انتخاب شده بود و اين «نابغه کارپات» ، «دانوب انديشه» هرگز فکر نمي کرد ، در پايان راه است. خير ، ملتش او را دوست دارند ، زيرا ملت يعني شخص نيکلاي چائوشسکو.

چائوشسکو در جريان 24 سال حکومت مطلقه خود انواع مشقات را به مردم روماني تحميل کرد.

او در روز 16 دسامبر صداي جرقه اي که در شهر تيميسوارا زده شد را نشنيد.

هنگامي که ملتش در اعتراض به دستگيري کشيش لازلو توئکس مدافع اقليت مجار ترانسيلوانيا در اين شهر دست به تظاهرات زدند.

چائوشسکو به ارتش دستور داد تظاهرات مردم را سرکوب کند. صدها نفر از مردم کشته شدند.

چائوشسکو در تلويزيون از ارتش براي سرکوب تظاهرات تقدير کرد.

اما در فرداي آن روز هنگامي که در بالکن کاخ خود در بخارست قدم مي زد فريادهاي «مرگ بر چائوشسکو» را شنيد.

در روز 21 دسامبر يک تظاهرات عظيم کارگري عليه رژيم ديکتاتوري کمونيستي چائوشسکو در مقابل مقر حزب کمونيست در شهر بخارست برپا شد.

ارتش آتش گشود.بخارست به پا خواست. علي رغم سرکوب شديد انقلاب مردمي در مقابل موج انقلاب ديگر کاري ازدست نيروهاي امنيتي روماني برنمي آمد.

در روز 22 دسامبر وزير دفاع رژيم کمونيستي روماني خودکشي کرد. « نابغه کاپات » خيلي دير متوجه واقعيت شد و در تلاشي مذبوحانه شتابان با همسرش بخارست را ترک کرد تا از کشور به اتفاق فرار کنند.

نيکلاي چائوشسکو و همسرش النا در جاده فرودگاه پيتستي توسط نيروهاي انقلابي دستگير شدند.

پيکره اصلي ارتش به انقلاب پيوست و 3 روز بعد در يک پادگان نظامي پايان سرنوشت چائوشسکو رقم خورد.

به اين ترتيب ، در روز 25 دسامبر سال 1989 ميلادي ، در روز جشن کريسمس ، نيکلاي چائوشسکو و النا همسرش پس از يک محاکمه کوتاه در حضور مردم تيرباران شدند.

براساس ، آمار رسمي در جريان انقلاب مردمي روماني که ظرف يک هفته رژيم ديکتاتوري چائوشسکو را سرنگون کرد 1104 نفر از مردم توسط نيروهاي امنيتي و ارتش روماني به قتل رسيدند.

مردم پس از 20 سال تحمل رنج و مشقت و زندگي مملو از هراس انتقام خود را گرفتند.

اما اگر چائوشسکو زودتر متوجه تغيير زمانه شده بود و واقعيت پيرامون خود را درک کرده بود ، شايد پايان کار او با خون ختم نمي شد.

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:11 توسط سرباز کورش|

 20 سال پيش ، شب 9 نوامبر و نخستين ساعات بامداد 10 نوامبر سال 1989ميلادي يک شب فراموش نشدني بود.شبي که خاطره آن را همه شاهدان همواره به ياد خواهند داشت. در آن شب سراسر جهان از طريق تلويزيون ها شاهد جوانان آلمان شرقي و آلمان غربي بود که ديوار برلين «ديوار شرم» که از 13 اوت سال 1961ميلادي برلين را به 2 بخش تقسيم کرده بود ، ويران مي کردند.

اين اقدام جوانان ، رهبران 2 آلمان که انتظار نداشتند تحولات چنين سير شتاباني را بيابند ، غافلگير کرد.

مجارها تحت تاثير سياست «گلاسنوست» که از سال 1986 ميلادي توسط ميخائيل گورباچف ،رهبر شوروي آغاز شده بود در روز 2 مه سال 1989 ميلادي اعلام کرده بودند قصد بازگشايي مرز خود با اتريش را دارند.

از همان هنگام صدها نفر از اتباع آلمان شرقي به اميد اينکه بتوانند به غرب بروند عازم مجارستان شدند. در ماه سپتامبر تعداد آنها به هزاران نفر رسيد.

در جمهوري دموکراتيک آلمان «آلمان شرقي» ابتدا در شهر لايپزيک و سپس در ساير شهرهاي اين کشور کمونيستي ، مخالفان کمونيسم پس از ده ها سال ، سکوت اجباري را کنار گذاشته و به تظاهرات آشکار عليه رژيم کمونيستي دست زدند.

پايه هاي قدرت رژيم کمونيستي آلمان شرقي به لرزه درآمد.اريش هونکر ، رهبر آلمان شرقي قدرت را به اگون کرنتس واگذار کرد اما ديگر هيچ چيز نمي توانست مانع تحول تاريخ شود.

در روز 7 نوامبر ، تظاهرات يک ميليون نفر در شهر برلين شرقي موجب استعفاي دستجمعي دولت کمونيستي آلمان شرقي شد.

در شب 9 نوامبر ، هزاران نفر از مردم برلين شرقي در کنار ديوار تجمع کرده و يک به يک پست هاي مرزي را گشودند.

گاردهاي مرزي مخوف آلمان شرقي که در دوره اي نزديک به 30 سال 239 نفر که تلاش مي کردند از ديوار عبور کنند را به قتل رسانده بودند ، اين بار دست به سلاح هايشان نزدند.آنها درک کرده بودند که زمان قدرتشان به سر آمده است.

سقوط ديوار برلين با 3 متر و 60 سانتيمتر ارتفاع ، 160 کيلومتر طول و 300 برج نگهباني مسلح به مسلسل هاي سنگين به 50 سال جدايي ميان 2 بخش آلمان خاتمه داد.

سرانجام ، جمهوري فدرال آلمان تحت نفوذ غرب و جمهوري دموکراتيک آلمان تحت تسلط شوروي دوباره به يکديگر پيوسته و کشور و ملت آلمان بار ديگر متحد شد.

به اين ترتيب ، در شب 9 نوامبر و نخستين ساعات بامداد 10 نوامبر سال 1989 ميلادي جوانان برلين شرقي و برلين غربي در اقدامي خودجوش ديوار برلين «ديوار شرم» را سرنگون کردند.

هزاران خانواده که از سال 1949 ميلادي در دو بخش آلمان دور از يکديگر زندگي مي کردند و به ويژه پس از سال 1961 ميلادي کاملا از يکديگر جدا شده بودند ، دوباره يکديگر را بازيافتند.

سقوط ديوار برلين موجب شد تا شب 9 نوامبر به يک شب فراموش نشدني تاريخ تبديل شود.

با سقوط «ديوار شرم» بارديگر کشور و ملت آلمان وحدت خود را بازيافت.اين جبر تاريخ بود و هيچ چيز نمي توانست مانع آن شود.

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:5 توسط سرباز کورش|

144سال پيش در شب 14 آوريل سال 1865 ميلادي و درست پنج روز پس از پايان جنگهاي انفصال آمريكا، آبراهام لينكلن رئيس جمهوري ايالات متحده در لژ تئاتر فورد در شهر واشنگتن هدف گلوله قرار گرفت و ساعاتي بعد جان سپرد.

قاتل به نام جان ويلكس بوث از فاصله بسيار نزديك و از پشت سر فقط يك گلوله به جمجمه لينكلن شليك كرد.

او پس از تيراندازي به سوي آبراهام لينكلن كه در كنار همسرش نشسته و نمايش را تماشا مي كرد، فرياد زد: جنوب انتقامش را گرفت.

جان ويلكس بوث  يك بازيگر 26 ساله تئاتر و از هواداران كنفدراسيون جنوب آمريكا بود كه در جنگ هاي انفصال از ايالت هاي شمال و در واقع نيروهاي دولت مركزي شكست خورده بود.

قاتل لينكلن موفق شد از پنجره فرار كند و با اسبي كه  همدستش از قبل زير پنجره آماده كرده بود از محل دور شود.
دولت آمريكا براي دستگيري بوث مبلغ هنگفت 100 هزار دلار را به عنوان جايزه تعيين كرد.

بوث كه به  ناحيه پورت رويال ايالت ويرجينيا فرار كرده بود كمتر از دو هفته بعد از قتل لينكلن در درگيري با سواره نظام ارتش دولتي كه در تعقيب او بود، كشته شد و همدستش دستگير گرديد.

پس از كشته شدن آبراهام لينكلن كه دومين دوره رياست جمهوري خودرا آغاز كرده بود، معاون رياست جمهوري آندرو جانسون جانشين او شد.

به اين ترتيب در شب 14 آوريل سال 1865 ميلادي آبراهام لينكلن ، رئيس جمهور ايالات متحده در حالي كه همراه همسرش در لژ تئاتر فورد شهر واشنگتن يك نمايش را تماشا مي كرد، هدف گلوله يكي از طرفداران كنفدراسيون جنوب  قرار گرفت و ساعاتي بعد جان سپرد.

آبراهام لينكلن در دوره نخست رياست جمهوري اش فرمان لغو بردگي كه در ايالت هاي جنوبي رايج بود را صادر كرد و اين مساله موجب آغاز جنگ هاي 4 ساله انفصال آمريكا شد. اين جنگ داخلي سرانجام با  شكست واضمحلال كنفدراسيون جنوب خاتمه يافت.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 19:50 توسط سرباز کورش|

149 سال پيش در روز 20 دسامبر سال 1860 ميلادي مجلس ويرجينيا به اتفاق آرا جدايي كاروليناي جنوبي را از خاك ايالات متحده تصويب مي كند، اين سرآغاز جنگ هاي انفصال آمريكا بود.

اندكي بعد ده ايالت ديگر جنوب نيز از اين اقدام پيروي كرده و جدايي خود از ايالات متحده را اعلام مي كنند. از اوايل قرن نوزدهم ميلادي ، در ايالات متحده اختلاف ميان شمال صنعتي ، نوگرا و تاجر مسلك با جنوب كشاورزي ، سنت گرا و اشرافي بر سر مساله بردگي آغاز مي شود.

جنوبي ها براي انجام كارهاي توان فرسا در مزارع پنبه ، تنباكو و نيشكر روي بيگاري بردگان سياهپوست حساب مي كردند.

شمالي ها هم آزادي بردگان را بهانه قرار داده بودند و مي خواستند تحت شعار فريبنده لغو بردگي از نيروي كار ارزان و فراوان بردگان سياهپوست در كارخانه هاي شمال استفاده كنند.

در سال 1860 ميلادي آبراهام لينكلن يك جمهوري خواه و معتقد سرسخت به لغو بردگي با كسب 40 درصد آرا به دليل شكافي كه در حزب دموكرات ايجاد شده بود ، به مقام رياست جمهوري آمريكا انتخاب مي شود.

با به قدرت رسيدن آبراهام لينكلن كاروليناي جنوبي بهانه لازم را براي انفصال مي يابد و همراه 10 ايالت ديگر كنفدراسيون جنوب را تشكيل مي دهد.

لينكلن كه مي خواست وحدت كشور را حفظ كند در نقض اعتقادهاي خود نسبت به لغو بردگي ترديد نمي كند و به ايالات جنوبي پيشنهاد مي دهد تا تحت شرايطي بردگي را حفظ كنند اما جنوبي ها پيشنهاد او را نمي پذيرند.

به اين ترتيب ، در روز 20 دسامبر سال 1860 ميلادي در پي انتخاب آبراهام لينكلن به مقام رياست جمهوري ايالات متحده ، مجلس ويرجينيا به اتفاق آرا انفصال كاروليناي جنوبي را از خاك ايالات متحده تصويب مي كند. ده ايالت ديگر جنوب نيز از اين تصميم پيروي مي كنند.

سرانجام جنگ هاي انفصال آمريكا  لغو بردگي و ويراني ايالت هاي جنوبي به دست شمالي ها بود.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 19:49 توسط سرباز کورش|

 18 سال پيش در روز 21 دسامبر سال 1991 ميلادي نمايندگان 11 جمهوري شوروي در شهر آلماآتي در قزاقستان مرگ اتحاد جماهير شوروي را قبل از اين كه 70 ساله شود ، اعلام كردند.اتحاد جماهير شوروي 69 سال پيش از اين تاريخ در روز 30 دسامبر سال 1922 ميلادي متولد شده بود.

با مرگ شوروي ، جامعه كشورهاي مستقل مشترك المنافع جايگزين آن شد. تنها 3 جمهوري بالت «ليتواني ، لتوني و استوني» و جمهوري گرجستان حاضر نشدند به اين جامعه تازه حيات يافته بپيوندند.

با اين حال ، با گذشت چند سال ساير جمهوري ها از جامعه كشورهاي مستقل مشترك المنافع خود را كنار كشيدند تا بتوانند با استقلال كامل به حيات خود ادامه دهند.

ده سال پيش از اين تاريخ ، اتحاد جماهير شوروي هنوز لرزه به پيكر جهان مي انداخت. ارتش سرخ در افغانستان مي جنگيد و لئونيد برژنف آخرين «تزار سرخ» موشك هاي هسته اي اش را به سوي اروپاي غربي نشانه گرفته بود.

در واشنگتن، رونالد ريگان ، رئيس جمهور ايالات متحده يك مسابقه تسليحاتي موسوم به «جنگ ستارگان» برگرفته از نام يك فيلم مشهور را آغاز كرده بود. حكومت شوروي قرباني يك اقتصاد از پاي درآمده، قادر نبود رقيبش را در اين زمينه دنبال كند.

ارتش اين كشور در افغانستان به دام افتاده بود. انتخاب يك پاپ لهستاني در واتيكان موجب بروز بحران سياسي در لهستان شده بود و كارگران لهستاني حكومت كمونيستي ورشو را به چالش خوانده بودند.

شوروي ناگزير مي شود به دليل وجود اين نقاط ضعف امتيازات متوالي به ايالات متحده بدهد.

در روز 13 مارس سال 1985 ميلادي ، پس از مرگ برژنف و 2 جانشينش كه عمري كوتاه به عنوان رهبر شوروي داشتند ، ميخائيل گورباچف 54 ساله رهبر شوروي مي شود.

او تلاش مي كند با مدرنيزه كردن اقتصاد و نهادهاي شوروي از سقوط اين ابرقدرت جهان جلوگيري كند. واژه هاي «پرسترويكا» و «گلاسنوست» در جهان طنين مي افكنند اما ديگر خيلي دير شده است.

فاجعه نيروگاه هسته اي چرنوبيل در روز 26 آوريل سال 1986 ميلادي و ماجراي فرود حيرت آور يك هواپيماي كوچك به خلباني يك جوان آلماني در ميدان سرخ مسكو در روز 28 مه سال 1987ميلادي علي رغم دفاع ضدهوايي رعب آور شوروي نشانه هاي واضحي از زوال امپراتوري سرخ بودند.

موج انقلاب از جمهوري كوچك شوروي ليتواني آغاز مي شود. مجلس اين جمهوري در روز 11 مارس سال 1990 ميلادي به طور يكجانبه استقلال ليتواني از اتحاد جماهير شوروي را اعلام مي كند.

در حالي جهان نفس را در سينه حبس كرده بود، ميخائيل گورباچف در عين حال كه تنش ها را مهار مي كرد به اصلاحات ادامه مي داد.

در ژانويه سال 1991 ميلادي ، ارتش شوروي وارد ليتواني مي شود. نيروهاي شوروي در شهر ويلنيوس پايتخت ليتواني تلاش مي كنند ايستگاه تلويزيون را اشغال كنند اما مردم ليتواني مقاومت مي كنند.

در روز 19 اوت سال 1991 ميلادي ، هنگامي كه گورباچف در سواحل كريمه بود كمونيست هاي محافظه كار با يك كودتا تلاش مي كنند گورباچف را از قدرت ساقط كنند. آنها در اين تلاش توسط بوريس يلتسين رئيس جمهور فدراسيون روسيه بزرگترين جمهوري شوروي شكست مي خورند.

گورباچف ديگر قادر به جلوگيري از روند تحولات نبود و قدرت واقعي به دست بوريس يلتسين مي افتد.

به اين ترتيب ، در روز 21 دسامبر سال 1991 ميلادي نمايندگان 11 جمهوري شوروي در شهر آلماآتي در قزاقستان مرگ اتحاد جماهير شوروي را قبل از اين كه 70 ساله شود، اعلام مي كنند.

پس از مرگ شوروي ، فقط بايد ميراث لنين محو مي شدند كه اين كار در جريان چند ماه بعد انجام مي شود. در شهر لنينگراد، پايتخت سابق تزارهاي روسيه ، مردم در يك همه پرسي خواهان تغيير نام شهر مي شوند.لنينگراد بار ديگر نام اصلي خود «سنت - پترزبورگ» كه ريشه آلماني داشت را بازمي يابد!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 19:47 توسط سرباز کورش|

 226 سال پيش در روز 19 سپتامبر سال 1783 ميلادي اتين دو مون گلفيه يك بالون هواي گرم به نام «مارسيال» را در كاخ ورساي در مقابل ديدگان لويي شانزدهم ، پادشاه فرانسه و خيل انبوه درباريان به هوا فرستاد كه يك خروس ، يك اردك و يك گوسفند سرنشينان آن بودند. اين 3 موجود زنده نخستين مسافران هوايي تاريخ جهان محسوب مي شوند.

ايده پر كردن يك بالون با هواي گرم براي غلبه به قانون جاذبه زمين حدود يك سال پيش از اين تاريخ به فكر اتين و برادرش ژوزف دو مون گلفيه ، دو كاغذ ساز شهر آنوناي فرانسه خطور كرده بود.

با گرم كردن هوا داخل بالون منبسط شده و سبكتر از هواي پيراموني مي شود.

ژوزف دو مون گلفيه آزمايش ها را با بالون هاي كوچك آغاز كرد و توانست آنها را تا ارتفاع سقف سالن كارگاه به هوا بفرستد.

در روز 5 مه سال 1783 ، در مقابل مقامات شهر آنوناي فرانسه ، برادران مون گلفيه يك بالون به قطر 11 متر كه از پارچه و كاغذ ساخته شده بود و داخل آن با هواي گرم ناشي از آتش زدن كاه پر شده بود را به هوا فرستادند.

بالون تا ارتفاع 2000 متري بالا رفت و سپس ناگهان سقوط كرد. شهرت بالون برادران مون گلفيه به دربار فرانسه رسيد.

اتين و ژوزف به پاريس و سپس به كاخ ورساي رفتند. اتين در مقابل ديدگان لويي شانزدهم و درباريانش يك بالون را با 3 مسافر شامل يك خروس ، يك اردك و يك گوسفند به هوا فرستاد.

بالون تا ارتفاع 480 متري صعود كرد و 1700 متر دورتر از محل حركت به آرامي در جنگل ووكرسون در كنار ورساي سقوط كرد. اردك و گوسفند از اين پرواز جان سالم به در بردند اما خروس كشته شد.

به اين ترتيب ، در روز 19 سپتامبر سال 1783 ميلادي اتين دو مون گلفيه يك بالون هواي گرم به نام «مارسيال» را در مقابل ديدگان لويي شانزدهم و خيل انبوه درباريان به هوا فرستاد كه يك خروس ، يك اردك و يك گوسفند سرنشينان آن بودند.

اين 3 موجود زنده نخستين مسافران هوايي تاريخ جهان محسوب مي شوند. البته خروس بخت برگشته نيز نخستين مسافر هوايي تاريخ جهان است كه جان خود را در يك سانحه هوايي از دست داد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 23:19 توسط سرباز کورش|

 179 سال پيش در روز 17 دسامبر سال 1830 ميلادي سيمون بوليوار ،قهرمان استقلال آمريکاي جنوبي در نزديکي شهر سانتامارتا در کلمبيا به دليل ابتلا به بيماري سل درگذشت.

سيمون بوليوار در روز 24 ژانويه سال 1783 ميلادي در شهر کاراکاس ونزوئلا و در يک خانواده اشرافي متولد شده بود. او در سن 9 سالگي پدرش را از دست داد.

سيمون ابتدا در ونزوئلا و سپس در اروپا تحصيل کرد و پرورش يافت.

او در اروپا توانست دانش هاي ادبي و علمي خود را عميق تر کرده و با آرمان هاي دموکراتيک الهام گرفته از انقلاب فرانسه آشنا شود.

اين آرمان ها زندگي او را تحت تاثير قرار داده و او را به مبارزه براي استقلال قاره آمريکاي جنوبي متقاعد کرد.

سيمون بوليوار در سفر ايتاليا هنگام صعود از کوه مقدس اين جملات را بر زبان آورد: «در مقابل شما سوگند مي خورم ، به خداوند پدرانم سوگند مي خورم ، به پدرانم سوگند مي خورم ، به شرافتم سوگند مي خورم و به ميهنم سوگند مي خورم که هرگز تا قبل از گسستن زنجيرهايي که قدرت حاکمه اسپانيا به ما تحميل کرده به بازوي خود استراحت و به روح خود آرامش نخواهم داد».

از آوريل سال 1810 ميلادي ، کلنل بوليوار به يکي از رهبران عمده جنبش آزادي بخش ونزوئلا تبديل شد.

در روز 6 اوت سال 1813 ميلادي ، سيمون بوليوار از سوي شوراي شهر کاراکاس عنوان «ليبرتادور» (آزادکننده) را يافت.

با اين حال ، در ژوئن سال 1821 ميلادي بود که سيمون بوليوار پس از پيروزي در کارابوبو توانست اسپانيايي ها را از خاک ونزوئلا بيرون براند.

از آن پس ، سيمون بوليوار تلاش خود را معطوف آزاد کردن ساير مستعمرات اسپانيا در قاره آمريکاي جنوبي کرد.جنگ در پس جنگ.

بوليوار موفق شد استقلال کلمبيا ، اکوادور ، پرو و بوليوي را به دست بياورد.

بوليوار قدرتمند از پيروزي هايش جمهوري کلمبيا بزرگ را با ادغام تمام اين کشورها تاسيس کرد و خود رئيس جمهور اين جمهوري پهناور شد.

بوليوار در جريان کنگره پاناما در سال 1826 ميلادي تلاش کرد يک کنفدراسيون از جمهوري هاي اسپانيايي آمريکا را تشکيل دهد.

او آرزوي تاسيس «ايالات متحده آمريکاي جنوبي» را داشت اما در تلاش خود شکست خورد.

سيمون بوليوار که توسط رقبايش از قدرت ساقط مي شود در سن پدرو آلخاندرينو يک مزرعه در نزديکي شهر سانتامارتا در انزوا در مي گذرد.

به اين ترتيب ، در روز 17 دسامبر سال 1830 ميلادي سيمون بوليوار ، قهرمان استقلال آمريکاي جنوبي در نزديکي شهر سانتامارتا در کلمبيا به علت ابتلا به بيماري سل درگذشت.

علي رغم فتوحات و کسب استقلال کشورهاي آمريکاي جنوبي از استعمار اسپانيا ، سيمون بوليوار در انزوا در مي گذرد و يک کشيش فقير سرخ پوست مراسم مذهبي را بر بالين بوليوار محتضر برگزار مي کند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 23:1 توسط سرباز کورش|

 954 سال پيش در روز 15 دسامبر سال 1055 ميلادي سلطان طغرل سلجوقي سرسلسله سلجوقيان شهر بغداد، مرکز خلافت عباسي را تصرف کرد.

سلطان طغرل سرسلسله سلجوقيان بدون آن که شهر بغداد در مقابل سپاهش مقاومت کند مرکز خلفاي عباسي را فتح کرد. طغرل متعلق به يکي از اقوام ترک ماورالنهر بود.

او پس از شکست دادن غزنويان و پادشاهان ملوک طوايفي ماورالنهر ، خراسان و ايران را تصرف کرده بود و سلسله سلجوقيان را به نام جدش سلجوق پايه گذاري کرد.

طغرل پس از فتح بغداد اجازه داد خليفه عباسي مقام ظاهري خود را حفظ کند.

تصرف بغداد نخستين گام پادشاهان سلجوقي براي فتوحات در منطقه آسياي صغير و خاورميانه آن روزگار بود. آلب ارسلان ، پادشاه سلجوقي امپراتور بيزانس ( رم شرقي ) را به سختي در ملازگرد شکست داده و بخشي از امپراتوري بيزانس را به خاک خود منضم مي کند.

يکي از طوايف آل سلاجقه که به عثماني ها مشهور شدند ، پايه گزار امپراتوري عثماني بودند.

به اين ترتيب ، در روز 15 دسامبر سال 1055 ميلادي سلطان طغرل سلجوقي شهر بغداد مرکز خلفاي عباسي را تصرف کرد.

تصرف بغداد نخستين گام پادشاهان سلجوقي براي فتوحات در منطقه آسياي صغير و خاورميانه آن روزگار بود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 18:52 توسط سرباز کورش|

 92 سال پيش در روز 15 دسامبر سال 1917 ميلادي بلشويک ها که قدرت را در روسيه به دست گرفته بودند قرارداد ترک مخاصمه با امپراتوري هاي آلمان و اتريش را در منطقه برست ليتوفسک امضا کردند.

از فرداي روز 8 نوامبر سال 1917 ميلادي که بلشويک ها قدرت را در شهر پتروگراد (سنت پترزبورگ) پايتخت روسيه تزاري به دست گرفتند ، لنين رهبر کمونيست هاي بلشويک به آلمان و اتريش پيشنهاد صلح داد تا بتواند به تحکيم قدرت خود در روسيه بپردازد.

لنين رهبر بلشويک ها مي خواست پاي خود را از جنگ بزرگ که 3 سال پيش از اين تاريخ در سال 1914 ميلادي آغاز شده بود ، کنار بکشد.

او ابتدا به آلمان و اتريش پيشنهاد يک صلح بدون قيد و شرط را داد اما پاسخي نشنيد زيرا هنوز او به عنوان يک ياغي که قدرت را به دست گرفته و آينده اش نامشخص است ، شناخته مي شد.

آلمان ها و اتريشي ها لنين را به رسميت نمي شناختند و از آينده قدرت بلشويک ها اطمينان نداشتند ، بنا بر اين پيشنهادهاي لنين توجه نشان ندادند.

از سوي ديگر ، روس ها و حتي اعضاي حزب او مايل به ادامه جنگ با امپراتوري هاي آلمان و اتريش بودند ، تا بتوانند سرزمين هايي که روسيه از آغاز جنگ جهاني اول در سال 1914 ميلادي از دست داده بود را دوباره تصرف کنند.

بنابراين ، لنين به آلمان ها و اتريشي ها پيشنهاد ترک مخاصمه مي دهد.او مي خواست هر چه زودتر روسيه که انقلاب کمونيستي آن هنوز تحکيم نشده بود را از معرکه جنگ بيرون بکشد.

لنين که تصور مي کرد سرانجام انقلاب پرولتاريا سراسر جهان سرمايه داري را درمي نوردد ، تصميم گرفت به تمام تقاضاهاي آلماني ها پاسخ مثبت دهد.

مذاکرات صلح تا روز 3 مارس سال 1918 ميلادي به طول مي انجامد و جنگ ميان روسيه و امپراتوري هاي آلمان و اتريش خاتمه مي پذيرد.

آلمان ها سرزمين هايي که مي خواستند را تصرف مي کنند. فنلاند ، اوکراين ، کشورهاي بالت و بسياري ديگر از سرزمين هاي امپراتوري تزاري سابق روسيه از موقعيت استفاده کرده و با اعلام استقلال از روسيه جدا مي شوند.

به اين ترتيب ، در روز 15 دسامبر سال 1917 ميلادي بلشويک ها که قدرت را در روسيه به دست گرفته بودند در منطقه برست ليتوفسک قرارداد ترک مخاصمه با امپراتوري هاي آلمان و اتريش را امضا کردند که به نام قرارداد برست ليتوفسک شهرت يافت.

مذاکرات تا 3 مارس 1918 در برست ليتوفسک ادامه داشت و سرانجام در اين روز پيمان صلح ميان روسيه كمونيستي با امپراتوري هاي آلمان و اتريش امضا شد.

لنين براي تحکيم پايه هاي قدرت خود در روسيه به تمام خواسته هاي امپراتوري آلمان تن در داد تا بتواند از جنگ بزرگ خارج شود.

سرزمين هاي زيادي از روسيه جدا مي شوند. با پايان جنگ جهاني اول و پس از تحکيم موقعيت کمونيست ها ، آنها بخشي از اين سرزمين ها را دوباره تصرف مي کنند.

اما اشغال ساير اين سرزمين ها توسط استالين و در جنگ جهاني دوم صورت گرفت.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 18:46 توسط سرباز کورش|

 98 سال پيش در روز 14 دسامبر سال 1911 ميلادي روئالد آموندسن ، کاشف و ماجراجوي نروژي نخستين انساني بود که موفق شد خود را به مرکز قطب جنوب برساند.او با اين اقدام جسورانه نامش را در تاريخ جاودان كرد.

اين کاشف مصمم در سال 1903 تا 1905 توانسته بود با کشتي از گذرگاه شمال غرب ميان اقيانوس اطلس و آلاسکا عبور کند.

او قصد داشت قطب شمال را فتح نمايد اما در اين راه ناخدا پري آمريکايي بر آموندسن پيشدستي کرد.نروژي ماجراجو نااميد نشد و اين بار فتح قطب جنوب را هدف بلندپروازي خود قرار داد.

يک انگليسي به نام رابرت اسکات نيز همين رويا را در سر مي پروراند.

در روز 19 اکتبر سال 1911 ميلادي ، روئالد آموندسن پايگاه اصلي خود در خليج بالن ها در ساحل قطب جنوب را به همراه 4 مرد و 52 سگ سورتمه ترک کرد.

آموندسن موفق مي شود با يک برنامه ريزي دقيق و انتخاب يک مسير صحيح در روز 14 دسامبر زودتر از اسکات مرکز قطب جنوب را فتح کند.

او در آن مکان پرچم نروژ را نصب مي کند و يک نامه خطاب به اسکات، رقيب نگون بخت خود باقي مي گذارد.

رابرت اسکات يک ماه بعد به مرکز قطب جنوب مي رسد ، اما به دليل فرسودگي و تمام شدن آذوقه نمي تواند راه بازگشت را بپيمايد.

اجساد اسکات و همراهانش يک سال بعد ، همراه با يادداشت هايش کشف مي شود.

به اين ترتيب ، در روز 14 دسامبر سال 1911 ميلادي روئالد آموندسن ، کاشف نروژي نخستين انساني بود که موفق به فتح مرکز قطب جنوب شد.

برنامه ريزي دقيق و انتخاب مسير مناسب موجب شدند تا آموندسن بتواند بر رقيب خود رابرت اسکات پيروز شود.

يک سال بعد از اين تاريخ کشف اجساد اسکات و همراهانش همراه با آخرين يادداشت هاي نااميدانه اي که نوشته بودند طعم پيروزي را در کام روئالد آموندسن تلخ کرد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 18:39 توسط سرباز کورش|

پرونده:Ghaleye Alamoot Sabbah.jpg

 

قلعه الموت یکی از قلعه های منحصر به فرد تاریخی در ایران است

موقعیت جغرافیایی
قلعهٔ الموت در شمال شرقی روستای گازرخان و بر فراز کوهی از سنگ به ارتفاع ۲۱۰۰ متر از سطح دریا قرار دارد.. این کوه از نرمه گردن (میان نرمه‌لات و گرمارود) شروع شده و به طرف مغرب ادامه پیدا کرده است. صخره‌های پیرامون قلعه که رنگ سرخ و خاکستری دارند، در جهت شمال شرقی به جنوب غربی کشیده شده‌اند. پیرامون دژ از هر چهار سو پرتگاه است و تنها راه ورود به قلعه در انتهای ضلع شمال شرقی است که کوه هودکان با فاصله‌ای نسبتاً زیاد بر آن مشرف است. . این قلعه یکی از جاذبه‌های گردشگری استان قزوین محسوب می‌شود.

 حاکمیت قلعه
حمدالله مستوفی دربارهٔ این قلعه گفته است که این بنا به ‌دست «داعی الحق حسن بن زید الباقر» بنا شده است.

حسن صباح در سال ۴۸۶ هجری قمری این قلعه را تصرف کرد که اکنون به نام قلعهٔ حسن صباح نیز نامیده می‌شود.

 معماری قلعه
قلعه الموت را مردم محل «قلعه حسن» می‌نامند. این قلعه از دو بخش غربی و شرقی تشکیل شده است. هر بخش، به دو بخش: قلعه پایین و قلعه بالا تقسیم شده است که در اصطلاح محلی، آنها را «جورقلا» و «پیازقلا» می‌نامند. طول قلعه حدود یک صد و بیست متر و عرض آن در نقاط مختلف بین ده تا سی و پنج متر متغیر است. دیوار شرقی قلعه بالا یا قلعه بزرگ که از سنگ و ملاط گچ ساخته شده است، کم‌تر از سایر قسمت‌ها آسیب دیده است. طول آن حدود ده متر و ارتفاع آن بین چهار تا پنج متر است. در طرف جنوب، در داخل صخره اتاقی کنده شده که محل نگهبانی بوده است. در جانب شرقی این اتاق، دیواری به ارتفاع دو متر وجود دارد که پی آن در سنگ کنده شده و پشت کار آن نیز از سنگ گچ بنا شده است و نمای آن از آخر می‌باشد. در جانب شمال غربی قلعه بالا نیز دو اتاق در داخل سنگ کوه کنده‌اند.

در اتاق اول، چاله آب کوچکی قرار دارد که اگر آب آن را کاملاً تخلیله بکنند، دوباره آبدار می‌شود. احتمال می‌دهند که این چاله با حوض جنوبی ارتباط داشته باشد. در پای این اتاق، دیوار شمالی قلعه به طول دوازده متر و پهنای یک متر قرار دارد که از سطح قلعه پایین‌تر واقع شده است و پرتگاه مخوفی دارد. در جانب جنوب غربی این قسمت قلعه، حوضی به طول هشت متر و عرض پنج متر در سنگ کنده‌اند که هنوز هم بر اثر بارندگی‌های زمستان و بهار پر از آب می‌شود. در کنج جنوب غربی این حوض، درخت تاک کهن‌سالی که هم‌چنان سبز و شاداب است، جلب توجه می‌کند. اهالی محل معتقدند که آن را «حسن صباح» کاشته است.

این قسمت از قلعه ، به احتمال زیاد، همان محلی است که حسن صباح مدت سی و پنج سال در آن اقامت داشته و پیروان خود را رهبری می‌نموده است. در جانب شرقی قلعه، پاسداران قلعه و افراد خانواده‌های آنها ساکن بوده‌اند در حال حاضر، آثار کمی از دیوار جنوبی این قسمت باقی مانده است. در جانب شمال این دیواره، ده آخور برای چارپایان، در داخل سنگ کوه‌کنده شده است. گذشته از آثار دیوار جنوبی، دیوار غربی این قسمت به ارتفاع دو متر هم چنان پابرجاست؛ ولی از دیوار شرقی اثری دیده نمی‌شود. در این سمت، سه آب انبار کوچک در دل سنگ کنده‌اند و چند اتاق نیز در سنگ ساخته شده که در حال حاضر ویران شده‌اند. بین دو قسمت قلعه؛ یعنی قلعه بالا و پایین، میدانگاهی قرار دارد که بر گرداگرد آن، دیواری محوطه قلعه را به دو قسمت تقسیم کرده است. در حال حاضر، در میان میدان آثار فراوانی به صورت توده‌های سنگ وخاک مشاهده می‌شود که بی‌شک باقی مانده بناها و ساختمان‌های فراوانی است که در این محل وجود داشته و ویران گشته‌اند.

به‌طور کلی باید گفت، قلعه‌الموت که دو قلعه بالا و پایین را در بر می‌گیرد، به صورت بنای سترگی بر فراز صخره‌ای سنگی بنا شده و دیوارهای چهارگانه آن به تبعیت از شکل و وضع صخره‌ها ساخته شده‌اند؛ از این رو عرض آن به‌خصوص در قسمت‌های مختلف فرق می‌کند. از برج‌ های قلعه، سه برج گوشه‌های شمالی و جنوبی و شرقی هم‌چنان برپای‌اند و برج گوشه شرقی آن سالم‌تر است. دروازه و تنها راه ورود به قلعه در انتهای ضلع شمال شرقی قرار دارد. مدخل راه منتهی به دروازه، از پای برج شرقی است و چند متر پایین‌تر از آن واقع شده است. در این محل، تونلی به موازات ضلع جنوب شرقی قلعه به طول شش متر و عرض دو متر و ارتفاع دو متر در دل‌سنگ‌های کوه کنده شده است. با گذشتن از این تونل ، برج جنوبی قلعه و دیوار جنوب غربی آن، که روی شیب تخته سنگ ساخته شده است، نمایان می‌گردد.

این دیوار بر دشت وسیع گازرخان که در جنوب قلعه قرار دارد، مشرف است؛ به نحوی که دره الموت رود از آن دیده می‌شود. راه ورود به قلعه با گذشتن از کنار برج شرقی و پای ضلع جنوب شرقی، به طرف برج شمالی می‌رود. از آنجا که راه ورود آن در امتداد دیوار، میان دو برج شمالی و شرقی، واقع شده است استحکامات این قسمت، از سایر قسمت‌ها مفصل‌تر است و آثار برج‌های کوچک‌تری در فاصله دو برج مزبور دیده می‌شود. دیوارهای اطراف قلعه و برج‌ها، در همه جا، دارای یک دیوار پشت‌بندی است که هشت متر ارتفاع دارد و به موازات دیوار اصلی بنا شده است و ضخامت آن به دو متر می‌رسد. از آنجا که در تمام طول سال، گروه زیادی در قلعه سکونت داشته و به آب بسیار نیاز داشته‌اند؛ سازندگان قلعه با هنرمندی خاصی اقدام به ساخت آب انبارهایی کرده‌اند و به کمک آب‌روهایی که در دل سنگ کنده‌اند، از فاصله دور، آب را بر این آب انبارها سوار می‌نموده‌اند.

در پای کوه‌الموت، در گوشه شمال شرقی، غار کوچکی که از آب رو مجرا ‌های قلعه بوده، دیده می‌شود. آب قلعه از چشمه «کلدر» که در دامنه کوه شمال قلعه قرار دارد، تأمین می‌شده است. مصالح قسمت‌های مختلف قلعه، سنگ (از سنگ‌ کوه‌های اطراف)، ملات‌گچ، آجر، کاشی و تنپوشه هایی سفالی به قطر ۱۰ سانتی‌متر است. آجرهای بنا که مربع شکل و به ضلع بیست و یک سانتی‌متر و ضخامت پنج سانتی‌مترند، در روکار بنا به کار برده شده‌اند. در ساختمان دیوارها، برای نگهداری دیوارها و متصل کردن قسمت‌های جلو برج‌ها به قسمت‌های عقب، در داخل کار، کلاف‌های چوبی به‌طور افقی به کار برده‌اند. از جمله قطعات کوچک کاشی که در ویرانه‌های قلعه به دست آمده، قطعه‌ای است به رنگ آبی آسمانی با نقش صورت آدمی که قسمتی از چشم و ابرو و بینی آن کاملاً واضح است. امروزه در دامنه جنوبی کوه هودکان که در شمال کوه قلعه‌الموت واقع شده است، خرابه‌های بسیاری دیده می‌شود که نشان می‌دهد روزگاری بر جای این خرابه‌ها، ساختمان‌های بسیاری وجود داشته است.

در حال حاضر، اهالی محل خرابه‌های این محوطه را دیلمان‌ده ، اغوزبن ، خرازرو و زهیرکلفی می‌نامند. همچنین در سمت غرب قلعه، قبرستانی قدیمی معروف به «اسبه کله چال» وجود دارد که در بالای تپه مجاور آن، بقایای چند کوره آجرپزی نمایان است. در قله کوه هودکان نیز پیه‌سوزهای سفالین کهن به دست آمده است. سال بنای قلعه‌الموت در کتاب نزهه‌القلوب حمدالله مستوفی، دویست و چهل و شش ه ـ .ق ذکر شده که هم‌زمان با خلافت المتوکل خلیفه عباسی می‌باشد.

 تخریب قلعه
این قلعه در شوال ۶۵۴ هجری قمری به‌دستور هلاکو به آتش کشیده و ویران شد و از آن پس به‌عنوان تبعیدگاه و زندان مورد استفاده قرار گرفت. همچنین از سال ۹۳۰ هجری قمری و ابتدای حکومت شاه ‌طهماسب صفوی تا سال ۱۰۰۶ هجری قمری قلعه کالبدی سالم داشته است.

متاسفانه حفاری‌هایی که در دورهٔ قاجار برای یافتن گنج در قلعهٔ الموت انجام شده، سبب ویرانی آن شده‌است.

 حسن صباح
حسن صباح از این قلعه دارو نیز به تمامی شهرهای ایران ارسال می‌کرده است.

 گرداورنده:محمدامین معتقدی فرد

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 21:36 توسط سرباز کورش|

کمبوجیه

یک نقاش امروزی تصویر کمبوجیه شاه ایران را به طور تخیلی در حال کشتن گاو مقدس آپیس در مصر نقاشی کرده است. این داستان احتمالاً بعدها جعل شده است تا نام و یاد کمبوجیه را تیره سازد.


شاهنشاهی کمبوجیه از ۵۳۰ تا ۵۲۲ پیش از میلاد مسیح ادامه یافت.

 پیش‌زمینه
کورش بزرگ دو پسر داشت یکی کمبوجیه که بزرگتر بود (گونهٔ یونانی نام وی کامبیز است) و دیگری بردیا که کوچکتر بود. کورش کمبوجیه را جانشین خود کرد و وی را پس از مرگ گئوبروو گماردهٔ کورش در بابل، شاه بابل کرد. همچنین بردیا را به فرمانروایی بسیاری از کشورهای ایران خاوری گمارد. کمبوجیه با فیدایمیا دختر هوتن، یکی از بزرگان پارسی ازدواج کرد. بردیا پس از برتخت نشستن، وی را به همسری خود درآورد و برپایهٔ گاهنویسان یونانی وی کسی بود که دریافت آنکه برتخت نشسته، بردیا نیست.

کمبوجیه در جنگ واپسین کورش بزرگ با بیابانگردان، همراه وی بوده و پس از کشته شدن کورش به عنوان جانشین وی راهی پارس شده‌است. این احتمال هست که کمبوجیه برای جلوگیری از تاخت و تاز بیابانگردان چند ماه نیروهای خود را درآنجا نگاه داشته‌است.

 شاهنشاهی ایران
پس از کشته شدن کورش، کمبوجیه شاهنشاه شد و بردیا همچنان فرمانروای ایران خاوری ماند. پیروزی بر مصر با آگاهی از درگذشت کورش، فرعون مصر پسرش پسامتیک را برای بازیابی فلسطین و سوریه با سپاه بزرگی به آنجا فرستاد. کمبوجیه لشکرکشی خود را پس از یک تدارک جنگی و سیاسی گسترده آغاز کرد. چشمه‌های مصری آمدن هخامنشیان را تهاجم چندین کشور نگاشته‌اند، هرودت نیز می‌گوید بیشتر مردم کشورهای پیرو هخامنشیان، سربازانی در لشکر وی داشتند.

کمبوجیه را می‌توان بنیادگذار نیروی دریایی ایران دانست. این ناوگان، نخست از مردان و ابزاری پدید آمده بود که از آسیای کوچک و فنیقیه گرفته شده بود، قبرس نیز به ایران پیوست که در لشکرکشی به مصر کشتی‌هایی فرستاد. در دریای کاسپین نیز نیروی دریایی پدید آمد تا از تاخت و تاز مردم دشت نشین فرای دریا به سرزمین‌های هخامنشی جلوگیری شود که درآنجا ساختاری ایرانی داشت. کمبوجیه خود برای جنگ با مصریان به شام لشکر کشید. در رویارویی دو سپاه، کمبوجیه پیروز شد و پسامتیک به فلسطین عقب نشست. دراین هنگام پسامتیک از درگذشت پدرش (شاید آبان سال ۳۳ پس از برتخت نشستن کورش یا نوامبر ۵۲۶) آگاه شد و با شتاب به مصر بازگشت. کمبوجیه به دنبال وی راهی مصر شد. شش ماه پس از درگذشت فرعون پیشین، ارتش ایران به پلوزیم، دروازهٔ مصر، در دهانهٔ خاوری دلتای نیل (اسماعیلیهٔ کنونی) رسید(بهار سال ۳۴).

چنین بر می‌آید که دریاسالار مصری و گروهی روحانی انگیزه‌ای برای پایداری نداشته‌اند چرا که جنگی دریایی روی نداده‌است. هم چنین فرماندهٔ مزدوران یونانی لشکر مصر بر سر اندازهٔ دستمزد با کارگزاران مصری به هم زده به کمبوجیه پیوست. وی رازهای لشکری مصریان را برای ایرانیان بازگو کرد. سپاه مصر در نزدیکی پلوزیم جای گرفته بود. سپاه ایران نیز در همان نزدیکی اردو زد. در نبرد پی آمد که کشتهٔ بسیار برای هردو سوی نبرد به همراه داشت ارتش ایران به پیروزی رسید. هرودت که هفتاد سال پس از نبرد، آوردگاه پلوزیم را دیده می‌گوید که هنوز می‌توان استخوان‌های سربازان را در آنجا دید. پس از آن فرعون به ممفیس پایتخت مصر عقب نشست. کمبوجبه به پیشروی ادامه داد و در نزدیکی ممفیس اردو زد. کمبوجیه فرستاده‌ای را با یک کشتی به ممفیس فرستاده، خواهان تسلیم آن شد، ولی مصریان کشتی را آتش زده پیک را کشتند؛ این کار نشان می‌دهد که فرعون امیدوار بود که در پناه دیوار سپید شهر به پایداری درازمدت بپردازد. کمبوجیه به محاصرهٔ شهر پرداخت و پس از چندی به شهر درآمد و پادگانی در کاخ سپید به پاکرد. مردم شهر بی درنگ امان یافتند و فرعون را دستگیر کردند.

هرودت می‌نویسد که آیین شاهنشاهان ایران در همه جا چنین بود که شاه شکست خورده را یا یکی از فرزندان یا نزدیکان وی را به فرمانروایی آنجا می‌گماردند، و کمبوجیه فرعون را نزد خود نگاه داشت تا فرمانروایی مصر را به او بازگرداند. کمبوجیه گنجینهٔ فرعون را ضبط کرد. بسیاری از اموال توقیف شدهٔ فرعون را در گنجینهٔ تخت جمشید یافته‌اند. با فرارسیدن تابستان همهٔ مصر به پیروی کمبوجیه درآمد. در اسناد مصری کمبوجیه بنیادگذار دودمان بیست و هفتم مصر برشمرده‌اند و برپایهٔ این اسناد وی پیروزی خود را گونه‌ای یگانگی مشروع با مصر برشمرده‌است. مردم لیبی و تونس خود به پیروی ایران درآمدند. کمبوجیه که در صدد پیروزی بر همهٔ آفریقای با فرهنگ بود لشکری به سوی خوربران(غرب) مصر فرستاد ولی این لشکر در بیابان دچار توفان شده و گم شد و هیچ گاه به مصر بازنگشت.

کمبوجیه به همراهی بخشی از ارتش به نیمروز(جنوب) مصر رفته و پایتخت مصر بالا، تبس را نیز گرفت. بخشی از ارتش در راستای رود نیل به سوی نیمروز تا ژرفای آفریقا پیشروی کردند. گاهنویسان کلاسیک از جایی به نام انبار کمبوجیه در آبشار دوم یاد کرده‌اند که در روزگار رومیان نیز به همین نام خوانده می‌شد. همچنین پیکی برای تبعیت نوبیا یا حبشهٔ کنونی به آنجا فرستاده شد و از آن پس حبشیان به دولت ایران خراج می‌پرداختند. آنها در نگاره‌های تخت جمشید نموده شده‌اند که برای شاه بزرگ خوشبوکننده و عاج و کاپی (جانوری مانند زرافه) می‌آورند. هنگامی که کمبوجیه در نیمروز مصر بود، فرعون مصر درصدد شورش برآمد که با شکست روبرو شد و پس از آن به گفتهٔ هرودت و کتزیاس به دستور شاهنشاه خودکشی کرد. کمبوجیه یک هخامنشی به نام آریاند را به شهربانی مصر گماشت و خود پس از سه سال ماندن در مصر به سوی فلسطین و سوریه رفت تا از آنجا به ایران بازگردد.

در نوشتهٔ گاهنویسان یونانی کمبوجیه را بدسرشت و دیوانه برشمرده‌اند (برخی برین باورند که این بدگویی ریشه در دربار فرزندان داریوش دارد) که آیین مصریان را گرامی نمی‌داشت. ولی از داده‌های باستان شناسی آشکار شده‌است که نه تنها رفتار وی بدین گونه نبوده، که وی آیین‌های مصری را به جا آورده و دستور بازسازی ویرانی‌هایی که بر اثر جنگ پدید آمده بود را داده‌است. از سندهای دیوانی سال نخست فرمانروایی کمبوجیه در مصر برمی آید که اقتصاد کشور کم ترین آسیبی ندیده‌است. کمبوجیه به پیروی از پدر، مصریان را در انجام آیین‌های دینی خود آزاد گذارد و به فرهنگ کهن سال آنان خدشه‌ای وارد نیاورد. در پایان شاهنشاهی کمبوجیه، فرمانروایی هخامنشی همهٔ پادشاهیهای جهان آن روز را در بر می‌گرفت و مرزهای ایران از یک سو در خاور، به بیابانگردان و هند می‌رسید و از سوی دیگر شهرهای یونانی را در همسایگی داشت. در روزگار داریوش شاهنشاهی هخامنشی، همهٔ جهان با فرهنگ باستان را کمابیش در بر می‌گرفت.

 منابع
 جنبش‌های اجتماعی (فارسی). بنیاد مطالعات ایران. بازدید در تاریخ ۱۰ آبان ۱۳۸۸.
‎‎
رضایی، دکتر عبدالعظیم، تاریخ هزار ساله ایران، تهران:اقبال، چاپ۱۶، ۱۳۸۴، جلد اول.
مهرآبادی، میترا. تاریخ کامل ایران باستان (از پیش از تاریخ تا پایان سلسله ساسانی). چاپ اوّل، تهران: ۱۳۸۰خ.
تاریخ هخامنشی - دکتر خنجی
کمبوجیه و تصرف مصر - دکتر خنجی
تاریخ اجتماعی ایران. (جلد ۱) - ۳۷۹-۵۲۷

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 21:32 توسط سرباز کورش|

پرونده:Tissaphernes Coins.JPG

تصویر سکه های نقره و برنز تیسافرن. مقیاس اندازه دو سکه متفاوت میباشد.

 

تیسافرن

 
تصویر سکه های نقره و برنز تیسافرن. مقیاس اندازه دو سکه متفاوت میباشد.تیسافرن (چیثرافرنه به پارسی باستان English. Tissaphernes, Greek. Τισσαφέρνης, Persian. Ciθrafarna) (کشته شده به سال ۳۹۵ پیش از میلاد) سردار ایرانی و شهربان یا ساتراپ لیدیه و کاریا (ایالات مهم آسیای صغیر واقع در ترکیه کنونی) در زمان داریوش دوم و اردشیر دوم هخامنشی بود.

دوران حکومت تیسافرن بر آسیای صغیر با تحولات مهمی در تاریخ ایران و یونان مقارن بود. این تقارن تیسافرن را به یکی از بازیگران اصلی سیاست دربار هخامنشی در بحران جانشینی داریوش دوم و نیز یکی از چهره‌های سیاسی مؤثر در جنگهای پلوپونزی یونان تبدیل نمود.

تیسافرن در سال ۴۱۳ پیش از میلاد توسط داریوش دوم مأمور جمع آوری خراج عقب افتاده ایونیه گردید. با توجه به نزدیکی آتن با یونانیان ایونیه و در حالی که آتن و اسپارت مشغول جنگهای پلوپونزی (۴۳۱ تا ۴۰۴ پیش از میلاد) بودند، تیسافرن با اسپارت متحد گردید و قسمتهایی از ایونیه را به سال ۴۱۲ پیش از میلاد تسخیر نمود. امّا تیسافرن بیش از آنکه یک جنگجو باشد یک سیاستمدار بود و به سرعت حمایت خود از اسپارت را متوقف کرد. مطابق سیاستی که تیسافرن، ظاهراً به توصیه آلسیبیاد (Alcibiades - آلسیبیاد شاگرد نامی سقراط و یکی از بازیگران مهم سیاسی در یونان بود که برای مدتی به دربار هخامنشی پناهنده شد) طراحی کرده بود، دولت هخامنشی همیشه از طرف ضعیفتر در جنگهای پلوپونزی حمایت میکرد. این سیاست موجب طولانی شدن جنگ در یونان و تضعیف مواضع دولتشهرهای یونانی در برابر امپراطوری هخامنشی میگردید. سیاست تیسافرن در قبال یونان تا سال ۴۰۸ ادامه پیدا کرد، امّا در آن سال، داریوش دوم که به پایان عمر خویش نزدیک میشد فرزند جوانترش معروف به کورش کوچک را به ساتراپی کل آسیای صغیر و نظارت بر امور جنگ در یونان گماشت و حوزه نفوذ تیسافرن تنها به کاریا محدود گشت. کورش کوچک علناً سیاست حمایت از اسپارت را در پیش گرفت، سیاستی که بدون شک در سقوط آتن در سال ۴۰۴ و پیروزی نهایی اسپارت بی تأثیر نبوده است. تقریباً همزمان با سقوط آتن، داریوش دوم، احتمالاً در شوش درگذشت و فرزند بزرگش اردشیر دوم به تخت هخامنشی نشست. با پایان جنگهای پلوپونزی در یونان، کورش کوچک که اینک از دوستی فرماندهان بزرگ اسپارتی بهره مند بود سپاه بزرگی شامل تعداد زیادی جنگجوی اجیر یونانی فراهم آورد و مقدمات حمله به شوش و گرفتن تاج و تخت از برادرش اردشیر دوم را تهیه دید.

پس از سقوط آتن رقابتی میان کورش کوچک و تیسافرن برای چیرگی بر ایونیه در گرفته بود که طی آن کورش بر بیشتر نواحی ایونیه سلطه یافت، اما تیسافرن بندر مهم میلتوس (Miletus) را از آن خود کرد. کورش تیسافرن را در میلتوس مورد حمله قرار داد و تیسافرن نیز اردشیر را در جریان تحرکات نظامی برادرش قرار داد. سلسله وقایعی که به دنبال این حوادث اتفاق افتادند به لشکرکشی بزرگ کورش از آسیای صغیر به سمت بین النهرین و شوش و نبرد کوناکسا (Battle of Cunaxa)(در ۷۰ کیلومتری شمال بابل بر کران غربی فرات) میان کورش کوچک و اردشیر دوم منتهی گردید. در این نبرد تیسافرن از اردشیر حمایت کرد و عملاً نبرد را فرماندهی کرد. کورش کوچک در نبرد کوناکسا کشته شد و سپاهیان اجیر یونانی به سمت یونان عقب نشینی کردند. گزنفون که در صحنه نبرد حاضر بوده شرح عقب نشینی یونانیان را در آناباز (Anabasis) به رشته تحریر آورده است.

پس از این نبرد تیسافرن که به دلیل کشتن کورش کوچک، دشمنی پریزاد یا پاریزاتیس مادر مشترک کورش و اردشیر، و نیز گروهی از درباریان هخامنشی را برای خود خریده بود، با اقتدار به مقام پیشین خود در آسیای صغیر بازگشت. تیسافرن به تنبیه شهرهای یونانی که از کورش حمایت کرده بودند دست گشاد و اینکار به زودی به جنگ با اسپارت در سال ۳۹۹ پیش از میلاد منتهی گردید. آژزیلاس دوم پادشاه اسپارت در سال ۳۹۵ تیسافرن را در نزدیکی سارد شکست داد. این شکست موقعیت تیسافرن در دربار هخامنشی را به شدت تضعیف کرد و نهایتاً پاریزاتیس و دشمنان تیسافرن موفق شدند اردشیر را به فروگرفتن تیسافرن راضی کنند. تیسافرن در همان سال توسط فرستاده شاه به نام تیثراستس (Tithraustes) و با همکاری آریائوس (Ariaeus) یکی از سرداران سابق کورش کوچک، در خانه شخص اخیر در شهر کولوسیا در فریگیه به قتل رسید.

ظاهراً خبر قتل تیسافرن موجی از شادی را در شهرهای یونانی برانگیخته چرا که خاطره سیاست دوگانه او در خلال جنگهای پلوپونزی همچنان در یونان زنده بوده است. قتل تیسافرن را شاید بتوان قدیمی تری نمونه ثبت شدۀ الگوی رفتاری "وزیر کشی" و "نخبه کشی" در تاریخ ایران دانست.

 


 منابع
تاریخ ایران باستان، حسن پیرنیا
تاریخ جنگ پلوپونزی، توکودیدس، ترجمه محمد حسن لطفی تبریزی

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 21:27 توسط سرباز کورش|

15 سال پيش در روز 11 دسامبر سال 1994 ميلادي 3 لشکر زرهي روسيه به سوي شهر گروزني ، مرکز جمهوري چچن هجوم مي برند. اين آغاز يک جنگ خونبار و غيربشري بود که براي مدتي متوقف شد يا به جنگ چريکي تبديل گرديد و گاهي جنبه تروريستي يافت.

بااين حال با گذشت 15 سال هنوز تصور پايان کامل آن دشوار است. در اين 15 سال ، دو جنگ خونبار در چچن رخ دادند که جنگ دوم علي رغم کشته شدن رهبران اصلي جدايي طلبان چچن به صورت چريکي و تروريستي پراکنده ادامه دارد و حتي هر از چند گاه جمهوري هاي مجاور آن نيز دستخوش حملات خشونت بار مي شوند.

جمهوري چچن به زانو درآمده ، بدون اميد و بدون آينده و ارتش روسيه کماکان در اين جمهوري جدايي طلب که به يک سرزمين «ناکجاآباد» تبديل گرديده حضور دارد ، حضوري که به نظر مي رسد پايان نخواهد داشت.

جوهر دودايف ژنرال سابق شوروي در سال 1991 ميلادي استقلال جمهوري چچن را اعلام کرده بود.

در سال 1994 ميلادي دودايف رئيس جمهور چچن بود و بوريس يلتسين قدرت را در کرملين در دست داشت.

جمهوري چچن به يک معضل براي مسکو تبديل شده بود. بوريس يلتسين به جاي پيش گرفتن راه مذاکره تصور کرد يک «جنگ کوچک پيروزمندانه» موقعيتش را در مقابل مخالفان تحکيم مي کند.

در روز 11 دسامبر سال 1994 ميلادي ، روس ها تصور مي کردند با ورود نيروهاي ارتش روسيه ، چچن ها همگي تسليم مي شوند.

در حالي که استقلال طلبي چچن ها يک ريشه تاريخي دارد که به قرن نوزدهم و پس از اشغال اين سرزمين توسط روسيه تزاري بازمي گردد.

در عين حال ، استالين ديکتاتور شوروي در جنگ جهاني دوم کليه ساکنان جمهوري چچن و همسايگان اينگوش آنها را از سرزمين آبا اجدادي به استپ هاي سرد و بي آب و علف آسياي مرکزي تبعيد کرد.

در جريان اين تبعيد 13 ساله که تا مرگ استالين دوام داشت ، اغلب آنها جان خود را از دست دادند و پس از مرگ استالين دولت وقت شوروي وقتي اجازه بازگشت آنها را به زادگاهشان داد ، تعداد اندکي از آنها دوباره توانستند کوه هاي سرسبز وطنشان را به چشم ببينند.

در جنگ نخست چچن که با بي تدبيري بوريس يلتسين آغاز شد و مدت 20 ماه از سال 1994 تا 1996 ادامه داشت حدود 80 هزار غيرنظامي کشته شدند و جنگ با ناکامي روسيه خاتمه يافت.شهر گروزني به يک ويرانه تبديل شد.

سرزمين ويران شده چچن به صورت دو فاکتو استقلال يافت و اصلان مسخادوف که پس از کشته شدن جوهر دودايف به رياست جمهوري رسيده بود ، قدرت را دردست داشت.

در سال 1999 ميلادي ، ولاديمير پوتين که در آن زمان نخست وزير روسيه بود پس از يک موج حملات مشکوک که به چچن ها نسبت داده شد اما زمزمه هايي در مورد دست داشتن سرويس امنيتي فدرال روسيه در اين حملات رواج دارد ، بار ديگر تانک هاي ارتش کرملين را به ويرانه هاي جمهوري جدايي طلب چچن اعزام کرد.

آنگاه جنگ دوم چچن آغاز شد. يک نسل کامل از جوانان چچن فقط شاهد مرگ و رنج والدين ، کودکان ، برادران و خواهران خود بوده اند.

در اين ميان نيروهاي روسي نيز متحمل تلفات زيادي شده اند. با اين حال ، دو گروه از اين جنگ خونين و ضد بشري سود بردند ، گروه هاي افراطي چچن از اين جنگ براي پيشرفت مقاصد خود استفاده کرده و مقامات فاسد روسيه و باندهاي مافيايي در اين کشور که از بودجه هنگفت نظامي و بدون نظارت جيب هاي خود را پر کردند.

به اين ترتيب ، در روز 11 دسامبر سال 1994ميلادي 3 لشکر زرهي روسيه به سوي شهر گروزني مرکز جمهوري استقلال طلب چچن هجوم مي برند.

اين آغاز يک جنگ خونبار و ضدبشري بود. 15 سال بعد ، اين پرسش که «چرا اين جنگ آغاز شد؟» توسط پرسش ديگري که دردآورتر است ، محو گرديد «رنج مردم چچن چه زماني خاتمه مي يابد؟»...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 21:14 توسط سرباز کورش|

217 سال پيش در روز 11 دسامبر سال 1792 ميلادي محاکمه لويي شانزدهم ، پادشاه فرانسه که پس از خلع شدن از سلطنت توسط انقلابيون فرانسه لويي کاپه (نام جد اعلاي سلسله بوربون) ناميده مي شد در مجلس کنوانسيون که به دادگاه تبديل شده بود ، آغاز شد.

مجلس کنوانسيون که در سال هاي اول انقلاب فرانسه ميانه روها و آزادي طلبان در آن اکثريت داشتند ، در آن زمان جولانگاه ديکتاتوري وحشتناک جناح چپ ژاکوبن ها و مونتاياردها شده بود.

ماکزيميليان دو روبسپير به قدرت رسيده بود.روبسپير در روز 3 دسامبر سال 1792 ميلادي در يک سخنراني در کنوانسيون پيشنهادي محاکمه لويي شانزدهم را داد.

هنگامي که محاکمه آغاز شد و لويي شانزدهم جو حاکم بر مجلس کنوانسيون را ديد ، علي رغم دلگرمي دادن هاي مالزرب ، ترونشه و دوسز وکلاي مدافعش متوجه شد نمي تواند جان سالم به دربرد.

لويي شانزدهم در اين محاکمه که تا روز 15 ژانويه سال 1793 ميلادي به طول انجاميد متهم به انواع خيانت ها از جمله خيانت به کشور و خيانت به بشريت شده بود. اتهام خيانت به بشريت را روبسپير عنوان کرده بود.

از روز 15 تا 19 ژانويه کنوانسيون براي صدور حکم به مشورت مي نشيند ، سرانجام فقط با اکثريت يک راي حکم مرگ لويي شانزدهم به وسيله گيوتين تصويب مي شود.

به اين ترتيب ، در روز 11 دسامبر سال 1792 ميلادي ، محاکمه لويي شانزدهم ، پادشاه مخلوع فرانسه در مجلس کنوانسيون آغاز مي شود.

مجلس کنوانسيون فقط با اکثريت يک راي حکم مجازات مرگ او را تصويب مي کند.حکمي که بعدها تاريخ درباره آن قضاوت خود را اعلام کرد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 21:8 توسط سرباز کورش|

 28 سال پيش در روز 13 دسامبر سال 1981 ميلادي ژنرال ووزچيك ياروزلسکي دست به کودتاي نظامي زد و در لهستان وضعيت فوق العاده اعلام کرد.

ياروزلسکي که اميدي به ياري شوروي گرفتار در باتلاق افغانستان نداشت تصميم مي گيرد به تنهايي به اين غائله خاتمه دهد.

در پي اعلام وضعيت فوق العاده در لهستان ، 6000 عضو اتحاديه کارگري از جمله لخ والسا دستگير شدند.اتحاديه آزاد همبستگي منحل شد.هيجان فراواني در لهستان و نيز در کشورهاي غربي حکمفرما گرديد.

در روز 18 اکتبر سال 1978ميلادي ، با انتخاب کارل ووجتيلا کاردينال لهستاني به مقام پاپ رهبر کاتوليک هاي جهان با نام پاپ ژان پل دوم ، مخالفت با رژيم کمونيستي لهستان جان تازه اي گرفت.

پاپ 58 ساله در ماه ژوئن سال 1979 ميلادي به زادگاه خود لهستان رفت.

در ماه فوريه سال 1980 ميلادي کارگران کارگاه هاي کشتي سازي بندر گدانسک تحت هدايت لخ والسا يک کارگر برق کار دست به اعتصاب زدند.اعتصاب ها در سراسر لهستان گسترش يافتند.

پايه هاي رژيم کمونيستي حاکم به لرزه درآمد و ادوارد گيرک رهبر حزب کمونيست ناگزير استعفا داد.

در روز 9 نوامبر سال 1980 ميلادي دولت لهستان اتحاديه همبستگي به رياست لخ والسا را به رسميت شناخت. بيش از 10 ميليون لهستاني عضو اين اتحاديه شده بودند.

با اين حال ، دامنه اعتصاب ها کاهش نمي يابد. ادوارد گيرک رهبر لهستان به زودي ناگزير به استعفا مي شود و ژنرال ووزچيک ياروزلسکي قدرت رادر اين کشور در دست مي گيرد.

به اين ترتيب ، در روز 13 دسامبر سال 1981 ميلادي ژنرال ياروزلسکي دست به کودتاي نظامي زد و در لهستان وضعيت فوق العاده اعلام کرد.

شوروي در افغانستان گرفتار شده بود و نمي توانست در بحران لهستان مداخله نظامي کند بنابراين ژنرال ووزچيک ياروزلسکي رهبر جديد کشور لهستان بايد به تنهايي اين بحران را حل مي کرد.

اين کودتا کسي را فريب نمي دهد زيرا نشانه ناتواني کمونيست ها در اداره کشور بود و نويد فروپاشي آتي امپراتوري شوروي را مي داد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 21:7 توسط سرباز کورش|

 72 سال پيش در روز 13 دسامبر سال 1937 ميلادي سربازان ارتش ژاپن پس از 3 روز بمباران بي وقفه شهر نانجينگ يا نانکينگ (نانکن آن روزگار) در مرکز چين وارد اين شهر مي شوند.ورود سربازان ژاپني به شهر نانجينگ براي اهالي فاجعه بار بود.

ژاپني ها بلافاصله پس از تصرف شهر دست به قتل عام هاي گسترده و بي رحمانه مي زنند.

سربازان ژاپني انبوه مردان ، زنان ، کودکان و سالمندان شهر نانجينگ را با سرنيزه يا شمشير به قتل مي رساندند.آنها با توسل به وحشيانه ترين شيوه ها مردم نانجينگ را قتل عام کردند.

سربازان ژاپني دست به تجاوزهاي جمعي زده و براي تفريح دست و پاي مردم بي گناه را قطع کرده و با سر نيزه شکم زنان باردار را دريده و جنين آنها را بيرون کشيده و به هوا پرتاب مي کردند.

قتل عام نانجينگ در ميان جنايات عليه بشريت که در قرن بيستم رخ دادند داراي جايگاه ويژه اي است حتي اگر امروز حکومت ژاپن لجوجانه اهميت آن را تکذيب کند.

همه چيز از سال 1931 ميلادي آغاز شد. هنگامي که با موافقت هيروهيتو ، امپراتور ژاپن يک گروه از ژنرال هاي ملي گراي افراطي در توکيو به قدرت رسيدند.

آنها از جنگ داخلي چين سود جسته و ابتدا منطقه منچوري را تصرف کرده و آن را به عنوان يک کشور تحت قيمومت ژاپن به نام منچوکوئو درآورند.

اشغالگران ژاپني ، امپراتور سابق چين ، پويي «بي اختيار» را حاکم اين کشور پوشالي کردند. از آن پس نيروهاي ارتش ژاپن شروع به پيشروي در شمال چين کردند.

در روز 7 ژوييه سال 1937ميلادي ژاپني ها از يک حادثه در پل مارکوپولو در نزديکي شهر پکن بهانه اي ساختند تا دست به يک هجوم ناگهاني و گسترده براي اشغال سراسر خاک چين بزنند.

در چند ماه ، سربازان ژاپني بيش از يک ميليون کيلومتر مربع از خاک چين که بيش از 60 ميليون جمعيت داشت را تصرف کردند.

سربازان ژاپني براي سرکوب هرگونه مقاومت داخلي به طور سيستماتيک مرتکب وحشيانه ترين اعمال عليه غيرنظاميان بيگناه چيني مي شدند.

قتل عام ها به صورت يک قاعده درآمد. پس از تصرف شهر نانجينگ ، پايتخت سابق کشور چين و مقر موقت دولت چيانگ کاي چک ، قتل عام ها ابعاد گسترده اي يافتند.

چيانگ کاي چک ، رهبر کومينتانگ با رقيبان کمونيست عليه دشمن مشترک متحد شد و مبارزه عليه اشغالگران را از مناطق جنوبي چين رهبري مي کرد.

اين وضع تا شکست ژاپن در جنگ جهاني دوم در سال 1945 ميلادي و خروج ژاپني ها از خاک چين ادامه داشت.

به اين ترتيب ، در روز 13 دسامبر سال 1937 ميلادي سربازان ارتش امپراتوري ژاپن شهر نانجينگ را در مرکز چين تصرف کرده و وارد شهر مي شوند.

با ورود سربازان ژاپني کابوس وحشت آور مردم بيگناه نانجينگ آغاز مي گردد.

فجايعي که ژاپني ها در شهر ناکينگ مرتکب شدند در ميان جنايات عليه بشريت که در قرن بيستم رخ دادند داراي جايگاه ويژه اي است.

هنوز نسل سالخورده چين خاطره اين دوران وحشت بار را فراموش نکرده اند و هر سال براي بيش از 300 هزار نفر از قربانيان بيگناه شهر نانجينگ مراسم دعا برگزار مي کنند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 21:4 توسط سرباز کورش|

 111سال پيش در روز 10 دسامبر سال 1898 ميلادي با امضاي پيمان پاريس جنگ استعماري ميان ايالات متحده و اسپانيا خاتمه يافت.براساس پيمان صلح پاريس ، اسپانيايي ها آخرين مستعمرات آمريکايي خود و همچنين مجمع الجزاير فيليپين را از دست مي دهند.

ايالات متحده جايگزين استعمار اسپانيا در پورتوريکو ، مجمع الجزاير فيليپين و در جزيره گوام مي شود و در ازاي تصرف اين سرزمين ها مبلغ 20 ميليون دلار به اسپانيا مي پردازد.

ايالات متحده در اين ميان مجمع الجزاير هاوايي را نيز به خاک خود منضم مي کند.

کوبا به يک استقلال صوري تحت نظارت شديد همسايه قدرتمند خود دست مي يابد.

در روز 20 مه سال 1902 ميلادي ژنرال آمريکايي وود اداره کوبا را به استرادا پالمر ، نخستين رئيس جمهور اين کشور مي سپارد اما اين فقط يک ظاهرسازي بود وکوبا کماکان به عنوان حياط خلوت ايالات متحده تلقي مي شد.

واشنگتن حق نظارت و دخالت در امور داخلي کوبا را براساس يک قانون موسوم به «پلات» براي خود محفوظ مي دانست.

پس از پيمان پاريس ، ايالات متحده وارد صحنه بين المللي شده و در نقش يک استعمارگر جديد اما با نقابي آزادي خواه ظاهر مي شود.

به اين ترتيب ، در روز 10 دسامبر سال 1898 ميلادي با امضاي پاريس جنگ استعماري ايالات متحده و اسپانيا خاتمه يافت.

اسپانيا آخرين مستعمرات خود در آمريکا و همچنين مجمع الجزاير فيليپين و جزيره گوام را به ايالات متحده واگذار مي کند.

پس از پيمان پاريس ، ايالات متحده وارد صحنه بين المللي مي شود. اسپانيا قدرت استعماري رو به زوال رفته جاي خود را به ايالات متحده قدرت امپرياليستي نوظهور مي دهد.

آمريکا يک سياست «امپرياليستي» را در سراسر قاره آمريکاي لاتين به اجرا مي گذارد که اغلب در خدمت منافع شرکت هاي خصوصي بزرگ آمريکايي بود.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 14:47 توسط سرباز کورش|

 60 سال پيش در روز 8 دسامبر سال 1949 ميلادي ژنرال چيانگ كاي چك ، رهبر ملي گرايان كومينتانگ چين پس از شكست از نيروهاي كمونيست تحت رهبري مائوتسه تونگ به جزيره فرمز (تايوان امروزي) فرار كرد.

فرار چيانگ كاي چك موجب شد مائوتسه تونگ ، رهبر كمونيست هاي چين سراسر اين كشور را تحت فرمان خود درآورد و چين كمونيست را تاسيس كند.

پيروزي مائو به آشوب ها و هرج و مرجي كه درپي اعلام جمهوري در سال 1911 ميلادي در چين به وجود آمده بودند ، خاتمه داد.

سون يات سن ، نخستين رئيس جمهوري چين در سال 1925 ميلادي درگذشت.چيانگ كاي چك جانشين او به عنوان رهبر حزب كومينتانگ شد.

چيانگ كاي چگ تلاش كرد جنگ سالاران كه در هر گوشه چين ادعاي خودمختاري مي كردند را مطيع حكومت كند.
او هنوز از اين كار فارغ نشده بود كه با حمله وحشتناك ژاپن به خاك چين مواجه گشت.

پس از آزادي چين از چنگ اشغالگران ژاپني در سال 1944 ميلادي ، حزب كومينتانگ كه فساد مالي در ميان اعضاي آن بيداد مي كرد ناگزير به مقابله با حزب كمونيست مائوتسه تونگ شد اما پس از 5 سال جنگ داخلي سرانجام از مائو شكست خورد.

چيانگ كاي چك چاره اي نداشت كه تحت پناه نيروي دريايي آمريكا به جزيره فرمز فرار كند.

او همراه خود ، افراد ارتش كومينتانگ ، 2 ميليون نفر از طرفداران و نيز تمام گنجينه هاي هنري چين باستان را به جزيره فرمز برد.

به اين ترتيب ، در روز 8 دسامبر سال 1949 ميلادي ژنرال چيانگ كاي چك ، رهبر ملي گرايان كومينتانگ پس از شكست از مائو به جزيره فرمز فرار مي كند.

او تا زمان مرگ رئيس جمهور حكومت چين ملي بود كه در جزيره فرمز تاسيس كرده بود.پس از مرگ چيانگ كاي چك در سال 1975 ، نام جمهوري چين ملي به تايوان تغيير يافت.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 14:31 توسط سرباز کورش|

 369 سال پيش در روز اول دسامبر سال 1640 ميلادي طبقه اشراف پرتغال عليه اشغالگران اسپانيايي قيام کردند و توانستند با حمايت فرانسه بار ديگر استقلال کشور خود را به دست آورند.

در پي استقلال دوباره پرتغال ، اشراف اين کشوريک نفر به نام ژائو دو براگانس را از ميان خود برگزيده و بر تخت سلطنت پرتغال نشاندند.

در روز 4 اوت سال 1578 ميلادي ، سباستيانو ، پادشاه پرتغال هنگام جنگ با مسلمانان در مراکش به قتل مي رسد.

پادشاه اسپانيا ، فيليپ دوم از سلسله هابسبورگ از هرج و مرج بر سر جانشيني سباستيانو استفاده کرده و خاک پرتغال را اشغال مي کند و با منضم کردن خاک پرتغال به امپراتوري اسپانيا خود را پادشاه پرتغال نيز مي نامد.
دوران اشغال پرتغال توسط اسپانيا بسيار خشونت بار بود و بارها مردم پرتغال توسط سربازان اسپانيايي قتل عام شدند.

در عين حال ، مردم پرتغال براي تامين هزينه جنگ هاي پادشاهان اسپانيا زير بار فشار ماليات هاي فزاينده قرار داشتند.

در اين دوره پرهرج و مرج ، انگليسي ها و هلندي ها نيز به نوبه خود سودجسته و امپراتوري استعماري پرتغال از برزيل تا جزيره ماکائو در آسياي جنوب شرقي را مورد تعرض قرار مي دهند.

پرتغالي ها چندين بار دست به قيام مي زنند و از تضعيف شدن سلسله هابسبورگ اسپانيا که در سواحل رودخانه راين با هلندي ها و نيز در کوه هاي پيرنه با فرانسوي ها در جنگ بود ، استفاده کرده و سرانجام با حمايت کاردينال دو ريشوليو ، صدراعظم فرانسه موفق مي شوند بار ديگر استقلال خود را کسب کنند.

ژائو دوبراگانس در روز 15 دسامبر سال 1640 ميلادي در ميان حمايت مردم پرتغال تاجگذاري کرده و با نام ژائو چهارم به تخت سلطنت مي نشيند.

به اين ترتيب ، در روز اول دسامبر سال 1640 ميلادي طبقه اشراف پرتغال عليه اشغالگران اسپانيايي قيام کرده و با حمايت کاردينال دو ريشوليو ، صدراعظم مقتدر فرانسه موفق شدند بار ديگر استقلال کشور خود را به دست آورند.

پرتغالي ها از آن پس ناگزير بودند عليه تلاش هاي اسپانيا براي تصرف دوباره کشورشان مبارزه کنند.

پرتغال علي رغم حفظ امپراتوري مستعمراتي خود ، قدرت پيشين دريايي را از دست داد و هلندي ها و انگليسي ها انحصار تجارت پرسود ادويه که در گذشته در اختيار پرتغال بود را به چنگ آوردند.

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 14:25 توسط سرباز کورش|

70 سال پيش در روز 30 نوامبر سال 1939 ميلادي صدها هزار سرباز شوروي به دستور جوزف استالين ، ديکتاتور سرخ به خاک کشور کوچک فنلاند حمله کردند.استالين حتي به خود زحمت نداد تا به همسايه کوچکش اعلان جنگ دهد.

کشور فنلاند در جريان جنگ اول جهاني 1914- 1918 از روسيه تزاري جدا شده بود و کشور مستقلي محسوب مي شد.

مرز 2 کشور در فاصله چند ده کيلومتري شهر پتروگراد، بعدها لنينگراد و سنت پترزبورگ امروزي مشخص شده بود.

در سال 1939 ميلادي جوزف استالين پس از تقسيم لهستان با آدولف هيتلر ، صدراعظم آلمان نازي نسبت به آسيب پذيري مرز شوروي با فنلاند و خطر اشغال دومين منطقه اقتصادي شوروي از طريق فنلاند نگران مي شود.

استالين به فنلاندي ها پيشنهاد مي کند از مرزهاي جنوبي خود در باريکه «کارلي» عقب نشسته و به ازاي آن سرزمين هايي شمالي تر را دريافت کنند.او در عين حال از فنلاندي ها مي خواهد يک پايگاه دريايي در هانکو در جنوب اين کشور ايجاد کند.

حکومت فنلاند حاضر بود در مورد مبادله زمين مذاکره کند اما حاضر به فدا کردن حاکميتش با واگذاري يک پايگاه نظامي به شوروي نبود.اما استالين بر واگذاري اين پايگاه اصرار مي ورزيد.

فنلاندي ها ناگزير استحکامات مرزي با شوروي به طول 140 کيلومتر را تحکيم کردند.اين خط مرزي به نام خط مانرهايم ، نام يک مارشال فنلاندي که در سال 1917 ميلادي نيروهاي بلشويک را عقب رانده بود شناخته مي شد.

سرانجام ، استالين بدون اين که به خود زحمت اعلان جنگ به فنلاند را بدهد ، دستور حمله به اين کشور کوچک را صادر کرد و «جنگ زمستان» آغاز شد.

نيروهاي ارتش سرخ با 400 هزار سرباز ، 1500 فروند هواپيما و 1500 دستگاه تانک به خاک فنلاند حمله مي کنند.اين در حالي بود که فنلاند در مجموع 265 هزار سرباز ، 270 فروند هواپيما و 26 دستگاه تانک داشت.

علي رغم عدم توازن قوا و خشونت مفرط مهاجمان شوروي و گستردگي جنگ از خليج فنلاند تا اقيانوس منجمد شمالي ارتش سرخ نتوانست مقاومت فنلاندي هاي را در استحکامات مرزي در هم بشکند و حتي در مناطق شمالي تر شکست هاي سختي را متحمل شد.

عاقبت استالين توانست بخش شرقي فنلاند راتصرف کند و در روز 12 مارس سال 1940 با اين کشور پيمان صلح را امضا کرد و «جنگ زمستان» خاتمه يافت.

به اين ترتيب ، در روز 30 نوامبر سال 1939 ميلادي صدها هزار سرباز ارتش سرخ به فرمان استالين ، ديکتاتور شوروي به خاک کشور کوچک فنلاند حمله مي کنند.

شجاعت و مقاومت فنلاندي بيش از انتظار استالين بود.ارتش شوروي در اين جنگ متحمل تلفات بسيار سنگيني مي شود و سرانجام مي تواند بخش شرقي فنلاند را تصرف کند.

اين جنگ بهاي گزافي براي استالين داشت زيرا هيتلر با نقاط ضعف ارتش سرخ از جمله فرماندهي بي تدبيرانه اين ارتش و ضعف روحيه سربازان شوروي آشنا مي شود و هنگام حمله به شوروي متحد سابقش در 22 ژوئن سال 1941 ميلادي از اين اطلاعات بهره کافي مي برد.

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 14:21 توسط سرباز کورش|

 204 سال پيش در روز 2 دسامبر سال 1805 ميلادي ناپلئون اول،امپراتور فرانسه درست يک سال پس از تاجگذاري اش در نبرد اوسترليتز به درخشان ترين پيروزي جنگي خود دست يافت.

در اين جنگ و در يک روز آفتابي که در اواخر فصل پاييز منظره دلپذيري داشت ، ناپلئون اول فقط در چند ساعت ارتش هاي 2 امپراتور ديگر ، فرانتز دوم ، امپراتور اتريش و الکساندر اول ، امپراتور روسيه را درهم شکست.به همين دليل اوسترليتز به جنگ 3 امپراتور ناميده مي شود.

در سال 1805 ميلادي سومين اتحاديه عليه ناپلئون به تحريک انگلستان تشکيل شده بود.

ناپلئون که به دليل از دست دادن نيروي دريايي اش نمي توانست به خاک انگلستان که به منزله سر اين اتحاديه بود حمله کند ، تصميم گرفت به بازوي آن اتريش ضربه بزند.

بنابراين ، ناپلئون با ارتش خود آماده مقابله با ارتش هاي اتريش و روسيه شد.او سپاه اتريش به فرماندهي ژنرال ماخ را در اولم در روز 20 اکتبر سال 1805 ميلادي شکست داد.

سپس با تعقيب بقاياي سپاه اتريش ، ناپلئون اول پيروزمندانه وارد وين ، پايتخت امپراتوري اتريش شد.اين نخستين بار در تاريخ وين پايتخت سلسله هابسبورگ بود که بايد در مقابل يک فاتح تسليم مي شد.

در روز 19 نوامبر ، ارتش فرانسه به برون (برنو ، مرکز موراويا واقع در جمهوري چک امروزي) رسيد.

در مقابل ارتش فرانسه ، ارتش روسيه و اتريش تحت فرماندهي ژنرال روس کوتوزوف صف کشيده بودند.دو سپاه چند بار دست به نبردهاي کم دامنه اي زدند.

ناپلئون اول که يک استراتژيست بزرگ بود ، تصميم گرفت با يک مانور نيروهاي دشمن را غافلگير کند.

بنابراين ، او در مقابل حيرت عمومي مارشال هايش در روز 28 نوامبر دستور داد ارتش فرانسه عقب نشيني کرده و بلندي هاي پراتزن که از لحاظ تاکتيکي حائز اهميت بودند را رها کند.ارتش متحدين اين عقب نشيني را به عنوان نشانه ضعف ناپلئون تلقي کردند.

در روز 30 نوامبر ، ناپلئون با پرنس دالگورکي ملاقات کرد و پيشنهاد آتش بس داد اما روس ها توقعات زيادي را مطرح کردند و مذاکره قطع شد.

بنابراين نبرد قطعي به نظر مي رسيد و ناپلئون در منطقه اي حضور داشت که براي نبرد ايده آل بود و نيروهاي اتريش و روسيه فرصت کافي براي تحکيم مواضع خود نداشتند.

ارتش فرانسه بارديگر بر بلندي هاي پراتزن تسلط يافت و ارتش دشمن را زير آتش توپخانه گرفت.

سواره نظام فرانسه و سواره نظام روسيه دست به يک دوئل زدند که کمتر از نيم ساعت طول کشيد و در جريان آن سواره نظام روسيه در مقابل ديدگان الکساندر اول ، تزار روسيه شيرازه اش از هم پاشيد.

به اين ترتيب ، در روز 2 دسامبر سال 1805 ميلادي ، ناپلئون اول امپراتور فرانسه در يک هواي فرح بخش پاييزي ارتش هاي 2 امپراتور اتريش و روسيه را در اوسترليتز درهم شکست و به يکي از بزرگترين فتوحات خود دست يافت.

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 14:16 توسط سرباز کورش|

179 سال پيش ، در روز 29 نوامبر سال 1830 ميلادي مردم لهستان عليه اشغالگران روس قيام کردند.قبل از قيام مردم،اين شايعه رواج يافت که نيکلاي اول تزار روسيه قصد دارد جوانان لهستاني را براي يک جنگ ديگر به بلژيک اعزام کند.

با رواج اين خبر مردم لهستان دست به قيام زدند.آنها توانستند شهر ورشو را از چنگ اشغالگران روس آزاد کنند.

لهستان کشور مرفه دوران رنسانس در روز 24 اکتبر سال 1795 ميلادي قرباني اختلافات داخلي و طمع همسايگانش پروس ، اتريش و به ويژه روسيه شده و از نقشه اروپا ناپديد مي شود.

ناپلئون اول ، امپراتور فرانسه در پي امضاي پيمان تيلسيت با الکساندر اول ، تزار روسيه بار ديگر لهستان را تحت نام دوک نشين ورشو احيا مي کند اما دوران احياي لهستان بسيار کوتاه بود.

با سقوط ناپلئون ، در سال 1815 ميلادي کنگره وين بخش اعظم خاک لهستان را تحت اقتدار الکساندر اول تزار روسيه قرار مي دهد.

بخش هاي شرقي لهستان رسما به روسيه منضم مي شوند. منطقه ورشو از سوي الکساندر اول موقعيت يک پادشاهي ملحق شده به امپراتوري روسيه را مي يابد. شخص الکساندر اول پادشاه منطقه ورشو بود.

الکساندر اول که به لهستان ، فرهنگ و زبان آن علاقه داشت يک خودمختاري گسترده را به منطقه ورشو که در آن موقع به عنوان کل خاک لهستان تلقي مي شد ، مي بخشد.

با اين حال ، مردم آرزوي استقلال کشورشان را داشتند و نمي خواستند به صورت رعيت روسيه تزاري باشند.

با مرگ الکساندر اول و به قدرت رسيدن تزار نيکلاي اول که فردي مستبد و زورگو بود ، مخالفت مردم لهستان بالا گرفته و منجر به تاسيس نهادهاي مخفي مي شود.

در اين ميان خبر اعزام نيروهاي لهستاني توسط تزار به فرانسه و براي کمک به شارل دهم پادشاه اين کشور که با قيام مردمي مواجه شده بود ، رواج مي يابد.

رهبران قيام که از قبل شورش عليه روسيه تزاري را طراحي کرده بودند ، تصميم مي گيرند قبل از اعزام نيروهاي لهستاني به فرانسه دست به اقدام بزنند.

با آغاز قيام مردم ورشو ، گراندوک کنستانتين ، فرمانده روسي ارتش لهستان فرار مي کند و مجلس لهستان استقلال کشور را اعلام مي نمايد. اما لهستاني ها دچار تفرقه بوده و قادر به حفظ پيروزي خود نشدند.

تزار نيکلاي اول در روز 8 سپتامبر سال 1831 ميلادي با اعزام يک ارتش 110 هزار نفري بارديگر ورشو را تصرف کرده و سپس بي رحمانه لهستاني ها را سرکوب کرد.هزاران لهستاني راه تبعيد را در پيش گرفته و به ساير کشورهاي اروپايي مهاجرت کردند.

به اين ترتيب ، در روز 29 نوامبر سال 1830 ميلادي مردم لهستان عليه اشغالگران روسيه تزاري دست به قيام زدند ، اما نتوانستند وحدت خود را حفظ کنند و کمتر از يک سال بعد دوباره سرزمين آنها به اشغال روس ها درآمد.

درپي شکست قيام لهستان ، نيکلاي اول، تزار روس به خودمختاري لهستان خاتمه داد و اين سرزمين را به يک ايالت امپراتوري روسيه تبديل کرد.

نيکلاي اول با توسل به زور و خشونت سياست روسي کردن اجباري لهستان را درپيش گرفت.

علي رغم گذشت نزديک به دو قرن هنوز مردم لهستان نتوانسته اند سرکوب وحشيانه روسيه تزاري را فراموش کنند.

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 14:13 توسط سرباز کورش|

67 سال پيش در روز 27 نوامبر سال 1942 ميلادي ناوگان دريايي فرانسه به دستور آدميرال ژان دو لابورد، فرمانده ناوگان توسط ملوانان در بندر تولون نابود مي شود تا به دست نيروهاي آلمان نازي نيافتد.

ظرف چند دقيقه 90 فروند کشتي جنگي از جمله 3 رزم ناو ، 7 ناوشکن و 16 ناو اژدرافکن براساس يک طرح که 2 سال پيش و هنگام اشغال فرانسه توسط آلمان نازي طراحي شده بود، توسط ملوانان اين ناوگان منفجر و نابود مي شوند.

تنها 5 فروند زيردريايي زمان کافي براي ترک بندر تولون را قبل از رسيدن نيروهاي آلماني داشتند.

سه فروند از زيردريايي ها عازم آفريقاي شمالي شده ، يک فروند توسط کارکنانش در خروجي بندر منفجر مي شود و آخرين زيردريايي به اسپانيا که يک کشور بي طرف در جنگ جهاني دوم بود، مي رود.

آدميرال ژان دو لابورد ، فرمانده ناوگان دريايي فرانسه هنگامي که بامداد آن روز از ورود نيروهاي آلماني به بندر تولون در جنوب فرانسه در ساحل درياي مديترانه آگاه مي شود ، دستور نابودي ناوگان را مي دهد.

زره پوش هاي آلماني پس از ورود به بندر تولون در خيابان ها و کوچه هاي بندر راه خود را گم مي کنند و موفق نمي شوند قبل از نابود کردن ناوگان مانع اين اقدام شده و ناوگان فرانسه را به چنگ بياورند.

آدميرال ژان دو لابورد مانند بسياري از همتايانش با نابود کردن ناوگان درياي فرانسه تصور مي کرد شرافتش را حفظ کرده است و ناوگان فرانسه نه به خدمت اشغالگر آلماني و نه بريتانيا دشمن سنتي که اکنون متحد فرانسه در جنگ بود ، درآمده است.

در لندن ، ژنرال دوگل ، رئيس فرانسه آزاد از اين که آدميرال لابورد با ناوگانش به آفريقاي شمالي که در آن زمان در اختيار متفقين بود ، فرار نکرده است او را مورد نکوهش قرار داد.

در شهر ويشي ، حکومت مارشال پتن که با نيروهاي اشغالگر آلمان نازي همکاري مي کرد با نابودي ناوگان دريايي فرانسه آخرين برگ برنده خود را در مقابل آلمان ها و افکار عمومي از دست داد.

با توجه به اين که نيروهاي آلماني ساير مناطق فرانسه که تا آن زمان تصرف نشده بود را اشغال کرده بودند و مستعمرات آفريقاي شمالي توسط متفقين تصرف شده بود ، حکومت ويشي به صورت يک مترسک در دستان آلمان اشغالگر درآمد.

به اين ترتيب ، در روز 27 نوامبر سال 1942 ميلادي ناوگان دريايي فرانسه که تا آن زمان دست نخورده مانده و به تصرف آلمان نازي درنيامده بود به دستور آدميرال ژان دو لابورد ، فرمانده ناوگان توسط ملوانان در بندر تولون نابود مي شود تا نيروهاي آلمان نازي نتوانند آن را به چنگ آورند.

پس از خاتمه جنگ ، آدميرال ژان دو لابورد براي اين که با ناو هايش به آفريقاي شمالي فرار نکرده بود توسط يک دادگاه نظامي به مرگ محکوم شد.

حکم مجازات مرگ او به مجازات زندان تبديل گرديد و در سال 1957 ميلادي مورد عفو قرار گرفت و از زندان آزاد شد.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:34 توسط سرباز کورش|

 489 سال پيش در شب 30 ژوئن سال 1520 ميلادي آزتك هاي ساكن تنوكتيتلان (شهر مكزيكو كنوني) اسپانيايي هاي اشغالگر را از اين شهر بيرون راندند. اين شب كه در نزد اسپانيايي ها به نوچه تريسته (شب غم انگيز) مشهور شد،در واقع عامل اضمحلال امپراتوري آزتك و تغيير سرنوشت مكزيك و آمريكاي اسپانيايي زبان شد.

پس از كشف قاره آمريكا توسط كريستف كلمب ، اسپانيايي ها نخست در جزاير آنتيل مستقر شدند. در سال 1518 ميلادي هرنان كورتز ، يك اشرافزاده ماجراجو اهل كاستيل اسپانيا در راس يك گروه كوچك از سربازان اسپانيايي  جزيره کوبا را ترك كرد و به قصد اشغال مكزيك روانه آن سرزمين شد.


سرخ پوستان مكزيك با مشاهده چهره ريش دار اسپانيايي  ها ، زره ها ، سلاح هاي آتشين و اسب هاي آنها مات و مبهوت شدند.اين مساله به سود كورتز تمام شد زيرا سرخپوستان آزتك بر اساس يك اسطوره قديمي خود به خدايي به نام  "كتزالكوالت" معتقد بودند كه روزي به قصد فتح سرزمين هاي جديد خاك آزتك ها را ترك كرده بود و بايد با بازماندگان خود با هيبت جديدي بازمي گشت.


موكتزوما دوم امپراتور آزتك هاجرات نكرد مانع ورود هرنان كورتز به پايتخت باشكوهش  تنوكتيتلان (مكزيكو كنوني) شود.


كورتز به آساني شهر را تصرف كرد اما به زودي ناگزير شد براي مقابله با ورود يك رقيب به نواحي ساحلي بازگردد. وي اختيار شهر و مراقبت از امپراتور را به يكي از معاونان خود به نام« پدرو دو آلوارو» سپرد. اما پدرو دو آلوارو فرد مناسبي براي اين مقام نبود و به بهانه يك توطئه وارد معبد اصلي  آزتك ها شد و تمام راهبان و حاضران در معبد را قتل عام كرد.


آزتك ها دست به شورش زدند، در اين ميان موكتزوما در سلولش توسط نگهبانان اسپانيايي  به قتل رسيد، با مرگ وي برادرزاده اش كوئوهتموك امپراتور شد و رهبري شورش را در دست گرفت.


هرنان كورتز پس از اطلاع از شورش آزتك ها به سرعت بازگشت ، اما متوجه شد اوضاع تنوكتيتلان غيرقابل كنترل است بنابراين دستور عقب نشيني سربازان خود را صادر كرد.


كورتز به همراه 500 سرباز اسپانيايي  تصميم گرفت به سرعت پايتخت امپراتوري آزتك را در شب 30 ژوئن سال 1520 ميلادي ترك كند. مردم پل هايي كه عبور از مرداب هاي پيرامون شهر را امكان پذير مي ساخت قطع كردند و نيمي از سربازان اسپانيايي  را به قتل رساندند ، بقيه آنها به همراه كورتز موفق به فرار شدند.


اما كورتز با سماجت بقيه افرادش و متحدان سرخپوست خود را بازسازي  كرد و شهر را به محاصره درآورد. پس از 75 روز محاصره شهر تنوكتيتلان و همراه آن امپراتوري آزتك سقوط كرد.


اسپانيايي ها شهر تنوكتيتلان را ويران كردند و در محل آن شهر مكزيكوكه نام آن برگرفته از نام يك قبيله محلي بود را بنا كردند. مقاومت آزتك ها با دستگيري كوئوهتموك در 13 اوت سال 1521 ميلادي خاتمه يافت.

كورتز امپراتور كوئوهتموك را به دست جلادان سپرد و پس از ساعت ها شكنجه طاقت فرسا ،آخرين امپراتور  آزتك جان سپرد.

به اين ترتيب در شب 30 ژوئن سال 1520 ميلادي آزتك ها موفق شدند اشغالگران اسپانيايي  را از شهر  تنوكتيتلانبيرون برانند. اما اين اقدام سرآغاز سقوط امپراتوري آزتك شد و از آن پس كابوس طولاني آزتك ها تا زمان نابودي تمدن آزتك ادامه يافت.


فتح امپراتوري آزتك و كشور كنوني مكزيك توسط هرنان كورتز عواقب شومي براي بقيه تمدن هاي كهن قاره آمريكا داشت ، از جمله مي توان به نابودي امپراتوري و تمدن  اينكاها و فتح كشوركنوني  پرو توسط فرانسيسكو پيزارو اشاره كرد.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:30 توسط سرباز کورش|

 477 سال پيش در روز 16 نوامبر 1532 ميلادي ، فرانسيسکو پيزارو ، ماجراجوي اسپانيايي با خدعه و نيرنگ ، ناجوانمردانه آتاهوآلپا امپراتور اينکا را به اسارت درآورد. فرانسيسکو پيزارو يک سرباز خشن و بي سواد اسپانيايي ، پس از کشف قاره آمريکا توسط کريستف کلمب ، زادگاه خود منطقه استرمادورا در اسپانيا را ترک کرد و به قصد ماجراجويي روانه دنياي جديد شد.

پيزارو با فرد ديگري به نام ديه‌گو آلماگرو که شخصيتي مشابه داشت شريک شد و به اکتشاف ساحل غربي آمريکاي جنوبي پرداخت.

آنها پس از مدتي براي کشف سرزمين هاي جديد از حمايت شارل کن ، امپراتور اسپانيا برخوردار شدند و دستور يافتند امپراتوري قوم اينکا در قلب کوهستان هاي آند را تصرف کنند.

به اين ترتيب بود که پيزارو و آلماگرو با 183 ماجراجوي ديگر اسپانيايي و 37 راس اسب در ساحل شمالي پرو از کشتي پياده شدند.اين گروه کوچک به قصد ديدار با امپراتور قوم اينکا راه کوههاي آند را در پيش گرفتند.

در راه ، پيزارو از وجود معادن غني طلا و نقره در اين سرزمين آگاه گرديد و در عين حال مطلع شد ميان آتاهوآلپا امپراتور اينکا و بردارش هواسکار اختلاف به وجود آمده و هواسکار دست به شورش زده است.

پيزارو حيله گر از رقابت دو برادر سود جست و پيشنهاد ميانجي گري داد.او از آتاهوآلپا دعوت کرد براي پايان يافتن اين اختلاف در منطقه کاخامارکا به ديدارش بيايد.

در روز 16 نوامبر سال 1532 ميلادي ، آتاهوآلپا با همراهان خود وارد منطقه کاخامارکا شد.به محض ورود ، کشيش اسپانيايي به دستور پيزارو به سوي آتاهوآلپا مي رود و با نشان دادن صليب از او مي خواهد که مسيحي شود.

امپراتور از همه جا بي خبر صليب را پس مي زند ، در اين هنگام کشيش به سبک انگيزاسيون به سوي پيزارو برگشته و مي گويد: تو آمرزيده مي شوي.

با دادن اين علامت ، سواران اسپانيايي که در پشت خانه ها پنهان شده بودند به آتاهوآلپا يورش مي آورند و ساير اسپانيايي ها با توپ و سلاح آتشين بوميان اينکا را قتل عام مي کنند.هزاران بومي اينکا در آن روز به قتل مي رسند.

به اين ترتيب در روز 16 نوامبر سال 1532 ميلادي ، فرانسيسکو پيزارو ناجوانمردانه آتاهوآلپا امپراتور اينکا را به اسارت درمي آورد.در جريان ماه ها اسارت ، اتباع امپراتور براي نجات او محموله هاي طلا و نقره را براي پيزارو به همراه مي آورند که ارزش آنها معادل بيش از 5.4 ميليون دوکات اسپانيايي بود.

پيزارو پس از دريافت خونبها ، آتاهوآلپا را در دادگاه انگيزاسيون محاکمه مي کند و در پايان آتاهوآلپا محکوم به زنده سوختن در آتش مي شود.

اما پيزارو که شايد براي نخستين بار اندکي رحم نشان مي دهد به بريدن سر امپراتور در سلولش اکتفا مي کند و يا به روايت ديگر او را خفه مي كند.

دژخيمان پيزارو در روز 29 اوت سال 1533 ميلادي سر آتاهوآلپا را در سلولش از بدن جدا مي کنند و امپراتوري اينکا که قرن ها بر سلسله جبال آند فرمان مي راند و يک تمدن درخشان را ايجاد کرده بود ، سرنگون مي شود.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:27 توسط سرباز کورش|

 206 سال پيش در روز 18 نوامبر سال 1803 ميلادي ، بازمانده سپاه فرانسه در شهر سن دومينگو تسليم برده هاي سابق سياهپوست مي شود.مستعمره سابق فرانسه به نخستين کشور مستقل سياهپوستان تبديل شده و هاييتي ناميده مي شود.

اين کشور جديد در جزاير آنتيل بزرگ در درياي کاراييب و در غرب جزيره هيسپانيولا واقع شده است.

نام هاييتي برگرفته از ساکنين اوليه آن سرخپوستان تاينوس از شاخه آراواکس ها است.

اين سرخپوستان پس از استعمار توسط اروپايي ها به شکل غم انگيزي به دليل کار اجباري ، سرکوب و بيماري هاي سوغات اروپا منقرض شدند.

نخستين برده هاي سياهپوست از سال 1502 ميلادي جايگزين سرخپوستان در مزارع ، معادن و خانه ها مي شوند. فرانسوي ها در قرن هفدهم اسپانيايي ها را از اين بخش از جزاير آنتيل بيرون رانده و اين جزاير را متصرف مي شوند.

اين مستعمره به دليل مزارع نيشکر و تعداد زياد بردگان سياهپوست يکي از غني ترين مستعمرات ماورا البحار فرانسه محسوب مي شد.

درآستانه انقلاب فرانسه ، اين مستعره داراي 600 هزار جمعيت بود که 500 هزار نفر از آنها را بردگان سياهپوست تشکيل مي دادند.اما بخش اسپانيايي جزيره ، به نام سن دومينگو از رونق برخوردار نبود و به زحمت چند ده هزار جمعيت داشت.

انقلاب فرانسه ، سرنوشت اين جزيره را دگرگون مي سازد. در روز 15 مه سال 1791 در پاريس ، مجمع ملي به رنگين پوستان آزاد اين جزيره حق راي داده و حقوق يکساني براي آنها به عنوان مردان آزاد قايل مي شود که البته اين مساله شامل برده ها نمي شد.

در شب 22 اوت سال 1791 ميلادي «بردگان قهوه اي» (برده هاي فراري از مزارع که به جنگل ها پناه برده بودند) در يک مراسم وودو (جادوي سياه) به رهبري بوکمان جادوگر وودو شرکت مي کنند.

اين سرآغاز يک جنگ مرگبار و طولاني بود که سرانجام به استقلال اين مستعمره منجر گرديد.به زودي دامنه شورش بالاگرفت و مردي به نام فرانسوا توسن ملقب به توسن لوورتور رهبري شورشيان را به عهده مي گيرد.

پس از به قدرت رسيدن ناپلئون ، او تصميم مي گيرد ، بار ديگر کنترل فرانسه بر اين مستعمره را برقرار و شورش را سرکوب کند.

در فوريه سال 1802 ميلادي 23000 سرباز فرانسوي با 36 فروند کشتي جنگي به جزيره رسيده و در کاپ فرانسه پياده مي شوند.ژنرال لوکلر ، شوهر خواهر ناپلئون فرماندهي اين سپاه را به عهده داشت.

در روز 7 ژوئن سال 1802 ميلادي ، ژنرال لوکلر از توسن لوورتور دعوت مي کند تا براي مذاکره به شهر سن دومينگو بيايد.اما به محض ورود توسن ، لوکلر او را دستگير و به همراه اعضاي خانواده اش به فرانسه مي فرستد.

توسن لوورتور در روز 7 آوريل 1803 ميلادي در زندان قلعه ژوکس بر اثر رنج فراوان مي ميرد.

پس از تبعيد لووتور دامنه شورش بالا مي گيرد و تب زرد نيز به کمک استقلال طلبان آمده و ده ها هزار سرباز فرانسوي را قتل عام مي کند. يک بيماري که سياهپوستان در مقابل آن مصونيت داشتند.

پادگان هاي فرانسوي يکي پس ازديگري به دست استقلال طلبان تصرف مي شوند و سرانجام باقيمانده سپاه فرانسه در شهر سن دومينگو تسليم مي گردد.

به اين ترتيب در روز 18 نوامبر سال 1803 ميلادي ، بازمانده سپاه فرانسه تسليم استقلال طلبان سياهپوست شده و کشور هاييتي تاسيس مي شود.هاييتي نخستين مستعمره سياهپوست نشين بود که توانست از چنگال استعمار رهايي يافته و به يک کشور مستقل تبديل شود.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:22 توسط سرباز کورش|

 1007 سال پيش در روز 13 نوامبر سال 1002 ميلادي اتيلريد دوم ، پادشاه آنگلوساکسون با سربازانش ، دانمارکي هايي که در زمين هايش سکونت گزيده بودند را قتل عام مي کند. اين كشتاردر تاريخ به «كشتار سنت برايس» مشهور مي شود.

خواهر و شوهرخواهر شاه دانمارک «سون ريش دوشاخ» در ميان قربانيان اين كشتار بودند.

«سون ريش دوشاخ» يک رهبر هراسناک وايکينگ بود که در چندين جنگ آلمان ها و نروژي ها را به سختي شکست داده بود.

او در پاسخ به قتل عام دانمارکي ها تصميم به فتح انگلستان مي گيرد.

وايکينگ ها قومي دريانورد و جنگجو بودند که حتي نام آنها بر بدن ساکنان آن روزگار اروپا لرزه مي انداخت.

«سون ريش دوشاخ» قلمروي خود در دانمارک را به پسر بزرگش «هارالد» مي سپارد و خود به همراه پسر دومش کنوت و سربازان هراس آورش سوار بر کشتي ها به سوي سواحل جزيره انگلستان حرکت مي کند.

اتيلريد دوم ، شاه آنگلوساکسون که به آساني دانمارکي هاي بي دفاع ساکن در سرزمين هايش را قتل عام کرده بود ، قادر به جلوگيري از حمله «سون ريش دوشاخ» نبود.

رهبر وايکينگ با کشتي هايش رودخانه تايمز را پيموده و کانتربري را تصرف مي کند.

اتيلريد دوم دست به خطايي ديگر زد و براي اينکه «سون ريش دوشاخ» را متقاعد به بازگشت کند زمين هاي دانمارکي هايي که قتل عام کرده بود و مبلغي را به عنوان غرامت و خراج به او پيشنهاد مي کند.

اين پيشنهاد موجب خشم بيشتر «سون ريش دوشاخ» مي شود و او به پيشروي خود ادامه مي دهد. او در سر راه خود همه آنگلوساکسون ها را کشته و خانه ها و مزارع را به آتش مي کشد.اتيلريد ناگزير مي شود به منطقه نرماندي در فرانسه فرار کند.

«سون ريش دوشاخ» در جريان فتح انگلستان به دليل نامشخصي مي ميرد و پسرش کنوت به دانمارک بازمي گردد.

کنوت قبل از بازگشت دستور بريدن بيني ، گوش ها و دست هاي اسيران آنگلوساکسون را مي دهد. مدتي بعد ، بار ديگر کنوت با سربازان وايکينگ به انگلستان بازمي گردد.

او در روز 18 اکتبر سال 1016 ميلادي ادموند آيرونسايد پسر اتيلريد دوم را در آشينگدون در اسکس شکست مي دهد. اشراف ساکسون چاره اي نداشتند که فاتح را بر تخت سلطنت بنشانند.

کنوت پس از فتح انگلستان ، رفتاري سياستمدارانه را درپيش گرفته و با فاتحان و شکست خوردگان به طور يکسان برخورد مي کند.او حتي با «اما» بيوه اتيلريد دوم ازدواج مي کند.

کنوت يک امپراتوري آنگلو - اسکانديناو تشکيل مي دهد که شامل انگلستان ، اسکاتلند ، دانمارک و نروژ بود.

به اين ترتيب ، در روز 13 نوامبر سال 1002 ميلادي اتيلريد دوم ، شاه آنگلوساکسون با سربازانش دانمارکي هايي که در زمين هايش سکونت داشتند را قتل عام مي کند.

اين كشتار در تاريخ «كشتار سنت برايس» نام مي گيرد. كشتار سنت برايس ، موجب مي شود تا «سون ريش دوشاخ» شاه هراس آور دانمارک و جنگجوي وايکينگ براي انتقام جويي تصميم به فتح انگلستان بگيرد.

پس از مرگ «سون ريش دوشاخ» و چند سال جنگ ، کنوت پسرش بر تخت سلطنت انگلستان نشسته و يک امپراتوري آنگلو - اسکانديناو را ايجاد مي کند.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:18 توسط سرباز کورش|

89 سال پيش در روز 12 نوامبر سال 1920 ميلادي در منطقه راپالو ، ايتاليا و کشور تازه تاسيس يوگسلاوي براساس پيمان راپالو مرزهاي خود را ترسيم کرده و به مناقشه مرزي خود خاتمه مي دهند.

در شهر کوچک توريستي راپالو در نزديکي بندر جنوا ، بين 2 کشور توافق مي شود، ايتاليا شهر زارا در ساحل دالماسي را به خاک خود منضم کرده و شهر فيومه ديگر شهر ساحل دالماسي (ريجکا امروزي در کشور کرواسي) به يک کشور مستقل تبديل گردد.

اين توافق دوجانبه نخستين ضربه به پيمان هاي صلح که چند ماه قبل از اين تاريخ به طور قطعي به جنگ جهاني اول خاتمه داده بودند را وارد مي کند.اين توافق نشاندهنده ظهور دوباره ملي گرايي افراطي بود.

پس از خاتمه جنگ جهاني اول 1914 تا 1918 ميلادي ، ايتاليا خواستار سرزمين هايي شد که در سال 1915 ميلادي در لندن به ازاي ورود ايتاليا در جنگ در صفوف متفقين به اين کشور وعده داده شده بود.

اين سرزمين ها در خاتمه جنگ به کشور تازه تاسيس پادشاهي يوگسلاوي که از تجزيه امپراتوري اتريش - مجارستان به وجود آمده بود ، تعلق يافت.

در شب 11 و 12 سپتامبر سال 1919 ميلادي ، گابريله آنونزيو، شاعر ملي گراي ايتاليايي به همراه 287 نفر داوطلب شهر فيومه ايتاليايي زبان که متعلق به يوگسلاوي بود را تصرف کرد.

او در روز قبل از آن در نامه اي خطاب به بنيتو موسوليني که در آن زمان مدير روزنامه «گازتادل پوپولو» بود ، نوشت:«رفيق عزيز ، بازي شروع شد ، من فردا مسلحانه فيومه را اشغال مي کنم».

گابريله آنونزيو مدت 18 ماه يک ديکتاتوري شخصي را در فيومه برقرار ساخت و تا آنجا پيش رفت که به ايتاليا اعلان جنگ داد.

پيمان راپالو به طور موقت به اختلافات مرزي ايتاليا و يوگسلاوي پايان داد. اما زمينه براي ظهور ملي گرايان افراطي آماده شده بود.

به اين ترتيب در روز 12 نوامبر سال 1920 ميلادي ايتاليا و يوگسلاوي به مناقشه مرزي خود براساس پيمان راپالو موقتا خاتمه دادند.

اما ، اين مقدمه اي براي ظهور ملي گرايان افراطي بود. آنها در انديشه انتقام بودند. بنيتو موسوليني به عنوان يک فرصت طلب ماهر توانست از اين موقعيت سود جسته و در سال 1922ميلادي قدرت را به دست گرفته و حکومت فاشيستي را در ايتاليا برقرار کند.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:16 توسط سرباز کورش|

 306 سال پيش در روز 19 نوامبر سال 1703 ميلادي در زمان سلطنت لويي چهاردهم ، پادشاه فرانسه ، يک زنداني مرموز که همواره يک ماسک به چهره داشت در زندان باستيل مي ميرد. چند روز بعد ، اين مرد ناشناس را تحت نام مارشيالي در گورستان سن پل پاريس دفن مي کنند. اين پايان سرنوشت تلخ يك انسان بيگناه بود.

اين مرد که حدود 45 سال سن داشت در مجموع 34 سال از زندگي خود را در زندان سپري کرده بود.

او از سال 1669 تا 1681 ميلادي در قلعه پينيرول سپس تا سال 1687 ميلادي در قلعه اگزيل ، آنگاه تا سال 1698 ميلادي در قلعه سنت مارگريت و سرانجام تا هنگام مرگش در زندان باستيل پاريس محبوس بود. در تمام اين مدت ، شخصي به نام آقاي سن مارس زندانبان او بود.

هشت سال پس از مرگ  مرد ماسک آهنين، پرنسس پالاتين ، زن برادر پادشاه فرانسه ادعا مي کند او يک لرد انگليسي بود که عليه فرانسه توطئه مي کرد.

از آن پس ، افسانه و ادبيات به شخصيت او پرداخته و او را تحت نام « مردي با ماسک آهنين» به شهرت مي رسانند.

در واقعيت اين مرد ناشناس که هرگز فردي چهره اش را نديده بود يک ماسک از جنس مخمل به چهره داشت و نه يک ماسک آهنين و گفته مي شد به دستور لويي چهاردهم پادشاه فرانسه او محکوم بود همواره حتي هنگام خواب ماسک را به چهره داشته باشد. سن مارس در طول 34 سال همواره مراقب اجراي اين دستور لويي چهاردهم بود.

درباره هويت اين زنداني فرضيه هاي زيادي وجود دارند. آيا همان گونه که ولتر ادعا کرده بود ، او برادر دوقلوي لويي چهاردهم بود؟ يا براساس برخي شايعات فرزند نامشروع پادشاه فرانسه بود؟ يا اينکه دوک دوبوفور ، کنت دو ورماندوا يا فوکه ، خزانه دار مغضوب شاه بود؟ آيا او...؟.

به اين ترتيب ، در روز 19 نوامبر سال 1703 ميلادي ، در زمان سلطنت لويي چهاردهم يک زنداني مرموز که همواره يک ماسک به چهره داشت و در تاريخ به  مردي با ماسک آهنين شهرت دارد در زندان باستيل مي ميرد.

هرگز راز هويت اين مرد نگون بخت که مدت 34 سال از زندگي کوتاه خود زنداني بود و همواره يک ماسک بر چهره داشت فاش نشد.

الکساندر دوما ، نويسنده برجسته با قلم توانايش در کتاب ويکنت دو براژولون فرضيه يک برادر دوقلوي لويي چهاردهم را زنده کرد که 8 ساعت پس از او متولد شده بود و براي مصالح سلطنت فرانسه دچار اين سرنوشت شوم گرديد.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:14 توسط سرباز کورش|

 91 سال پيش ، در روز 11 نوامبر سال 1918 ميلادي در ساعت 11 صبح ، در سراسر فرانسه و بريتانيا ناقوس کليساها به صدا درآمدند.صبح روز 11 نوامبر يک پيمان تسليم ميان متفقين و آلمان ، آخرين قدرت نيروهاي محور که سلاح خود را به زمين مي گذاشت ، منعقد شده بود.

در جبهه ها ، فرياد «آتش بس» از هر سو به گوش مي رسيد. پس از چهار سال فرانسوي ها و بريتانيايي ها مي توانستند در چهره آلماني ها نگاه کنند ، بي آنکه دست به اسلحه شوند.

جنگ خونين 4 ساله که «جنگ بزرگ» نام گرفت و بعدها «جنگ جهاني اول» ناميده شد ، خاتمه يافته بود.

جنگي که 8 ميليون کشته و 6 ميليون معلول در جبهه ها برجاي گذاشته بود. بازماندگان اين جنگ خونين مي خواستند به خود تلقين کنند جنگي که خاتمه مي پذيرد ، آخرين جنگ تاريخ خواهد بود.

پس از شکست ضدحمله آلماني ها در ژوييه 1918 ميلادي ، آنها متوجه شدند که ديگر هيچ اميدي به پيروزي نيست.

با ورود ايالات متحده به صحنه جنگ توازن قوا به سود بريتانيا و فرانسه برهم خورده بود.

علي رغم ورود ديرهنگام ايالات متحده به جنگ ، حضور 4 ميليون سرباز آمريکايي که به کمک ارتش هاي فرانسه و بريتانيا آمده بودند ، آلمان را با واقعيت تلخ شکست مواجه ساخت.

در اوايل اکتبر سال 1918 ميلادي ، ويلهلم دوم ، امپراتور آلمان که واقعيت شکست را دريافته بود پرنس ماکس دوباد ، يک فرد ميانه رو را به مقام صدراعظمي منصوب کرد.

او اميدوار بود پرنس ماکس دوباد بتواند با شرايط مناسبي پيمان صلح متفقين را امضا کند. اما پرنس ماکس دوباد فرد مناسبي براي اين دوران پرآشوب نبود.

صدراعظم جديد آلمان با وودرو ويلسون ، رئيس جمهور ايالات متحده تماس گرفت اما او هرگونه مذاکره با امپراتور آلمان و نيز نظاميان را رد کرد.

ويلهلم دوم که راه چاره اي نداشت از مارشال لودندورف ،فرمانده کل ارتش هاي آلمان و مرد قدرتمند آلمان خواست از مقام خود استعفا دهد.

درپي استعفاي لودندروف و ضعف قدرت مرکزي ، آلمان دچار هرج و مرج و جنگ داخلي شد.

در روز 3 نوامبر ، در بندر کيل آلمان ، ملوانان نيروي دريايي از رفتن به جبهه جنگ خودداري کردند و دست به شورش زدند. آنها به همراه کارگران بندر کيل را اشغال کردند. دامنه شورش به شهرهاي هانوفر ، کلن و برانشويک گسترش يافت.

در روز 7 نوامبر ، کورت ايسنر ، يک سوسياليست انقلابي در شهر مونيخ پادشاه باوير را برکنار کرده و يک شوراي کارگري را مستقر کرد. باوير تهديد کرد از امپراتوري آلمان جدا مي شود!.

در اين ميان ، متحدان آلمان يکي پس از ديگري دست از نبرد کشيده و پيمان هاي تسليم را امضا مي کنند.

در روز 9 نوامبر ، يک گروه از انقلابي هاي مارکسيست - لنينيست مسلح وارد برلين مي شود و درگيري هاي خونيني در پايتخت آلمان رخ مي دهد.

پرنس ماکس دوباد به امپراتور ويلهلم دوم که در کاخ سلطنتي (سپا) بود تلفن زده و مي گويد: «براي نجات آلمان از جنگ داخلي ، کناره گيري شما از سلطنت ضرورت دارد».

ويلهلم دوم از سلطنت استعفا داده و به هلند مي رود. شش فرزند پسرش سوگند ياد مي کنند در هيچ شرايطي ادعاي سلطنت نداشته باشند.

در همان روز پرنس ماکس دوباد از صدراعظمي استعفا داده و جاي خود را به فريدريش ابرت رهبر سوسيال دموکرات مي دهد.

ماتياس ارزبرگر ، يک غيرنظامي وظيفه دشوار مذاکرات در مورد تسليم را عهده دار مي شود.

به اين ترتيب ، در روز 11 نوامبر سال 1918 ميلادي در ساعت 11 صبح در سراسر فرانسه ناقوس کليساها به صدا در مي آيند. همين وضع در بريتانيا رخ مي دهد.

در ساعت 5 و 15 دقيقه صبح همان روز ، نماينده دولت آلمان در واگن قطار اختصاصي مارشال فوش ، فرمانده کل ارتش فرانسه در جنگل کومپيني پيمان تسليم را امضا کرده بود. جنگ خونين 4 ساله خاتمه يافته بود.جنگي که ميليون ها نفر در جبهه هاي آن کشته و معلول شده بودند.

جنگي که علاوه بر ميليون ها قرباني موجب تغييرات مهم ژئوپليتيک در اروپا شد و 4 امپراتوري بزرگ آن دوره اروپا: روسيه ، عثماني ، اتريش و آلمان ، فروپاشيدند و رژيم آنها به جمهوري تغيير پيدا کرد.

نقشه سياسي اروپا به کلي تغيير مي کند.

همه اميدوار بودند «جنگ بزرگ» آخرين جنگ بزرگ تاريخ باشد ، يک اميد عبث!

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:46 توسط سرباز کورش|

 499 سال پيش در روز 25 نوامبر سال 1510 ميلادي آلفونس دو آلبوکرک ، دريانورد و ماجراجوي پرتغالي بندرگوا در ساحل غربي هندوستان را تصرف کرد.بندر گوا پس از تصرف توسط آلبوکرک به مرکز امپراتوري استعماري پرتغال در جزاير هند شرقي و اقيانوس هند تبديل شد.

پس از اينکه واسکودوگاما ، دريانورد پرتغالي از طريق دماغه اميدنيک قاره آفريقا را دور زد و توانست به هندوستان برسد ، راه پرتغال براي دستيابي به هندوستان و جزاير و بنادر اقيانوس هند هموار شد.

اکنون زمان آن بود که پرتغالي ها بتوانند با تجارت ادويه به گسترش امپراتوري استعماري خود بپردازند.

آلفونس دو آلبوکرک ، دريانورد و ماجراجوي پرتغالي با يک ناوگان جنگي بنادر استراتژيک زيادي در اقيانوس هند از جزاير هرمز در دهانه خليج فارس تا مالاکا را تصرف کرد.

فتح شهر و بندر گوا در ساحل غربي هندوستان براي تجارت پرتغال ميان شبه جزيره عربستان و آسياي جنوب شرقي حياتي بود.

آلفونس دو آلبوکرک با ناوگان جنگي خود شهر و بندر گوا را تصرف کرد و اين بندر به مرکز امپراتوري استعماري پرتغال در اقيانوس هند تبديل شد.

هر چند ، پس از گذشت سال ها ، پرتغالي ها بسياري از بنادري که تصرف کرده بودند را از دست دادند.از جمله جزيره هرمز که در زمان شاه عباس ، پادشاه صفوي با بيرون راندن پرتغالي ها بار ديگر به خاک ايران منضم شد.

اما بندر گوا تا سال 1961 ميلادي در تصرف پرتغالي ها باقي ماند و در آن زمان نيز سالازار ، ديکتاتور پرتغال حاضر به باز پس دادن بندر و شهر گوا به کشور مستقل هند نبود.

به اين ترتيب ، در روز 25 نوامبر سال 1510 ميلادي آلفونس دو آلبوکرک ، دريانورد و ماجراجوي پرتغالي با يک ناوگان جنگي شهر و بندر گوا در ساحل غربي هندوستان را تصرف کرد.

بندر گوا به مرکز امپراتوري استعماري پرتغال در اقيانوس هند تبديل شد و تا سال 1961 ميلادي در اشغال پرتغالي ها باقي ماند.

سرانجام جواهر لعل نهرو ، نخست وزير هند توانست با توسل به زور ولي بدون خونريزي بندر گوا را بازپس بگيرد و به تسلط اروپايي ها در شبه جزيره هند خاتمه دهد.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:41 توسط سرباز کورش|

142 سال پيش در روز 9 نوامبر سال 1867 ميلادي دوره ميجي (در زبان ژاپني به مفهوم روشنايي) براساس لقب امپراتور موتسوهيتو در ژاپن آغاز مي شود كه در واقع سرآغاز بيداري ژاپن قرون وسطايي است.موتسوهيتو براى توصيف سلطنت و مشخص كردن خود در تاريخ لقب ميجى را برگزيده بود.

از سال 1616 ميلادى ، حكومت واقعى امپراتورى كشور آفتاب تابان در دست خانواده توكوگاوا بود.اعضاى اين خانواده نسل در نسل وظيفه شوگون را به عهده داشتند.

در حالى كه امپراتورى جنبه اى نمادين با ويژگى مذهبى داشت خانواده توكوگاوا كشور را در يك انزواى كامل سياسى نگه داشته و ساختارهاى فئودالى را حفظ كرده بودند.

تا اينكه ورود يك ناوگان جنگى آمريكايى در سال 1853 ميلادى توجه ژاپن را به دنياى خارج معطوف كرد و موجب جنگ هاى خشونت بارى ميان سنت گرايان و تجددطلبان گرديد.

موتسوهيتو در روز 3 نوامبر سال 1852 ميلادى متولد شده بود.او در سن 15 سالگى به عنوان صدوبيست ودومين امپراتور ژاپن بر تخت سلطنت نشست.

موتسوهيتو لقب ميجى را برگزيد و در روز 8 نوامبر سال 1867 ميلادى يوشينيبو ، آخرين شوگون را بركنار كرد و قدرت كامل را در دست گرفت.

او اقامتگاه رسمى اش در شهر كيوتو (در زبان ژاپنى به مفهوم شهر پايتخت) را به شهر ادو كه از سال 1603 ميلادى مركز حكومتى بود ، منتقل كرد.پايتخت جديد نام توكيو (پايتخت شرقي) را يافت.

موتسوهيتو آيين شينتوئيسم را آيين ملى خواند و بودايى ها كه در دوران شوگون ها از نفوذ بسيارى برخوردار بودند ناگزير شدند در مقابل آيين و ارزش هاى جديد ميهن پرستانه تسليم شوند.

در جريان چند سال ، ژاپن ساختار فئودالى را رها كرده و تلاش مى كند به يك كشور پيشرفته تبديل شود.

در سال 1871 ميلادى امپراتورى ميجى رسما سلسله مراتب طبقاتى شوگون ها را ملغى مى كند.

سامورايى ها كه ناگزير بودند پسر بعد از پدر در خدمت ارباب خود براساس اصل شرافت «بوشيدو» باشند ، به خدمت امپراتور درآمده يا به كسب و كار پرداختند.

در سال 1872 ميلادى ، نخستين خط آهن ژاپن فعاليتش را آغاز مى كند.

موتسوهيتو بدون آنكه علاقه اى به غربى ها داشته باشد هر چيزى كه براى كشورش مفيد تشخيص مى داد را از غربى ها اقتباس مى كرد.او خدمت نظام را برقرار كرده و يك ارتش مدرن را با الگو گرفتن از آلمان ها تاسيس مى كند.

در سال 1905 ميلادى ، كشور كوچك و جزيره اى ژاپن در جنگ خاور دور امپراتورى روسيه تزارى را شكست مى دهد.خبر اين شكست در سراسر جهان مى پيچد و حتى سرآغاز انقلاب هايى نه تنها در روسيه بلكه در ساير كشورهاى جهان مى شود.

موتسوهيتو پس از 45 سال سلطنت در روز 30 ژوييه سال 1912 ميلادى دارفانى را وداع مى كند.او در جريان سلطنتش ، ژاپن را چندين قرن به جلو مى راند.

به اين ترتيب ، در روز 9 نوامبر سال 1867 ميلادى دوره ميجى براساس لقب امپراتور موتسوهيتو در ژاپن آغاز مى شود.لقب ميجى به مفهوم روشنايى شايسته دوران سلطنت اين امپراتور است.

او با اقدامات خود ژاپن را با يك جهش از دوره قرون وسطى به عصر مدرن صنعتى رهنمون مى كند.كشور آفتاب تابان نخستين كشور آسيايى بود كه به يك كشور پيشرفته صنعتى جهان تبديل شد.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:37 توسط سرباز کورش|

 67 سال پيش ، در روز 8 نوامبر سال 1942 ميلادي نيروهاي آمريکايي و بريتانيايي تحت فرماندهي ژنرال آمريکايي دوايت آيزنهاور در ساحل آفريقاي شمالي پياده شدند.مستعمرات فرانسه در اين منطقه تحت حکومت پوشالي ويشي بودند که خود اين حکومت گوش به فرمان اشغالگر آلماني بود.

نيروهاي آمريکايي و بريتانيايي هنگام ورود به کازابلانکا در مراکش و شهر الجزيره با مقاومت سرسختانه قواي نظامي فرانسه ويشي مواجه شدند.

نيروهاي متفقين بيم داشتند در صورت ادامه مقاومت متحد سابقشان ، قواي آلمان نازي به منطقه هجوم آورده و آنها را به دريا بريزد.

بر حسب تصادف ، هنگام پياده شدن قواي متفقين در الجزيره ، درياسالار دارلان ، معاون و جانشين مارشال پتن ، رئيس حکومت ويشي براي ديدار از پسر بيمارش در الجزيره به سر مي برد.

او بود که فرمان مقاومت در مقابل متفقين را صادر کرده بود.اما با فشار حملات متفقين ، دارلان ناگزير فرمان تسليم شهر الجزيره را امضا مي کند و نبردها متوقف مي شوند.

علي رغم ارتباط نزديک دارلان با آلماني ها ، روزولت ، رئيس جمهور آمريکا او را به عنوان «کميسر عالي براي آفريقاي شمالي» تعيين مي کند.

اين انتصاب با نارضايتي زيادي در بريتانيا و در ميان نيروهاي مقاومت ملي فرانسه مواجه مي شود.اما دارلان در 24 دسامبر 1942 ميلادي توسط يک جوان عضو نيروهاي مقاومت ملي فرانسه به قتل مي رسد.

هيتلر پس از اشغال آفريقاي شمالي توسط متفقين ، مفاد قرارداد تسليم فرانسه که در 22 ژوئن سال 1940 ميلادي با مارشال پتن امضا شده بود را نقض کرده و مناطق آزاد فرانسه را اشغال مي کند.

متفقين پس از اينکه الجزيره و کازابلانکا را تصرف کردند به سرعت ساير مناطق مراکش و الجزاير را اشغال مي کنند.هم زمان ، در بيابان ليبي ژنرال انگليسي ، مونتگمري، ارتش آفريقايي آلمان به فرماندهي مارشال رومل را وادار به عقب نشيني مي کند.

آلماني ها و ايتاليايي ها چاره ديگري ندارند تا به منطقه بيزرت در تونس عقب نشيني کنند.اين نخستين عقب نشيني ارتش نازي از زمان آغاز جنگ جهاني دوم محسوب مي شد.

به اين ترتيب در روز 8 نوامبر سال 1942 ميلادي نيروهاي آمريکا و بريتانيا در آفريقاي شمالي پياده مي شوند.پيشروي اين نيروها موجب نخستين شکست هاي ارتش آلمان نازي از آغاز جنگ جهاني دوم مي شود.

در ژانويه سال 1943 ميلادي روزولت ، رئيس جمهور آمريکا و چرچيل ، نخست وزير بريتانيا براي مذاکره در شهر کازابلانکا با يکديگر ملاقات مي کنند و در جريان اين مذاکرات نقشه آزادسازي کامل آفريقاي شمالي و حمله به جزيره سيسيل در جنوب ايتاليا طراحي مي شود.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:35 توسط سرباز کورش|

350 سال پيش در روز 7 نوامبر سال 1659 ميلادي يک پيمان غيرمنتظره صلح به جنگ پايان ناپذيري که از قرن قبل سلسله پادشاهان بوربن فرانسه را با سلسله پادشاهان هابسبورگ اسپانيا به رويارويي واداشته بود ، خاتمه مي دهد.

پيمان صلح پيرنه به ابتکار کاردينال دو مازارن ، صدراعظم پادشاه جوان فرانسه ، لويي چهاردهم امضا شد و منجر به آشتي دو قدرت اصلي اروپا گرديد.

مذاکرات صلح از سال 1656 ميلادي ميان 2 کشور آغاز شده بود ، اما به دليل اينکه فيليپ چهارم ،پادشاه اسپانيا مايل نبود ازدواج دخترش شاهزاده ماري ترز با لويي چهاردهم ، پادشاه فرانسه که هر دو 21 سال داشتند ، جزو مفاد قرارداد صلح باشد ، مذاکرات به طول انجاميد.

مازارن زيرک براي اينکه پادشاه اسپانيا از سرسختي دست بردارد ، شايعه قصد لويي چهاردهم براي ازدواج با دختر عمويش مارگريت دوساووا را بر سرزبان ها انداخت.
 
اما هم زمان به طور پنهاني مذاکرات براي ازدواج پادشاه فرانسه با دختر فيليپ چهارم را دنبال مي کرد.

سرانجام فيلييپ چهارم با شرايط کاردينال دو مازارن موافقت کرد. قرارداد صلح در جزيره فزان در وسط رودخانه بيداسوئا که خاک دو کشور را از يکديگر جدا مي کرد ، امضا شد.

به اين ترتيب در روز 7 نوامبر سال 1659 ميلادي يک پيمان صلح پس از نزديک به يک قرن جنگ ميان فرانسه و اسپانيا امضا شد و به جنگ 2 کشور خاتمه داد.

براساس اين پيمان ، لويي چهاردهم ، پادشاه فرانسه با شاهزاده ماري ترز ، دختر پادشاه اسپانيا ازدواج کرد.ماري ترز جهيزيه اي که شامل بسياري از مناطق مورد مناقشه ميان فرانسه و اسپانيا بود را با خود براي فرانسه به ارمغان آورد و فرانسه به قدرت برتر اروپا تبديل شد.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:31 توسط سرباز کورش|

 87 سال پيش در روز 4 نوامبر سال 1922 ميلادي هوارد کارتر ، باستان شناس انگليسي در دره شاهان در منطقه اي بياباني مصر در مقابل شهر کنوني لوکسور تخته سنگ مسطحي را کشف کرد که راه ورودي يک مقبره فراعنه را پوشانده بود.

هوارد کارتر پس از 5 ماموريت کاوش هاي بي وقفه طاقت فرسا در جستجوي تنها مقبره فراعنه که از تعرض و غارت مصون مانده بود ، عاقبت پاداش تلاش هايش را مشاهده کرد.او مي توانست به جهان معتبرترين گنجينه مصر فراعنه را معرفي کند.

کارتر با درستکاري تلگرافي را براي لرد کارناروون که هزينه کاوش هاي او را پرداخته بود ارسال کرده و او را از اين کشف آگاه کرد.دو هفته بعد در حضور لرد کارناروون راه ورودي پلکان سنگي که به درون مقبره راه داشت ، گشوده شد.

هوارد کارتر قانع شده بود که اين مقبره تاکنون مورد تعرض دزدان مقبره هاي باستاني مصر قرار نگرفته است.آثار داخل مقبره نشان مي دادند که اين مقبره متعلق به توتانخامون است.

فرعوني که در سن 18 سالگي درگذشت.اين فرعون جوان که سلطنتي کوتاه داشت 3300 سال انتظار کشيد تا به يک افتخار ابدي دست يابد.

فراعنه سلسله جديد براي اينکه مقبره هايشان مانند اجداد دور دستشان ، سلسله فراعنه قديم مورد تعرض غارتگران قرار نگيرند مقبره هاي خود را در درون صخره هاي دره شاهان تراشيدند و ورودي ها را پنهان کردند.

با اين حال ، با گذشت روزگار، غارتگران توانسته بودند ورودي ها را کشف کرده و مقبره ها را غارت کنند.

هوارد کارتر بر اثر تحقيقاتش متقاعد شده بود از ميان تمام فراعنه اي که نامشان در فهرست ها آمده است ، هنوز يک مقبره دست نخورده وجود دارد. به اين ترتيب او توانست مقبره توتانخامون را کشف کند.

کارتر و کارناروون پس از ورود به داخل مقبره با آثار هنري ، وسايل زندگي روزمره و تخت سلطنت از طلا مواجه شدند.اين هنوز اتاق قبل از مقبره بود و گنجينه واقعي در وراي اين اتاق قرار داشت.

کارتر مانند يک دانشمند واقعي شتاب نکرده و با دقت از نخستين کشفيات صورت برداري مي کند و بعد به جستجوي ساير بخش هاي مقبره مي رود.

در بهار سال بعد ، کارتر در ميان اتاق و مقبره اصلي را مي گشايد و «کوهي از طلا» را کشف مي کند!.

يک صندوق بزرگ از طلا که بيش از 5 متر طول داشت ، در داخل صندوق هوارد کارتر موميايي توتانخامون را مي يابد.

برخلاف ساير موميايي ها از جمله موميايي رامسس دوم که پس از غارت مقبره ها و تابوت هايشان توسط غارتگران از درون تابوت ها بيرون انداخته شده بودند و به دليل هواي خشک عمق مقبره ها سالم مانده بودند ، موميايي توتانخامون به دليل روغن هاي مقدس کاملا خورده شده بود و تقريبا چيزي از آن باقي نمانده بود.

کاوش مقبره توتانخامون که در مجموع داراي 5 سالن بود منجر به کشف بيش از 2000 قطعه اشيايي از طلا و سنگ هاي گرانبها ، از جمله ماسک مشهور چهره توتانخامون شد.

به اين ترتيب ، در روز 4 نوامبر سال 1922 ميلادي ، هوارد کارتر، باستان شناس انگليسي در دره شاهان مصر موفق شد ورودي مقبره توتانخامون را کشف کند.

کارتر به کمک حمايت مالي لرد کارناروون موفق به اين کار گرديد و اين 2 نفر شايستگي اين را دارند که جزو بزرگترين کاشفان مصرشناس قرار گيرند.

امروز ، مجموعه گنجينه توتانخامون در موزه قاهره نگهداري مي شود و تماشاي آن همواره براي بازديدکننده هيجان آور و حيرت انگيز است. هوارد کارتر در روز 2 مارس 1939 در اوج شهرت در شهر لندن درگذشت.

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:52 توسط سرباز کورش|

 92 سال پيش در شب 6 و بامداد 7 نوامبر سال 1917 ميلادي براساس تقويم گريگوري ، بلشويک ها براساس يک نقشه طراحي شده مراکز عمده تصميم گيري و مهم شهر پتروگراد «سنت پترزبورگ» پايتخت روسيه را تصرف کردند.

اين کودتا که بدون حمايت واقعي مردم انجام شد در واژگان بلشويک ها (که بعدها کمونيست ناميده شدند) انقلاب اکتبر نام گرفت زيرا براساس تقويم رومي که در روسيه قديم تا روز 14 فوريه سال 1918 ميلادي رايج بود ، اين حوادث در شب 25 و بامداد 26 اکتبر رخ داده بودند.

هنگام کودتاي بلشويک ها ، مردم پايتخت از وقايعي که در پيرامونشان رخ مي داد بي اطلاع بوده و متوجه هيچ اتفاقي نشدند.شب زنده داران به عادت هميشگي در خيابان نوسکي ، گردشگاه پايتخت پرسه مي زدند.

ابتکار اين کودتا به 23 اکتبر، حدود دو هفته قبل از انجام آن (براساس تقويم گريگوري) سال 1917 ميلادي بازمي گشت.

در اين روز ، لنين ، رهبر بلشويک ها مخفيانه پناهگاهش در فنلاند را براي شرکت در يک کميته مرکزي حزبش ترک کرد.او در جلسه کميته لزوم شورش مسلحانه را به تصويب رساند و بر اجراي آن تاکيد کرد.

لنين مي خواست دموکراسي نوپاي روسيه که چندماه قبل از اين تاريخ با سقوط امپراتوري تزاري برقرار شده بود را سرنگون کرده و با الهام از اصول مارکسيستي يک ديکتاتوري پرولتاريا را در روسيه برقرار سازد.

لنين پس از خاتمه جلسه فورا به پناهگاهش در فنلاند بازگشت و تروتسکي معاونش عهده دار تدارک اين شورش مسلحانه شد.

الکساندر کرنسکي ، رئيس دولت موقت روسيه ، تصور نمي کرد که گروه کوچک بلشويک ها يک خطر بالقوه براي دموکراسي نوپاي روسيه باشند.

با اين حال ، بلشويک ها علي رغم تعداد نسبتا اندک از نظر تبليغات و شعارهاي فريبنده بسيار فعال بودند.

آنها توانستند با ترويج 3 شعار بسيار موثر بسياري از سربازان پادگان پتروگراد را به سوي خود جذب کنند: «صلح فوري» ، روسيه در آن زمان در کنار دموکراسي هاي غربي عليه امپراتوري آلمان و اتريش مي جنگيد ، «زمين براي دهقانان» ، «تمام قدرت براي سويت ها» ، سويت ها در زبان روسي به مفهوم شوراها يا هيات هاي تصميم گيري بودند و از نظر دموکرات هاي واقعي سويت ها در حکم دستيابي به يک دموکراسي حاکم محسوب مي شدند.

ملوانان کرونشتاد و سربازان پادگان پتروگراد مفتون اين 3 شعار شدند.زمان اقدام بلشويک ها براي به دست گرفتن قدرت فرا رسيده بود.

لنين بارديگر به روسيه بازگشت.او در جريان يک جلسه جديد کميته مرکزي در روز 29 اکتبر موفق شد تصميم شورش مسلحانه را علي رغم مخالفت کامنف و زينوويف ، 2 عضو برجسته بلشويک ها ، که از يک شکست احتمالي بيم داشتند ، به کميته مرکزي تحميل کند.

در روز 6 نوامبر سال 1917 ميلادي ، ماموران پليس دولت موقت يک چاپخانه حزب بلشويک را تعطيل کردند.اين اقدام موقعيت مناسبي که بلشويک ها در انتظار آن براي اجراي نقشه خود بودند را فراهم کرد.

در جريان اين روز ، مطابق با دستورات کميته نظامي انقلابي ، بلشويک ها از همبستگي سربازان قلعه پتر - پل اطمينان پيدا کردند و بدون جلب توجه تمام پل هاي پايتخت را در دوسوي رودخانه نوا تحت کنترل خود درآوردند.

هنگام شب ، آنها بدون ايجاد سر و صدا ايستگاه ها ، دفاتر پست و ساير مراکز حساس را اشغال کردند.

در آن زمان کرنسکي در پتروگراد نبود.وزيران دولت موقت پس از آگاهي از کودتاي بلشويک ها در کاخ زمستاني تزارهاي روسيه پناه گرفتند.

آنها براي دفاع از پايتخت و کاخ فقط يک واحد کوچک نظامي را که از 1300 سرباز ، قزاق و دانشجويان افسري و تعدادي داوطلب زن تشکيل شده بود ، در اختيار داشتند.

بلشويک ها و طرفداران لنين کاخ زمستاني را محاصره مي کنند و 5000 ملوان و سربازان کرونشتاد نيز به آنها مي پيوندند.

در روز 7 نوامبر ، لنين براي اينکه به کودتاي خود وجهه انقلابي دهد ، دستور مي دهد ناوجنگي «وحشت» که در چند صد متري کاخ زمستاني در يکي از شاخه هاي رودخانه نوا پهلو گرفته بود به سوي کاخ شليک کند.

پس از شليک 30 گلوله توپ به سوي کاخ زمستاني ، بلشويک هاي مسلح به داخل کاخ رخنه مي کنند.وزيران دولت موقت دستگير مي شوند.مدافعين کاخ که زنده مانده بودند ، آزاد شدند.

کودتاي بلشويک ها که «انقلاب اکتبر» نام گرفت به موجويت دولت موقت خاتمه مي دهد.لنين بلافاصله پس از بدست گرفتن قدرت ، ابزار ديکتاتوري را به راه انداخت.

مطبوعات بورژوا تعطيل شدند. يک ماه پس از کودتا ، در روز 7 دسامبر پليس امنيتي وحشتناک بلشويک ها «چکا» تاسيس شد.در روز 20 دسامبر هرگونه اعتصاب ممنوع گرديد.

به اين ترتيب ، در شب 6 و بامداد 7 نوامبر سال 1917 ميلادي (براساس تقويم گريگوري) بلشويک ها براساس يک نقشه از پيش طراحي شده مراکز عمده تصميم گيري و حساس شهر پتروگراد را تصرف کردند.

آنها در اين کودتا که نام «انقلاب اکتبر» را بر آن نهادند ، دولت موقت کرنسکي و دموکراسي نوپاي روسيه را سرنگون کردند.

ديکتاتوري پرولتاريا برقرار شد و ده ها ميليون نفر از مردم روسيه به اردوگاه هاي کار اجباري در سيبري اعزام شدند و هر صدايي را پليس مخوف امنيتي در گلوله خفه کرد.

علي رغم اين اقدامات خشونت بار به دليل بسته بودن مرزها ، اخبار اين فجايع به طور کامل به گوش جهانيان نمي رسيد و برخي از افراد در گوشه و کنار جهان به اين حکومت دل بسته و به آن اميدوار بودند.

تا اينکه 70 سال مي گذرد ، اتحاد شوروي از هم مي پاشد و تخيل واهي ديکتاتوري پرولتاريا و کمونيسم به تاريخ مي پيوندد.

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:48 توسط سرباز کورش|

 381 سال پيش در روز اول نوامبر سال 1628 ميلادي بندر لاروشل پس از بيش از يك سال محاصره تسليم شد و محاصره اين بندر فرانسوي توسط سربازان لويي سيزدهم پادشاه و كاردينال دوريشوليو صدراعظم فرانسه خاتمه يافت و شورش اين بندر پروتستان نشين به پايان رسيد.

لويي سيزدهم وارد شهر ويراني شد كه اغلب ساكنان آن به دليل قحطي ناشي از محاصره طولاني جان سپرده بودند.

هانري چهارم پادشاه فرانسه و پدر لويي سيزدهم 30 سال پيش از اين تاريخ براساس «پيمان نانت» شهر و بندر لا روشل را مكان امني براي سكونت پروتستان ها به رسميت شناخته بود و پيروان اين مذهب مي توانستند با خودمختاري در كمال آسودگي در آن زندگي كنند.

پس از قتل هانري چهارم به دست يك كاتوليك متعصب ، ماري دومديسي ملكه و نايب السلطنه فرانسه شد تا پسرش لويي به سن بلوغ برسد. در آن دوره آشوب هاي بي وقفه اي در سراسر فرانسه رخ دادند.

ساكنان بندر لاروشل به تحريك انگليسي ها مرتكب بي احتياطي شده و عليه پادشاه فرانسه دست به شورش زدند.

دوك دو بوكينگهام كه عامل تحريك اهالي پروتستان مذهب بندر لاروشل بود ، گروهي از نظاميان انگليسي را در جزيره «ره» روشل مستقر كرد.

لويي سيزدهم پس از نشستن به تخت سلطنت كاردينال دوريشوليو را به مقام صدراعظم فرانسه منصوب كرد. يكي از نخستين اقدام هاي كاردينال دوريشوليو فرونشاندن فتنه بندر لاروشل بود.

ريشوليو دستور محاصره بندر لاروشل را داد و شخصا فرماندهي نيروهاي نظامي را به عهده گرفت. محاصره لاروشل بيش از يكسال به طول انجاميد.

روح مقاومت لا روشل ، ژان گيتون شهردار اين شهر ، يك اسلحه ساز فعال بود كه موفق شد روحيه محاصره شدگان را به خوبي حفظ نمايد. گيتون سوگندخورده بود اولين نفري كه از تسليم شدن حرف بزند را به قتل برساند و گفته بود حتي اگر يك مرد براي بستن دروازه ها باقي بماند ، براي دفاع از روشل كافي است اما ريشوليو تصميم داشت هر چه سريعتر به اين غائله خاتمه دهد.

كاردينال دوريشوليو دستور داد براي بستن بندر روشل به روي كشتي هاي انگليسي سدي در مقابل بندرگاه احداث شود و براي جلوگيري از امدادرساني از راه هاي زميني فرمان ساختن استحكاماتي به طول 12 كيلومتر را در پيرامون لاروشل داد.

در زماني كه مردم روشل به سختي در مقابل قحطي و گرسنگي مقاومت مي كردند ، دوك دو بوكينگهام در بندر پرتسموث انگلستان در تدارك يك ناوگان كمك رساني براي مردم روشل بود اما در 23 اوت سال 1628 ميلادي توسط شخصي به نام جان فولتون به قتل مي رسد.

برخي از مورخان معتقدند ، فولتون يك عامل كاردينال دوريشوليو بود كه براي قتل بوكينگهام اجير شده بود.

مردم لاروشل با مرگ بوكينگهام ديگر اميدي به رسيدن كمك هاي غذايي نداشتند و مقاومت آنها بر اثر گرسنگي درهم شكسته شده و دسته دسته جان مي سپردند. كار به جايي رسيد كه ژان گيتون شجاع ترجيح داد تسليم شود تا شاهد مرگ تدريجي مردم شهر نباشد.

كاردينال دوريشوليو پس از تسليم شدن بندر لاروشل شجاعت ژان گيتون را تحسين كرد و او را به اسارت نگرفت. لويي سيزدهم پادشاه فرانسه كه از اين پيروزي خشنود بود ، شورشيان را عفو كرده و پيمان صلح آلس را امضا نمود.

لويي سيزدهم بر تسامح مذهبي تاكيد ورزيد اما مزاياي نظامي كه به پروتستان ها اعطا شده بود را كاهش داد.

به اين ترتيب ، در روز اول نوامبر سال 1628 ميلادي بندر لاروشل تسليم شد و محاصره اين بندر فرانسوي پروتستان نشين به پايان رسيد.

لويي سيزدهم پادشاه فرانسه و كاردينال دوريشوليو صدراعظم با تدبيرش براي اجتناب از دامن زدن به خصومت هاي مذهبي شورشيان لاروشل را مشمول عفو قرار داده و بر تسامح مذهبي در كشور فرانسه تاكيد كردند.

اما سال ها بعد لويي چهاردهم پادشاه فرانسه تعهد پدر بزرگش هانري چهارم و پدرش لويي سيزدهم در مورد تسامح مذهبي در قبال پروتستان هاي فرانسه را زير پا گذاشت و مرتكب فجايع بزرگي در حق پيروان اين مذهب كه اتباع وي محسوب مي گشتند ، شد.

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:45 توسط سرباز کورش|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak